پست های مشابه
madaran_sharif
. #قسمت_ششم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) ۲، ۳ سال گذشت و تو این مدت سرگرم علی بودم. گاهی به صورت پروژهای کار ترجمه انجام میدادم. درآمد چندانی نداشت بیشتر برای سرگرمی. . از همون اول ازدواج هم مرتب توی جلسات شعر شرکت میکردم و عضو حوزهی هنری و بعدتر شهرستان ادب شدم. . همون ایام (حدود ۳ سال بعد ازدواجمون) همسرم دکترا قبول شدن و راهی خوابگاه دانشگاه امام صادق شدیم. با یکی از دوستانمون که از قبل هم با هم ارتباط داشتیم، توی خوابگاه همسایه شدیم. ایشون توی خونسردی نقطهی مقابل من بود و خدا سر راهم قرارش داده بود.😇 . اونموقع دو تا پسر ۴.۵ و ۲ ساله داشت. بچهها رو تو محوطهی خوابگاه رها میکرد بازی کنن و کمترین نگرانیای از زمین خوردن و گریهشون نداشت و من بودم که دنبال بچههای اون هم میدویدم تا نجاتشون بدم!😅 اوایل اصلا روشش رو قبول نداشتم اما به مرور در ناخودآگاه من تاثیر زیادی گذاشته بود و بعدها متوجه تاثیرات این معاشرت توی روحیات خودم و علی هم شدم.👌🏻 . تو این مدت توی کلاسهایی که خوابگاه برگزار میکرد شرکت میکردم. مثلا تونستم ۵ جزء قرآن رو حفظ کنم. تا اینکه دخترم رو باردار شدم. فاطمه سال ۹۲ به دنیا اومد. چون اولی سزارین بود و فاصلهشون کم بود، خودبهخود بعدیها همشون سزارین شدن. با امکان ویبک هم سر زایمان چهارمم آشنا شدم و بهم گفتن چون چهارمیه دیگه خطرناکه😓 . اختلاف سنیشون با علی حدود ۴.۵ سال شد. این اختلاف سنی هم از بیتجربگیم بود که فکر میکردم هنوز کوچیکه و وقتش نیست تا با اومدن یه بچهی دیگه مراقبتها تقسیم بشه. . روزی که فاطمه به دنیا اومد، علی اومد بیمارستان و دیدم چقدر بزرگ شده و من چرا خیال میکردم بچه است و باهاش انقدر کودکانه رفتار میکردم و نمیذاشتم کاری رو مستقل انجام بده؟!🤔 . با دنیا اومدن فاطمه اولویت من از علی برداشته شد. معاشرت با دوستان و اومدن بچهی جدید کمک کرد تا به مرور تغییرات زیادی در من ایجاد بشه. نگرانی و حساسیتهام کمتر شد و کمکم داشتم میفهمیدم اون که نگهدار من و بچههامه من نیستم و من باید حد و حدود خودم رو بدونم.😇 . با دوستایی آشنا شده بودم که همزمان با بچه درس میخوندن. خیلی پرتلاش بودن و سرزنده به نظر میاومدن. من از دیدنشون حس خوبی داشتم. در اثر معاشرت با اونها و دیدن پرتلاشی همسرم که همزمان درس، کار، تدریس و خانواده رو پیش میبردن، من هم کمکم به چیزهای تازهای فکر کردم و تصمیمهای جدیدی گرفتم!👌🏻 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
27 آذر 1399 17:24:01
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی #قسمت_چهارم . مهر سال بعد دوباره رفتم سر کلاس دانشگاه.🎓 این بار دانشگاه قم، ترم اول به خوبی گذشت. آخرای ترم دوم محمدآقای بالقوه حال مامانشو دگرگون کرد.😖 به سختی میتونستم برم دانشگاه، به جز یه استاد، بقیه راضی نشدن که بدون حضور در کلاس، امتحان بدم.😡😠 تا جایی که تونستم کلاسها رو رفتم و امتحانها رو دادم. . قبل از تولد پسرم باید راجعبه تحصیلم تصمیم میگرفتم. . تحلیل سطحی شرایط این بود: . زیر یک سال👶🏻 که بچهم نباید نبودِ منو حس کنه، پس سال اول مرخصی. سال بعدش هم محمدِ دوساله👦🏻 دیگه میتونه با پدرش👳🏻♂️ بره کلاس... چون اونجا که یه محیط مردانه ست، بچه رو راه میدن، ولی دانشگاه قم که اتفاقا محیط زنانه🧕🏻 ست، ورود بچه به ساختمان هم ممنوعه! چه برسه به کلاس... . ولی خب طبق برنامه، سالی که محمد دوساله👦🏻 ست، یه بچهی زیر یکسالِ دیگه داریم.👶🏻😅😆 . پس نیاز به یه تحلیل عمیقتر داریم: . هدف چه بود؟! از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟! . - اصلا چرا وسط تحصیل ازدواج کردی؟! -- ازدواج مایهی آرامشه... آرامشی که سرمایهی رشد آدم بشه، من نمیخواستم وقت رو از دست بدم. - خب، یه مسئولیت تموم نشده، مسئولیت دیگه به دوشت افتاد و حالا تلاقی و تزاحم مسئولیتها پیش اومده. میخوای چی کار کنی؟! -- اگه بتونم همشو پیش میبرم.من میخوام معلم بشم، معلمی شغل با ارزشیه و فکر میکنم تواناییشو دارم. جامعه هم به معلم ریاضی خانم و توانمند نیاز داره. از دبیرستان، کار فرهنگی و اجتماعی پایه ثابت برنامههام بود... همیشه خودمو یه معلم که دغدغههای اجتماعی داره و کار فرهنگی میکنه تصور میکردم. -هدفت چیه؟ هدف نهایی؟! -- هدفم رشده، رسیدن به جایی که براش آفریده شدم.😯😕 راستی الان تنها راه رشد برای من دانشگاهه؟! - خودت بگو -- نه نیست... . . جلد سوم #من_دیگر_ما رو باز میکنم: «تا کسی از خودش فاصله نگیرد، به خدای خویش نزدیک نخواهد شد و تربیت فرزند، یکی از بهترین عرصهها برای دور شدن از منیتها و خودخواهیهاست.» . . - الان میخوای بچه ات رو از خودت جدا کنی بری دانشگاه که چی بشه؟! -- مدرک کارشناسیمو بگیرم حداقل...بعد دیگه نمیرم تا وقتی بچههام بزرگ بشن. - پس هدفت مدرکه! -- نههههه...خب بالاخره برای خدمت به جامعه مدرک باید داشته باشم دیگه. - امروز جامعه چه خدمتی از #تو میخواد؟!خدمتی که فقط #تو از پسش بر بیای و اگر انجام ندی رو زمین میمونه؟! . ادامه دارد... #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #من_دیگر_ما #مادران_شریف
07 بهمن 1398 17:22:44
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی . شاید شما هم مثل ما فکر کنید مهمترین چالش بعد از حذف تلویزیون📺، پر کردن جای خاليشه!😬 . در واقع اینطور نبود!😯 مهمترین چالش، طبق معمول #حرف_مردم بود! از فامیل تا دوست و همسایه! . همه مدل حرفی😏 البته خوب بود... باعث میشد دقیقتر به تلویزیون و معایب و محاسنش(؟) فکر کنیم. - شما که از دنیا عقبید!😴 خبر ندارید ملت چه استعدادهایی دارن جدیدا!😒 - اخبار نمیبینید؟؟مثل اصحاب کهف ميشيدا! - حوصلهتون سر نمیره؟! - اینجوری بچه حریص میشه! خونه بقیه مثل عقدهای ها رفتار میکنه!😮 - شما صورت مسئله رو پاک کردید! مدیریت کنید براش!😎 . حتی بچهها:😕 . - خاله! چرا نمیذاری محمد کارتون ببینه؟😒 گناه داره خب!😢 بچهها خیلی کارتون دوست دارن😍 . ما قصد نداشتیم دیگران رو متقاعد کنیم! در واقع اگر میخواستیم باید 👈🏻۳۷۰ صفحه جلد پنجم "من دیگر ما" رو میخونديم براشون😄 👈🏻حداقل جلسه اول مبحث کنترل ذهن حاجآقا پناهیان رو میدادیم گوش کنن!😁 👈🏻بهعلاوه سه ساعت صوت دکتر اسماعیلی درباره جایگاه رسانه در تربیت اسلامی! و چندین سخنرانی و تحلیل دیگه در مورد رسانه (خصوصا 📺)😅 . پس برای اینکه بندگان خدا رو از نگرانی در بیاریم با لبخند😊 و جملات کوتاهی مکالمه رو تموم میکردیم. . - چیزایی که دونستنش به درد دنیا و آخرتمون میخوره، از راههای دیگه هم بدست میاد😊 - والا حوصلهمون که سر نمیره! وقت کم میاریم حتی! - یکی از بخشهای خبری رو دانلود میکنیم و میبینیم که فقط همون ده دقیقه یک ربع زمان میبره... بدون مقدمه و موخره😁 -فعلا جمع کردیم تا این نیاز کاذب برای محمد ایجاد نشه! . درواقع هنوز تلویزیون مسئله نشده! هر وقت به هر دلیلی خواست براش میاریم دوباره و اونوقت سعی میکنیم مدیریت کنیم. میتونم بگم "حذف تلویزیون از ابتدا برای کودک" بخشی از مسير "مدیریت تلویزیون" بود برامون. . - خاله جون محمد هنوز نمیدونه کارتون چیه! هروقت شناخت و خواست براش میذاریم. پ.ن۱:حذف تلویزیون از جهتی کار رو برام راحت کرد! چون اصلا نبود که بخوام زحمت مدیریتشو بکشم! و از طرفی گذاشتن محمد جلوی تلویزیون، تنبلانهترین گزینه ممکن برای ساکت کردنش بود! متناقضترین جملهای که تو عمرم گفتم همین بود😅 . پ.ن۲: تنها کسی که با ما هم نظر بود😍 یکی از اقواممون بودن که از سوئیس اومدن ایران چند روزی!😯 خیلی تعجب کردم که نمیذاره پسر ۵ سالهش تلویزیون ببینه! دليلشو پرسیدم، گفت خیلی بده بچه عادت کنه بشینه یه جا و سرگرم بشه! . پ.ن۳:باز هم ادامه دارد..این تازه چالش اول بود😵 . . #تلویزیونی_شدن #مادران_شریف_ایران_زمين
01 مرداد 1399 16:40:08
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی (مامان #محمد ۵ساله و# علی ۳ساله) مامانهای بدویار کجای مجلس نشستن؟! بیاید میخوام ذکر مصیبتی کنم براتون.😭🤦🏻♀️ اولین تجربهی من از ویار وحشتناکترین نوعش بود.😥🤦🏻♀️ کیا تجربهی ویار به همسر داشتن؟! یعنی از حالتی که با دیدن عشقت اینجوری 😍 میشی، طی چند روز میرسی به حالتی که با دیدنش اینجوری 🤢🤮 میشی! تنها راه مقابله با این نوع ویار، حذف فرد از زندگیه! من که رفتم خونه مامانم. عکس و اسمشو از گوشی پاک کردم و محترمانه خواستم فعلاً زنگ هم نزنه بهم حتی.🤚🏻 یه بار زنگ زد و گفت: هنوزم دوستم نداری؟! گفتم: دوستت که دارم. ولی حالم ازت به هم میخوره!🤮🤪 از قضا خدا به ما رحم کرد و اون بارداری ده هفته بیشتر طول نکشید و ویارش هم تموم شد! سر ویار بعدی همینکه میتونستم کنار همسرم باشم و حالم ازش به هم نمیخورد، برام کافی بود. ضعف و تهوع و زیر سرم رفتن و تنفر از انواع بوها رو با کمکهای همسر پشت سر گذاشتم و به روزای شیرین بارداری اول رسیدم. اوقاتی که همه مواظبتن. هر چی بخوای سریع فراهم میشه. ذوق تعیین جنسیت و خرید سیسمونی و کلی هیجان دیگه، در کنار بخور و بخواب خیلی خوش میگذره! ویار بچهی دوم یه کم سختتره. چون درحالیکه حالت بده و از هر آنچه رنگ و بو داره بیزاری، مجبوری با یه فسقلی سر و کله بزنی، بهش غذا بدی، دستشویی ببریش😭🤮 و کسی هم مثل بارداری اول تحویلت نمیگیره.😥 نهایتاً میتونن به بچه رسیدگی کنن که کمتر سراغت بیاد! حالا ویار بچهی سوم رو تصور کن! حالت بده. همه چی بو میده و باعث تهوع میشه. نمیتونی غذا بخوری. ضعف داری. و ۲ تا فسقلی هم هستن که باید به نیازهاشون رسیدگی کنی! حتی دستشویی ببریشون.😭 یا خود خدااا🤦🏻♀️😭 منی که هم بچه دوست دارم و هم به همهی مزایای چندفرزندی آگاهم و با تمایل زیاد اقدام به بچه دار شدن میکنم، تنها زمانی که از همهی آرمانهام دست میکشم و میگم دیگه بچه نمیخوام ،همین دوران ویاره! البته شکرخدا این حالت موقته و همین که اولین گوجه سبز رو میتونم بخورم، و دیگه حالم بد نمیشه و لذت میبرم از خوردنش، یعنی پایان ویار.😍 و کافیه بچه به دنیا بیاد و دلبری کنه تا برای تجدید قوای جسمی و بارداری مجدد انگیزه پیدا کنم. بدویارا بیاید شما هم تجربهتون رو بگید دلمون به حضور هم گرم بشه لااقل! کسایی که ویار ندارن هم این دور و برا نیان که بلاک و ریپورت میشن.😤👊🏻 اصلاً شماهایی که ویار ندارید هیچوقت لذتی که ما از زندگی بعد از ویار تجربه میکنیم و نمیچشید.😏 دلتون بسوزه.🤪 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
24 اردیبهشت 1401 18:50:46
3 بازدید
madaran_sharif
. ده روزی هست که خانوادگی درگیر یه ویروس #آنفولانزا هستیم.😢 . چند روز بیماری عباس شدید بود و بردیمش دکتر. بعدش چند شب نوبت فاطمه شد. شبا با گریه بیدار میشد و مدت زیادی گریه و سرفه میکرد.😕 . خودم هم بعد چند روز #ویروس مذکور رو گرفتم و فهمیدم واقعا #بیماری سختیه.😂 . برای من سختترین و تلخترین بخش بچه داری، همین مریض شدن بچههاست. #مریضی و ضعف و مظلوم شدنشون به کنار، اینکه مجبوری به زور و با وجود گریه زاری بهشون دارو بدی خیلی طاقت فرساست.😡 . قدیما برام سوال بود چرا آدم باید مریض بشه و اینقدر رنج و سختی بشه؟! چرا گاهی #بدشانسی میاریم و از قضا تو اتوبوس یا مهمونی کسی کنارمون میشینه که مریضه و به ماهم منتقل میکنه ویروس رو.😨 . اولین بار جواب این سوال رو از یکی از بهترین اساتید معارف شریف شنیدم.😍 . بیماری نه تنها بد شانسی نیست، بلکه یه بخش کاملا حساب شده از نعمتهای خداست! که حتی جا داره آدم به خاطرش خدا رو شکر کنه! . دعای ۱۵ صحیفهی امام جانمون حضرت #سجاد علیه السلام.😍 یادمه اوایل بعد خوندن این دعا هی دوست داشتم مریض بشم و برم این دعا رو بخونم و #ذوق_مرگ بشم.😆 . بیماری باعث بخشش گناهان و پاک شدن آدم میشه و فرصت #تفکر و #توبه رو در اختیار فرد میذاره. جدای از اینها، بخش جذابش اونجاست که میگن: حین بیماری فرشتهها کارهای خیلی خوبی رو مینویسن توی نامه اعمال که اصلا به فکر و ذهن فرد هم خطور نکرده و هیچ زحمتی هم براش نکشیده.😇 . درباره مریضی بچهها هم که واقعا سختتر از اینه که آدم خودش مریض بشه.😢 . چند وقت پیش توی کتابی میخوندم یه حدیث به نقل از حضرت امیر علیهالسلام که بیماری بچهها باعث بخشش گناهان والدین میشه.😇 . کلا انگار همهی سختیهای این دنیا وسیلهای هست که خدا از من انسان امتحان بگیره و به خاطرش #جوایز _نفیس دنیوی و اخروی بهم بده.❤ . بعد این حدیث تحمل بیماری بچهها هم برام راحتتر از قبل شده خداروشکر.✋ و اصلا نگاهم به مقولهی بیماری تغییر کرده... . ان شاءالله خدا بهمون کمک کنه واقعیت و باطن اتفاقات این دنیا رو بهتر درک کنیم و از هر اتفاقی بهترین بهره برداری رو بکنیم برای آخرتمون.👐 . . پ.ن۱: برای همهی مریضها مخصوصا بچهها دعا کنیم و #حمد_شفا بخونیم. . پ.ن۲: توی عکسها دعای امام سجاد علیهالسلام رو حتما بخونید و لذتش رو ببرید.😍 و حدیث حضرت امیر(ع) : فِي اَلْمَرَضِ يُصِيبُ اَلصَّبِيَّ إِنَّهُ كَفَّارَةٌ لِوَالِدَيْهِ. (کتاب من لا يحضره الفقيه.جلد ۳.صفحه ۴۸۲) . پ.ن۳: عکس فاطمه در اوج مریضی.😯 . #مادران_شریف #پ_شکوری #شیمی91 #روزنوشت_های_مادری
27 بهمن 1398 16:36:47
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_پنجم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . فکر میکردم هر ثانیه باید دنبال بچه بود. مثلا یادمه یه بار روروئک علی گیر کرد لای فرش و من شتابان رفتم که درش بیارم. همسرم دستم رو گرفت و گفت نمیافته. اگر هم افتاد فوقش دستش میشکنه. این رو که گفت خودم رو با گریه از دستش رها کردم و دویدم و روروئک رو از لای فرش رد کردم که نیفته!🙄 . بعدها متوجه شدم این رفتارهای من روی پسرم هم تاثیر منفی داشته😞 و اون رو ترسو و جمع گریز کرده. وقتی وارد یه جمعی میشدیم جوری جیغ میزد که انگار هفت دست کتکش زدن!😨 . . بیتجربگی دیگهم این بود که میخواستم همه چی براش مهیا باشه. از انواع اسباببازی تا حتی لپتاپ! مثلا تازه یک سالش بود که انواع ماشین کنترلی و هلیکوپتر رو براش میخریدیم. در حالی که روی جعبه یکیشون نوشت بود برای بالای ۱۴ سال!🤦🏻♀ . در خصوص نگرانیهام با چند روانشناس و مشاور آشنا و مورد اعتماد مشورت کردم. یکیشون میگفت آدمهای مثل من شاعر یا نویسنده میشن و منم به خاطر احساسات زیاد اینجور وابستگی دارم. یکی دیگه با یادآوری مرگ و تنهایی دائم اون دنیا آرومم میکرد. . چند تا راهکار هم دادن. مثل اینکه هر شب نگرانیهات رو بنویس و بریز دور، زیاد مراقبه کن و ذکر خدا رو بگو. در نهایت هیچ چیز به اندازهی زیاد شدن تعداد بچهها به درمانم کمک نکرد.😇 . . تابستون سال دوم ازدواج یه روز صبح خواب دیدم پدرم اومدن دیدنم. از خواب بیدار شدم و همسرم گفتن حاضر شو بریم گنبد. با ترس پرسیدم که چی شده؟ گفتند حاج آقا (پدرم) سکته کردن. اون موقع علی ۱ سال و ۴ ماهش بود. یادمه که اون روز من با یه روسری صورتی رفتم گنبد و وقتی رسیدم با سیاهپوشی خانواده و خونهی پدری مواجه شدم.😭😭 . فوت پدرم ضربهی بزرگ دیگهای برای من بود. خیلی بهشون وابسته بودم و علاقهی شدیدی داشتم و این موضوع تا مدتها من رو تحتتاثیر قرار داد. بعد از مراسمها که برگشتیم تهران، من هر شب صبر میکردم علی بخوابه و بعدش بلند بلند گریه میکردم.😭 چند بار نتونستم خودم رو جلوش کنترل کنم و میدیدم داره از گریه من ناراحت میشه. همون روزا خدا رو شکر کردم که علی رو دارم و زود بچهدار شدم که تو این اتفاق به خاطر اون هم که شده یه کم خودداری و مقاومت میکنم. البته خیلی دیر برگشتم ولی اگه بچه👶🏻 نبود، خودم و همسرم رو خیلی بیشتر اذیت میکردم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
26 آذر 1399 16:33:19
0 بازدید
مادران شريف
0
1
. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و ۵ ماهه) . ماجرای محمد و #کتاب قصههاش📚 . من از اون مامانهایی نبودم که از قبل به دنیا اومدن بچهشون، براش کتاب میخوندن! . حتی تا بعد از یکسالگی محمدم، فکر میکردم کتاب براش بیفایده است و هنوز نمیفهمه!🙄 . وقتی دوستام تو گروه، از کتاب قصههای مناسب سن بچههاشون میپرسیدن، اونم بچههای هم سن و سال محمد، تنها واکنش من این بود که، وا🤔 مگه بچههاتون از الان قصه میفهمن؟!😲 . تنها کتابهای پسرم، یک کتاب رنگ آمیزی میوهها (با چند بیت شعر در هر صفحه که هیچوقت نخوندمشون)، و دو کتاب چوبی کوچیک اسم حیوانات بود... . بعدتر یه کتاب قصهی حیوانات هم براش خریدیم، و یه کتاب که دوستم بهمون هدیه داده بود؛ . ولی من مقاومت میکردم برا پسرم بخونم.😐 . . گذشت و گذشت... محمد دو سالش شده بود و هنوز به جز کلماتی چند، حرف نمیزد.😕 اطرافیان میگفتن چون با پسرت حرف نمیزنی، بلد نشده... . آخه مگه باید چی میگفتم؟!🤷🏻♀️ به جز حرفای روزانه بخور و بیا و بپوش، که حرفی نداشتم... . . تا اینکه یه روز، تصمیم گرفتم یکی از دو سه کتابی که داشتم، براش بخونم. . شعرای کتاب، نه منو جذب میکرد، نه اونو! چون واقعا نمیفهمیدش! . ما داشتیم زبان خودمون، یعنی ترکی یادش میدادیم، و شعرا، همه فارسی بودن...🙁 . دست به کار شدم و با افسوسی از اینکه چرا کتاب برای بچههای ترک زبان نداریم😒، محتواشونو برا پسرم ترجمه کردم...🙂 . براش خیلی جذاب بود.🤩 اما جذابتر از اون، توضیح عکسای کتاب بود!😍 .. این آینه ست این کمده مامانش میخواد بهبه بیاره بخورن... . نتیجهش شگفتانگیز بود!🤩 شب که همسرم اومد، داشت همونا رو برای باباش بازگو میکرد. . خوشحالیم غیرقابل وصف بود😇 اصن اشک تو چشام حلقه زد. . تصمیم گرفتم به صورت جدی براش کتاب بخونم. . راستش یه کم سخت بود... خودمو مجبور میکردم به کاری که هیچ وقت عادت نداشتم. ولی نتیجهش بهم انگیزه میداد...😊 . محمد خیلی علاقه داشت... حتی وقتی من میرفتم سراغ آشپزخونه، همچنان به صفحاتش نگاه میکرد و معدود کلماتی که ازش یادگرفته بود، برام توضیح میداد...😃 . . تا چند روز با همین دو سه تا کتابی که داشتیم، سرگرم شدیم... بعدش در یک حرکت، رفتم لوازم تحریر فروشی سر خیابون، و از معدود کتابایی که داشتن، همهی خوباشو خریدم، و شد هفت هشتا کتاب جدید🤩 . یکی یکی، چند روز یه بار ازشون رونمایی میکردم... . خداروشکر حرف زدنش خیلی بهتر شد. . الانم یکی از علایقش، کنار بازی با لگوها و ماشینهاش، دیدن عکسای کتاباشه...☺️ . . #روزنوشت #مادران_شریف_ایران_زمین