پست های مشابه

madaran_sharif

. امروز می‌خوام از یه #دوست جدید حرف بزنم🤗 قبلا گفته بودم که توی این ایام #قرنطینه دنبال کشف بازی جدیدیم🤔 . حال و حوصله‌ی بچه‌ها داشت بحرانی می‌شد که😇 یاد یکی از بازی‌هایی افتادم که مامانم تو بچگی باهام انجام داده بود. یه بازی خیلی کاربردی و بدون محدودیت سنی...😜 . البته فقط یه قسمتش مال مامانم بود، بقیه‌ش رو خودم ابتکار کردم😎 . #روزنامه_بازی 📜📃😀 . چیزی که تو هر خونه‌ای پیدا می‌شه⁦👌🏻 . هرچی روزنامه باطله داشتیم، آوردیم... . ✅ بازی اول #پاره_کردن و مچاله کردن! مخصوصا برای دختری، که جدیدا به پاره کردن کتاب📚 علاقه پیدا کرده. بعدش جنگ روزنامه‌ای راه انداختیم😁 روزنامه‌ها رو به هم پرت می‌کردیم و با روزنامه به هم ضربه می‌زدیم. . ✅ بازی دوم روزنامه‌ها رو مچاله کردیم، باهاشون توپ⚾ درست کردیم و توپ بازی کردیم.⁦🤸🏻‍♂️⁩ هرچند هی باز می‌شدن، ولی تلاش برای گلوله نگه داشتنشون هم بخشی از بازی بود. . ✅ بازی سوم کمی روی روزنامه‌ها راه رفتیم و خرش خرش کردیم. تا اینکه یه فکری به سرم زد🤩 پسری رو زیر روزنامه‌ها قایم کردیم و یک‌دفعه پا می‌شد و خودش رو نجات می‌داد. . یه دو روز اینطوری سرگرم شدن... تا اینکه جذابیت روزنامه‌ها از بین رفت...😒 . حالا تازه رسیدیم به بازی مامانم😅 . ✅ بازی چهارم با یه تشت آب💧 رفتیم تو بالکن (حموم هم می‌شه) روزنامه‌ها رو ریختیم توی آب و حسابی ورزشون دادیم، خوب خیس خوردن #آب_بازی💦 هم قاطیش شد دیگه. . در نهایت #روزنامه‌ها رو خوب مچاله کردیم، فشار دادیم تا آب اضافیش خارج بشه و گرد کردیم. حالا توپ‌هامون منتظرن تا خشک بشن😀 . چند روز بعد #توپ‌هامون آماده‌ی توپ بازی بودن...⁦💪🏻⁩ . ✅ بازی پنجم وقتی بود که دیگه از #توپ_بازی هم خسته شده بودن😖 در نتیجه در اقدامی جسورانه، تصمیم گرفتیم باهاشون آدم‌برفی بسازیم⛄ . اول توپ‌ها رو به وسیله‌ی چسب با کاغذ سفید و دستمال کاغذی پوشوندیم بعد هم روش پنبه چسبوندیم. مرحله‌ی آخر هم گذاشتن چشم 👀 و دکمه و دست💪🏻⁩ و شال گردن بود. حالا پسری یه دوست جدید پیدا کرده...😍 علی آقای ما که هیچ‌وقت با #عروسک‌ها ارتباط نمی‌گرفت و خوشش نمی‌اومد حالا خیلی آدم برفیشو دوست داره و باهاش رفیق شده...🤗 باهاش حرف می‌زنه (البته #آدم_برفی هم جوابشو می‌ده😅) بازی می‌کنه (سوار اسبش🐎 می‌کنه و...) . حتی وقتایی که از دست ما ناراحت می‌شه ⁦🧔🏻⁩⁦👩🏻⁩ به اون شکایتمونو می‌کنه😶 . . پ.ن: توپای روزنامه‌ای رو با رنگی که برای رنگ‌بازی درست کرده بودیم قرمز کردیم. . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 اردیبهشت 1399 18:34:45

0 بازدید

madaran_sharif

. شروع سال نوی میلادی ۲۰۱۹🎄 هلند بودیم. . هوا شدیدا سرد🥶 بود و پسرم مریض🤧 شد، تجربه جالبی برامون نبود😒 . برای تعطیلات امسال، تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و سری به خانواده‌ها بزنیم.😍👨‍👩‍👧‍👦 . یک ماهی که ایران بودیم خيلی پرماجرا بود... ماجراهایی که برای ما خیلی چیزها رو یادآوری، و بعضی از میثاق‌ها رو در قلبمون محکم‌تر کرد.❣️ . از روزی که پامون رو توی هلند گذاشته بودیم، نیتی جز برگشتن نداشتیم. برگشتن و ساختن ایرانی آباد‌تر با علم و توانی بیشتر⁦💪🏻⁩ . و این هدف رو مدام برای خودمون تکرار می‌کردیم... . وقتی دوستان دیگه‌ای رو می‌بینیم که اینجا موندگار شدند، به خودمون یادآوری می‌کنیم چه چیزهای با ارزشی در کشورمون💖 داریم، و کشورمون هم چقدر به ما نیاز داره... . یادآوری‌ برای این‌که، رفاه دنیایی اینجا، ممکنه ته دل هرکسی رو قلقلک بده... خونه🏠، ماشین🚙 و همه‌ی حداقل‌های مادی فراهمه. . . بعد از حدود یک‌سال و نیم که از آخرین زیارتمون می‌گذشت، امام رضا جانمون، ما رو به حرم امن خودش دعوت کرد.💖😢 . روز ورود ما به مشهد، مصادف شد با تشییع با شکوه و میلیونی حاج قاسم❤😢 . شهادت #حاج_قاسم مثل یک تندباد، پرده‌ها رو، از روی حقایق عالم کنار زد. . و این‌جا بود که یک بار دیگه خیلی از چیزها برای من یادآوری شد.💗 . عظمت کشورم🇮🇷 عظمت کسانی که زندگیشون رو، فدای آرامش ما کردند🌷 و دِینی که تا آخر عمر به گردن تک‌تک ماها هست... . . بعضی احساسات بیان کردنی نیست و فقط حس کردنی است. . اثر خون #شهید🥀... تو رو فرا می‌خونه به رنج و سختی ظاهری، که در عمق آن #لذتی_وصف_نشدنی است💟 لذتی برتر از تمام لذات مادی... . و کسی که اون رو نچشیده یا درک نمی‌کنه، به تو برچسب دیوانه می‌زند... . کما اینکه زدند... هرکس تصمیم ما مبنی بر برگشتن رو می‌شنید، با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهمان می‌کرد.😕🙄 . و کاش مصداق کلام امیرالمؤمنین✨ باشیم؛ جایی که درباره متقین می‌فرمایند: . یَقولُ لَقَد خُولِطوا؛ وَ لَقَد خالَطَهُم اَمرٌ عَظيم مى‌گویند آنها دیوانه‌اند؛ در حالیکه امرى عظيم آنان را بدین حـال درآورده... 💟 . و همه‌ی این‌ها باعث شد محکم‌تر از قبل⁦💪🏻⁩، قدم برداریم⁦✊🏻⁩... برای هر وظیفه‌ای که به عهده‌ی ماست... برای هر نوع جهادی که در حال انجامش هستیم... . می‌خواد مادری🤱🏻⁩ کردن باشه، یا درس⁦👩🏻‍🎓⁩ خوندن، تحقیق💻 کردن، و یا هر نقش دیگه‌ای که بر عهده‌ی ماست... . . و این داستان ادامه دارد... زندگی همچنان جاریست....💦 . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف_ایران_زمین

16 فروردین 1399 17:12:40

0 بازدید

madaran_sharif

. ۱۰#ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_دهم بعد از تولد زینب، دچار حالات روحی شبیه افسردگی شدم، که البته درصدی از اون به خاطر کار زیاد و ضعف جسمانی بود. وقتی برادرم متوجه حالات روحی من شدن بهم راهکار دادن که در کنار بچه‌داری، برای خودم هدفی تعیین و برای رسیدن بهش تلاش کنم‌. راهکاری که مورد استقبال و حمایت همسرم قرار گرفت. و قرار شد ناکامی خودم رو در کنکور چند سال پیش با شرکت مجدد در کنکور جبران کنم. کتاب‌ها رو تهیه و با انگیزه‌ی فراوان شروع به درس خوندن کردم. اما مسئله‌ای که خیلی عجیب بود، این بود که با گذشت چند سال از آخرین ترم دانشگاه حتی ساده‌ترین مسائل ریاضی و فیزیک و شیمی رو فراموش کرده بودم. خدایا جدول ضرب یادم رفته بود!😳 شیش هفت تا چند تا می‌شد؟!!! هشت هشت تا؟!!! تقسیم چکشی؟!🤦🏻‍♀️ ضرب چند رقم در چند رقم؟! وای خدا باورم نمی‌شد. انقدرررر خودم رو درگیر کار خونه و بچه‌داری کرده بودم که مغز و حافظه‌م به تنظیمات کارخانه برگشته بود.😁 ولی ناامید نشدم. یعنی سمج‌تر از این حرف‌ها بودم که بخوام دست بکشم. با واقع‌بینی یک بازه‌ی زمانی سه الی چهار ساله برای خودم تعریف و از صفر شروع کردم. برای شروع جدول ضربو حفظ کردم.😂👌🏻 شاید باورتون نشه ولی تقسیم چکشی و توان و رادیکال و... رو تو گوگل جستجو می‌کردم. وچون بچه‌ها کوچیک بودن و در حضورشون نمی‌تونستم درس بخونم، صبح زود ساعت ۳:۳۰ تا ۴ بیدار می‌شدم و اول توی حیاط کمی قدم می‌زدم تا خواب از سرم بپره.🙃 و چون خونه کوچیک بود و با روشن شدن چراغ چهار تا چشم اینجوری😳 جلوم ظاهر می‌شد، توی روشویی سرویس بهداشتی یا رختکن حمام درس می‌خوندم.😆 همون صبح زود درس‌های جدید رو می‌خوندم و در طول روز که بچه‌ها بیدار بودن در حین کارهای خونه، کتاب روی اپن باز بود و مرور می‌کردم. یا نکات مهم و چارت‌ها رو روی برگه‌هایی می‌نوشتم و بالای گاز یا سینک ظرفشویی یا در یخچال می‌چسبوندم که موقع آشپزی یا ظرف شستن مرور کنم. و البته از کمک برنامه‌های اندرویدی بی‌نهایت استفاده کردم و لذت بردم. آزمون‌های آزمایشی رو مرتب شرکت می‌کردم و تشویق‌های همسرم هنگامی که ناامیدی بهم غلبه می‌کرد، بهم انگیزه می‌داد. با اینکه هنوز درس‌ها رو کامل نخونده بودم، آزمایشی شرکت و رتبه ۲۰۱۵ رو کسب کردم. ولی قانع نبودم و مصمم بودم راهی رو که شروع کردم تا پایان ادامه بدم. چون هنوز از بازه‌ی زمانی تعریف شده یک‌سال دیگه مونده بود... همینطوری امیدوار پیش می‌رفتم که... #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 فروردین 1401 17:21:32

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دهم (پایانی) . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . توی این سال‌ها خداروشکر هیچ‌وقت از نظر اقتصادی و مالی به مشکل نخوردیم و لنگ نموندیم.😊 . تا زمانی که همسرم دانشجو بودن و تا قبل اتمام دکتراشون، کار پاره‌وقت داشتن و به هر حال وقت زیادی باید برای درس می‌ذاشتن و درآمدمون پایین‌تر از بعضي دوستانمون بود. حتی همسرم به خاطر همین که درآمدمون کم بود و مشغول سربازی و تحصیل بودن، اولش با بچه‌ی دوم و سوم زیاد موافق نبودن.😑 . اما من همیشه فکر می‌کردم خداست که روزی بچه‌ها رو می‌رسونه و خودش هم ضمانت کرده. همسرم هم نهایتا با توکل به خدا راضی شدن. . توی این سال‌ها هم دیدیم که خدا هیچ‌وقت نگذاشت لنگ بمونیم. البته فکر می‌کنم به خاطر سطح توقع و روحیات خودمون هم بود. ما توقع زیادی نداشتیم و اهل ول‌خرجی هم نبودیم و‌ از اولش ساده زندگی می‌کردیم. شاید اگر کس دیگه‌ای با توقع بالا، توی همین شرایط ما بود، احساس کمبود و مشکل مالی می‌کرد.🙄 . یه چیز دیگه‌ای که توی این سال‌ها فهمیدم و بهش رسیدم، اینه که من به عنوان یه مادر، باید حواسم به خودم باشه و برای خودم هم وقت بذارم.⁦ نه این‌که بگم صرفا می‌خوام عمرم رو وقف بچه‌هام کنم و خودم رو فراموش کنم. . سعی کردم برنامه‌ریزی کنم و کارهایی که می‌تونم و دوست دارم رو کنار بچه‌ها انجام بدم، تا شادی و نشاط خودم رو حفظ کنم. اگر همین کارها نبود، شاید بعد از چند سال دچار افسردگی می‌شدم. مخصوصا که حرف‌های اطرافیان هم می‌تونست برام خیلی اذیت‌کننده باشه ، که تو رفتی درس خوندی الان چرا هیچ فعالیتی نداری؟⁦👌🏻⁩ . به مرور که بچه‌ها بزرگ‌تر و مستقل‌تر شدن، حس کردم وقت‌های اضافی دارم که اگر ازش بهینه استفاده نکنم، تلف می‌شه و از دستم می‌ره. . فکر می‌کردم اگر فعالیت‌هام رو بعد بچه‌ها کلا تعطیل کنم به امید این‌که در آینده‌ی دور، یه وقتی دوباره شروعش کنم، شاید دیگه خیلی از فضای فعالیت و درس فاصله بگیرم و برگشتن بهش سخت بشه. . برای همین با همه‌ی سختیاش، باتوجه به شرایط و علایقم وارد این مسیر شدم تا بتونم در کنار بچه‌هام رشد کنم. البته همیشه اولویتم بچه‌هام بودن و برنامه‌م رو طوری تنظیم کردم که بتونم مامان خوب و مهربونی براشون باشم.😊 . البته خیلیم مامان عالی و گل‌و بلبلی نیستم و گاهی عصبانی می‌شم و دعواشون می‌کنم که دارم سعی می‌کنم روی خودم کار کنم و بهتر بشم. . واسه آینده هم دوست دارم به امید خدا همین درس و کارم رو پیش ببرم و بتونم کارهای مفیدی انجام بدم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 دی 1399 15:59:22

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_یازدهم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . یکی دیگه از برکات زیاد شدن بچه‌ها تغییر روحیات همسرم بود. اوایل همسرم همه‌ش مشغول درس و کار بودن و من هم ناراحت بودم که کمتر پیش ما می‌مونن.😓 . بعد تولد علی حس می‌کردم هنوز تو روابط پدر فرزندی راه نیفتادن و خیلی رسمی بودن باهاش.😅 طول کشید تا یاد بگیرن که چه جوری با بچه بازی کنن‌. کم‌کم و مخصوصا بعد بچه‌ی دوم که دختر هم بود، این نگرانی من هم رفع شد و سر دخترهای بعدی این روابط شیرین بیشتر و بیشتر خودش رو نشون می‌داد. تا جایی که سر بچه‌ی چهارمم همسرم دلشون نمی‌اومد من و بچه رو تنها بذارن.😅 حالا دیگه خیلی از بازی‌ها و تعامل پدر فرزندی‌شون لذت می‌برم. . علاوه بر این، با اومدن بچه‌ها برکات مالی زیادی توی زندگی‌مون حس کردیم. اول ازدواج حقوق همسرم به زحمت به اجاره‌ی خونه و قسط وام‌ها می‌رسید. علی که به دنیا آمد حقوقمون دو برابر شد و ماشینمون رو همون سال‌های اول وقتی خریدیم که علی زبون باز کرده بود و خودش دعا می‌کرد. . بعد فاطمه هم دقیقا حقوق دو برابر شد و ما یه سال مستاجر بودیم و بعدش یه خونه‌ی کوچیک خریدیم. طوبا که به دنیا اومد خونه‌ی بزرگتری خریدیم و خلاصه کاملا رزق بچه‌ها رو توی زندگیمون می‌دیدم و البته واسطه‌ش همسرم بودن که بسیار پرتلاش و اهل کارن.👌🏻 . واسه ثبت نام مدرسه‌ی علی دستمون باز بود و برای پیش‌دبستانی یه مدرسه‌ی غیرانتفاعی مذهبی ثبت‌نامش کردیم. اما بعدش دیدم سختگیری‌های زیادشون و محیط ایزوله‌ی مدرسه (مثل روش خودم!) علی رو بیش از حد پاستوریزه می‌کرد. از طرفی فضای چشم و هم‌چشمی بین مذهبیا درباره‌ی مدرسه‌ی بچه‌هاشون برام ناخوشایند بود و همون سال از فرستادن علی به اون مدرسه منصرف شدم.😏 . بعد از تحقیق و مشورت، علی رو فرستادیم یه مدرسه‌ی دولتی خوب. الانم که کلاس ششمه راضیم خداروشکر. فاطمه رو هم مدرسه‌ی دولتی گذاشتیم که البته این روزها غیرحضوریه. . بعد بچه‌ی چهارم حس می‌کردم بدنم افت کرده. با اینکه عمل‌هام خیلی راحت‌تر از بار اول بود. ولی به مرور توانم کمتر شده و حالا تو این بارداری هم احساس ضعف روحی و جسمی دارم. . واسه رفع کم‌خونی و اصلاح تغذیه و تقویت بدنم، علاوه بر دکترم با پزشک طب سنتی هم در ارتباطم. شاید هم بخشی از این ضعف، به خاطر بالا رفتن سن باشه. گاهی فکر می‌کنم اگه ازدواجمون رو بیخودی عقب نمی‌ا‌نداختیم، این روزها این همه اذیت نمی‌شدم. البته خدا رو شکر بازم پنج تا فرزندی که همون اوایل نذر کرده بودیم رو خدا بهمون داد.🤲🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

03 دی 1399 16:54:26

0 بازدید

madaran_sharif

#م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ ساله، #سیده_ساره ۱۲ ساله، #سید_علی ۸ ساله و #سید_مهدی ۵ ساله) #قسمت_چهاردهم فاطمه که کلاس اولی شد، براش مدرسه دولتی رو انتخاب کردیم، کلاس اول که تموم شد، نقل مکان کردیم به یه شهرک تو قم، یه مدرسه بسیار عالی و غیر دولتی ولی شبه دولتی داشت، با هزینه کم و جمعیت زیاد و برنامه آموزشی تربیتی خوب و تا اون سال، تنها مدرسه شهرک بود. برای فاطمه روزهای بسیار به یادماندنی در اون چند سال رقم خورد. ولی وقتی از اون شهرک خارج شدیم احساس کردیم که بچمون خیلی ایزوله بزرگ شده.😐نمی‌تونه دنیای واقعی رو راحت هضم کنه! مثلا دیدن آدم‌های بدحجاب اصلا براش قابل درک نبود و فکر می‌کرد بدیهیه که همه باید حجاب رو دستور خدا بدونن و رعایت کنن! ماجرا با حرف زدن و مشاوره هم حل نشد. با مشورت، تصمیم گرفتیم که ادامه‌ی تحصیل دخترم تو یه دبیرستان دولتی پایین شهر باشه. تصمیم ساده‌ای نبود، خیلی برام سخت بود، و از من سخت تر برای دخترم بود.😞 دو ماه اول خیلی اذیت شد و من باهاش همراه بودم و حرفاشو می‌شنیدم و کمکش می‌کردم که بتونه با موقعیت جدید خودشو وفق بده و فاطمه تونست آرام آرام ارتباط بگیره.😊 تونست آدمای مختلف با عقاید مختلف رو درک کنه و باهاشون زندگی کنه.☺️ دو سال بعد هم اومدیم تهران، و الان تو یه مدرسه دولتی ولی با یه محیط خوب داره ادامه‌ تحصیل میده.👌 ساره سادات هم از کلاس دوم تا الان مدرسه دولتی بوده، اما الان به خاطر شرایط خاص دوران نوجوونی و تفاوت‌های زیادش با فاطمه سادات، به نظر میاد اگه بشه یه محیط مناسبی از گروه همسالان رو پیدا کنیم خیلی اولویت داره.👌 و در حال تحقیق برای انتخاب مدرسه در متوسطه اول هستیم. چون احساس می‌کنم برای طی کردن دوران شیرین نوجوونیش به کمک نیاز دارم.🙈 دنبال این هستیم که مربی های پرورشی خوبی داشته باشه که نوجوانی ساره سادات انشاءالله با موفقیت بگذره.🤲 چون چیزی که تو مدرسه دولتی‌ش تجربه کردیم این بوده که برای فوق برنامه‌هایی حتی مثل نماز که زمان نماز رو توی مدرسه هستن، تشویق و برنامه ویژه‌ای وجود نداشته و دختر ما تو این برهه از زندگیش به این تشویق‌ها از طرف محیط آموزشی نیاز داره. پسرم هم یه مدرسه دولتی معمولی درس می‌خونه و الحمدلله راضی هستم.😊 با اینکه کلاسشون ۴۰ نفر دانش آموز داره ولی آموزش رو جدی گرفتن.👌 بچه هم سال‌های ابتدایی به لحاظ تربیتی تحت تاثیر خانواده‌ست و انشاءالله جای نگرانی نیست.😊🤲 در مجموع یکی از ملاک‌های ما برای انتخاب مدرسه دولتی یا غیردولتی شرایط بچه‌ها هم بوده. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 اسفند 1400 15:57:25

3 بازدید

مادران شريف

0

0

. به جای غر زدن یه خدمتکار بگیر که تو کارها کمکت کنه!!⁦🤚🏻⁩🤨 . یادمه بابام خیلی به تسبیحات📿 حضرت زهرا (س) ارادت ویژه داشتن☺️ در عین حال که همیشه می‌گفتن بعد از نماز و قبل از خارج شدن از حالت تشهد، تسبیحات حضرت زهرا رو با توجه و دقیقا طبق قول معصوم بخونیم⁦👌🏻⁩ (یعنی دقیقا با همون ترتیب و تعدادی که گفته شده، ۳۴ تا الله اکبر، ۳۳ تا الحمدلله، ۳۳ تا سبحان الله) خیلی دوست داشتن تشریفاتش رعایت بشه🙂 مثلا اگر با تسبیح📿 تربت می‌خوندیم که دیگه عالی بود⁦👌🏻⁩ . . پارسال بود یه روز که داشتم دست نوشته‌هاشون✍🏻 رو می‌خوندم یه گوشه‌ای نوشته بودن: "گرفتن خدمتکار جهت کمک در کارهای خانه با تسبیحات حضرت زهرا (س)"😳 . خب توجه‌ام جلب شد ببینم دقیقا منظورشون چی بوده و این تسبیح قراره چیکار کنه🤔 . رفتم سراغ دارالحدیث و بلهه... دو تا حدیث باحال پیدا کردم😍 . ⁦👈🏻⁩ روزی حضرت زهرا که از کارهای زیاد خونه و رسیدگی به فرزندان در سختی بودن، از پیامبر درخواست یک خدمتکار می‌کنن... پیامبر هم می‌گن یه چیز بهتر از خدمتکار یادت می‌دم👌🏻⁩ . تو یه روایت فرمودن قبل خواب تسبیحات رو بخونیم. و یه روایت دیگه دعایی رو سفارش کردن که عکس دوم متن دعاست. . حالا من هر روز این دعا رو می‌خونم🤓 . راستش رو بخواین با خوندن این دعا، مقدار کار و بازی با بچه‌ها و خونه‌داری و .. اصلااا و ابدا کم نشد❌ . کار ها مثل روال قبله. ولی یه برکتی میاد تو وقت و انرژی‌مون که انگاری یه خدمتکار واقعی اومده کمک😍⁦👌🏻⁩ . دوست داشتم به همه‌ی مامان‌ها⁦👩🏻⁩ بگم که اینو امتحان کنن. . اگر خواستید برای شادی روح پدرم هم لطف کنید صلوات بفرستید.🤲🏻 . . پ.ن: این دعا برای روزهای زندگی همه‌مون که گاهی کم میاریم و خسته می‌شیم کارگشاست ولی به این معنا نیست که اگه کسی شرایط خیلی سخت‌تری داره و امکان کمک گرفتن از کسی رو هم داره، از خودش دریغ کنه، حضرت زهرا (س) هم تو موقعیتی بلاخره کمک گرفتند🙂 . . #ر_مازارچی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. به جای غر زدن یه خدمتکار بگیر که تو کارها کمکت کنه!!⁦🤚🏻⁩🤨 . یادمه بابام خیلی به تسبیحات📿 حضرت زهرا (س) ارادت ویژه داشتن☺️ در عین حال که همیشه می‌گفتن بعد از نماز و قبل از خارج شدن از حالت تشهد، تسبیحات حضرت زهرا رو با توجه و دقیقا طبق قول معصوم بخونیم⁦👌🏻⁩ (یعنی دقیقا با همون ترتیب و تعدادی که گفته شده، ۳۴ تا الله اکبر، ۳۳ تا الحمدلله، ۳۳ تا سبحان الله) خیلی دوست داشتن تشریفاتش رعایت بشه🙂 مثلا اگر با تسبیح📿 تربت می‌خوندیم که دیگه عالی بود⁦👌🏻⁩ . . پارسال بود یه روز که داشتم دست نوشته‌هاشون✍🏻 رو می‌خوندم یه گوشه‌ای نوشته بودن: "گرفتن خدمتکار جهت کمک در کارهای خانه با تسبیحات حضرت زهرا (س)"😳 . خب توجه‌ام جلب شد ببینم دقیقا منظورشون چی بوده و این تسبیح قراره چیکار کنه🤔 . رفتم سراغ دارالحدیث و بلهه... دو تا حدیث باحال پیدا کردم😍 . ⁦👈🏻⁩ روزی حضرت زهرا که از کارهای زیاد خونه و رسیدگی به فرزندان در سختی بودن، از پیامبر درخواست یک خدمتکار می‌کنن... پیامبر هم می‌گن یه چیز بهتر از خدمتکار یادت می‌دم👌🏻⁩ . تو یه روایت فرمودن قبل خواب تسبیحات رو بخونیم. و یه روایت دیگه دعایی رو سفارش کردن که عکس دوم متن دعاست. . حالا من هر روز این دعا رو می‌خونم🤓 . راستش رو بخواین با خوندن این دعا، مقدار کار و بازی با بچه‌ها و خونه‌داری و .. اصلااا و ابدا کم نشد❌ . کار ها مثل روال قبله. ولی یه برکتی میاد تو وقت و انرژی‌مون که انگاری یه خدمتکار واقعی اومده کمک😍⁦👌🏻⁩ . دوست داشتم به همه‌ی مامان‌ها⁦👩🏻⁩ بگم که اینو امتحان کنن. . اگر خواستید برای شادی روح پدرم هم لطف کنید صلوات بفرستید.🤲🏻 . . پ.ن: این دعا برای روزهای زندگی همه‌مون که گاهی کم میاریم و خسته می‌شیم کارگشاست ولی به این معنا نیست که اگه کسی شرایط خیلی سخت‌تری داره و امکان کمک گرفتن از کسی رو هم داره، از خودش دریغ کنه، حضرت زهرا (س) هم تو موقعیتی بلاخره کمک گرفتند🙂 . . #ر_مازارچی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن