پست های مشابه

madaran_sharif

. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکرده‌بودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکس‌العمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوه‌ی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر می‌خوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت می‌ده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻‍⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پرونده‌ی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقب‌ماندگی هست. و با اینکه من می‌گفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمی‌تونم سقط کنم، راضی نمی‌شد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه می‌شدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمی‌تونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، می‌تونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقه‌ی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون می‌کرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش می‌گرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچه‌ها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیب‌زمینی می‌خواست اون یکی شیر. این بازی می‌خواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمی‌خورد و باید غذای مخصوصش رو درست می‌کردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما می‌خورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع می‌کرد و ۳ بامداد تموم می‌کرد که اونم فکر کنم خسته می‌شد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید می‌خوابید، ما ۳ تایی می‌رفتیم تو اتاق، در رو می‌بستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو می‌خوابوندیم.😴 . . روزها داشت می‌گذشت. من همچنان در فواصل بچه‌داری، شاگرد می‌گرفتم و به خودم دلگرمی می‌دادم که ناراحت نباشی‌هااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران

12 تیر 1399 17:26:07

0 بازدید

madaran_sharif

. سال ۷۶ در لرستان به دنیا اومدم. ابتدایی و راهنمایی رو گذروندم و رسیدم به دبیرستان؛ و انتخاب رشته👌🏻 . دنبال رشته‌ای بودم که هم به درد الآنم بخوره، هم آینده. آینده‌ی ریاضی و تجربی برام جالب نبود (گرایش‌های مهندسی👷🏻‍♀ و پزشکی👩🏻‍⚕) رشته‌ی انسانی رو هم دوست نداشتم.🙄 . همین‌طور حیرون بودم که با رشته‌ی #معارف_اسلامی آشنا شدم. درس‌هاش به دلم نشست.😌 احساس کردم همونیه که دنبالشم👌🏻 درس‌هاشو خیلی دوست داشتم و همیشه شاگرد اول تا سوم بودم.😚 . البته گاهیم سر کلاس حوصلم سر می‌رفت و همیشه یکی دو تا کتاب متفرقه تو کیفم داشتم.📕📗 😅 . موضوع کتابام چی بود؟ معلومه دیگه حتما خداشناسی و توحید 🕋، نبوت و امامت... نه بابا!🙈 رمان‌های تخیلی (دنیاهای موازی، موجودات عجیب غریب 💀👹👻🧛‍♀🧝🏻‍♀🧞‍♂) . بیشتر از درس خوندن عاشق فعالیت‌های متفرقه بودم؛ بسیج، انجمن اسلامی، تئاتر و... . مسابقات تفسیر قرآن کشوری رو هر سال شرکت می‌کردم و دوبار هم مقام آوردم.🏆 . درس خوندنم بیشتر شب امتحانی بود.😴 ولی شب امتحان تا صبح این شکلی بودم.😶 . سال سوم دبیرستان تصمیم گرفتم برای قوی‌تر شدن پایه‌های دینی و اعتقادیم، در جامعه‌الزهرا ادامه تحصیل بدم.🤓 خوبیش این بود که تو درس خوندن، خیلی سفت و سخت بودن. . هم‌زمان با امتحانات نهایی، برای آزمون ورودی #جامعه_الزهرا هم درس خوندم.📚 با نمره‌ی خوبی آزمون و مصاحبه رو قبول شدم ولی به دلایلی نتونستم برم. . وقتی اونجا منتفی شد دنبال دانشگاهی می‌گشتم که هم #درس_خوندن 👩🏻‍🏫 توش جدی باشه، هم اهداف ذهنی من رو جواب بده. (به تحولی در حوزه‌ی علوم انسانی می‌اندیشیدم😅) . #کنکور دادم و با رتبه‌ی خوبی دانشگاه قبول شدم. 🔶فقه و حقوق امام صادق🔶👌🏻 . درس خوندن تو دانشگاه امام صادق، جدی‌تر از اونی بود که دنبالش بودم.😁 (فقط بگم که دقیقه‌ی حضور در کلاس هم، در دفتر مخصوص📒 ثبت می‌شد😖) . دختر شیطونی نبودم.😅 ولی برای کم کردن فشار تحصیلی دانشگاه، شیطونی ضروری بود.😈 یه شیطنتایی داشتم، مثل از درخت🌳 بالا رفتن، یا گاهی از پنجره توی کلاس اومدن😅 (دانشگاهمون تک جنسیتی بود🤪) . گاهی با دوستان می‌رفتیم بهشت زهرا سراغ شهدا🌷 گاهیم می‌رفتیم انقلاب گردی، خیابون انقلاب پر از کتاب فروشی بود و...😍💗 من عاشق کتاب... . نمایشگاه کتاب تهران، جز آرزوهام بود. سال ۹۵، شبیه این ندید بدیدا🙈 سه روز پشت سر هم رفتم نمایشگاه کتاب.📚🤣 . ترم اولم به نیمه رسیده بود، که یک نفر از هفت خوان رستم پدرم رد شد.😉 . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف

02 فروردین 1399 16:39:13

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . کارهایی که من این روزا انجام می‌دم، اولش کار بچه‌هاست: غذا دادن، شستن و حمام کردن بعد از گل بازی، بازی کردن و نقاشی کردن، داستان گفتن‌ و بردن پیش گاوها یا گردوندنشون توی حیاط. . ۱۳ ساله رو باید به صورت مجزا براش وقت گذاشت، چون تنها محصل خونه‌ی ماست👨🏻‍🎓 وقت گذاشتن برای جلسات تربیتی مدرسه، انجام بازی‌های پرتحرک و فکری، ورزشی، آوردن هم‌بازی‌هاش به خونه (مخصوصا که فاصله‌ی سنی‌ش با خواهر برادراش زیاده)، توجه به فضای مجازی مفید و مباحثه‌های علمی متناسب با سنش، خرید کتاب و... . البته هیچ‌چیز مثل این خوب نیست که تو خانواده‌‌ی نزدیکمون دو سه تا پسر تو این محدوده سنی داریم و این کار ما رو راحت می‌کنه.😌 . . سعی می‌کنم دو تا کوچیکا رو حداقل روزی دو بار بخوابونم و تو این زمان طلایی، به کارهای دیگه‌م برسم، مثل درست کردن انواع مرباها، کیک‌ها و رب‌‌ها و... یا اگر کسی زنگ بزنه برای مشاوره، جوابشو بدم. . . تو فصل هر چیزی فرآورده‌ی مخصوص همون فصل رو درست می‌کنیم😋 برای همین هیچ‌وقت بیکار نیستیم.😅 محصولاتی مثل رب آلو، رب به،رب سیب ،رب زغال اخته انواع مربا مثل به، گلابی، سیب، آلبالو، انجیر انواع لواشک مثل زردآلو، آلو، سیب و... محصولات لبنی مثل پنیر، ماست و کره و محصولاتی مثل آلبالو خشک و انواع شربت، سبزی خشک، شیره انگور و... . بعضی چیزا رو هم خواهرام درست می‌کنن مثل کشک و قارا و... . علاوه بر اونا، من خیاطی هم انجام می‌دم و انواع لباس‌های مجلسی رو می‌دوزم. . حجم کارا بعضی روزا طوریه که به نیروی بیشتری برای کمک نیازه.😅 برای همین بچه‌ها رو می‌بریم خواهرم نگه داره، ما هم کارای عقب افتاده رو انجام می‌دیم: مثل خونه‌تکونی و درست کردن محصولات مختلف و آب دادن به پسته و سبزیجات، جمع و جور کردن حیاط و... . با وجود بچه‌ها نمیشه برنامه‌ریزی دلخواهی داشت. چون گاهی اون‌طور که می‌خوایم نمی‌شه. ولی همیشه اون طور که خدا می‌خواد می‌شه و خدا به همه چیز آگاهه. برای همین تقریبا هیچ‌وقت نگران نمی‌شم که برنامه‌هام به میل خودم نبوده. به یاری خدا، دیر یا زود به اهدافم رسیدم. حتی گاهی چیزهایی که فکر می‌کردم مشکلات بزرگی‌اند، راه میانبری شدن برای رسیدنم به اهدافم. . اینکه با وجود دوری راه و دو بچه‌ی زیر دو سال نمی‌تونم سر کلاس‌ها حاضر بشم، هم به فال نیک می‌گیرم و منتظرم تا خدا برام تصمیم بگیره چطور باید ادامه بدم😌 . . #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

27 شهریور 1399 16:04:05

0 بازدید

madaran_sharif

. این روزها وقتی با مامانای یک، دو یا سه فرزندی مواجه می‌شم بهشون می‌گم ان‌شاءالله بازم فرزندان سالم و صالح روزیتون بشه. و با اعراض شدیدی مواجه می‌شم که نههههههه! همین دیگه بسسسسه! خواستم به اون عزیزان بگم شما تنها نیستید. اتفاقاً خانم سوزان رادفورد هم همینو اعلام کرده اخیراً. خیلی سفت و سخت گفته این دیگه آخریه و قول داده برای بیست و سومین بار باردار نشه!🤪😅 کلیپ امروزمون درباره‌ی خانواده‌ی ۲۴ نفره‌ی رادفورده. پرجمعیت‌ترین خانواده‌ی انگلیس! خانم سوزان ۴۵ سالشه و اولین فرزندش رو در ۱۴ سالگی بدنیا آورده. بعد دیگه خوششون اومده😂 ته تغاری هم یک‌سالشه و قراره دیگه بچه‌دار نشن. ناگفته نماند بعد از فرزند بیستم هم یه بار اعلام کرده بودن که دیگه این آخریه! ولی خدا نخواست که آخری باشه.🤣 #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #ا_باغانی #پ_عارفی #پ_بهروزی #خانواده_چندفرزندی #مادران_شریف_ایران_زمین

29 دی 1400 18:18:13

1 بازدید

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان #زهرا ۲ ساله) . صبح جمعه‌ای چشمامونو نمالیده، زهرا نشست پای دفتر نقاشی. پدر جان هم سریع به دختر و کاغذ و قلم پیوست تا من چایی دم می‌کنم، چند دقیقه پدر دختری داشته باشن.❤ . خدا می‌دونه بین این پدر و دختر چی گذشت که به دقیقه نکشیده جیغ زهرا رفت هوا که من بستنی واقعی می‌خوام!😅 (نه اونی که تو کاغذه!) از زهرا اصرار و از بابا توضیح و استیصال 🥴 که بابا جون الان مامان می‌خواد صبونه خوشمزه بیاره‌ها... . خواستم دخالت نکنم تو رابطه پدر دختری که حس کردم پدر به کمک احتیاج دارن.😁 اول اومدم بگم بابا جون بازم ما رو اول صبح گیر انداختیا😡 بعد بگم مامان جون بستنی نداریم (و جیغ زهرا رو تبدیل به بنفش کنم😈) یا بگم الان بابا میره برات میخره یا ... . که ناگهان زبانی از غیب برون آمد و کاری کرد: بیاین با هم بستنی درست کنیم. دیگه توصیف چهره زهرا و پدر گفتنی نیست.🤩 . پ.ن ۱ : چند وقت پیش یکی ازم پرسید چه روحیه‌ای رو سعی کردی توی دخترت ایجاد کنی که به درد آینده‌ش بخوره؟ منم این شکلی شدم.🤔 خدا که دید هیچی از سوال نفهمیدم عصرِ همون روز همین‌ جا برام با رسم شکل نشون داد.😄 دوست ساکن هلندمون یه متنی نوشت که گل پسرش تقاضای مهره‌های رنگی برا چرخ دوچرخه کرده بود و ... یادتونه؟ من از همون لحظه ذهنم فعال شد.🤓 این ماجرای بستنی فقط یه نمونه کوچیکه و هر روز موقعیت‌های مختلفی پیش میاد که این سوال رو به یاد من میاره... (بعضی وقتا هم مغزم میگه برو بابا حال ندارم!😒) . من و همسرم با روش زندگیمون و تعاملاتمون با هم و با بچه‌ها می‌خوایم چه روحیاتی رو درونشون نهادینه کنیم؟ . سازنده و آفریننده بودن؟ یا مصرف‌کننده بودن؟ پشت میز‌ نشینی؟ یا کارآفرینی؟ خلاق بودن در حل مسئله یا احساس ضعف و گوشه رینگ قرار گرفته شدن؟ . جواب شما به این سوالا چیه؟ این کارا لوس بازیه یا تداومش روی بچه‌ها اثر داره؟ از تعاملات این شکلی‌تون برای مامانا بگین.🤩 . پ.ن ۲ : چشیدن طعم ناکامی و محرومیت با رعایت یه سری قواعد برای بچه‌ها لازمه. شاید بعدا بهش پرداختیم... . پ.ن ۳ : بستنی خونگی‌های ما خیلی تنوع داره؛ شیر، شیر نشاسته، میوه‌ها، آبمیوه‌ها، شربت‌ها و... خلاصه هر چیزی که قابلیت یخ زدن داشته باشه. فقط یه قالب بستنی می‌خواد که پلاستیک‌ فروشی‌ها و لوازم‌ قنادی‌ها دارن. . پ.ن ۴: آقا یه سوال تخصصی 😃 من تا حالا هر بار حسن یوسف داشتم خراب شده؛ بعداز یه مدت یه چیزای سفیدی روی برگا و ساقه‌ش ظاهر میشه، کسی می‌دونه مشکل از کجاست و چاره چیه؟🤷🏻‍♀ . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 شهریور 1399 16:29:48

0 بازدید

madaran_sharif

. تولد گل دختر نزدیک بود که فهمیدیم اصطلاحا بچه #بریچ هست، یعنی نچرخیده. در ایران در این شرایط، معمولا لازمه #سزارین انجام بشه، و من از سزارین و عوارضش وحشت داشتم.😱 . ولی این‌جا بهمون گفتن شما ۳ تا راه دارین: ۱. زایمان طبیعی در همین حالت، که ریسکش زیاده، ۲. سزارین، که به خاطر عوارضش توصیه نمی‌کنیم، ۳. چرخوندن بچه😬 . ما راه سوم رو انتخاب کردیم که توصیه خودشون هم همین بود. . یه روز رفتیم بیمارستان و در عرض نیم ساعت بچه رو توی شکم و به وسیله ماساژ چرخوندن.😄 . خودمون هم باورمون نمی‌شد چرخوندن بچه انقدر ساده باشه.😙 . یک هفته مانده به زمان موعود تولد دختری بود، که پسرم سخت سرما خورد. همه خیلی نگران به دنیا اومدن خانم گل بودیم.😰 اونم توی یه کشور غریب، دست تنها، با یه بچه یک سال و دو ماهه و حالا مریض. . گل پسر توی شب چند بار از شدت سرفه از خواب می‌پرید و گلاب به روتون...🤮 . خواستیم ببریمش اورژانس🚑 که آقای همسر گفتن اینجا با ایران فرق داره🤔 باید برای سرماخوردگی، زنگ بزنیم و از اورژانس وقت بگیریم.😳 . به سختی تونستیم اپراتور اورژانس رو راضی کنیم، تا بهمون وقت بده (قبول نمی‌کردن و می‌گفتن با شرح حالی که شما میدین بچه مشکل خاصی نداره⁦🤷🏻‍♀️⁩) . در نهایت برای یک ساعت و نیم بعد يعنی ساعت یازده🕚 شب بهمون وقت دادن. . حالا چجوری باید می‌رفتیم بیمارستان؟🤨 . هلند، خبری از تاکسی خطی و آژانس، به شکلی که توی ایران وجود داره، نیست.😮 . اتوبوس🚌 و ترم (قطار شهری)🚉 هست ولی اون ساعت نبود.😩 و تاکسی اینترنتی (اوبر) و تلفنی که ما اون زمان نمی‌شناختیم.⁦🤷🏻‍♀️⁩ . پیاده راه افتادیم و یک مسیر نیم ساعته رو، با بچه و کالسکه تا به بیمارستان رفتیم.😖 . برای برگشت هم ساعت یازده و نیم شب، زیر بارون💦، پیاده روی کردیم تا به خونه رسیدیم🚶🏻‍♀️⁩⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦🧒🏻⁩ . . شنیده بودم هر بچه‌ای که بیاد، رزقشم با خودش میاره.😃💕 به خاطر تجربه‌ی اون شب (و سختی بیرون رفتن تو هوای بارونی هلند، اونم با دو تا بچه)، به لطف خدا، همسرم تونست چند روز قبل از تولد گل دختر، یه ماشین دست دوم بخره.🚗😄 . گل دختر منتظر مونده بود، که حال برادرش کمی بهتر بشه بعد تشریف بیاره😉 که استقبال خوبی ازش صورت بگیره🥳 . به لطف خدا تولد دختر جون، انقدر راحت و بی‌دردسر بود که حتی پزشکا و پرستارا هم فقط می‌گفتن wonderful😎 . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_نهم #مادران_شریف

10 فروردین 1399 15:57:29

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. یک سال پیش، همین روزا درحالی که آخرین شب بارداریم🤰🏻 بود، همسرم داشتن برام تدبر سوره صف رو توضیح می‌دادن تا برای ارائه⁦👩🏻‍🏫⁩ دادنش آماده بشن. سوره با این آیات شروع می‌شه: 💚 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم . سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿١﴾ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٢﴾ کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٣﴾ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ ﴿٤﴾ 💚 اونقدر زیبا شرح می‌دادن که در ذهنم ماند و تکرار شد و تکرار شد و... فردا حدود ۳ نصفه شب انگار کسی بیدارم کرد و... وقتش شده بود! . با اینکه خیلی منتظر این لحظه و تمام شدن شرایط سخت بارداری بودم، اما می‌ترسیدم... یادم نیست شاید دست‌هام هم می‌لرزید.⁦🤷🏻‍♀️⁩ یاد زایمان قبلی می‌افتادم: دردهای نفس گیری که نمی‌دونی کی تموم می‌شن و ماماهایی⁦👩🏻‍🦱⁩ که هرچی بهشون التماس می‌کنی یه کاری بکنن، فقط لبخند🙂 می‌زنن که خیلی خوب داره پیش می‌ره! لحظاتی که هیچ‌کس نمی‌تونه برات کاری کنه. همه‌ش این فکرا می‌اومد تو ذهنم و دلشوره عجیبی بهم می‌داد.🥺 . سوار ماشین🚗 شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. شب، هوای خنک و خلوتی خیابان‌ها انگار منو به خدا نزدیک‌تر می‌کرد. از پنجره به آسمان تاریک 🌃 نگاه می‌کردم و مدام این قسمت از آیه تو ذهنم تکرار می‌شد: «...کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ» . با خودم گفتم از چی اینقدر می‌ترسی؟🤔 از درد کشیدن یا مردن؟ پس چرا قبل از حالا این‌قدر لاف مومن بودن و یار امام زمان بودن می‌زدی؟😏 حالا که وقتشه می‌ترسی؟🤔 محکم باش! فقط چند ساعته،⏳ فکر کن تو میدان جنگی در کنار پیغمبر می‌جنگی، اگه اون موقع بودی، آیا جزء افرادی بودی که بعد چند تا زخم، ترس از مردن باعث عقب نشینی شون شد یا کسایی که تا پای جون کنار رسول خدا ایستادند؟😊 محکم باش، مثل «بنایی فولادی»! . این افکار کمی آرومم کرد، شاید قطره اشکی هم اومد. به خدا گفتم: کمکم کن در اوج اون دردها به غلط کردن نیوفتم و ایمانم به راهی که انتخاب کردم پابرجا بمونه. بعد از حدود ۳ ساعت، همه چیز تموم شد و الحمدلله پسرم⁦⁦⁦ به سلامت به دنیا اومد. . و ما رو یاد آیه ششم همین سوره انداخت که چطور خدای مهربون، شب قبل از به دنیا اومدنش بهمون خبر داده بود: «...وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...» چون اسم پسرم سید احمده... . #ع_ف #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. یک سال پیش، همین روزا درحالی که آخرین شب بارداریم🤰🏻 بود، همسرم داشتن برام تدبر سوره صف رو توضیح می‌دادن تا برای ارائه⁦👩🏻‍🏫⁩ دادنش آماده بشن. سوره با این آیات شروع می‌شه: 💚 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم . سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿١﴾ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٢﴾ کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٣﴾ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ ﴿٤﴾ 💚 اونقدر زیبا شرح می‌دادن که در ذهنم ماند و تکرار شد و تکرار شد و... فردا حدود ۳ نصفه شب انگار کسی بیدارم کرد و... وقتش شده بود! . با اینکه خیلی منتظر این لحظه و تمام شدن شرایط سخت بارداری بودم، اما می‌ترسیدم... یادم نیست شاید دست‌هام هم می‌لرزید.⁦🤷🏻‍♀️⁩ یاد زایمان قبلی می‌افتادم: دردهای نفس گیری که نمی‌دونی کی تموم می‌شن و ماماهایی⁦👩🏻‍🦱⁩ که هرچی بهشون التماس می‌کنی یه کاری بکنن، فقط لبخند🙂 می‌زنن که خیلی خوب داره پیش می‌ره! لحظاتی که هیچ‌کس نمی‌تونه برات کاری کنه. همه‌ش این فکرا می‌اومد تو ذهنم و دلشوره عجیبی بهم می‌داد.🥺 . سوار ماشین🚗 شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. شب، هوای خنک و خلوتی خیابان‌ها انگار منو به خدا نزدیک‌تر می‌کرد. از پنجره به آسمان تاریک 🌃 نگاه می‌کردم و مدام این قسمت از آیه تو ذهنم تکرار می‌شد: «...کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ» . با خودم گفتم از چی اینقدر می‌ترسی؟🤔 از درد کشیدن یا مردن؟ پس چرا قبل از حالا این‌قدر لاف مومن بودن و یار امام زمان بودن می‌زدی؟😏 حالا که وقتشه می‌ترسی؟🤔 محکم باش! فقط چند ساعته،⏳ فکر کن تو میدان جنگی در کنار پیغمبر می‌جنگی، اگه اون موقع بودی، آیا جزء افرادی بودی که بعد چند تا زخم، ترس از مردن باعث عقب نشینی شون شد یا کسایی که تا پای جون کنار رسول خدا ایستادند؟😊 محکم باش، مثل «بنایی فولادی»! . این افکار کمی آرومم کرد، شاید قطره اشکی هم اومد. به خدا گفتم: کمکم کن در اوج اون دردها به غلط کردن نیوفتم و ایمانم به راهی که انتخاب کردم پابرجا بمونه. بعد از حدود ۳ ساعت، همه چیز تموم شد و الحمدلله پسرم⁦⁦⁦ به سلامت به دنیا اومد. . و ما رو یاد آیه ششم همین سوره انداخت که چطور خدای مهربون، شب قبل از به دنیا اومدنش بهمون خبر داده بود: «...وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...» چون اسم پسرم سید احمده... . #ع_ف #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن