پست های مشابه
madaran_sharif
. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_نهم ما تو خریدهامون، سعی میکنیم چندفرزندی رو لحاظ کنیم. مثلاً اسباببازیهایی میخریم که بتونن جمعی بازی کنن.👌🏻 گاهی از لباسهای کوچیک شدهی پسر بزرگتر برای پسر کوچیکتر استفاده میکنیم ولباسها اگر قابل تعمیر باشند، درست میکنیم و استفاده میکنیم. بچهها هم ممکنه خیلی چیزا بخوان که ما نتونیم یا نخوایم براشون فراهم کنیم. مثلاً موبایل خریدن برای بچه، از خطوط قرمز ماست.⛔ الان پسر بزرگم، میگه چرا فلانی ps4 داره، ولی ما نداریم؟ ما هم میگیم هر کسی چیزهایی مخصوص به خودشو داره. شما هم چهارتا برادر هستید که میتونید باهم بازی کنید ولی اونها این رو ندارن. با گفتگو، سعی میکنیم نذاریم این احساس عمیق بشه و مسئله رو تو ذهنش حل میکنیم. ممکن هم هست کامل حل نشه، اما ما موظفیم که نیازهای بچهها رو تامین کنیم تا در بستر مناسبی رشد کنن اما قرار نیست همهی خواستههاشون رو برآورده کنیم و بچههای شکننده و پرتوقع بار بیاریم. تا جایی که صلاح بدونیم این کار رو میکنیم.👌🏻 پسر اول و دومم، با وجود اینکه خیلی بهمون فشار میاد، مدرسهی غیر انتفاعی میرن. چون از فضای اخلاقی و مذهبی دبستانهای دولتی اطرافمون راضی نبودیم. ولی راستش هنوزم از انتخابم مطمئن نیستم چون آدم وقتی سیر آدمهای درجه یک، مثل شهدا رو دنبال میکنه، میبینه اکثراً مدارس معمولی رفتن و خدا لطف کرده بهشون و انتخاب کرده برای خودش. ولی خوب، این چیزیه که تا الان بهش رسیدیم و داریم عمل میکنیم... انشاءالله اگه خدا مسیر دیگهای رو براشون خیر میبینه، اون مسیر رو براشون باز کنه.🌷 برای پسر اولم قبل از به دنیا اومدن دومی، خیلی وقت میذاشتم. بعد که دومی به دنیا اومد خیلی دوست داشتم مثل اولی بشینم و مثلاً براش کتاب بخونم و بهش آموزش بدم ولی اون اینطوری نبود.😶 خیلی تحرکی بود و من همهش نگران بودم. به همسرم میگفتم من از عاقبت این بچه موقع مدرسه رفتن میترسم! هیچی بلد نیست و من نمیتونم چیزی باهاش کار کنم. ولی جالبه که وقتی امسال رفت کلاس اول، معلمش پرسید پسر شما پیشدبستانی رفته؟ گفتم نه فقط چند جلسه رفته. گفتن پس چرا همه چی رو بلده؟😄 علتش در واقع، پسر بزرگترم بود.😂 چون اینا خیلی چیزها رو دارن کنار هم یاد میگیرن. وقتی اولی یه گام پیش میره، انگار همه دارن این یه گام رو پیشرفت میکنن. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
13 مهر 1400 05:50:07
0 بازدید
madaran_sharif
. شهریور ۹۶ بود. قبل رفتن، یه سفر رفتیم #پابوس_امام_رضا و خاطرات جالب سفر هنوز همراهمه😌 . گاهی از محل اسکان تا حرم پیاده میرفتیم🚶🏻♀ با شرایط من نیم ساعت راه بود😉 ۷ ماهه بودم و راه رفتن سختتر شده بود. مثل پنگوئن راه میرفتم🐧 گاهی هم از حال میرفتم.🤪 . مدت کوتاهی بعد از سفر مشهد، آقای همسر رفتنی شدن.😥 . من رو با اسباب و اثاثیه🧳رسوندن شهرستان و خودشون راهی بلاد فرنگ شدن.😒 . دوران فراق شروع شد...😢 هر چند کنار خانوادهی خودم بودم ولی شدیدا دلتنگ همسرم میشدم😭 . برای فرار از بیکاری و افسردگی، گاهی به خودم فشار میآوردم تا ذرهای خلاقیت ازم تراوش کنه🤪 از سبدبافی 🧺گرفته تا گل نمدی🏵 و... . هرچند آخرش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت هنرمند قابلی نمیشم😁 چون این کارها عطش روحیم رو رفع نمیکرد...😩 . کمکم پایان بارداری نزدیک و نزدیکتر میشد و من خسته و خستهتر...😩 . یه روز وقتی که هنوز دو هفته تا تولدش باقی مونده بود، به گل پسر گفتم خسته شدم دیگه ... پاشو بیا ببینمت👶🏻 انگار فقط منتظر حرف من بود😅 خیلی حرف گوش کن بود👶🏻😂 . . گل پسرمون ۳ روزه بود، که گذاشتمش تو #کالسکه و با مامانم به هدف قدم زدن از خونه زدیم بیرون🌳🌴🌲 (کلا هیچوقت آدم خونهنشینی نبودم و تو خونه بند نمیشدم.😁) . زندگی روی خوشش رو نشونمون داده بود، گل پسر دو ساعت کامل میخوابید، بیدار میشد شیر میخورد و دوباره میخوابید... 👼🏻🍼😴 . داشتم فکر میکردم بچهداری به همین شیرینیه که...!! برای چکاب هفتهی اول رفتیم مرکز بهداشت، و پزشک مرکز مشکوک به #تشنج شد😱 . حرکتهای غیر عادی...😥 توی خواب، دو تا دستهاش همزمان بالا میپرید😖 . خلاصه بگم که پسر نه روزهم مهمون بخش NICU شد🛏 . برای اطمینان و تشخیص منشا تشنج، یه سری آزمایشات 💉🧫🔬🦠🧬 رو باید میفرستادیم آلمان که اومدن جوابش هم دو ماه طول میکشید.😣 . لحظهای که گل پسر بستری شد، همزمان شد با #زلزله🏚 وحشتناک کرمانشاه... . شیرش🍼رو کامل قطع کردن... حال و روزمون دیدنی بود...😩 از شدت فشار عصبی، 😖 در عرض یک روز شیرم خشک شد. . توی شرایطی بودم که احتیاج به حضور همسرم داشتم... و از اون طرف هم، همسری که نگران بچشه... نگران خانوادهایه که تو شهرشون زلزله اومده... و نه کاری از دستش برمیاد و نه میتونه برگرده...😭😵 . توی این شرایط همه سعی میکردیم به هم امید بدیم و #حال_همدیگه_رو_خوب_کنیم😏 . و الحق که همسرم🧔🏻توی این #امتحان سربلندتر از من بود... . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف
05 فروردین 1399 15:46:31
0 بازدید
madaran_sharif
. فرجه #امتحانات شروع شده بود و با دوستم خوابگاه مونده بودیم. با هم درس میخوندیم و آشپزی🍛 و حرم🕌 خلاصه که چند روز مونده به پایان فرجه من مریض😖🤒 شدم و دکتر👩🏻⚕️ و درمانگاه🏥 افاقه نکرد. . دوستم گفت: زهرا به این فامیلتون پیام بده، ازش بپرس دکتر خوب کجاست تا بریم. سوال کردم ولی ایشون هم جایی رو بلد نبودن🤷🏻♀️ اما گفتن میخوان بیان در خوابگاه و یه سری وسیله بیارن😶 . میوه🍎🍊🍌 آوردن همانا و پسندیدن همان. فردا عصرش خواهرم زنگ زد که: - خواهر جان خواستگار داری، حدس بزن کیه؟ +نمیدونم، بگو دیگه. . و در کمال ناباوری، همین طلبه فامیلمون خواستگارم بود. پدرشون سوریه🇸🇾 بودن و ایشونم از مادرشون خواسته بودن که اجمالا یک صحبتی🗣 با هم داشته باشیم که اگه به هم نمیخوریم زودتر معلوم بشه. . قرار شد برای صحبت های جلسه اول بریم گلزار شهدای🌷 قم. یه سری سوال آماده کردم و رفتیم سمت گلزار شهدا. نه گل💐 و شیرینی🍰 بود نه چای خواستگاری🍵☕ عوضش کلی شهید🌷 کنارمون بودن😌 . اولین جمله ای که گفتن خوب یادمه "من به جز اعتقاداتم ،کتابهام📚 و لباسهام هیچ چیزی ندارم" در مورد ادامه تحصیل، مسائل اعتقادی و چیزای دیگهای هم صحبت کردیم. . بعد از اینکه برگشتم خوابگاه، مامانم زنگ زدن و نظرمو پرسیدن. منم بهشون گفتم: "نمیدونم🤔 از نظر اعتقادی کم و بیش بهم میخوریم" . خیلی نگذشته بود که برای جلسه دوم قرار گذاشتیم. دوباره قرار شد همو ببینیم. این دفعه حرم حضرت معصومه🕌 اول رفتیم سر مزار آیتالله بروجردی و بعد از اون جا با هم رفتیم صحن امام خمینی. . سریع برگه سوالاتمو📑 در آوردم و شروع کردم به سوال پرسیدن و مکتوب کردن📝😀 حدود ۶۰ تا سوال داشتم. شنیده بودم طلبهها بچه زیاد میخوان و یکی از سوالاتم این بود. نظر ایشون روی ۳۷ تا بود😬 البته تصحیحش کردن "هر تعدادی بتونیم تربیت کنیم"😊 بعدا فهمیدم جمله اول رو شوخی میکردن😂😉 . در مورد مهریه هم خدا رو شکر روی ۱۴ سکه هم نظر بودیم. بعد از جلسه دعوتم کردن نهار🍲 رفتیم اولین رستوران نزدیک حرم و یکی از مواردی که دوستام گفته بودن خیلی حواست باشه😎 رو چک کردم😀 "خسیس نباشه"🤑 الحمدلله سربلند بیرون اومدن😊 دو روز بعد جواب مثبت دادم😌 . بعد از امتحانات رفتم شهر خودمون برای مراسم #خواستگاری_نامزدی. و این شد آغاز روزهای با هم بودنمون👫 . فروردین ۹۴ حرم شاهچراغ آقای دستغیب عقد دائممون رو خوندن. . یکی از خاطرات قشنگ😍 مراسم عقدمون نماز جماعت به امامت آقای داماد🤵🏻 بود که خیلی حس خوبی داشت😌 . . #قسمت_دوم #تجربیات_تخصصی #ز_م_پ #مادران_شریف_ایران_زمین
25 خرداد 1399 16:37:54
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_شبانی (مامان علی ۱۳، محمدحسن ۹، فاطمه حسنا ۶ساله، محمدهادی ۴ماهه) گل پسرا هنوز به سن تکلیف نرسیدن ولی اولی دیگه نزدیکه! میدونستم باید پلهپله مقیدش کنم تا عادت کنه.👌🏻 نشستم فکر کردم و پرسوجو و مطالعه تا به یه سری راهکار رسیدم.😍 اول از همه سعی کردیم وقت نماز تو خونه جذاب بشه! تابلوی «وقت نماز» با لامپهای سبز که موقع اذان روشن میشه، یه گزینهٔ جذاب بود.😊 یه کار دیگه هم که تو سن ۷ سالگیشون انجام دادیم خرید عبا و سجادهٔ بزرگ و خوشگل و مهر و تسبیح مورد علاقهشون بود.😃 بعد هم موقع زیارت امام رضا (علیهالسلام) میبریمشون صحن انقلاب کنار مزار آیتالله طهرانی تا اونجا اولین نمازشون رو بخونن و از خدا بخوان تا آخر عمر نمازخون بمونن.😌 بعدشم یه شام دوست داشتنی مثل اشترودل😋 میشه خاطرهٔ به یادموندنی.😍 یه کار دیگه که میکنیم، برپایی نماز جماعت خانوادگیه.☺️ به همه عطر میزنیم، و گاهی بعد نماز از همه با دمنوش یا شربت پذیرایی میکنیم.😋 البته الان بخاطر فسقلی خونه، کمتر میتونیم همهٔ اینا رو انجام بدیم، اما کمش هم شیرینه.😊 راستی! یه کار دیگه که کردم اینه که بدون اطلاع بچهها با چند مادر که پسرای همسن داریم هماهنگ کردم تا به بچهها پیشنهاد بدیم با هم برن مسجد!😃 گاهی موقع برگشت بستنی یا یه خوراکی دیگه میخرن و میخورن. معمولاً هفتهای یه بار با هم هماهنگ میشن ولی همینم خوبه.👌🏻 برای پسر بزرگم بعد از کلی توسل و جستجو یه پسر بزرگتر از خودش از یکی از خانوادههای خوب محله پیدا کردیم و باهاش صحبت کردیم تا با پسرم دوست بشه و پاشو به مسجد و نماز جماعت باز کنه.☺️ خداروشکر فعلاً پذیرفته و برای سه تا آقا پسر همسن پسر من برنامه گذاشته که بازی کنن یا کوه برن و بعدش برن نماز. واقعا موثر بوده!🤗 در کنار اینها، کتابهایی مثل «پر پرواز» یا داستانهایی در مورد نماز شهدا هم به روشهای مختلف در دسترسشون قرار میدیم، در قالب مسابقه یا از طریق پیشنهاد به مدرسه.👌🏻 طبق تجربهٔ خودم فکر میکنم اگه سعی کنیم در هر برنامه ای بچههای دوست و همسایه رو هم در نظر داشته باشیم و فقط به تربیت بچهٔ خودمون فکر نکنیم خدا چند برابرِ این لطف رو در حق بچههامون میکنه.😍 در نهایت، ما فقط باید وظیفهمون رو با تحقیق و مطالعه، درست انجام بدیم و نتیجه دست خداست👌🏻 و بچههای ما هم اختیار دارن راه خودشون رو انتخاب کنن. ما فقط محیط رو برای شکوفا شدن استعدادهای فطریشون مهیا میکنیم، و دعا میکنیم همیشه در راه حق باشن.😊 #مادران_شریف_ایران_زمین #مادری_به_توان_چهار #تربیت_دینی #نماز
02 شهریور 1401 17:07:19
3 بازدید
madaran_sharif
. #ح_یزدانیار (مامان #علیرضا ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_پنجم سال ۸۴ کنکور دادم و فیزیک دانشگاه رازی کرمانشاه قبول شدم. اما انتقالی گرفتم برای همدان. دو سال اول چیزی جز مسیر همدان ملایر یادم نیست. از سر و ته کلاسهام میزدم که زودتر به خونه برسم. با اینکه شخصیت مستقلی داشتم اما فکر تنهایی مادرم اذیتم میکرد.😔 تا اینکه تابستون سال ۸۶ خونه و مادرم رو آوردیم همدان و من و مامان دیگه با هم بودیم. تازه از اون سال من فهمیدم دانشگاه یعنی چی! از اون به بعد، همهٔ کلاسامو شرکت میکردم. با بچههای فعال و فرهنگی دانشگاه آشنا شدم و از اونجایی که استعداد و علاقهٔ زیادی به کارهای فرهنگی داشتم خیلی زود جذب شدم. تو مراسمها شرکت میکردم و خیلی از مراسمات و اردوها رو خودمون برگزار میکردیم. اولین سفر راهیان نور رو در دوران دانشجویی تجربه کردم. همچنین اولین بار عمره مشرف شدم.🥺 همیشه حسم به سفرهای دانشجویی خوب بود ولی تا این حد خوب رو تجربه نکرده بودم. سفری که حس میکردم روی زمین نیستم. سفری که از همهکس و همهجا بریده بودم و تنها به یک ریسمان تکیه داشتم. به جرأت میتونم بگم بهترین سفر عمرم بود و همون تنهایی همون بیکسی و به هیچکس و هیچجای دنیا وابسته نبودن برای من بهترین موهبت بود. سال ۸۸ رو کنار خانهٔ کعبه با طواف، آغاز کردیم.😍 اردیبهشت همون سال یعنی سال ۸۸ من از طریق نهاد دانشگاه به پدر و مادر همسرم معرفی شدم. چند جلسه خواستگاری طول کشید و در تیر ماه عقد کردیم. تفاوتهای فردی بین من و همسرم اونقدر زیاد بود که نمیدونستم چطور توی صحبتهای قبل ازدواج متوجهش نشدیم.🤔 همسرم به شدت کمحرف و درونگرا و من به شدت پرحرف و شلوغ و برونگرا. مدت زیادی طول کشید که هم من و هم ایشون با تفاوتهای شخصیتی همدیگه کنار بیاییم. حدود ۲۰ ماه دوران عقد ما طول کشید. من هم حدود ۶ ماه تو دانشگاه بخش فارغالتحصیلان کار میکردم. همونجا فهمیدم اصلاً کار کارمندی رو دوست ندارم. با توجه به رشتهم که فیزیک بود و نگاهی که به جامعه و شرایط خودم داشتم، شغل معلمی رو انتخاب کردم.👌🏻😍 نوروز ۹۰ مراسم ازدواج ما در سادهترین حالت ممکن در نهاوند برگزار شد. جدا شدن من از مادرم (با وجود اینکه دو کوچه باهاش فاصله داشتم) هم برای من خیلی سخت بود هم برای مادرم.😅 مدتی از زندگی مشترکمون گذشت که فهمیدیم قرار نیست جمعمون خیلی دو نفره بمونه و نفر سوم به زودی سکوت خونهٔ ما رو بهم خواهد زد.😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
10 شهریور 1401 16:13:54
5 بازدید
madaran_sharif
. #ه_محمدی (مامان #محمد ۲ سال و یازده ماه، و #حسین ۱.۵ ماهه) . تازه فهمیده بودیم یه نینی تو دلم دارم. هنوز از جنسیتش خبر نداشتیم. هر از گاهی از محمد میپرسیدیم آبجی میخوای یا داداش؟ و اونم که کلا با این مفاهیم ناآشنا بود، میگفت عممم ما هم میخندیدیم. نگو واقعا داشت برای بچههاش، دنبال عمو میگشت😂 . بارداری خیلی متفاوتی با محمد رو سپری کردم. تو بارداری اولم، میشه گفت همهش خواب بودم!!! یه زن تنها تو خونه، که تازه درس دانشگاهشم تموم کرده و کار دیگهای نداره، و وقتی شوهرش میره سر کار، کاری به جز خواب براش تعریف نشده!!! . چقدر خسته شده بودم از اون همه خواب!! . همه از اینکه نمیتونن با بچه بخوابن مینالن. منم مینالم🤣 ولی بعد اون تجربهی بارداری اول، قدرشو هم میدونم.😁 . تو بارداری دومم، نظم زندگیم خیلی بهتر شد. (هرچند هنوزم نامنظمه نسبتا😅) بعد نماز صبح، دو ساعتی روی پروژهای که گرفته بودیم، کار میکردم و بعد یکی دو ساعتی تا بیدار شدن محمد میخوابیدم. بعد اون با صدای محمد که میگفت جیش، از خواب پا میشدم😅 (مامانا میدونن که جیش بچه، شوخی بردار نیست و همچین خوابو میپرونه که هزار تا تصمیم و اراده نمیتونه) و صبح دونفریمون آغاز میشد. . . همیشه با خودم فکر میکردم باید مامان دومی بودن، راحتتر باشه. چون کلللی تجربه سر اولی کسب میکنی. همینطورم بود. یه جورایی، بعد یه دور بازی کردن، میدونستم تو هر مرحله چه اتفاقاتی در انتظارمه.😙 . اصلا انگاری خودمم با بزرگ شدن محمد، یه مرحله رشد کرده بودم و بزرگتر شده بودم. . دیگه به نوزادم، به چشم «یکی از بچههام» نگاه میکردم. در نتیجه خودمو وقف اون نمیکردم و به بقیهی کارام هم بهتر میرسیدم. چون باید برای «بچهی دیگهم» هم ناهار میپختم و غذا میدادم و بهش رسیدگی میکردم. در نتیجه یه قدرت روحی هم درونم حس میکردم. . یه راحتی دیگه مامان دومی بودن، اینه که با دیدن شیرینکاری های آقامحمد، تحمل سختیهای نوزادی آسونتر میشه! چون تو تصورم ۲ ۳ سال بعد حسین آقا رو میبینم که اونم انشاالله مثل داداشش شیرین میشه.😉😊 . خلاصه خیلی از مسائلی که با اومدن بچهی دوم پیش میاد، تکراریه! و قبلا نمونه سوالشو دیدی!! ولی بعضیا هم سوالات جدید و ترکیبی اند که باید حلشون کنی. مثل حسودی نکردن بچهی اول!! نظرتون چیه در این مورد؟ . . #روزنوشت_های_مادری #بچه_دوم #نینی_جدید😍 #مادران_شریف_ایران_زمین
27 بهمن 1399 15:50:47
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #قسمت_اول . دوران ابتدایی با #خواهر جونیم که یه سال ازم بزرگتر بود تو یه #مدرسه_دولتی نزدیک خونه درس میخوندیم🧕🧕 کلی بهمون خوش میگذشت! واقعا حس میکردم یه #مامان_کوچولوی مهربون تو مدرسه دارم.😍 زنگای تفریح با دوستاش میاومد درِ کلاس دنبالم.💓 . سال پنجم به دلیل #شرایط_شغلی مادرم رفتیم کرج. 🚛🏡 اون سال برام خیلی سخت بود... شهر و محله و مدرسه جدید و فراق خواهری که همون مدرسه بود، اما شیفت صبح.😢 همون سال کمکم خودمو پیدا کردم و کلی دوست و رفیق یافتم.😇 . تو #آزمون_تیزهوشان که قبول شدم، مدیر مدرسه از اینکه در میانِ سال منو پذیرفته بود، ابراز خرسندی مینمود.😅 دوباره مدرسه جدید🏫 مقطع جدید🤓 آدمهای جدید و البته جورواجور🧐 . پس از ۴ سال زندگیِ پرماجرا در کرج، به طور غیرقابل پیشبینی باید به تهران بازمیگشتیم. 🚛🏢 الحمدلله ترازم مناسب بود و با درخواست انتقالیم به #فرزانگان_تهران موافقت شد☺️ از یک مدرسهی بزرگ که جمعِ تعدادِ کلاسهای دو مقطع راهنمایی و دبیرستانش ۱۴ بود، اومدم دبیرستانی کوچک که فقط پایهی اولش ۷ تا کلاس بود.😱 اونم همه غریبه😐 تماما گروههای دوستی از دوره راهنمایی شکل گرفته و درزگیری شده بودند.😑برای چون منی که از بدوِ ورود به مدرسه از دانشآموز سال پایینی تا مدیر، سلامعلیک و خوشوبش داشتم، چنین فضایی زندان بود.😩 . هرروز به سختی سپری میشد تا اینکه نمراتِ آزمونِ اولِ فیزیک اعلام شد! تنها نمرهی کاملِ کلاس از آنِ غریبهی کلاس بود! برای خودمم جالب بود چه برسه بقیه.😅 چیزی نگذشت که به خاطر همین اتفاق پیش پا افتاده از ناشناس به شناس تبدیل شدم و خیلی از گروههای دوستی رو سرک کشیدم.🤩 با همه خوش بودم😍 اما از هیچیک نبودم...🚶♀ . تو مسئلههای #المپیاد_فیزیک غوطه میخوردم و هر #مسابقه_علمی بود میپریدم وسط، لوح و جایزه میگرفتم، فکر میکردم چه خبره.😒 . امورات میگذشت... اوایلِ سالِ دوم بعد از مراسم زیارت عاشورا، تجمعی نظرم رو جلب کرد.👁 تبریکات و روبوسی حس کنجکاویمو تحریک کرد، رفتم ببینم تولد کیه؟ کادوها چیه؟🎁 کیک چقدیه؟؟🎂 کادوها همه #کتاب!!📚 فلسفی، عقیدتی، اجتماعی... گفتم چه موجودات جالبی به نظر میرسن🤔 . خودمو انداختم وسطشون! چشم برهم زدنی شدم از خودشون، از خودِ خودشون!😍 دوست واقعی بودند💚 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف