پست های مشابه
madaran_sharif
. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . تا ماه پنجم بارداری، همچنان در دانشگاه درس میدادم و شکر خدا بارداریم خوب بود. پروژهای که با اون شرکت فنی_مهندسی داشتم هم تموم شد و پروژه مربوط برای من نداشتند. کلاس #حفظ_قرآن هم به دلایلی ادامه پیدا نکرد و من یهویی خونهنشین شدم😯 البته مشغول مطالعه و شرکت در دورههای تربیت فرزند بودم. . اردیبهشت ۹۳ دخترم به دنیا اومد😍 مدتها بچه کوچیک در اقوام نداشتیم و از نزدیک مشکلات رو لمس نکرده بودم و خیلی اذیت شدم. اولین روزی که تو خونه با دخترم تنها شدم خیلی گریه کردم😥 فکر نمیکردم از پس گریهها و نیازهای دخترم بربیام❗️ . خلاصه تا دو ماه اوضاع بر این منوال بود تا اینکه کمکم قلق دستم اومد و با دخترم مسجد و جلسه قرآن رفتم. چهار ماهه بود که از همون شرکت فنی_مهندسی بهم پروژه دادند. از ساعت۲۲ تا نیمه شب و بعدازظهرها در ساعت خواب دخترم کار میکردم و خیلی راضی بودم. برای جلسهها هم، که خیلی کم بود، گاهی با خودم میبردمش و بزرگتر که شد پیش مادرم میذاشتمش. البته چون با شیر خودم میخوابید باید سر وقت خوابش خودمو میرسوندم🤪 . از اول زندگی، ماشین نداشتیم و با موتور اینور و اونور میرفتیم. برای سر زدن به خانواده همسرم، با اتوبوس میرفتیم قم و این رو بذارید در کنار اینکه دخترم همیشه بیقرار بود❗️ انواع خوراکی، اسباببازی و کتاب میبردم ولی باز هم اعتراض... مثلا پشت چراغ قرمز: پس چرا راه نمیریم؟! چرا نرسیدیم ؟!😤 بسیار بدخواب، وابسته به مادر، هراسان از مردها و غریبهها❗️ برای من کنار اومدن با این شرایط خیلی سخت بود. مجبور بودم وقت زیادی براش بذارم. اون همه کتاب و کلاس تربیت فرزند کارگشا نبود❗️ . خونهمون کوچیک بود اما حیاط خلوت داشت😃 کل دیوارهاش رو در اختیار دخترم گذاشتم جهت هنرنمایی👌🏻(بعد هم در اختیار هر سهشون!) با گواش، آبرنگ و... روی دیوارها یادگاری گذاشته😍 آردبازی، آببازی، شنبازی و... کاغذ باطلهها رو دور نمیانداختم و میدادم به دخترم نقاشی بکشه یا بازی کنه. . با تمام سختیهای بچهداری، ترم بهمن ۹۴ دخترم ۱/۵ساله بود که یه موقعیت تدریس در دانشگاه برام پیش اومد و پذیرفتم. ۷ تا ۱۰ صبح😍 تو اون اوضاع، چندساعتی فراغت از بچهداری لازم داشتم❗️ چه فراغتی بهتر از تدریس😁 فقط ۱۰جلسه بود و همسرم همراهی کردن و پیش بچه میموندن👌🏻 یکی دو بار هم مجبور شدم با دخترم سرکلاس حاضر بشم😃 . . #قسمت_هفتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
21 آبان 1399 17:22:22
0 بازدید
madaran_sharif
یه #پادکست شنیدنی از حال و روز این روزهای مادرها... . بعد شهادت سردار بود که فهمیدم مراحلِ بزرگتری از زندگیِ یک مادر هم میتونه وجود داشته باشه... وقتی فرزندی که اون #مادر با همهی سختیها و شیرینیها بزرگ کرده، تبدیل میشه به یه #قهرمان_بینالمللی . این بخش ماجرا میتونه پایانی خوب، لذت بخش و پرافتخار باشه برای تلاشها و خستگیهای #یک_مادر... ✋ . . #پادکست_صوتی #مادران_شریف_ایران_زمین
17 دی 1399 11:22:54
0 بازدید
madaran_sharif
. فکر میکنم خیلی از آدما اینجوری هستن که یه روزایی از زندگیشون، از آدما و اتفاقای دور و برشون خسته و دلزده میشن، یه جوری که دلشون میخواد از همه عالم و آدم ببرن و برن تو لاک خودشون، یا با همه عالم و آدم سر جنگ داشته باشن و تنهی بیحوصلگیشون به تنه اطرافیانشون بگیره. من قدیما ازون جنگیاش بودم، ولی چند ساله که کم کم از اون تو لاکیها شدم. . حالا این روزا برای من از همین روزاست؛ اما این بار بیخیال علت و سبب حال و احوالم میشم. . میشه نشست و خودخوری کرد و کلنجار رفت و آزار دید و آزار رسوند، ولی یه راه باحال تر و خوشگل ترم هست، وقتشه که بگم؛ خدایا میشه بیخیال همه فقط خودم و خودت باشیم؟ خدا جانم! میخوام سفت بغلم کنی. . اما امان از این روزهای بچه داری؛ که برام شده روزهای نمازهای بیتوجه و هول هولی، و هفتههای بی مناجات، و سحرهای خواب آلودگی، چقدر کم حواسم به خودمه، چیزی که حالا که مادرم و پر از مشغله بیشتر از همیشه بهش نیاز دارم. دلم تنگه یه شب بیداری و چند تا چیکه اشکه؛ . اِلـهي كَيْفَ آيَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لي بَعْدَ مَماتي خدای من، چگونه پس از مرگم از تو نا امید باشم؟ وَاَنْتَ لَمْ تُوَلِّني اِلاّ الْجَميلَ في حَيوتي درحاليكه در تمام زندگیام مرا جز به نيكی سرپرستی نكردی؟ . اِلهي قَدْ سَتَرْتَ عَلَيَّ ذُنُوباً فِي الدُّنْيا خدای من، گناهانی از من را در دنيا پوشاندی وَاَ نَا اَحْوَجُ اِلي سَتْرِها عَلَيَّ مِنْكَ في الاُْخْري كه بر پوشاندن آن در آخرت محتاج ترم اِذْ لَمْ تُظْهِرْها لاَِحَد مِنْ عِبادِكَ الصّالِحينَ گناهم را در دنيا برای هيچيك از بندگان شايسته ات آشكار نكردی فَلاتَفْضَحْني يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلي رُؤُسِ الاَْشْهادِ پس مرا در قيامت در برابر ديدگان مردم رسوا مكن . وَاِنْ اَدْخَلْتَنيِ النّارَ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّي اُحِبُّكَ و اگر مرا وارد دوزخ كنی، به اهل آن میگویم كه من تو را دوست دارم😭 . اِلهي هَبْ لي كَمالَ الإِنْقِطاعِ اِلَيْكَ خدای من انقطاع از هر چیز و پیوستن کامل به خودت را به من عطا فرما 🙏 . دو تا سحر جمعه بیشتر تا ماه رمضون نمونده #دعای_کمیل و #مناجات_شعبانیه تو این روزا و شبها دوای همه دردهاست دلم نیومد این حس و حال و این مناجاتِ دلبر رو باهاتون به اشتراک نذارم🌸 . اگه از این مناجاتی که دو تیکهش رو گذاشتم خوشتون اومد میتونین خودتون با جست و جوی "مناجات شعبانیه آقای فرهمند" کاملش رو پیدا کنین و گوش کنید. 😊 . #ف_جباری #روزنوشتهای_مادری #مناجات_شعبانیه #شبِ_جمعه #مادران_شریف_ایران_زمین
28 فروردین 1399 16:23:55
1 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_اول . دوران ابتدایی با #خواهر جونیم که یه سال ازم بزرگتر بود تو یه #مدرسه_دولتی نزدیک خونه درس میخوندیم🧕🧕 کلی بهمون خوش میگذشت! واقعا حس میکردم یه #مامان_کوچولوی مهربون تو مدرسه دارم.😍 زنگای تفریح با دوستاش میاومد درِ کلاس دنبالم.💓 . سال پنجم به دلیل #شرایط_شغلی مادرم رفتیم کرج. 🚛🏡 اون سال برام خیلی سخت بود... شهر و محله و مدرسه جدید و فراق خواهری که همون مدرسه بود، اما شیفت صبح.😢 همون سال کمکم خودمو پیدا کردم و کلی دوست و رفیق یافتم.😇 . تو #آزمون_تیزهوشان که قبول شدم، مدیر مدرسه از اینکه در میانِ سال منو پذیرفته بود، ابراز خرسندی مینمود.😅 دوباره مدرسه جدید🏫 مقطع جدید🤓 آدمهای جدید و البته جورواجور🧐 . پس از ۴ سال زندگیِ پرماجرا در کرج، به طور غیرقابل پیشبینی باید به تهران بازمیگشتیم. 🚛🏢 الحمدلله ترازم مناسب بود و با درخواست انتقالیم به #فرزانگان_تهران موافقت شد☺️ از یک مدرسهی بزرگ که جمعِ تعدادِ کلاسهای دو مقطع راهنمایی و دبیرستانش ۱۴ بود، اومدم دبیرستانی کوچک که فقط پایهی اولش ۷ تا کلاس بود.😱 اونم همه غریبه😐 تماما گروههای دوستی از دوره راهنمایی شکل گرفته و درزگیری شده بودند.😑برای چون منی که از بدوِ ورود به مدرسه از دانشآموز سال پایینی تا مدیر، سلامعلیک و خوشوبش داشتم، چنین فضایی زندان بود.😩 . هرروز به سختی سپری میشد تا اینکه نمراتِ آزمونِ اولِ فیزیک اعلام شد! تنها نمرهی کاملِ کلاس از آنِ غریبهی کلاس بود! برای خودمم جالب بود چه برسه بقیه.😅 چیزی نگذشت که به خاطر همین اتفاق پیش پا افتاده از ناشناس به شناس تبدیل شدم و خیلی از گروههای دوستی رو سرک کشیدم.🤩 با همه خوش بودم😍 اما از هیچیک نبودم...🚶♀ . تو مسئلههای #المپیاد_فیزیک غوطه میخوردم و هر #مسابقه_علمی بود میپریدم وسط، لوح و جایزه میگرفتم، فکر میکردم چه خبره.😒 . امورات میگذشت... اوایلِ سالِ دوم بعد از مراسم زیارت عاشورا، تجمعی نظرم رو جلب کرد.👁 تبریکات و روبوسی حس کنجکاویمو تحریک کرد، رفتم ببینم تولد کیه؟ کادوها چیه؟🎁 کیک چقدیه؟؟🎂 کادوها همه #کتاب!!📚 فلسفی، عقیدتی، اجتماعی... گفتم چه موجودات جالبی به نظر میرسن🤔 . خودمو انداختم وسطشون! چشم برهم زدنی شدم از خودشون، از خودِ خودشون!😍 دوست واقعی بودند💚 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف
02 دی 1398 16:16:49
0 بازدید
madaran_sharif
. از وقتی خودمو شناختم فقط درس میخوندم📖 بدون اینکه فکر کنم چرا؟!🧐 . از همه بیشتر عاشق ریاضی بودم📈 و گهگاهی در المپیادها و مسابقات دانشآموزی مقام میآوردم. خدا رو شکر همیشه شاگرد اول بودم🏅 سال ۹۰ کنکوری شدم🙇🏻♀️ روزی ۱۰-۱۲ ساعت درس میخوندم و تست میزدم📝 نتیجه شد رتبهی سه رقمی، رشتهی برق دانشگاه فردوسی در شهر خودم، یعنی مشهد🎓 . تو دانشگاه دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که هنوزم رفاقتمون ادامه داره.👥 . رییس تشکل دانشکدهمون هم شدم.😊 . و چندتا دوره شرکت کردم که کلا نگاهم رو شکل داد😀 . درسها رو معمولی میخوندم.📔 معدلم همیشه الف بود؛ ولی بکوب نمیخوندم🤷🏻♀️ . چهارسال بعد مدرکم تو دستم بود🧾 و با سهمیهی استعدادهای درخشان، ارشد مهندسی پزشکی رو شروع کردم.🤓 . . ترم اول ارشد که تموم شد، توسط همسایهی داییم،😅 به همسرم که طلبه بودن، معرفی شدم. و بهمن ماه ۹۴ ازدواج کردیم.🌹🌺 . تازه اون موقع بود که با خودم فکر کردم تا کی میخوام درس بخونم و اصلا هدفم چیه؟!🤔🧐 . هرچند قبلا هم بهش فکر کرده بودم ولی انگاری خودمو میپیچوندم!!!🤷🏻♀️ . ده ماه بعدش رفتیم خونه خودمون🏡، با یه مراسم مولودیخوانی و تمام.🎤 . . ۵ ماه بعد، در ترم چهارم ارشد، وقتی که تازه پروپزالمو👩🏻🏫 دفاع کرده بودم، پای یک فرشته کوچولو👼🏻 به زندگیمون باز شد😃 . . استادم گفت برو مرخصی بگیر و نمیخواد بیای دانشگاه! و همین شد اولین مرخصی عمرم از تحصیل!💖 . کلی وقت داشتم ک فکر کنم🤔 به خودم💖 به علایقم💗 به زندگیم✨ . از بچگی کارای هنری✨ رو دوست داشتم، ولی وقت نداشتم برم دنبالش!😅 . تو این فرصت، کلی سایت و کانال در مورد عروسکسازی خوندم و فهمیدم چقدر به این کار علاقه دارم.💟 . روزهای بارداری، داشت سپری میشد...🌙 و بالاخره در اسفند ۹۶، چشممون به جمال گل دخترمون منور شد.👶🏻 . وقتی دخترم دو ماهه شد، تصمیم گرفتم کار عروسکسازی رو شروع کنم.🤗 . اوایل خیلی سخت بود.😖 مخصوصا که حتی بلد نبودم پشت چرخ بشینم.🧵 ولی گفتم بالاخره باید از یک جایی شروع کنم💪🏻 . . و در واقع میشه گفت، اصل زندگی من از اینجا شروع شد😃 و فهمیدم چقدر به کارای هنری علاقه داشتم🤩 . دیگه نگم که اخلاق و روحیهم بعدش چی شد!😊 به قول شوهرم انگار تنها کاری که از اول عمرم دوست داشتم انجام بدم، همین بود.😆 . پ.ن: عکس پست مجسمهی برفی برقه، که وقتی وارد دانشگاه شدیم، ساختیم😁 . . #ح_حیدری #تجرییات_تخصصی #قسمت_اول #تجربیات_مخاطبین #مادران_شریف_ایران_زمین
31 فروردین 1399 16:15:13
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_ششم سال ۹۸ به خاطر شرایط شغلی همسرم، از قم به تهران نقل مکان کردیم. اون سال کنکور رو شرکت کردم و چند ماه با انگیزه و علاقه خوندم و رتبهی ۲۱ شدم.☺️ ترم اول حضوری بود و سید مهدی ۲ ساله مهد دانشگاه نمیموند! دوستان، همسرم، خواهرم و حتی بچههای بزرگتر برای نگه داشتن سید مهدی کمک میکردن. خواهرم ۱۰ سال از من کوچیکترن و از دوران مجردیشون خیلی به من کمک میکردن و بچهها هم بهشون علاقه زیادی دارن.😍 بعد هم که ازدواج کردن ساکن قم شدن و حضورشون کنار ما موهبت الهی و دست یاری خدا بود.😍 معتقدم اگه ما قدمی برای خدا برداریم خدا خودش اسباب کار رو جور میکنه و یاری میرسونه.👌🏻 گاهی پیش میاومد که من و همسرم سفرهای کاری استانی میرفتیم و بچهها یک شب منزل خواهرم میموندن. الان هم که ما ساکن تهران شدیم، باز اگه کاری داشته باشم هم خودش و هم همسرشون دست یاری میرسونن. در کل هم خواهر برادرها خیلی به داد هم میرسیم.😉 از ترم دوم دانشگاه مجازی شد و من تازه فهمیدم که چقدر مجازی میشه درس خوند و موقعیت خوبیه.😃 کنار بچهها کلاسهای آنلاین رو شرکت میکردم و هر جا لازم بود برای فهم مطالب درس بعد از نماز صبح بیشتر وقت میذاشتم. مجدد با فعالیتهای همسرم که در شرایط شغلی جدید قرار گرفته بودن، همراه شدم و کمکم متناسب با رشتهی تحصیلیم و تجربیاتم پروژهای رو هم شروع کردم.👌🏻 در حال حاضر تو مجموعهی فرهنگی متعلق به سازمان تبلیغات در کنار همسرم به صورت پاره وقت در حوزهی مسائل زنان، فعالیت میکنم. صبحها بعد از نماز مشغول پروژهها میشم و عمدهی وقتم رو توی خونه با بچهها هستم و البته همزمان مشغول کارهای پایاننامه. الان هم که بچهها دیگه بزرگ شدن و این خیلی کمککننده ست. در طول روز کار زیادی با من ندارن و توی کارهای خونه هم خیلی کمک میکنن. دخترها که از سن ۹ سال گذشتن دیگه با بچههای کوچیکتر گاهی تنهاشون میذارم و مواظب پسرهان و الحمدلله مسئولیتپذیرن و بچههای توانمندی شدن.💪🏻 غذا درست میکنند، خونه رو مرتب میکنند، ناهار میدن، ناهار خودشون رو میخورند، به مسائل درسی کوچکترها میرسند...👌🏻 در مجموع از اول هم سبک زندگیم اینطور نبود که هر روز ۸ صبح از خونه بیرون برم و پیش بچهها نباشم. همین شکل از فعالیته که به زندگیم معنا میبخشه و اثرات و برکات این نوع از فعالیتها رو توی زندگیم میبینم.😊 چون احساس میکنم از جنس تکلیفه! #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
02 اسفند 1400 04:49:41
1 بازدید
مادران شريف
0
0
#قسمت_سوم #ف_جباری (مامان #زهرا ۲.۵ ساله و #هدی ۳ ماهه) . من چند کار رو برای خودم انتخاب کرده بودم تا انجامشون بدم، از طرفی وقتم هم به خاطر کم شدن ساعت خواب بچه داشت محدودتر میشد.⏰ . لنگ لنگان جلو اومده بودم، اما دیگه بدون برنامه ریزی دقیق تر کارم پیش نمیرفت، فقط پروژههای محل کارم نبود که تمام وقت آزادم رو بهش اختصاص بدم، درس و دوره مطالعاتی و فعالیتهای دیگهای هم به برنامهم اضافه شده بود، حتی لازم داشتم کارهای خانوادگی رو هم روی کاغذ بیارم تا از دستم در نره، یه معادله رو در نظر بگیرید، وقتی تک مجهولیه میشه ذهنی حلش کرد اما وقتی چند مجهولی میشه مجبوری روی کاغذ به جواب برسونیش، . البته مهم بود که تعداد و حجم برنامههایی که انتخاب میکنم معقول و با زمانی که دارم هماهنگ باشه، این معقول بودن رو اول حدس میزنی اما بقیهش رو با تجربه کردن متوجه میشی؛ مثلا من حدس میزنم که در ترم پیش رو بتونم ۲ کار رو انجام بدم، برنامهریزی میکنم براش و پیش میرم و میبینم به هر دری میزنم نمیشه، اونوقت کار کم اولویتتر رو حذف میکنم، یا میبینم وقتم آزاده و کار سوم رو هم اضافه میکنم... . ❓پس اولین سوال جدی من این بود که اصلا من چقدر وقت توی یک روز و یک هفتهم دارم؟ یه کاغذ برداشتم و ساعات خواب و بیداری زهرا رو روش نوشتم، مدل من اینطوره که تا بچهها میخوابن میرم سراغ کارهای برنامهریزی شده خودم و دست به سیاه و سفید نمیزنم! 🤪مرتب کردن خونه، اتو، آشپزی، ظرفا همه اینها تو بیداری بچهها و با کمک خودشون و به شکل بازی انجام میشه، حتی اگه زمان خیلی بیشتری بطلبه و با کثیف کاری همراه باشه... . با این توضیح الان اگه به خودم سخت نگیرم حدود ۲۰ ساعت در هفته وقت مفید و متمرکز دارم، ۱.۵ ساعت بعد از نماز صبح و ۱.۵ ساعت عصر، یعنی ساعاتی که بچه ها خوابن و من بیدار. . قبلا که روزها زهرا بیشتر میخوابید من صبحها خیلی زودتر بیدار نمیشدم! وقتی خواب روزش کم شد من از خواب صبح خودم به مرور کم کردم اما هنوز بازدهی عصرهام بیشتر از صبح هاست و خواب عصر بچه ها رو لازم دارم، برای همین هم اگه دختر من توی این سن به ۱۰ ساعت خواب در شبانه روز نیاز داره، من خودم ۲ ساعتش رو برای عصرش ذخیره میکنم و صبح زودتر بیدارش میکنم، کاری که از همین الان با نوزادم هم میکنم تا زمان خواب دو خواهر هماهنگ باشه! . ❗ادامه مطلب رو در کامنت اول دنبال کنید❗ . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #بولت_ژورنال #مادران_شریف_ایران_زمین