پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_بهروزی #قسمت_سوم . حال روحی و جسمی نه چندان مساعد، منو از فکر کردن به دانشگاه🎓 تا مدتی بازداشت. ضمن اینکه مدیریت خانه برای منی که تا حالا مشغول هر چیزی به جز #خانه_داری بودم، خیلیییییی سخت بود.😩😰 . از صبح علی الطلوع🌄 تا پاسی از شب🌃 درگیر کارهای حداقلی خانه.😕 . چرا واقعا؟!؟ ۱۲ سالِ تحصیلی شاگرد اول مدرسه بودم!!!بعد اولین بار بادمجون‌ها رو با پوست سرخ کرده بودم.😨😣🙈 #مدرسه قراره چیکار کنه دقیقا؟! مارو برای ایفای نقش در خانواده و جامعه آماده کنه؟! یا فقط برای ورود به #دانشگاه؟! اصلا #نسل_سوخته ماییم😁😆 که همه‌جا (از جمله در مدرسه و خانواده) بهمون گفتن تو فقط درس بخون، ما بقیه کاراتو می‌کنیم. حالا کجایید که بیاید بادمجونامو پوست بگیرید؟!🍆😅😅😁 . لازمه بگم که مامانم آشپزی می‌کردن😅، خیلی هم زبر و زرنگ و فرز هستن. ولی نمی‌دونم چرا من هررررر کاری می‌کردم جز اینکه بایستم بغل دست ایشون و کار یاد بگیرم.😒😕 . بگذریم... . یه کم که سرحال شدم👩 و با خانه‌داری هم تا حدی کنار اومدم، با هدایت و حمایت آقای همسر👳،مطالعه گسترده📗📘📙📚📖 و روزانه راجع به سه موضوع مهم✨ که تا اون موقع ازش غافل بودم رو شروع کردم... . یک؛ #تغذیه_صحیح و #طب_سنتی 🍎🍞🍲🍖🍢 دو؛ #همسرداری و قواعد زندگی مشترک👸💑 سه؛ #تربیت_فرزند👶👦 . انصافا اون مدت انقدرررر برام مفید بود که احساس می‌کردم اگر تمام دوران تحصیلم، این‌طور جهت‌دهی شده بودم چقدررررر الان بزرگتر بودم😔😕.میزان مطالعه‌ام از زمانی که دانشگاه می‌رفتم خیلیییی بیشتر بود، #راضی‌تر و #شادتر از همیشه بودم. چون واقعا این مطالب رو برای خودم تو این شرایط، ضروری‌تر و کاربردی‌تر می‌دونستم. اون لذتی که فقط تو کلنجار رفتن با مسائل ریاضی تجربه کرده بودم، دوباره برام تکرار شد، اما این بار با مطالعه‌ی مجموعه‌ی #تا_ساحل_آرامش و بعدش #من_دیگر_ما و طبیعتاً استفاده از اون مطالب تو متن زندگیم. . این کتاب‌ها شدن پایه‌ی ثابت هدیه‌های که به عزیزانم می‌دادم.🎁🎀📚📖 . از فراغت حاصل از مرخصی تحصیلی استفاده کردم و رفتم کلاس خیاطی✂...و باز هم ناشی بازی‌های وحشتناکم کاملا نشون می‌داد که تا حالا به چرخ خیاطی نزدیک هم نشدم. (مثلاً اینکه با تعجب پرسیدم مگه چرخ خیاطی دو تا نخ داره؟!فک میکردم چرخ هم مثل خودمون کوک می‌زنه می‌ره جلو😅😅😅) ادامه دارد... . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تجربیات_تخصصی #خانه_داری #خیاطی #حلیم_بادمجان #بادمجان #مادران_شریف

05 بهمن 1398 16:55:23

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_ششم #ف_هاشمیان (مادر ۶ فررند) برای بزرگ کردن بچه‌ها زحمت زیادی کشیدیم که نمی‌شه منکرش شد! ولی نوع نگاه من به این زحمت‌ها طوری بود که همه رو در راستای رسیدن به هدفم می‌دونستم. به همین خاطر روحم نشاط داشت، حتی اگر جسمم خسته می‌شد. لذت واقعی رو روحم تجربه می‌کرد و همین باعث می‌شد حالم خوب باشه. اگر هم جایی کم می‌آوردم، یادآوری هدفم از زندگی دوباره بهم نشاط می‌داد.💛 هر سختی ‌ای تحملش راحت می‌شه، وقتی باور داشته باشی خدا همه کارهٔ عالمه! و داره تو رو می‌بینه. مثلاً سختی شرایط اقتصادی! ما شرایط مالی‌مون از اول ازدواج خوب بود. ولی یه بازه‌ای دچار مشکل مالی جدی شدیم و چند سالی حسابی در تنگنا بودیم. این بحران هم با صبوری پشت سر گذاشتیم و خدا از جایی که توقع نداشتیم گشایش ایجاد کرد برامون. هنوز هم خونه از خودمون نداریم. خیلی از اطرافیانمون بابت مستاجر بودن ما، اونم با ۶ تا بچه خیلی غصه می‌خورن! ولی من اصلا بهش فکر هم نمی‌کنم!😉 رزق ما و بچه‌هامون تا الان خونه نبوده! ولی صاحبخونه‌های خیلی خوبی داشتیم! مثلاً وقتی که سر فرزند چهارمم باردار بودم،‌ طبقهٔ چهارم یه خونه که آسانسور هم نداشت،‌مستاجر بودیم. خود صاحب‌خونه بهمون پیشنهاد داد که بیایم طبقه اول که راحت‌تر باشیم! فرزند چهارم و پنجمم اون‌جا به‌دنیا اومدن.👌🏻 یا همین الان که سه ساله تو یه خونهٔ ۹۳ متری مستاجریم. صاحبخونه‌مون امام جماعت مسجدمونه. نه تنها مشکلی با تعداد فرزندانمون ندارن، بلکه خیلی هم همراهی می‌کنن. البته ما هم مراعات می‌کنیم که به خونه آسیبی نرسه، یا حتی‌المقدور ایجاد مزاحمت نکنیم برای همسایه‌ها.👌🏻 یا مثلاً سختی‌های بچه داری! مگه می‌شه بچه بی‌سروصدا یه گوشه بشینه؟ تو هر سنی بچه‌ها چالش‌های خاصی دارن. دوران نوزادی و کودکی یه جور، نوجوانی و جوانی هم طور دیگه. اینکه بپذیری این سختی‌ها طبیعت زندگی مادیه خیلی تو تحمل شرایط کمک می‌کنه. همسرم واقعا صبور هستند، و همیشه می‌گفتن خب بچه باید شیطنت کنه دیگه! بچه که یه جا بشینه مریضه! همین باعث شد من هم از شلوغ‌کاری بچه‌ها اذیت نشم. یا مثلاً یکی از پسرا تو نوجوانیش خیلی پیش می‌اومد که داد بزنه!😲 طوری که برای همسایه‌ها مزاحمت داشت! یک بار به مدیر ساختمون گفتم به خودش دوستانه تذکر بده! همین تذکر کافی بود تا دیگه داد نزنه! تا قبلش فکر نمی‌کرد صداش بیرون می‌ره! خلاصه که چالش تو هر زندگی‌ای هست، نوع نگاه ما به زندگیه که باعث می‌شه برخوردهای متفاوتی با مشکلات زندگی داشته باشیم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

09 مرداد 1401 17:11:18

7 بازدید

madaran_sharif

. اوایل بچه‌داری، ایده‌آلم برای زمان از پوشک گرفتن بچه قبل دوسالگی بود.😅 . چندتا مطلبم خونده بودم درباره روش‌های زود عادت دادن بچه‌ها به دستشویی.🚽😆 . حتی یادمه توی گروهی بحث بود که بهترین زمان برای از پوشک گرفتن کیه؟ و من تازه مامان شده🤱🏻 با اعتماد به نفس می‌گفتم هرچی زودتر بهتر.😂 . . گذشت تا اینکه دیروز با شنیدن حرفای یه بنده خدایی به یاد ایده‌آل‌هام افتادم! . . - ئه! پسرت👦🏻 داره سه سالش می‌شه (۲ سال و ۷ ماه😑) هنوز براش پوشک می‌بندی؟ فلانی پسرش هنوز دو سالش نشده، دیگه کامل یاد گرفته، حتی شبا هم براش پوشک نمی‌بنده.😏 دیر شده...دیگه زودتر باید به فکر باشی🤔 و... . . یه لحظه حس کردم: عجب! من چه مامان بی‌مسئولیت و ناتوانی هستم که نتونستم مثل فلانی بچه‌مو زیر دو سال از پوشک بگیرم.😕 . بعد با خودم گفتم: خب من خودم انتخاب کردم و دوست داشتم بچه‌ی دومم زودتر بیاد تا هم‌بازی عباس بشه.🤗 ۱۸ ماهگی عباس، فاطمه به دنیا اومد. با نوزاد کوچیک سخت بود پروژه‌ی از پوشک گرفتن.🤷🏻‍♀️⁩ و نمی‌خواستم به خودم و عباس سختی بدم. . بعدشم به خاطر سرمای هوا و اینکه دستشوییمون توی حیاط بود، عملا ممکن نبود برامون.🙂 فاطمه⁦👧🏻⁩ هم به سن وابستگی رسیده بود و تا منو نمی‌دید، از گریه خودشو هلاک می‌کرد. . تعطیلات عیدم من⁦🧕🏻⁩ و باباشون⁦🧔🏻⁩ نیاز به استراحت و تفریحات سالم خونگی داشتیم و خودمون از نظر روحی آمادگیش رو نداشتیم. . بعدش توی ماه رمضون با ضعف😫 ناشی از روزه، همین که به کارای ضروری روزمره‌مون می‌رسیدم خداروشکر می‌کردم.😄 . بعدشم که اومدیم خونه‌ی مامانم اینا مشهد و توی سفر نمی‌شد این پروژه رو داشته باشیم. . حالا ان‌شاءالله وقتی برگردیم تهران قصد دارم پروژه رو شروع کنم.😆 . . خلاصه؛ از نظر خودم شرایطم برای از پوشک گرفتن تا الان مساعد نبوده و دلایلم برای خودم موجه بود. یعنی با اینکه دوست داشتم قبل دوسال از پوشک بگیرم پسرمو، ولی نتونستم و ناراحتم نیستم. . اما از حرف اون بنده خدا و مقایسه‌ی من و بچه‌م با فلانی که زود از پوشک گرفته، ناراحت شدم.🙁 البته سکوت کردم و بحثو ادامه ندادم. . . فقط این‌جور وقتا می‌فهمم چقدر این حرفا برای مادر مورد نظر می‌تونه اذیت‌کننده باشه و یاد می‌گیرم که خودم همچین حرفایی به بقیه مادرا نزنم. . . پ.ن: شما با چه روشی بچه‌هاتونو از پوشک می‌گیرید؟ توصیه‌ای، نکته کنکوری، چیزی دارید برام؟ می‌خوام از شنبه‌ی دیگه شروع کنم😂 . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

21 خرداد 1399 17:00:08

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۴.۵ ساله و علی ۲.۵ ساله) اولین کنش سیاسی من از انتخابات ۸۴ شروع شد! ۱۲ ساله بودم. وقتی که خوش‌تیپ بودن و چشم رنگی بودن فلان کاندیدا برام‌ ملاک مهمی بود.😅 اوایل خرداد امسال بعد از ۸ سال افسردگی سیاسی، با غول انتخابات روبه‌رو شدم! ۸ سالی که هی امیدمون‌ ناامید می‌شد. اومدن وسط میدون انتخابات، و آوردن مردم به نظر سخت می‌اومد‌. ما #دهه_هفتادیا، ۸ سال از دهه‌ی طلایی عمرمون رو به خاطر انتخاب قبلی داده بودیم.😐 نباید دوباره کوتاهی می‌کردیم!👌🏻 مشغولیت‌های #مادرانه نباید مانعم می‌شد. تقریبا همه‌ی برنامه‌ها رو تعطیل کردم! هدفم رو گذاشتم برگرداندن امیدِ از دست رفته، با بیان نقاط روشن موجود! بیشتر از بستر فضای مجازی و کمی هم فضای حقیقی استفاده کردم. حتی تلویزیون رو دوباره آوردیم! (قبلا گفتم که چرا و چگونه جعبه‌ی جادویی رو از زندگیمون حذف کردیم.) حالا باید دوباره می‌اومد وسط تا هم پیگیری انتخابات راحت‌تر باشه هم بچه‌ها ببینن انتخابات مهمه برای ما. انتخاباتِ دو سال پیش هم محمد خیلی سوال می‌پرسید، ولی هنوز براش زود بود و خیلی متوجه نمی‌شد! اما امسال کاملا در جریان قرار گرفت! تعمدی نداشتیم، ولی خودش با سوال پرسیدن، ته و توی چیستی و چرایی و چگونگی انتخابات رو درآورد!😁 موقع مناظره‌ها می‌نشست پای تلویزیون می‌گفت منم ‌می‌خوام #انتخابات کنم!!😅 هر کدوم از کاندیداها که صحبت می‌کردن، سوالای محمد شروع می‌شد. - این آقا کیه؟! + فلانی. - حرف‌های خوب می‌زنه؟! + بله ظاهراً. - بچه‌ها رو دوست داره؟! + آره مامان، همه‌ی آدما بچه‌ها رو دوست دارن. - مگه چیکار می‌کنه که می‌گی بچه‌ها رو دوست داره؟! + اوووم🤔 - مثلاً اگه واقعا بچه‌ها رو دوست داره باید بهشون غذاهای خوب بده، میوه،خرما، کباب! ولی اگه دوستشون نداشته باشه چیپس و پفک می‌ده! + بله پسرم، درست می‌گی. - خب حالا این آقاهه به بچه‌ها چی می‌ده؟! + نمی‌دونم مامان، بذار مناظره رو ببینیم تا آخر. بعد بهت می‌گم.😒 پ.ن۱: قبول دارین نسل به نسل رو به رشدیم؟!😎 هفته‌ی پیش تو پارک به یه خانومه گفت به یکی رأی بدید که کشورمونو خراب نکنه!😅 پ.ن۲: بازم مثل همیشه، ملت برنده می‌شه.😅 نوبت برد دولتمردان کی می‌رسه؟! خدا داند😁 ان‌شاءالله به زودی. 🌹 پ.ن۳:‌ فآذا فرغت فانصب👌 به نظرتون حالا که کورسوی امیدی روشن شده، ما مردم چیکار باید بکنیم؟! #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

29 خرداد 1400 16:37:39

1 بازدید

madaran_sharif

. خودکار و دفترم رو برداشتم یواشکی رفتم اتاق،🤫 رو به دیوار نشستم معلوم نشه دارم چه می‌کنم تا سراغم نیان!😅 دقایقی گذشت.🕰 خب خدا رو شکر!😌 بچه ها سراغم نیومدن و تونستم با وجود ضیق وقت، #خاطرات روزهای آخر #شیردهی ام را هم بنویسم💪🏻 . نگاه متعجبم را به دنبال بچه‌ها راه انداختم.👀 بله! رضا داره دست و پا شکسته #کتاب می‌خونه📖 و طاها با اشاره‌ی انگشت، کلماتی رو از رضا می‌پرسه: «این چی نوشته؟ این *ب* داره!»🤩 و... محمد کوچولو هم‌زمان که داستان رضا رو می‌شنوه، انگاری داره با لگوها برج می‌سازه! . چه دنیای قشنگی دارن این سه تا فرشته باهم.😍 چه حس #فراغت خوبی!☺️ ای وااای داره میاد سمت من!🤭 بی‌حرکت! دستا بالا!🙌🏻 اومد یه قطعه لگو که کنارم افتاده بود، برداشت و با بی‌اعتنایی رفت.😏😆 . منو باش! می‌خواستم دفترمو پنهون کنم مبادا صفحاتش به روزگار بقیه کتابام بیوفته😄 منو باش فکر کردم دیده نشستم، اومده ازم شیر بخواد! . . راستی یادش به خیر... دلم تنگ شد برای وقتی‌که حین شیرخوردنش، می‌خندید و شیر از گوشه لبش می‌چکید.😚 . یادش بخیر... قبلا رضا تا می‌دید دارم می‌نویسم، می‌خواست نوشتن یادش بدم📝 و رشته‌ی افکارمو پاره می‌کرد😕 می‌رفتم سرمشق بدم! الان ماشاءالله دیگه واسه خودش #دفتر_خاطرات داره!📖 کتاب می‌خونه.😍 . یادش به خیر... طاها چقدر سوال پیچم می‌کرد.❓❓ دیگه سوالاشو از رضا می‌پرسه!🤓 راستی دیگه وسط نوشتن هیچ‌کدوم از سرویس بهداشتی پیجم نکردن!!😃 خدا رو شکر، خودشون کارشون رو تمیز انجام می‌دن.💦🤗 . . با مرور این #خاطرات، یه لحظه حس کردم دیگه اون روزها تموم شده و دیگه با من کاری ندارن!👋🏻 بغض سنگینی گلوم رو گرفت.😢 حس شادی بابت بزرگ شدن بچه‌ها👦🏻⁦🧒🏻⁩⁦⁦🧑🏻⁩ و #فراغت نسبی من😌 گره خورد با دلتنگی اون روزها... کاش بیشتر لذت می‌بردم و بهتر استفاده می‌کردم از اون روزها!😔 بله تمام شد😢 . داشت بغضم می‌ترکید،😭 که یکهو محمد کوچولو اومد و به سرعت خودکار رو از دستم ربود و چشم تو چشم ازم پرسید: « برات جوجو بچشم؟؟!» من:😃 آخ جووون😍 #آن_روزها هنوز کامل تموم نشده!😂 بله عزیزم! شما بیا خرس بکش! بفرما! دفتر که هیچ! سر من تقدیم تو باد.😆 . . #ط_اکبری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 تیر 1399 16:35:25

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . بعد از اومدن پسرم، روابط من و همسرم بهتر از قبل شد.😍 وقتی تنها بودیم، به خاطر روحیاتمون، روابطمون رسمی‌تر بود. ولی بعد که پسرم اومد با شیرین‌کاری‌هاش باعث خنده و شادی شد. روابطمون رو گرم‌تر کرد و زندگی‌مون رو از روزمرگی درآورد.😄 . از طرفی روابطم با خانواده همسرم هم بهتر از قبل شد. چون دیگه درک می‌کردم یه مادر چقدر برای بچه‌ش زحمت کشیده و براش دلسوزی داره، راحت‌تر می‌تونستم کنار بیام و حساسیت‌هام کمتر شد. البته قطعا گذشت زمان و کسب تجربه توی روابط هم مؤثر بود.👌🏻 . پسرم بزرگ شده بود و از شیر و پوشک گرفته بودمش. اون موقع فعالیت کاری یا درسی خاصی هم نداشتم، چون به خودم مدتی استراحت داده بودم. . پسرم دو سال و نیمه‌ش بود که باردار شدم. دوست داشتم اختلاف سنی‌شون کم باشه تا بیشتر هم‌بازی بشن.👦🏻👶🏻 بارداری دومم خیلی سخت‌تر از اولی بود. ویار شدیدی داشتم و چهار ماه اولش، وزنم کم می‌شد.😢 . پسر دومم فروردین ۹۴ به دنیا اومد. به فاصله‌ی ۳ سال و ۳ ماه از پسر اولم. عمل سزارینم خدا رو شکر راحت‌تر از قبلی بود. هر چند بعدش دوباره مشکل عفونت بخیه‌ها و خوب شیر نخوردن پسرم رو داشتم.🤦🏻‍♀ این دفعه چون تجربه‌م بیشتر بود و یه بار همه این مراحل و مشکلات رو پشت سر گذاشته بودم، خونسردی و اعتماد به نفسم بیشتر بود و شرایط رو بهتر مدیریت می‌کردم.💪🏻 . قبل از به دنیا اومدنش برای پسر اولم قصه می‌گفتم و بهش گفته بودم که داداشت توی راهه و داره میاد. وقتی به دنیا اومد خیلی ذوق داشت و کنجکاو بود. منم سعی می‌کردم حساسش نکنم و سخت نگیرم. همسرم هم سعی می‌کردن بیشتر بهش توجه کنن و باهاش بازی کنن. البته به هرحال شیطنت‌های بچگانه‌ش بود 🤪 و می‌دونستم نوازش‌های محکم و ور رفتنش با نوزاد طبیعیه و همه‌ی بچه‌های اول، همین دوران کشف نوزاد رو دارن. خداروشکر حسادت و حساسیت خاصی نداشت و بعد از چند ماه روابطشون عادی و مسالمت‌آمیز شد. . پسر دومم هفت ماهه بود که پدر عزیزم به رحمت خدا رفتند.😞 خیلی ناراحت بودم و چند ماهی زمان برد تا بتونم به خودم مسلط بشم و به زندگی عادی برگردم. . بعدش دیگه دنبال کار مرتبط با رشته‌م می‌گشتم. چند جایی هم برای مصاحبه رفتم ولی همه‌ی کارها تمام‌وقت بود و من هم دوست نداشتم بچه‌ها رو هر روز از صبح تا عصر مهد بذارم. برای همین منصرف شدم. . تا اینکه با یه مجموعه‌ی پژوهشی آشنا شدم که کارش پاره‌وقت بود و می‌تونستم اکثرش رو توی خونه انجام بدم.🤩 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

23 دی 1399 16:32:02

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکرده‌بودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکس‌العمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوه‌ی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر می‌خوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت می‌ده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻‍⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پرونده‌ی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقب‌ماندگی هست. و با اینکه من می‌گفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمی‌تونم سقط کنم، راضی نمی‌شد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه می‌شدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمی‌تونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، می‌تونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقه‌ی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون می‌کرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش می‌گرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچه‌ها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیب‌زمینی می‌خواست اون یکی شیر. این بازی می‌خواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمی‌خورد و باید غذای مخصوصش رو درست می‌کردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما می‌خورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع می‌کرد و ۳ بامداد تموم می‌کرد که اونم فکر کنم خسته می‌شد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید می‌خوابید، ما ۳ تایی می‌رفتیم تو اتاق، در رو می‌بستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو می‌خوابوندیم.😴 . . روزها داشت می‌گذشت. من همچنان در فواصل بچه‌داری، شاگرد می‌گرفتم و به خودم دلگرمی می‌دادم که ناراحت نباشی‌هااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکرده‌بودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکس‌العمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوه‌ی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر می‌خوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت می‌ده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻‍⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پرونده‌ی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقب‌ماندگی هست. و با اینکه من می‌گفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمی‌تونم سقط کنم، راضی نمی‌شد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه می‌شدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمی‌تونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، می‌تونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقه‌ی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون می‌کرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش می‌گرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچه‌ها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیب‌زمینی می‌خواست اون یکی شیر. این بازی می‌خواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمی‌خورد و باید غذای مخصوصش رو درست می‌کردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما می‌خورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع می‌کرد و ۳ بامداد تموم می‌کرد که اونم فکر کنم خسته می‌شد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید می‌خوابید، ما ۳ تایی می‌رفتیم تو اتاق، در رو می‌بستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو می‌خوابوندیم.😴 . . روزها داشت می‌گذشت. من همچنان در فواصل بچه‌داری، شاگرد می‌گرفتم و به خودم دلگرمی می‌دادم که ناراحت نباشی‌هااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن