پست های مشابه

madaran_sharif

. #ز_پازوکی (مامان زهرا ۲ ساله) . خواهرم چند ساعتی کار داشت. پسر کوچولوش رو گذاشت پیشم. تجربه‌ای بود برای این‌که بفهمم برای بچه‌ی دوم چند مرده حلاجم.😃 همه‌چی خوب پیش می‌رفت. سعی کردم بدون استرس نسبت به کارای خونه و درس، از بچه‌ها مراقبت کنم. زهرا اولش از دیدن علی خیلی خوش‌حال بود. با نظارت من کلی با هم بازی کردند.( زهرا دو سال و علی تازه یک سالش شده) . کم‌کم علی خسته شد و مدام سراغ من می‌اومد و دستاش رو به سمتم دراز می‌کرد. من هم باید براشون غذا حاضر می‌کردم! دست‌هاشو گرفتم و تاتی‌تاتی اومدیم تو پذیرایی. بادکنک گذاشتم جلوش و برگشتم و همین داستان چندین‌بار تکرار شد. غذا آماده شد ولی...ای دل غافل! زهرا بی‌موقع خوابش برد.😩 نیم ساعت بعد، صدای گریه‌ی زهرا که بی‌حوصله و زودرنج از خواب بیدار شده بود اومد. . علی‌کوچولو از سر محبت می‌خواست بیاد پیشش و باهاش بازی کنه ولی زهرا بهش آلرژی پیدا کرده‌بود! زد زیر گریه... علی هم شروع به بی‌تابی کرد! همسر هم که ساعت ۸ شب، هنوز نرسیده‌بود. بی‌تاب شدم. سر علی داد زدم. علی گریه نکن😡 و بدتر زد زیر گریه... خودمو آروم کردم. کتاب آوردم و مشغول قصه‌گفتن شدم. علی دستاشو روی صفحات می‌کشید و زهرا سرش داد می‌زد، نکن.😬 دیدم فایده نداره باید بریم بیرون تا حال و هوای بچه‌ها عوض بشه. . زدیم از خونه بیرون. انگار دنیا برا جفتشون گلستان شده‌بود. بالاخره خواهرجان از راه رسید. . برگشتیم خونه و رفتم تو فکر... من اصلا جنبه‌ی بچه‌ی دوم رو ندارم. من بی‌ظرفیتم و زود عصبانی می‌شم. فقط تو حرف خوبم...😢 . از خودم ناامید شدم. فکرم رفت سمت دو سه تا از دوستام که نی‌نی سوم و چهارم تو راه داشتن... ته دلم یاد حاج‌قاسم افتادم... تو یه روز به خانواده‌های شهدا سر می‌زد. محور مقاومت عراق و سوریه و...رو که درگیر صدها هزار داعشی بودند جلو می‌برد. فکر آهوهای گرسنه‌ی پشت پادگان بود‌. از پدر و مادرش احوال می‌پرسید... آرامش هم داشت... کی بهش این همه توفیقات رو داده‌بود؟ کسی جز خدا؟!... و ما توفیقی الا بالله . اگر ظرفیتم کمه، باید همین‌طوری کم‌ظرفیت بمونم؟ یا بگم گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را⁦👌🏻⁩... خدایا چشم امیدم به خودته. اگه دست رو دست بذارم تا ۱۰سال دیگه هم ممکنه ظرفیت و پختگی کافی برای بچه‌ی دوم که هیچ، همین بچه‌ی اول رو هم نداشته‌باشم! ولی اگه تو بخوای و توفیقم بدی چه می‌شود. . . پ.ن: البته جنس مسائل بچه‌ی دوم با مهمون یه روزه، خیلی فرق داره، اما تو افزایش سعه‌ی صدر و مدیریت مادر، مشترک هستند. . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

10 دی 1399 16:34:53

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هفتم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . رتبه‌های کنکور، آخر شهریور اومد و اوایل مهر برای مصاحبه رفتم. . اساتید برای پذیرش، عمدتا به سوابق تحصیلی و کاری و رتبه‌ی کنکور توجه داشتن و اصلا کاری نداشتن دانشجوها مجردن یا متاهل، بچه دارن یا نه و چیزی هم نپرسیدن. طبیعتاً منم نگفتم که ۳ تا بچه دارم.😅 . خداروشکر نهایتا دانشگاه تهران قبول شدم.☺️ . برای دکترا، مدیریت آموزش عالی رو انتخاب کردم، تا بتونم‌ به حل مشکلات سیاست‌گذاری‌های کلان اقتصادی و مالی دانشگاه‌ها و ارتباط صنعت و دانشگاه و مسئله‌ی مهاجرت دانشجوها، کمک کنم. به هر حال برای این‌که بتونم توی این حوزه‌ها نظر بدم و کار کنم، لازمه مدرک داشته‌باشم تا به حرفم گوش بدن. . ترم ۱ دکترا از اوایل آبان‌ماه شروع شد. . کلاس‌های این‌‌ ترمم زیاده. چون از ارشد تغییر رشته دادم، یه سری درس‌های جبرانی رو باید برمی‌داشتم. . الآن سه روز در هفته‌ بعدازظهرها کلاس مجازی دارم. هفته‌ای ۱۰ ساعت برای کلاس‌هام و ۱۵ ساعت هم برای مطالعه و تکالیف درسی وقت لازم دارم. . هر چقدر هم وقت اضافه بیاد، کارم رو انجام می‌دم و ساعت کاری می‌زنم، که البته این ترم به خاطر مشغله‌هام خیلی کم‌تر شده. کلاس‌های مدرسه‌ی پسرام هم بعدازظهرهاست. . شرایط سختیه. هم باید سر کلاس خودم باشم هم حواسم به بچه‌ها باشه که بشینن سر کلاسشون و با‌ هم دعوا نکنن.😶 . توی این شرایط بیش از هر چیز، برنامه‌ریزی مهمه. . از قبل فکر می‌کنم که چیا باید بپزم، سریع ناهار رو آماده می‌کنم و پسر کوچیکم رو قبل کلاسام می‌خوابونم. گاهیم که نمی‌خوابه و وسط کلاس می‌ذارمش روی پام تا بخوابه.👶🏻 . پسر بزرگم که کلاس سومه، کارهاش رو به خودش سپردم و شرایط رو براش توضیح دادم. اونم خداروشکر توی این مدت مستقل شده. . همسرم هم چون من وقتم کم‌تره، سعی می‌کنن برای بچه‌ها بیشتر وقت بذارن. شبا با بچه‌ها بازی می‌کنن و به کارهای درسی‌شون رسیدگی می‌کنن. به پسر اولم کمک می‌کنن کاردستی‌هاشو بسازه و‌ به پسر دومم واسه حفظ شعرهای پیش‌دبستانی‌ش کمک می‌کنن. گاهیم پسر بزرگم، توی تکالیف پسر کوچیکم، کمکش می‌کنه.😊 . الآن هم که نزدیک امتحانای خودم و پسرم هستیم و فشار کاری‌مون خیلی بیشتره. . گاهی از شدت خستگی با خودم می‌گم شاید اصلا اشتباه کردم دکترا رو شروع کردم! اما بعدش که استراحت می‌کنم، دوباره حالم سرجاش میاد و با انگیزه کارا رو ادامه می‌دم.💪🏻 . شرایط سختیه اما خوب و مفیده برای همه‌مون و داریم رشد می‌کنیم.😌 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

27 دی 1399 16:43:57

0 بازدید

madaran_sharif

. شلوار کثیف و رنگی و خیس...👖 پوشک محتاج تعویض... جییییغ و داد...⁦🤦🏻‍♀️⁩ لگد و ضربات محکم پا... و خلاصه مقاومت شدید در برابر تعویض پوشک!😥 . از این صحنه‌های آشنای هر مادر، وقتی بچه حسابی آتیش سوزونده و بازیگوشی‌هاشو کرده و وقت تعویض لباس و پوشکش نق می‌زنه. - حسین مامان...وایستا یه دقیقه... مامان لگد نزن... آخه چرااا؟؟😤 . . مقاومتش رفته بود بالا... پوشکو که نزدیکش می‌بردم جوری با لگد می‌زد بهش که پرت می‌شد دو متر اون طرف‌تر😐 داشت کم کم اعصابم خط‌خطی می‌شد که مامانمو صدا کردم: -ماااااامااااااان... میای کمک؟🤕 . حسین همچنان لگد می‌زد و با جیغ می‌گفت: نهههه...😤 مامانم اومد. با لبخند به حسین گفت: سلام عزیییزم. ئه شلوارشو نگاه... چقدر رنگی‌رنگی و خیس شده... بذار پوشکتو عوض کنم پات راحت شه.😇 . پوشکو نزدیک پای حسین برد و حسین با یه جیغ دیگه لگد محکمی به پوشک زد و پوشک دو متر پرت شد.😐 مامانم خندید و با تعجب گفت: ئههههههه اینجا رو نگاه چقدر بلند پرت شد. حسین که انگار انتظار خنده‌ی مامانمو نداشت ساکت شد😐. مامانم گفت: پوووووشک پرندههههه😲😍 دوبارهههه دوبارهههه😍😍 . و پوشک رو نزدیک پای حسین برد. حسین با یه نیشخند دوباره پوشکو پرت کرد بالا. مامانم گفت: نگاش کن این پوشک پرنده ست...😍 بذار ببینم تا کجا می‌پره بالا؟😊 و محکم انداختش بالا😃 حسین که حسابی سرگرم پوشک پرنده شده بود و با خنده و بی‌حرکت داشت نگاهش می‌کرد، مامانم آروم یه پوشک دیگه برداشت و زود عوضش کرد و تمام!😎 . اونجا فهمیدم حسین چیزیش نیست! فقط #توجه و #بازی می‌خواد.⁦🤸🏻‍♂️⁩ ولی من ناخواسته دارم با رفتارم خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هامو به بچه منتقل می‌کنم.😥 . بعد از تعویض لباسش هم یک ربع داشت با مامانم پوشک پرنده بازی می‌کرد و غش‌غش می‌خندید.😐😅😂 . پ.ن: مادرم همیشه می‌گه تو که غذا نخوری بچه هم نمی‌خوره. تو که بی‌حوصله باشی بچه هم بی‌حوصله‌ست. تو که عصبی باشی بچه هم عصبیه. خلاصه بچه‌ها آینه‌ی مادران🤔🙄😊 . . #ف_مصلحت‌جو #سبک_مادری #مادری_باصبر #مادری_باحوصله #مادربزرگ #مادران_شریف_ایران_زمین

24 فروردین 1399 16:00:36

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هفتم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) اوایل درس‌های جامعة‌الزهرا، زیاد وقتم رو نمی‌گرفت. نهایت روزی یک ساعت! پس احساس فراغت غالب شد و برای یه ارشد دیگه اقدام کردم!😃 اما چه رشته‌ای؟ حالا می‌گم. با بزرگ‌تر شدن بچه‌ها، در روند فرزندپروری با چالش‌هایی مواجه می‌شدم که برای حلشون، گاهی اوقات به مشاور مراجعه (حضوری یا تلفنی) می‌کردم. مشاورینی که متخصص و مومن بودند. جالب بود که بعد از مراجعه به مشاور، راحت‌تر میتونستم با اون چالش کنار بیام و برای رفعش اقدام کنم.👌🏻 این شد که به رشته‌ی مشاوره علاقه‌مند شدم و سال ۹۹ کنکور ارشد دادم.😁 و خداروشکر قبول شدم.🤩 همه تعجب می‌کردن که چطور چنین چرخشی از رشته‌ی فنی مهندسی انجام دادم و وارد مشاوره شدم.❗️ برای خودم هم جالب بود من حقیقتا تا قبل از وجود بچه‌ها، هیچ آشنایی با مشاوره نداشتم. دوران دبیرستان عاشق ریاضی و شیمی بودم و این علاقه منو به سمت مهندسی شیمی برد. اما از رشته‌های دیگه بی‌خبر بودم. به هر حال تجربیات مختلف زندگی، دید آدم رو گسترش می‌ده و مسیرهای متفاوتی جلوش قرار می‌ده. خوندن دروس علوم انسانی در دانشگاه به نظرم احتیاج به یه پشتوانه‌ی دینی خوب داره. چون اکثر مباحث مطرح شده، از غرب گرفته شده که نگاه مبنایی متفاوتی به انسان داره و گاهی اوقات با مبانی دینی ما هم خوانی نداره. برای همینم دروس مشاوره و جامعة‌الزهرا رو هم‌زمان دارم ادامه می‌دم. البته برخلاف تصور قبلیم برام سخت شد! ولی سعی کردم برنامه‌ریزی کنم. روزی ۲ تا ۳ ساعت رو گذاشتم برای درس. روزهای هفته رو هم تقسیم کردم: دو روز برای درس‌های مشاوره، دو روز درس‌های جامعه، یه روز حفظ قرآن. البته برای حفظ هر روز نیم ساعت، ۴۵ دقیقه‌ای وقت می‌ذارم ولی یه روز تو هفته رو هم متمرکز وقت می‌ذارم. الحمدلله با برنامه‌ریزی به هر سه تاش رسیدم. بیشتر سعی می‌کردم از ساعت خواب بچه‌ها استفاده کنم. مثلاً بعد از نماز صبح تا ساعت ۸ و ۹ فرصت خوبی بود. البته گاهی خسته می‌شدم. اما سعی می‌کردم دوباره تو همون مسیر حرکت کنم. دوران کرونا که مدرسه‌ی بچه‌ها هم مجازی شده بود واقعا پوستم کنده شد.🤦🏻‍♀️ هر چند واسه خودم خوب بود که تو خونه همه‌ی درسا رو می‌خوندم. اما زهرا به سیستم مجازی اصلا دل نمی‌داد. خیلی وقتا مجبور بودم خودم دوباره بهش درس بدم! بچه هم که مادر رو به عنوان معلم نمی‌پذیره و بازی در میاره.🤪 خلاصه اینکه کلی از موهام تو این قضیه سفید شد.😂 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

07 خرداد 1401 16:27:28

5 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان علی آقای ۳ سال و نیمه و فاطمه خانم ۲سال و ۴ ماهه) . آذر ماه ۳ سال پیش بود که راهی هلند شدیم... از روز اول منتظر بودم ۶ ماه بعد برگردیم که مدام ۶ ماه به ۶ ماه اول اضافه می‌شد😉🙄 تا اینکه یک روز خیلی ناگهانی قرار شد دو هفته بعد اون ۶ ماه به پایان برسه😅 ۲ هفته سخت و پرمشغله گذشت ... . بستن ساک 🤯 دل کندن از وسایلی که جا برای بردنشون نداشتیم😪 بدو بدو و تمیز کردن خونه برای تحویل به شرکت... سخت ترین مرحله، سفر یک شبانه روزی بود...😰 ۱۳ ساعت در فرودگاه و هواپیما با دوتا کوچولو و ۹ تا ساک و کوله پشتی🤒 بقیه‌اش هم سوار ماشین تا شهرستان... . از چند روز قبل از سفر خواب‌هام نا آرام بود و کابوس می‌دیدم... دم رفتن هم حالم خوب نبود... دوست عزیزی بهم گفت؛ ذکر بگو... بگو؛ اللهم قَرِّبْ عَلَيْنَا الْبَعِيدَ وَسَهِّلْ عَلَيْنَا الْعَسِيرَ الشَّدِيدَ خدایا دور را بر ما نزدیک کن، و دشوار و سخت را بر ما آسان گردان (مناجات المریدین) . همونطور که مشغول آخرین جمع و جور کردن‌ها بودم زمزمه می‌کردم و ذکر می‌گفتم. حالم بهتر شد... ۲۴ ساعت گذشت... با چالش‌های مخصوص خودش... گریه و بهانه بچه برای ماسک بچه‌گونه که دست یه بچه دیگه دیدن...🤯 بهانه‌گیری علی آقا به خاطر مانیتور نداشتن هواپیما 😒 هواپیمایی که به جای ناهار بهمون نون و پنیر داد😐 گرسنگی وسط دو پرواز وقتی خوراکی هامون تموم شده بود...😋 سر شدن دست مامان و بابا به خاطر حمل ۴۰ کیلو بار (نفری ۲۰ کیلو) از اینور فرودگاه به اونور از این هواپیما به اون هواپیما 🤪 خستگی و فرسودگی این راه طولانی... . وسط همه‌ی این سختی‌ها که برای بیشترشون هم کاری از دستم برنمی‌اومد 🤷‍♀️ فقط همون ذکر رو تکرار می‌کردم و از خدا کمک می‌خواستم... در نهایت بیشتر چیزهایی که نگرانشون بودم پیش نیومد...🤗 و خیلی آسون تر از چیزی که فکر می‌کردم گذشت...🤩 . و فکر کردم که چرا همیشه قبل از هرچیز، از خدا کمک نمی‌خوام و بیشتر دعا نمیکنم؟ و باز هم فرازی از مناجات مریدین شرمنده تر و امیدوارترم کرد. فَيا مَنْ هُوَ عَلَى الْمُقْبِلِينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، ای کسی که به رو آورندگان به خویش، رو آورد وَبِالْغافِلِينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحِيمٌ رَؤُوفٌ و به غفلت ورزان از یادش، دلسوز و مهربان است . رسیدیم وطن خدایا شکرت . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

09 خرداد 1400 17:42:59

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_نهم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . این روزا بچه‌ها خیلی با هم بازی می‌کنن ولی بحث و دعواهاشون هم سرجاشه.‌ البته دعواهاشون با توجه به این‌که سه تا پسرن، طبیعیه و اصلا بخشی از رشدشون هست.☺️ . توی همین دعواها تجربیات زیادی کسب می‌کنن. . یاد می‌گیرن اصلا از اول چطور رفتار کنن که دعوا پیش نیاد، یا اگه دعوا شد چطور از حق خودشون دفاع کنن یا گاهی بگذرن و ببخشن تا دوباره بتونن با هم بازی کنن. . توی این شرایط کرونا هم، خداروشکر حوصله‌شون هیچ‌وقت سر نمی‌ره و همیشه باهم مشغولن.😌 گاهیم این‌قدر هیجان‌زده می‌شن و صداشون بالا می‌ره که همسایه‌ها شاکی می‌شن و من باید برم عذرخواهی کنم و از دل حاج‌خانوم همسایه پایینی‌مون در بیارم.😉 . یادمه واسه بچه‌ی اولم همیشه فکر می‌کردم چطور سرگرمش کنم و وقتش رو پر کنم، اما الان دیگه خودشون این‌قدر باهم سرگرمن که نیازی نیست من نگران بی‌کاری‌شون باشم. فقط از دور نظارت و مدیریت مادرانه دارم. . بعضی روزا سه‌تایی باهم می‌رن توی پارکینگ دوچرخه‌سواری و لازم نیست منم باهاشون برم. پسر بزرگم مراقبشونه. و منم توی اون زمان کارهام رو انجام می‌دم. یا مثلاً الان توی زمان‌های بیداری‌شون هم می‌تونم بشینم پای لپتاپ و کار کنم و اونا هم مشغول بازی خودشونن. . الان پسر کوچیکم نزدیک سه سالشه و تقریبا مستقل شده. روزایی که دو سه ساعت برای کارهام باید برم بیرون، چون توی تهران کسی رو نداریم، بچه ها رو می‌سپرم به پسر بزرگم و می‌رم و این خیلی خوبه برام.😍 . در نبود من، پسر بزرگم گاهی جارو می‌زنه یا ظرفا رو می‌شوره. بعضی وقتا هم با نظارت دورادور من، سه تایی کیک ‌می‌پزن.😋 . بچه‌ها خداروشکر کارهای اشتراکی رو خوب یادگرفتن و روحیات جمعی دارن. مثلاً پسر کوچیکم می‌ره یه خوراکی میاره می‌گه همه باهم بخوریم، یا وقتی یکی‌شون خواب باشه و چیزی بخوریم، بقیه می‌گن برای اونم بذاریم کنار تا بیدار شد بخوره. در حالی که اگر تنها بودن، شاید این چیزا براشون نهادینه نمی‌شد. . حتی گاهی با خودم می‌گم کاش فاصله‌ی سنی‌شون کم‌تر بود. چون هر چی بزرگ‌تر می‌شن، تاثیر اختلاف سنی روی هم‌بازی شدنشون بیش‌تر می‌شه و هر چی نزدیک‌تر باشن از نظر سنی، توی سنین بالاتر بازی‌های مشترک بیش‌تری دارن و همو بیش‌تر می‌فهمن. الآنم البته راضی‌ام ولی می‌گم کاش به جای ۳ تا، ۴ تا بودن.😁 . به خاطر سزارین‌ها، به توصیه‌ی دکترم، باید چند سالی صبر کنم و بعدش به بچه‌های بعدی فکر کنم. دوست دارم و دعا می‌کنم که خدا ۲ تا دختر هم بهمون بده که خانواده‌مون تکمیل بشه.❤️ . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

29 دی 1399 16:43:08

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. این روزها وقتی با مامانای یک، دو یا سه فرزندی مواجه می‌شم بهشون می‌گم ان‌شاءالله بازم فرزندان سالم و صالح روزیتون بشه. و با اعراض شدیدی مواجه می‌شم که نههههههه! همین دیگه بسسسسه! خواستم به اون عزیزان بگم شما تنها نیستید. اتفاقاً خانم سوزان رادفورد هم همینو اعلام کرده اخیراً. خیلی سفت و سخت گفته این دیگه آخریه و قول داده برای بیست و سومین بار باردار نشه!🤪😅 کلیپ امروزمون درباره‌ی خانواده‌ی ۲۴ نفره‌ی رادفورده. پرجمعیت‌ترین خانواده‌ی انگلیس! خانم سوزان ۴۵ سالشه و اولین فرزندش رو در ۱۴ سالگی بدنیا آورده. بعد دیگه خوششون اومده😂 ته تغاری هم یک‌سالشه و قراره دیگه بچه‌دار نشن. ناگفته نماند بعد از فرزند بیستم هم یه بار اعلام کرده بودن که دیگه این آخریه! ولی خدا نخواست که آخری باشه.🤣 #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #ا_باغانی #پ_عارفی #پ_بهروزی #خانواده_چندفرزندی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. این روزها وقتی با مامانای یک، دو یا سه فرزندی مواجه می‌شم بهشون می‌گم ان‌شاءالله بازم فرزندان سالم و صالح روزیتون بشه. و با اعراض شدیدی مواجه می‌شم که نههههههه! همین دیگه بسسسسه! خواستم به اون عزیزان بگم شما تنها نیستید. اتفاقاً خانم سوزان رادفورد هم همینو اعلام کرده اخیراً. خیلی سفت و سخت گفته این دیگه آخریه و قول داده برای بیست و سومین بار باردار نشه!🤪😅 کلیپ امروزمون درباره‌ی خانواده‌ی ۲۴ نفره‌ی رادفورده. پرجمعیت‌ترین خانواده‌ی انگلیس! خانم سوزان ۴۵ سالشه و اولین فرزندش رو در ۱۴ سالگی بدنیا آورده. بعد دیگه خوششون اومده😂 ته تغاری هم یک‌سالشه و قراره دیگه بچه‌دار نشن. ناگفته نماند بعد از فرزند بیستم هم یه بار اعلام کرده بودن که دیگه این آخریه! ولی خدا نخواست که آخری باشه.🤣 #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #ا_باغانی #پ_عارفی #پ_بهروزی #خانواده_چندفرزندی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن