پست های مشابه

madaran_sharif

. در مورد کارهای خونه هم بگم🧽🧹🧺 . تو خونه‌ی ما، از صبح که همسرم می‌رن، بچه‌ها تقریبا آزادن ریخت و پاشاشونو بکنن، و نزدیکای اومدن همسرم⁦🧔🏻⁩ با همدیگه، یا خودم به تنهایی⁦⁦👩🏻⁩ خونه رو جمع می‌کنیم. البته کلا هم خیلی شیک و پیک نیستیم😁 و تقریبا به جز ضروریات، چیز اضافی تو خونه نداریم. . معمولا خونه‌ی من، خیلی مرتب محسوب نمی‌شه🤨 یعنی ایده‌آل‌هام برای یه خونه تمیز، با بعضیا تفاوت داره.😬 مثلا دیوارامون نقاشی🎨⁦🖌️⁩ و لک داره، و فرشامو مجبورم سالی یه بار، دوبار بشورم. . . اما برای داشتن خونه‌ی نسبتا مرتب، متوجه شدم رعایت بعضی نکات، خیلی مفیده. یکی اینکه خود من نریزم😏 و وقتی یه چیزی رو برمی‌دارم، سر جاش بذارم⁦👉🏻⁩ این قاعده ی طلائیه✨ که مامانم خدابیامرز همش می‌گفت. . دیگه اینکه موقع انتخاب وسایل، فکر می‌کنیم واقعا یه چیزی رو بخریم یا نه🤔 و اگه داریم می‌خریم چه رنگ و جنسی بخریم که هم قشنگ باشه هم زود کثیف نشه🧐 . وسایلی انتخاب می‌کنم که تمیز کردنش راحت باشه⁦👌🏻⁩ و البته برای اینکه حرص نخورم، وسایل گرون و لوکس🏺 نمی‌خرم، که اگه بچه‌م یه خرابکاری کرد، انقدر عصبانی😡 نشم که به روح بچه لطمه بزنم.🥺 . موقع خرید جهیزیه، دوست نداشتم خونم تجملاتی باشه و چیزایی که لازم ندارمو بخرم، ولی اخیرا به این نتیجه رسیدم که اگه بچه‌ها رو میز غذا خوری غذا🍽 بخورن، تمیز کردنش برام راحت تره😏، و غذا رو تو کل خونه پخش نمی‌کنن. برای همین یه میز و چندتا صندلی، از جنس فایبرگلاس خریدیم که بتونم راحت تمیزشون کنم🧽 . یه سری ترفندایی هم که برای تمیز نگه داشتن خونه، توی اینترنت دیدم، نکات ساده و سریعی داشت که خیلی برام مفید بود⁦👌🏻⁩ . هرچند به نظر من مداومت در رعایت این نکته‌های ساده، اراده‌ی بالایی می‌خواد که بعد بچه‌دار شدن آدم اگه بخواد خونه‌ش مرتب بمونه، مجبور می‌شه این اراده رو در خودش ایجاد کنه😁 . من برای اینکه بتونم با چندتا بچه کارهای خونه‌مو بکنم🧹، درسمو بخونم📚 و به علایقم برسم، خیلی چیزا یاد گرفتم. مثل مدیریت زمان⏰ یا اینکه تو زمان واحد، چندتا کار بکنم😌 اینکه غفلت نکنم، وگرنه پشیمون می‌شم😥 (مثلا اگه یه لحظه تنبلی کنم و یادم بره  به بچه‌ها بگم اول زیرانداز بندازید، بعد کاردستی🎊🎨 درست کنید، فرش داغون می‌شه) . و اینکه اگه ول کنم و بگم حالا بعدا جمع می‌کنم😕، بعد یکی دو ساعت خونه‌م منفجر شده. نکته‌ی کلیدی همین استمرار در مراقبته⁦👌🏻⁩ . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهاردهم #مادران_شریف_ایران_زمین

05 خرداد 1399 15:47:54

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هشتم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) مادرشوهرم زیاد به مسجد محل رفت و آمد دارن. چند سال پیش به درخواست اهالی محل مسئولیت ب.س.ی.ج مسجد رو پذیرفتن. از من هم خواستن مربی قرآن نوجوونا بشم. با کمال میل پذیرفتم.🥰 کم‌کم وارد ب.س.ی.ج مسجد شدم و شروع به فعالیت کردم. حال و هوای کار با نوجوونا رو خیلی دوست داشتم. اوایل فقط قرآن و احکام و داستان‌های پندآموز و بازی‌های متناسب با سنشون رو انجام می‌دادم. اما بعد وارد فضای اجرای سرود و نمایش هم شدم. به طرز حیرت‌آوری تعداد نوجوونایی که دوست داشتن تو کلاس‌های مسجد شرکت کنن و سرود و نمایش هم اجرا کنن بالا رفت! کم‌کم با خانواده‌های بچه‌ها آشنا شدم و دیدم وضعیت اقتصادی بعضی از اون‌ها خیلی ضعیفه. به لطف خدا و کمک همسرم و مسئولین ب‌س.ی.ج تونستیم اون خانواده‌هایی که واقعاً به نون شب محتاج بودن رو کمک کنیم. در کل فضای وحدت و همدلی مسجد خیلی برای همه برکت داره.😍 بعد از یه مدت مسئولیت نوجوونا رو به دیگری سپردم و مشغول کار با بچه‌‌های ۵ تا ۸ سال شدم. کلاس‌ها دو روز در هفته و روزی یه ساعته. با بچه‌های خودم سر کلاس می‌رم. اگرم بگن دوست داریم خونه بمونیم، اجباری در کار نیست. و بچه‌ها پیش مادربزرگشون می مونن.🧡 از خدا ممنونم که منو تو این مسیر قرار داد و ازش می‌خوام این توفیق رو ازم نگیره. تو برنامه‌ی روزانه یه زمانی رو برای بازی دسته‌جمعی داریم. دنبال بازی می‌کنیم، گاهی فرش‌ها رو کمی جمع می‌کنیم و بچه‌ها اسکیت می‌رن.😁 و البته به لطف خدا همسایه‌ی پایینمون مادرشوهرم اند.🤩 ایشونم همیشه می‌گن من از شنیدن صدای بازی بچه‌ها لذت می‌برم. البته ما هم حواسمون هست که تو زمان استراحت ایشون رژه‌ی نظامی نریم.🤪 با بچه‌ها کاردستی هم زیاد درست می‌کنیم. یا بازی‌های من‌درآوردی دخترا.❗️ اینم بگم زهرا و مریم عاشق کوه‌نوردی از وسایل خونه هستن! چون حیاط نداریم و خونه کوچیکه، منم هی قانون وضع نمی‌کنم و آزادن.👌🏻 هر چند یه بار، بینی زهرامون شکست.😞 و البته همین باعث شد بیشتر احتیاط کنه! حدوداً روزی ۱ ساعت بازی می‌کنیم. گاهی وقتا به ۳ ۴ ساعت هم می‌رسه.😃 البته روزایی که خیلی سرم شلوغه دیگه ازشون می‌خوام خودشون با هم بازی کنن. زهرا خانم هم می‌شه مربی‌شون.☺️ بازی با گوشی هم تو برنامه‌شون هست. با نظارت پدرشون یه سری بازی تو گوشی ریختن و همونا رو بازی می‌کنن. برای بازی با گوشی یه زمانی رو با هم توافق کردیم که اون زمان پر بشه، دیگه سهمیه‌ی اون روز تموم می‌شه. مساعده هم نمی‌دیم!😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

09 خرداد 1401 11:58:40

5 بازدید

madaran_sharif

. سلام✋🏻 یه مستند جالب براتون داریم. خانوم فاطمه مطلق، مامان چهار فرزند اند. 🥰 از سال ۹۴ با یک میلیون سرمایه و یک روز کار در هفته توی زیرزمین خونه، کارشون رو شروع کردن. اجناس خوب و با کیفیت ایرانی رو شناسایی و تهیه می‌کنن و توی شعب فروشگاه‌شون می‌فروشن. الان تونستن کارشون رو گسترش بدن و برای حدود ۱۰۰۰ نفر به صورت غیر مستقیم اشتغال ایجاد کنن.👏🏻 این مستند جذاب و دوست داشتنی رو از دست ندید.🌹 پ.ن : این مستند خوب از شبکه‌ی تهران پخش شده تحت عنوان مهربانو. تهیه کننده‌ش خانم زینب پور ابراهیم اند. @mehrbanootv5 صفحه‌ی اینستاگرام خانه‌ی ایرانی که خانم مطلق مدیرش اند، اینه: @khaneh_irani #مستند_مهربانو #فاطمه_مطلق #مامان_چهار_فرزند #مامان_کارآفرین #مادران_شریف_ایران_زمین

23 اسفند 1400 18:46:08

2 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_پنجم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . خدا رو شکر کارم منعطف بود و نقش مادری من رو هم به رسمیت می‌شناختن.😊 یه کار پژوهشی در حوزه‌ی زن و خانواده بود که اکثرش رو توی خونه انجام می‌دادم و گاهی هم که جلسه داشتیم، می‌تونستم بچه‌ها رو با خودم ببرم توی جلسه یا مهد همون‌جا بذارمشون.👶🏻👦🏻 . پسر دومم رو از شیر و پوشک گرفتم و دیگه به بچه‌ی سوم فکر می‌کردم. دوست داشتم قبل از اینکه پسر اولم مدرسه‌ای بشه، بچه‌ی سوم هم به دنیا بیاد و از آب و گل در بیاد. چون فکر می‌کردم زایمان و نوزادداری در کنار بچه کلاس اولی، برام سخت باشه.😅 . اما همسرم می‌گفتن هنوز زوده. چون دانشجوی دکترا بودن و سرشون شلوغ بود و می‌گفتن شاید نتونم و وقت نشه خیلی کمکت کنم. اما بعد از یه مقدار گفتگو ، قانع شدن خدا رو شکر. پسر سومم فروردین ۹۷ به دنیا اومد، به فاصله‌ی ۳ سال از قبلی.😍 . برای زایمان رفتم شهرستانمون. زایمان سزارین سختی بود و بعدش هم تا مدتی به خاطر عفونت بخیه‌ها، تب و لرز داشتم.🤒 زود برگشتیم تهران و چون حالم خوب نبود، مامانم هم باهام اومدن و چند وقتی پیشم موندن و کمک کردن. . هنوز یه ماه از زایمانم نگذشته بود که صاحب‌خونه گفت باید تخلیه کنید. روزهای خیلی سختی داشتیم. ماه رمضان هم بود و همسرم خیلی اذیت شدن. شبا باید می‌رفتن دنبال خونه می‌گشتن. محدودیت انتخابمون هم بیشتر شده بود با ۳ تا بچه.😕 . خلاصه به هر سختی که بود اسباب‌کشی کردیم. ناراحت بودم و نگران از اینکه دوباره سال‌های بعد هم با همین مشکل مواجه بشیم. . چند وقت بعدش همسرم دکتراشون رو تموم کردن و کارشون رسمی شد و خدا رو شکر درآمدمون بیشتر شد. مدتی بعد هم به طرز باورنکردنی شرایط جور شد و تونستیم خونه بخریم.🤩 هیچ‌کدوم اصلا فکرشم نمی‌کردیم. ولی می‌دونستیم همه‌ش به برکت بچه‌ها و لطف خدا بوده. . همسرم وقتشون آزادتر شده بود و بیشتر با بچه‌ها بازی می‌کردن.☺️ بازی‌های هیجانی و پرتحرکی که فقط از عهده پدر و پسرا برمیاد و من هیچ‌وقت از این مدل بازیا باهاشون نمی‌کردم. گاهیم با هم می‌رفتن دوچرخه‌سواری و منم توی خونه یه استراحتی می‌کردم. . پسر سومم خیلی به همسرم وابسته بود و دوست داشت باباش بهش غذا بدن بخوره. تا الآنم همینطوره. قصه‌های شب، قبل خواب، رو هم همسرم براشون تعریف می‌کردن. خلاصه با اینکه ساعت حضورشون توی خونه، بازم کم بود و ۸ شب می‌اومدن، ولی از نظر کیفی جبران می‌کردن.👌🏻 بچه‌ها هم دیگه می‌دونستن که بابا صبح می‌رن سرکار و شب میان و اینو پذیرفته بودن. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

24 دی 1399 16:40:50

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هفتم پس از سه ترم #مرخصی_تحصیلی، مجدد وارد #دانشگاه شدم! با مبلغی ترس و مشتی شک بابت باد خوردن پشت🙃 و #اولویت رسیدگی به همسر، نوپا و نوزاد.👶🏻👦🏻🧔🏻 . خب واحدها رو طوری باید بردارم که فقط تا ظهر دانشگاه باشم... واحدها بالا، پایین، کم، زیاد، چپ، راست...🤔 هرکار کردم نشد که نشد😑 بذار ببینم چطور شد؟!🤔 دو روز از صبح تا عصر باید برم.😕 کلاس سر صبح و دانشگاه بدون مهد.😒 طاها ۴ ماهه‌ست و فقط #شیر_مادر می‌خوره.😢 این‌همه وقت، دوتا بچه کوچیک، رو دست مامان بزرگ؟؟😳 غیرقابل قبوله😑 . و اما! یکی از #مادران_شریف،😌 به صورت خودجوش، تعدادی از مادران بالقوه‌ی (!) شریفی رو برای نگه‌داری از طاها در #مسجد_دانشگاه، بسیج کرد.👌😍 دوستان نوبتی در اوقات خالی از طاهای نازنینم مراقبت می‌کردن تا من بتونم بین کلاس‌هام بهش شیر بدم.❤️ رضا هم پیش مامان گلم می‌ذاشتم.👵🏻 خدا از همه‌شون به‌ ویژه از مادرم😚 قبول کنه.🤲🏻 . با توکل برخدا شروع کردم... وقتی برمی‌گشتم بدون معطلی رضا رو از مامانی می‌گرفتم. کارهای خونه و نیاز بچه‌ها زیاد بود، بیداری و خوابشون الاکلنگی بود! بازی‌های مورد نیازشون متفاوت! نیاز به #نظارت در اوج! دو هفته درماه همسرم نبود و خرید و...هم کم و بیش با خودم بود... گاهی بی‌حوصله و بی‌رمق می‌شدم.😢😩 دوست نداشتم کسی به خاطر من و تصمیماتم، اذیت بشه! درنتیجه از کسی درخواست یاری نمی‌کردم... البته چون #خدا بود،💪🏻 و #تصمیم و #هدف خودم بود، نق و نوق نمی‌کردم. "آمده ام که #رشد کنم نه اینکه دچار #رفاه_طلبی و #روزمرگی بشم" #بین_الطلوعین رو سعی می‌کردم بیدار باشم و درس بخونم... خونه کوچیک بود و یه اتاق داشت با پنجره‌ی مشرف به پذیرایی... نمی‌شد لامپ روشن کرد و راحت درس خوند...🤔 پس نسخه الکترونیکی کتاب‌ها رو می‌خوندم و رو تمرین‌ها فکر می‌کردم تا در روشنایی بنویسم...برنامه‌ی خوبی بود! چون می‌شد حین شیر دادن و آروم کردن نوزاد هم انجامش داد.😁 . تو مترو، بین کلاس‌ها، وقت ناهار، حین آشپزی، لابه‌لای کارهای خونه، درکنار بچه‌ها تو حیاط وقتی بازی می‌کردن و... خلاصه از هر فرصت اندکی استفاده می‌کردم تا به درس و پروژه‌ها برسم (واقعا فهمیدم وقت مرده زیاده! تو زندگی همه! حتی با این شرایط هم می‌تونه وجود داشته باشه!) البته #وقت_اختصاصی بچه‌ها خط قرمز بود!👼🏻👦🏻 ولو خیلی کم😞 و خدا چقددددر برکت می‌داد به وقتم!!😍 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_هفتم #فرهنگ_مقاومت #مادران_شریف

23 دی 1398 16:40:18

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳ساله و #فاطمه ۱.۵ساله) . ئه بچه‌هاتون دوقلو ان؟ نه انگار پسرتون بزرگتره. چقدر نزدیکن به هم. چندماه اختلاف سنی دارن؟ - ۱۸ ماه😊 ئه چه جالب. خیلی سخته لابد؟ خودتون خواستید؟ . . این مکالمه‌ی کوتاه رو تا حالا بارها با افراد مختلفی داشتم، پارک، مغازه، هیات، حتی توی اینستاگرام😆😅 . خیلیا براشون جالب و گاهی عجیبه وقتی دوتا بچه‌ی نزدیک به هم و با اختلاف سنی کم رو می‌بینن. شاید چون توی این سال‌ها خیلی کم شده😁 . حالا چی شد که تصمیم گرفتیم اختلاف سنی بچه‌ها کم باشه؟ مهم ترینش این بود که می‌خواستم عباس تنها نباشه و زودتر خواهر یا برادر دار بشه و تو خونه‌ی خودمون هم‌بازی دائمی داشته باشه😀 تو فامیلمون هم متاسفانه هیچ بچه‌ی کوچیکی وجود نداشت😯 . می‌دونستم این تصمیم سختی‌هایی هم داره، به خاطر همین با چند تا از مامانایی که بچه‌های شیر به شیر داشتن مشورت کردم و خودم رو برای سختی‌هاش آماده کردم😀 . جوانب این تصمیم رو از نظر تربیتی و اسلامی و پزشکی هم بررسی کردم و نهایتا مصمم‌تر شدم😀 . تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم تا بتونم برای رسیدن به هدفم (که اختلاف سنی کم بچه‌های اول و دوم بود) سختی‌های راهش رو هم تحمل کنم. . و خداروشکر توی این ۱.۵ سال، شیرینی‌های این تصمیم برام خیلیییی بیشتر از سختی‌هاش بوده. تو این مدت هرچی فاطمه بزرگتر شد، بیشتر با عباس هم‌بازی شدن و در طول روز زمان‌های بیشتری رو با هم می‌گذرونن. اکثر اوقات با بازی و مسالمت آمیز و گاهیم با چالش و دعوا😃 که البته خود این دعواها هم مفید و آموزنده ست براشون😊 . . منم خیلی خوشحالم از اینکه مجبور نیستم برای پرکردن وقتشون از صبح تا شب برنامه داشته باشم و کمتر بهم وصل می‌شن😆 بیشتر روز با همن و من هم براشون بستر بازی‌های دونفره رو فراهم می‌کنم. گاهیم خودم تک‌تک باهاشون بازی می‌کنم بر حسب نیاز. . . پ.ن۱: البته من این اختلاف سنی رو به کسی پیشنهاد نمی‌دم😁 اصلا به نظرم این مسئله چیزیه که خود فرد باید تصمیم بگیره و به تصمیمش هم ایمان داشته باشه. که بعدا بتونه سختی‌ها و چالش‌های مسیر رو با خونسردی و اعتماد به نفس پشت سر بذاره. . پ.ن۲: در آینده بیشتر و دقیق‌تر درباره‌ی جزئیات زندگی با دو تا بچه‌ی شیر به شیر می‌نویسم😊 شماهم درباره اختلاف سنی بچه‌هاتون و تجربیاتتون بگید برامون. مخصوصا اگر اختلاف سنی شون کمه، از نقاط مثبت و منفیش بگید. . . #اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

28 مهر 1399 17:13:16

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. تولد گل دختر نزدیک بود که فهمیدیم اصطلاحا بچه #بریچ هست، یعنی نچرخیده. در ایران در این شرایط، معمولا لازمه #سزارین انجام بشه، و من از سزارین و عوارضش وحشت داشتم.😱 . ولی این‌جا بهمون گفتن شما ۳ تا راه دارین: ۱. زایمان طبیعی در همین حالت، که ریسکش زیاده، ۲. سزارین، که به خاطر عوارضش توصیه نمی‌کنیم، ۳. چرخوندن بچه😬 . ما راه سوم رو انتخاب کردیم که توصیه خودشون هم همین بود. . یه روز رفتیم بیمارستان و در عرض نیم ساعت بچه رو توی شکم و به وسیله ماساژ چرخوندن.😄 . خودمون هم باورمون نمی‌شد چرخوندن بچه انقدر ساده باشه.😙 . یک هفته مانده به زمان موعود تولد دختری بود، که پسرم سخت سرما خورد. همه خیلی نگران به دنیا اومدن خانم گل بودیم.😰 اونم توی یه کشور غریب، دست تنها، با یه بچه یک سال و دو ماهه و حالا مریض. . گل پسر توی شب چند بار از شدت سرفه از خواب می‌پرید و گلاب به روتون...🤮 . خواستیم ببریمش اورژانس🚑 که آقای همسر گفتن اینجا با ایران فرق داره🤔 باید برای سرماخوردگی، زنگ بزنیم و از اورژانس وقت بگیریم.😳 . به سختی تونستیم اپراتور اورژانس رو راضی کنیم، تا بهمون وقت بده (قبول نمی‌کردن و می‌گفتن با شرح حالی که شما میدین بچه مشکل خاصی نداره⁦🤷🏻‍♀️⁩) . در نهایت برای یک ساعت و نیم بعد يعنی ساعت یازده🕚 شب بهمون وقت دادن. . حالا چجوری باید می‌رفتیم بیمارستان؟🤨 . هلند، خبری از تاکسی خطی و آژانس، به شکلی که توی ایران وجود داره، نیست.😮 . اتوبوس🚌 و ترم (قطار شهری)🚉 هست ولی اون ساعت نبود.😩 و تاکسی اینترنتی (اوبر) و تلفنی که ما اون زمان نمی‌شناختیم.⁦🤷🏻‍♀️⁩ . پیاده راه افتادیم و یک مسیر نیم ساعته رو، با بچه و کالسکه تا به بیمارستان رفتیم.😖 . برای برگشت هم ساعت یازده و نیم شب، زیر بارون💦، پیاده روی کردیم تا به خونه رسیدیم🚶🏻‍♀️⁩⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦🧒🏻⁩ . . شنیده بودم هر بچه‌ای که بیاد، رزقشم با خودش میاره.😃💕 به خاطر تجربه‌ی اون شب (و سختی بیرون رفتن تو هوای بارونی هلند، اونم با دو تا بچه)، به لطف خدا، همسرم تونست چند روز قبل از تولد گل دختر، یه ماشین دست دوم بخره.🚗😄 . گل دختر منتظر مونده بود، که حال برادرش کمی بهتر بشه بعد تشریف بیاره😉 که استقبال خوبی ازش صورت بگیره🥳 . به لطف خدا تولد دختر جون، انقدر راحت و بی‌دردسر بود که حتی پزشکا و پرستارا هم فقط می‌گفتن wonderful😎 . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_نهم #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. تولد گل دختر نزدیک بود که فهمیدیم اصطلاحا بچه #بریچ هست، یعنی نچرخیده. در ایران در این شرایط، معمولا لازمه #سزارین انجام بشه، و من از سزارین و عوارضش وحشت داشتم.😱 . ولی این‌جا بهمون گفتن شما ۳ تا راه دارین: ۱. زایمان طبیعی در همین حالت، که ریسکش زیاده، ۲. سزارین، که به خاطر عوارضش توصیه نمی‌کنیم، ۳. چرخوندن بچه😬 . ما راه سوم رو انتخاب کردیم که توصیه خودشون هم همین بود. . یه روز رفتیم بیمارستان و در عرض نیم ساعت بچه رو توی شکم و به وسیله ماساژ چرخوندن.😄 . خودمون هم باورمون نمی‌شد چرخوندن بچه انقدر ساده باشه.😙 . یک هفته مانده به زمان موعود تولد دختری بود، که پسرم سخت سرما خورد. همه خیلی نگران به دنیا اومدن خانم گل بودیم.😰 اونم توی یه کشور غریب، دست تنها، با یه بچه یک سال و دو ماهه و حالا مریض. . گل پسر توی شب چند بار از شدت سرفه از خواب می‌پرید و گلاب به روتون...🤮 . خواستیم ببریمش اورژانس🚑 که آقای همسر گفتن اینجا با ایران فرق داره🤔 باید برای سرماخوردگی، زنگ بزنیم و از اورژانس وقت بگیریم.😳 . به سختی تونستیم اپراتور اورژانس رو راضی کنیم، تا بهمون وقت بده (قبول نمی‌کردن و می‌گفتن با شرح حالی که شما میدین بچه مشکل خاصی نداره⁦🤷🏻‍♀️⁩) . در نهایت برای یک ساعت و نیم بعد يعنی ساعت یازده🕚 شب بهمون وقت دادن. . حالا چجوری باید می‌رفتیم بیمارستان؟🤨 . هلند، خبری از تاکسی خطی و آژانس، به شکلی که توی ایران وجود داره، نیست.😮 . اتوبوس🚌 و ترم (قطار شهری)🚉 هست ولی اون ساعت نبود.😩 و تاکسی اینترنتی (اوبر) و تلفنی که ما اون زمان نمی‌شناختیم.⁦🤷🏻‍♀️⁩ . پیاده راه افتادیم و یک مسیر نیم ساعته رو، با بچه و کالسکه تا به بیمارستان رفتیم.😖 . برای برگشت هم ساعت یازده و نیم شب، زیر بارون💦، پیاده روی کردیم تا به خونه رسیدیم🚶🏻‍♀️⁩⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦🧒🏻⁩ . . شنیده بودم هر بچه‌ای که بیاد، رزقشم با خودش میاره.😃💕 به خاطر تجربه‌ی اون شب (و سختی بیرون رفتن تو هوای بارونی هلند، اونم با دو تا بچه)، به لطف خدا، همسرم تونست چند روز قبل از تولد گل دختر، یه ماشین دست دوم بخره.🚗😄 . گل دختر منتظر مونده بود، که حال برادرش کمی بهتر بشه بعد تشریف بیاره😉 که استقبال خوبی ازش صورت بگیره🥳 . به لطف خدا تولد دختر جون، انقدر راحت و بی‌دردسر بود که حتی پزشکا و پرستارا هم فقط می‌گفتن wonderful😎 . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_نهم #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن