پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۱سال و ۷ ماهه، و یه دختر خانوم توراهی) . کل دنیا رو سرم خراب شده بود! اصلا چند روز غذا نمی‌خوردم.😥 کارم شده بود نگاه کردن به امیرعلی و زار زار گریه کردن که من دارم به این بچه ظلم می‌کنم. چرا باید تو ۱۱ ماهگی این طفل معصوم من باردار بشم...😞 من بچه‌ی دوم می‌خواستم، نه که نخوام! ولی نه به این زودی... . نمی‌تونستم با این جریان کنار بیام. حتی شبا خواب نوزادی امیرعلی رو می‌دیدم و اون کولیک وحشتنااااک و با ترس می‌پریدم از خواب.😫 تا اینکه دکتر گفت جنین در آستانه‌ی سقطه. دلم هرررری ریخت پایین. یه حسی تو دلم داد زد نه!! همه‌ش انگار حاصل ناشکری بود که کردم. همه‌ی وجودم پر از پشیمونی شد. . اشکام امونمو برید. برگشتم ب سمت خدا، خدایا غلط کردم، خدایا می‌خوامش، خدایا تیکه‌ی وجودمو بهم پس بده، نمی‌خوام از دستش بدم، ببخش دخالت کردم تو کارت، ببخش اگه ناشکری کردم، و چندین باااار آزمایش و سونوهای مختلف. . دکتر بعد چند روز گفت جنین به طرز معجزه آسایی قلبش تشکیل شده و حالش خوبه. شکر کردم خدا رو🤲🏻 می‌دونین چیه؟! گاهی آدم برای شکر نعمت باید در آستانه‌ی از دست دادن اون نعمت قرار بگیره تا قدرشو بدونه. . حالا که دخترم تا چند روز دیگه به دنیامون پا می‌ذاره با خودم می‌گم: درسته که من آمادگی و برنامه برای حضور بچه‌ی دوم نداشتم (چه از لحاظ جسمی و چه از لحاظ روحی) و حتی تا مدت‌ها بارداریمو از همه پنهون کردم که مورد شماتت طرز فکر افراد قرار نگیرم، ولی الان افتخار می‌کنم که مادر دو تا فرشته‌ام که قراره بهترین دوست و همدم هم باشن.🧡 . سختی زندگی که کم نمی‌شه، اگه باردار نبودم زندگی شاید از یه طرف دیگه بهم سخت می‌گرفت. مثلاً شاید امیرعلی شیطون‌تر بود و بیشتر نیاز به مراقبت داشت. یا شاید بیشتر مریض می‌شد و هزار تا شاید دیگه. . یاد گرفتم که شاکر باشم. بیشتر حواسم هست کجام الان. ایمان دارم که تموم صداها شنیده می‌شن و بی‌پاسخ نمی‌مونن. چه شکر نعمت و چه کفر نعمت! خدایا چه بسیار کفر نعمت‌هایی که کردم و تو از سر لطف و مهربونی و حکمتت نعمت رو از من دریغ نکردی. خدایا چه قدرررر زیادن ناشکری‌های ما و چندین برابرش بازم بارش الطاف شماست. 💛الحمدالله رب العالمین💛 . #ان_مع_العسر_یسری . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

22 اردیبهشت 1400 15:27:52

1 بازدید

madaran_sharif

. #ا_زمانیان (مامان #محمد_مهدی ۱۳ساله (#محمد_صادق ۷، #زینب ۵، #علی ۲) #فاطمه_زهرا ۱سال و ۸ماهه #محدثه ۴ماهه) #قسمت_چهارم بعد از اون تصادف، من موندم و یه کمر و لگن شکسته و یه پسر ۱۰ ساله و یه دنیا غصه.😭 یک سری قرص اعصاب دکتر برام تجویز کرد که ترجیح دادم مصرف نکنم، چون ایمان داشتم خدا کمکم می‌کنه و به خودش توکل کردم. دو ماه استراحت مطلق داشتم تا تونستم کم‌کم سر پا بشم. اما از درد جسمی که بگذریم، درد روحی اذیتم می‌کرد. خونه سوت و کور شده بود. دیگه توی خونه سروصدای بچه پیچیده نمی‌شد. دیگه خونه کثیف نمی‌شد. دیگه توی حال پر از اسباب‌بازی نبود. دیگه هر وقت می‌خوابیدم، کسی نبود با سروصداش بپرم از خواب. دیگه وقتی سفره پهن می‌شد اون همه بشقاب و قاشق اماده نمی‌کردم. دیگه پیرزن‌های مسجد کنایه نمی‌زدن چرا بچه‌هاتو آوردی مسجد که ما نمازمون باطل بشه. خدایا من همون وضع رو دوست داشتم نمی‌شه اینا که دیدم یه خواب باشه؟! خدایا خواهش می‌کنم. خدایا ناشکری کردم؟ چی شد؟ ولی من که همیشه شاکر بودم😭 اما الان هم ناشکری نمی‌کنم. من صبر می‌کنم و هیچ وقت به خدا گله نمی‌کنم. گفتم خدایا خودت که از مادر مهربان‌تری و بد من رو نمی‌خوای، حتما خیر و صلاح من رو در این اتفاق دیدی... الحمدلله.🤲🏻 تحمل بی‌بچه بودن واقعا برام سخت بود. تا اینکه از دکتر مشورت گرفتم و دکتر به خاطر کمردرد منو از بارداری منع کرد. ولی مشکل روحی بیشتر از جسمی عذابم می‌داد. جالب اینجاست که همون‌هایی که می‌گفتن بچه نیار و منو به عمل عقیم‌سازی تشویق می‌کردن، حالا می‌گفتن بچه بیار! چرا نمیاری! خصوصاً مادرم بیشتر سفارش می‌کرد که دوباره باردارشو که ما هم با اومدن بچه آروم تر بشیم. پسرم بدجور به یک‌باره تنها شده بود و ناراحت بود. پسری درون‌گرا بود که توی خودش می‌ریخت. حتی به ندرت دیده بودم گریه کنه. من و همسرم جلوش حرف بچه‌ها رو نمی‌زدیم و سعی می‌کردیم دورش رو شلوغ کنیم. مثلاً هر شب یکی از دوستاش رو به خونه می‌آوردیم و من ادای مامان‌های بانشاط رو در می‌آوردم. حتی پیش متخصص طب سنتی تهران بردیمش و براش دمنوش‌های گیاهی داد. پدرش بیشتر باهاش بازی می‌کردن چون هم‌بازی مهمش محمدصادق، که ۴سال کوچیک‌تر از خودش بود رو از دست داده بود. یه وقتایی باهاش صحبت می‌کردم و می‌گفتم این سختی‌ها آدم رو مقاوم می‌کنه و تو اگر می‌خوای سرباز امام زمان باشی باید محکم و مقاوم باشی. و مطمئنم اون‌ها توی بهشت پیش حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) هستن. #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

03 اردیبهشت 1401 19:12:28

2 بازدید

madaran_sharif

. یکی از تفریحاتِ عباس اینه که لباسای تا شده‌ی توی کشوها رو خالی کنه رو زمین😱 و کشوها رو دربیاره باهاشون بازی کنه.😂 . . بیشتر هم وقتایی این کارو می‌کنه که روزِ قبلش مثلا من لباسا رو مرتب کرده باشم و چیده باشم تو کشوها😆😆 . . با همین چهار تا دونه کشو، خودش انواع بازیا رو هم ابداع می‌کنه! . ایده‌ی اخیرش ساختِ #استخر بود😂 و به منم گفت مامان برام آب بریز توش.😅 . باز خداروشکر جدیدا قوه‌ی تخیلش فعال شده و یه سری اشیاء و بازی‌ها رو به صورت #تخیلی هم قبول می‌کنه😉 . مثلا وقتی براش با دستم به صورت تخیلی آب می‌ریزم توی استخرش و صدای آب در میارم، راضی می‌شه و دیگه گیر نمی‌ده برو پارچ آبو بیار‌.😂 . . البته دوام بازی‌های تخیلیش خیلی کمه و فقط در لحظه قانعش می‌کنه و خوشحال می‌شه از اینکه به خواسته‌ش رسیده‌.😛 . این بار هم بعدِ چند دقیقه، آب تخیلی استخرش تبخیر شد و سراغ توپ‌های توی انباری رو گرفت.😂 . و وقتی حاصل ایده‌هاش و زحمت‌های خودش و من کامل شد، رفت نشست توش.😀 . بعدِ دو سه دقیقه انگار به یک خلاء و کمبودِ جدید پی برد.😐😮😯 . - مامان خواخرو بیذار پیشم تو توپا😇😇 . . و من 😍😍 فاطمه رو گذاشتم تو همون استخرِ کوچیک ۳۰ در ۳۰ سانتی متری و مدتی با هم توپ بازی کردن.😘😘👦👧 عمده‌ش به صورت #مسالمت_آمیز با کمی تا قسمتی چالشِ سطحی و نوازشِ محکم.😂😂 . . این وقایع تقریبا دو ساعت سرگرممون کرد.😍 و برای من همراه شدن با بازی‌ها و خنده‌هاشون و ورود به دنیای قشنگ #کودکانه‌شون مایه‌ی آرامش بود بین همه دل‌مشغولی‌ها و دغدغه‌ها و نگرانی‌های درسی و کاری.😘 . . پ.ن۱: از جذابیت‌های جدید زندگی‌مون هم‌بازی شدن بچه‌هاست. و #نظارت و #تسهیلِ بازی شون توسط من😍😍 فاطمه از دو سه ماهگی با دیدن بازی‌های #عباس سرگرم بود و عمده شادی‌ها و خنده‌هاش هم واسه وقتایی بود که عباس باهاش بازی می‌کرد.😋 عباس هم از وقتی #فاطمه تونسته سینه‌خیز بره و اسباب بازی‌ها رو بگیره دستش و بشینه، انگیزه‌ی بیشتری برای بازی کردن با فاطمه پیدا کرده.😀 . . پ.ن۲: چالش‌های خواهر و برادری که سرجاشه همیشه و همه تجربه‌ش می‌کنن کم و بیش، منتها چیزی که مهمه رفتارِ والدینه، باید خیلی عادی و منطقی بدونِ پرخاش و عصبانیت، چالش‌ها و تنش‌هاشون رو مدیریت کنیم.✋ این روزها دارم به صورت عملی چند واحد #مدیریت_بحران با #طعم_عسل پاس می‌کنم 😇😇 . . #پ_شکوری #شیمی91 #آزادی_کودک #خواهربرادری #همبازی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

08 دی 1398 16:16:35

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد سه سال و ده ماهه و #علی یک سال و نه ماهه) . . سال ۹۳ همسرم می‌خواستن برن پیاده‌روی اربعین، پیش فرض من این بود که کار سختیه و من از پسش برنمیام و نمی‌تونم برم! دنبال پاسپورت هم نرفتم! دو روز قبل رفتنشون، کم‌کم داشت دلم می‌گرفت... خبر می‌رسید که همه بدون پاسپورت دارن میرن عراق! وسوسه شدیم! راستش هم از پیاده‌روی طولانی ترس داشتم و هم از عراق درگیر داعش! و هم از سفر بدون پاسپورت! از اون رزق‌های من حیث لایحتسب بود! رفتنی شدیم بالاخره! از لحظه‌ای که از ایران خارج شدیم، اضطراب و غم عجیبی ریخت تو دلم! تنها چیزی که با فکر کردن بهش آروم می‌شدم این بود که #سردار گفته بودن امنیت زائران اربعین امام حسین رو تامین می‌کنیم... . وقتی برگشتیم خیالم راحت بود که بعد از این تا وقتی زنده‌ام هر سال اربعین میرم کربلا... اصلا مگه میشه کسی که تجربه این سفر خارق‌العاده رو داشته، اربعینی بیاد و تو خونه باشه و نمیره!؟ . گذشت... سال بعد اربعین اومد و من تو خونه بودم... و نمردم!!! نمی‌تونم بگم چون محمد آقامون تو راه بود نتونستم برم پیاده‌روی! تنها دلیلش این بود که رزقم نبود ... . و گرنه فرقی نداره با بچه یا بی‌بچه بطلبن راهی میشی... با پاسپورت یا بی‌پاسپورت! با کرونا یا بی‌کرونا... با جسم خاکی... یا با دل بی‌قرار و سلام از راه دور... خدایا امسال رزق هممون قرار بده.🙏 #اربعین ... #حرم ... . . پ.ن: فردا ساعت ۱۰ صبح قراره همه توی همه جای کشور زیارت اربعین بخونیم... و بگیم #دلمون_میخواست_بیایم_نشد ... . #زیارت_اربعین #به_تو_از_دور_سلام #مادران_شریف_ایران_زمین

16 مهر 1399 17:58:54

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_ششم طاهای عزیزم نیز به دلیل زردی 5روز بستری بود و پیشش تو بیمارستان بودم.. اما! دیگه مامان اولی نبودم😃 و خیلی زود خودمو جمع و جور کردم؛ کنترل ذهن و روحیه م رو بدست گرفتم مقاوم‌تر شده بودم☺️ تازه برای باقی مامانا هم مامان می‌شدم😅 . برگشتم خونه...جناب همسر با توکل بر خدا کاری به کارهایش(درس دانشگاه، تدریس، تالیف و اشتغال پاره وقت)افزوده بود! تنها اتاقمون رو خالی کردیم و یه خاور خرما، ارده کنجد و شیره خرما درجه یک خالی کردیم توش😝 . مرد خونه شب‌ها بعد از کارش میفتاد تو کوچه پس کوچه‌های محله شلوووغ 🗣🛵🚲🚙 بازاریابی، سفارش گیری و تحویل رو یه تنه انجام می‌داد اونم بدون وسیله نقلیه!😱😢 اصلا هم به خدشه‌دار شدن پرستیژ مهندس شریفی اش فکر نمی‌کرد👌👏 . سر بچه اولم انقدر تو نخ بنده خدا #میثم_تمار بودم...میثم که روزیمون نشد(#قسمت دوم) اما تمار چسبید به اسم جناب همسر😅 خوشا غیرتت مرد مومن👌 و اما من... با دو بچه ۱ سال و دو ماهه و چند روزه تا آخر شب تک و تنها😔 اما... دیگه مامان اولی نبودم😃 . صبح‌ها آیه الکرسی می‌خوندم(بچه ها بلایی سر هم نیارن😝) طاها رو روی تخت بلندش میذاشتم و رویه می‌کشیدم(احیانا رضا چیزی سمتش نشونه گرفت، حداقل به هدف نخوره😝) تو خواب بچه ها، هرکاری با اونطرف حیاط داشتم، با دلشوره انجام میدادم. گوشهامو تیز می‌کردم تا با اولین صداشون برگردم😐😅 . طاها کوچولو سحرخیز بود و باید تند تند بهش سرمی‌زدم و بازیش می‌دادم تا رضا رو بیدار نکنه! بیشتر اوقات با نوزاد در بغل کارهای خونه رو انجام می‌دادم، تک دست! . به حضرت زهرا(س) متوسل می‌شدم و تا آخر شب مدام به خودم یادآور می‌شدم که تو باید بتونی💪 . خدا خواست و طاها مثل رضا مسائل جدی گوارشی نداشت😊 خوابش خیلی بهتر و منظم‌تر بود😴 رضا حسادت نمی‌کرد و عاشق داداشی بود😍 محله هم که باب دلم بود، همه چیز در دسترس😊 مرخصی بدون احتساب در سنوات هم داشتم☺️ . از یه دوست قدیمی هم خبردار شدیم یه شرکت خیلی خوب از نخبگان می‌خواد ۱۰۰ نفر نیرو بگیره و آزمون برگزار می‌کنه😍 اینم نگاه مهربون خدا😚 خب حالا میریم که داشته باشیم ترم هفتم کارشناسی رو با دو دردونه ۴ ماهه و یکسال و نیمه! و همسری که در آزمون استخدامی پذیرفته شده دو هفته در ماه قراره خرمشهر دوره ببینه...😮 . #ط_اکبری #هوافضا90 #فرهنگ_مقاومت #پرستیژ_مهندسی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

21 دی 1398 17:07:19

0 بازدید

madaran_sharif

. چند وقت پیش که دهه اول محرم بود، یه روز با #خانواده همسرم با یه ماشین دو سه تا هیئت رفتیم . تو فاصله یه هیئت به هیئت بعدی #زهرا_خانوممون حسابی خسته شده بود و خوابش میومد و من هر کاری میتونستم کردم و نخوابید! . خلاصه هم من #درمونده شده بودم از ناتوانی در خوابوندنش و به تبعش بی حوصلگی و نق زدنش و هم ایشون خیلی #درمونده شده بود از عدم توانایی من در خوابوندش و بد خواب شدنش... . پسر ده ساله خواهر شوهرم گفت بدینش من بخوابونمش! . منم با کلی پوزخند 😀 و نیشخند 😌 و تلخند 😏 گفتم باشه بگیر شما بخوابونش! (که یعنی مثلا من که مامانشم بعد از کلی تلاش نتونستم بخوابونمش تو چه جوری میخوای این کارو بکنی) . زهرا رو دادم بغل پسر عمه ش، در عرض چند ثانیه سرش رو گذاشت روی شونه پسر عمه ش و به خوابی عمیق فرو رفت!!!! . من😒 😐 😶 😳 😞 ☹️ . زهرا👼 😁 ☺️ . پسر عمه ش😬 😎 😏 . این عکس رو هم همون موقع ازشون گرفتم. . و برای بار هزارم ذهنم درگیر یه موضوع تکراری شد؛ "چقدر حضور خانواده ها برای یه مادر کمکه!" . همیشه وقتی حجم کارهای روزمره بهم فشار میاره پیش خودم یه حیاط تصور میکنم با کلی اتاق دورش که هر خانواده از فامیل یه اتاق داره و بچه ها صبح که چشماشونو میمالن میرن تو حیاط و تو حوض و باغچه، شب هم خسته و کوفته بیهوش میشن، بچه های کوچیکم هی دست به دست میشن بغل بچه های بزرگتر، خاله و عمه و کلی آدم دیگه و سهم مادر توی این دست به دست شدن ها فقط به اندازه رتق و فتق های ضروری بچه ست... 😍 👨‍👩‍👧‍ . و حسرت میخورم ازینکه الان دیگه اینجور خونه ها و زندگی ها نایاب شده.🚶 🏢 😪 😓 . . پ ن 1: من جامعه شناس نیستم که مشکلات و چالش های اون جور زندگی رو بررسی کنم و مقایسه کنم با زندگی های الان و اینکه چه شد که تغییر کردیم و کلی پارامتر دیگه هم بیاد وسط که آیا اینجور خوب است یا آنجور خوب بود؟ و ... . من یه مادرم با چالش ها و دغدغه های مادرانه و دیدن این واقعیت که بودن افرادی از خانواده برای کمک رسوندن به یه مادر با بچه های کوچیک چقدر زندگی رو شیرین تر میکنه، هم برای اون مادر که بخشی از فشار های روزمره زندگی از دوشش برداشته میشه، هم برای خانواده ها که از وجود نوه، خواهر زاده، برادر زاده و... لذت ببرن و زندگی شون با معنا تر میشه و هم برای بچه که از نعمت هایی مثل مادر بزرگ، پدر بزرگ، عمه و خاله و عمو و دایی و بچه هاشون بهره مند میشه. . 📌📌📌ادامه در کامنت ها 😊 . #ف_جباری #فیزیک92 #خانواده_گسترده #کمک_خانواده #زندگی_سنتی #نوآوری #سبک_زندگی #مادران_شریف

23 مهر 1398 15:21:23

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . ما تو یه خونه‌ی ویلایی متوسط که یه حیاط خیلی خیلی بزرگ داره، زندگی می‌کنیم. . یه باغچه داریم که چند تا درخت تنومند داره و یه کم اون ورتر چند نهال پسته. . ۸ تا گاو هم یه گوشه‌ی دیگه‌ی حیاطن☺️ مسئولیت رسیدگی به گاوها با آقا ابوالفضله. البته همیشه یکی هست که کمکش کنه. . یه دستگاه جوجه‌کشی🐣 هم داریم که همسر و پسرم نوبتی به تخم‌های توی اون رسیدگی می‌کنن. وقتی هم که جوجه‌ها بیرون میان، بچه‌های محل، فامیل و گاهی هم غریبه‌ها، اونا رو می‌خرن. . . فاصله‌ی خونه‌مون با منزل پدرم و برادر و خواهرها، در حد یه ربع پیاده‌ست. برای همین خیلی وقت‌ها، بچه‌ها دور هم تو حیاط ما جمع می‌شن و ۱۰ ۱۲ تایی با هم بازی می‌کنن. بچه‌های بزرگتر هم، مراقب کوچیکتران☺ . . بیشتر بچه‌ها به هنر علاقه‌مندن. مثلا پسر من و تمام بچه‌های بزرگتر نقاشی‌های قشنگ می‌کشن، با نمد کاردستی های زیبایی درست می‌کنن، گل توی گلدون می‌کارن و... . . صبح، بعد از نماز، زمان شستن لباس‌هاست که هر ۲ ۳ روز یک‌بار، اتفاق می‌افته. (همه‌ی ما کارایی داریم که لباس‌هامون تند تند کثیف می‌شن😅😉) . لباس‌ها از قبل توی سبدها تفکیک می‌شن. لباس‌های معمولی رو‌ تو اتوماتیک می‌ریزم و لباس‌های حساس و‌ کهنه‌هایی که پاک شدن رو با کهنه‌شور می‌شورم و با اتوماتیک آب می‌کشم. مسئولیت بند کردن، جمع کردن، جداسازی و گذاشتنشون تو کشو هم با خود بچه‌هاست. . روزهایی هم که شستن لباس نداشته باشیم، تا زمانی که بچه‌ها خوابن، مطالعه می‌کنیم و در مورد مسائل روز با هم گپ می‌زنیم. . . اولین بچه‌ای که بیدار می‌شه حلما خانومه و بعد اون یکی‌یکی بیدار می‌شن. . بچه‌ها ریخت و پاشای زیادی دارن، تو غذا خوردن، بازی کردن، حمام و سرویس و... برای همین باید آدم مدام پشت سرشون جمع و جور کنه😜 . دخترهای دوقلوی خواهرم هم که ۱۴ ساله‌ اند، هر روز به نوبت یا با همدیگه، به خونه‌ی ما میان و تو کارای خونه و بچه‌ها و گاهی خیاطی‌های ساده به من کمک می‌کنن. این دو تا واقعا از نعمت‌های بزرگ زندگی منن. (پدرم ۱۵ نوه و پدر شوهرم ۱۶ نوه دارن😍 و دوقلوها، بزرگترین نوه‌های خانواده‌ اند) . . هیچ‌وقت دنبال تجملات نبودیم و خیلی روی وسایل خونه حساسیت نداریم. برای همین بچه‌ها تو خونه آزادن و البته چیز زیادی رو‌ خراب نمی‌کنن☺ . همیشه زیر دستشون زیرانداز می‌ندازیم، با این حال فرش‌های خونه باید سالی یک بار و فرش آشپزخونه، سالی چند بار شسته بشن. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . ما تو یه خونه‌ی ویلایی متوسط که یه حیاط خیلی خیلی بزرگ داره، زندگی می‌کنیم. . یه باغچه داریم که چند تا درخت تنومند داره و یه کم اون ورتر چند نهال پسته. . ۸ تا گاو هم یه گوشه‌ی دیگه‌ی حیاطن☺️ مسئولیت رسیدگی به گاوها با آقا ابوالفضله. البته همیشه یکی هست که کمکش کنه. . یه دستگاه جوجه‌کشی🐣 هم داریم که همسر و پسرم نوبتی به تخم‌های توی اون رسیدگی می‌کنن. وقتی هم که جوجه‌ها بیرون میان، بچه‌های محل، فامیل و گاهی هم غریبه‌ها، اونا رو می‌خرن. . . فاصله‌ی خونه‌مون با منزل پدرم و برادر و خواهرها، در حد یه ربع پیاده‌ست. برای همین خیلی وقت‌ها، بچه‌ها دور هم تو حیاط ما جمع می‌شن و ۱۰ ۱۲ تایی با هم بازی می‌کنن. بچه‌های بزرگتر هم، مراقب کوچیکتران☺ . . بیشتر بچه‌ها به هنر علاقه‌مندن. مثلا پسر من و تمام بچه‌های بزرگتر نقاشی‌های قشنگ می‌کشن، با نمد کاردستی های زیبایی درست می‌کنن، گل توی گلدون می‌کارن و... . . صبح، بعد از نماز، زمان شستن لباس‌هاست که هر ۲ ۳ روز یک‌بار، اتفاق می‌افته. (همه‌ی ما کارایی داریم که لباس‌هامون تند تند کثیف می‌شن😅😉) . لباس‌ها از قبل توی سبدها تفکیک می‌شن. لباس‌های معمولی رو‌ تو اتوماتیک می‌ریزم و لباس‌های حساس و‌ کهنه‌هایی که پاک شدن رو با کهنه‌شور می‌شورم و با اتوماتیک آب می‌کشم. مسئولیت بند کردن، جمع کردن، جداسازی و گذاشتنشون تو کشو هم با خود بچه‌هاست. . روزهایی هم که شستن لباس نداشته باشیم، تا زمانی که بچه‌ها خوابن، مطالعه می‌کنیم و در مورد مسائل روز با هم گپ می‌زنیم. . . اولین بچه‌ای که بیدار می‌شه حلما خانومه و بعد اون یکی‌یکی بیدار می‌شن. . بچه‌ها ریخت و پاشای زیادی دارن، تو غذا خوردن، بازی کردن، حمام و سرویس و... برای همین باید آدم مدام پشت سرشون جمع و جور کنه😜 . دخترهای دوقلوی خواهرم هم که ۱۴ ساله‌ اند، هر روز به نوبت یا با همدیگه، به خونه‌ی ما میان و تو کارای خونه و بچه‌ها و گاهی خیاطی‌های ساده به من کمک می‌کنن. این دو تا واقعا از نعمت‌های بزرگ زندگی منن. (پدرم ۱۵ نوه و پدر شوهرم ۱۶ نوه دارن😍 و دوقلوها، بزرگترین نوه‌های خانواده‌ اند) . . هیچ‌وقت دنبال تجملات نبودیم و خیلی روی وسایل خونه حساسیت نداریم. برای همین بچه‌ها تو خونه آزادن و البته چیز زیادی رو‌ خراب نمی‌کنن☺ . همیشه زیر دستشون زیرانداز می‌ندازیم، با این حال فرش‌های خونه باید سالی یک بار و فرش آشپزخونه، سالی چند بار شسته بشن. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن