پست های مشابه

madaran_sharif

. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_نهم با وجود بچه‌ها من معمولاً نمی‌تونم برنامه‌ریزی دقیق بکنم.😕 اون روزایی که برنامه می‌ریزم صبح زود پاشم یا شب دیرتر بخوابم و فلان کارو کنم، این‌ها هم دقیقاً سحرخیز می‌شن! یا شنگول‌تر از همیشه تا دیروقت نمی‌خوابن! خلاصه هر لحظه برای من، میدون تصمیمات لحظه‌ایه! و هر فرصتی که پیدا بشه، باید بچسبم و استفاده کنم. قبل بچه‌دار شدن افتخار من این بود که شاگرد اول می‌شدم، بدون اینکه یه شب بیدار بمونم. اما الان لازمه من آدمِ خوابالو، شب‌هایی رو بیدار بمونم و خب برام سخته! اما لذتی توش نهفته‌ست که باعث می‌شه این سختی‌ها رو با تمام وجود بپذیرم.😊 چون من این «هیچ کار نداشتن» رو هم گذروندم. اون سالی که ارشدم تموم شد و دکترا از دستم رفت، هنوز یه بچه داشتم و هیچ کار دیگه‌ای هم نداشتم. خیلی کلافه بودم و می‌گفتم چه زندگی بی‌معنی‌ای شده.😏 برای هیچی استرس ندارم! هیچ کاری نیست که بگم امروز باید تمومش کنم!🤨 و اگه زود بخوابم و دیر پاشم هیچ مشکلی پیش نمیاد!😅 اون سال خیلی از دست خودم ناراضی بودم.😞 برای همین، الان از این سرشلوغی راضی‌ام.😍 تا وقتی سختی‌ها نباشه، اون تفریح‌های بینش هم لذت نداره! وقتی هر روزت همینطور باشه، لذت خاصی هم نداره.🤷🏻‍♀️ و البته که من آدمی نیستم به خودم مشقت بدم.🤪 هرکاری رو خیلی آروم و با خیال راحت پیش می‌برم. ولی همون‌قدر سختی هم که داشته راضی بودم.😊 موقع خستگی‌ها، بزرگ‌ترین شاه تفریح من کتابه.😃 از وقتی مجرد بودم، بزرگ‌ترین لذتم این بود که برم کتابخونه‌ی دانشگاه و لا‌به‌لای قفسه‌ها بچرخم و کتاب‌های مختلف رو بردارم، تورق کنم و بشینم بخونم. همیشه موقع برگشتن، یه عالمه کتاب همرام بود. الان هم هر چند ماه یه بار موقعیت پیش میاد همسرم خونه با بچه‌ها باشن و من برم استخر کتاب (ببخشید منظورم کتابخونه‌ی دانشگاهه😄) و یه دل سیر تفریح کنم.🤩 حالم با خرید کتاب هم خوب می‌شه؛ مخصوصاً الان که بچه هم داریم، از کتاب کودکانه هم خیلی لذت می‌برم. گاهی اوقات به خاطر مریضی بچه‌ها، حال روحیم بد می‌شه. االانم که مریضی‌ها دومینو واره تا یکی میاد خوب بشه، بعدی و بعدی...😞 اینجور وقت‌ها برای خوب شدن حالم، به همسرم می‌گم این قضیه که به خیر گذشت ان‌شاءالله، می‌رم یه انتقام اساسی از زندگی می‌گیرم.😜 با یه کتابخونه رفتن، یا خرید یه کتاب، یا یه وسیله‌ای برای خودم.😁 و اینجوری به لطف خدا روحیه‌م بازیابی می‌شه برای ادامه‌ی راه...🤗 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 خرداد 1401 17:48:23

2 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_پایانی . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . عمران رو خیلی دوست داشتم و موفق هم بودم. اما تعارض‌هایی هم بین روحیاتم با این رشته می‌دیدم. مثل ترس از ارتفاع، سختی سرپا بودن زیاد موقع کارورزی و اینکه طاقت از گل نازک‌تر شنیدن تو محیط خشن و مردونه رو نداشتم. بازم به کار دفتری و طراحی علاقمند بودم. . اما به مرور اولویت‌هام تغییر کرد و الان از زندگیم کنار بچه‌هام راضیم خداروشکر. بدون احساس شکست و نارضایی.😊 . کنار گذاشتن آرزوی شغل برای من تدریجی اتفاق افتاد. البته هنوزم گوشه ذهنم به دکترای عمران و تدریس فکر می‌کنم ولی فعلا اولویتم نیست. . بعد بچه‌ها حس کردم کار تو محیط مردونه و بیرون از خونه برام سخته. از طرفی کارم در زمینه شعر و تربیت شاعر رو خیلی دوست دارم و حس می‌کنم حضورم توی این کار نسبت به عمران ضروری‌تره. چون به عینه دیدم که اگر من نباشم، یک آقای دیگه می‌تونه جام رو پر کنه.👌🏻 . اوایلی که دنبال کار بودم، همسرم برای یه آقایی دقیقا با گرایش ارشد من، کار جور کردن. اولش فکر کردم چرا من نرفتم سر این کار؟! اما چندوقت بعد که دیدم اون آقا به خاطر شاغل شدنش، با خیال راحت خانواده تشکیل داد. گفتم چه بهتر که این فرصت شعلی به این آقا رسید و من نرفتم. . انگیزه‌ی مادی برای کار نداشتم. همیشه دنبال رشد شخصی و خدمت به جامعه بودم برای همینم حس کردم دکتری عمران فعلا چیزی به من اضافه نمی‌کنه و باعث می‌شه از موضوع مهمی مثل بچه‌ها و خانواده‌م دور بشم.😓 . هیچ‌وقت با دیدن دوستان مجردم که به موقعیت‌های مالی و شغلی خوبی رسیدن غبطه نمی‌خورم چون هدفم چیز دیگه‌ای بوده و هست. بچه‌ها برام دلبستگی آوردن و از گذروندن وقتم باهاشون حس خوبی دارم.😍 . همیشه احساس می‌کنم که خدا بهم لطف داشته و بهترین شرایط رو برام ایجاد کرده تا بتونم مسیر درست زندگیم رو پیدا کنم.👌🏻 . درباره‌ی مرخصی الانم از کارهای باشگاه شعر طنز هم، همین‌طور فکر می‌کنم. با اینکه به این کار خیلی علاقه دارم، اما الان اولویت زندگیم مراقبت از سلامتی جسمی و روحی خودم و توراهیم و توجه و رسیدگی به همسر و بچه‌هامه که عاشقشون هستم و اون‌ها رو امانت‌های خدا می‌دونم.🌹 هروقتم حس کنم می‌تونم کارهای شعریم رو ادامه بدم، سریع شروع می‌کنم دوباره. . . یک بار صحبتی از یک استاد بزرگ شنیدم که خیلی به دلم نشست. گفتن آدم همیشه نباید جان و مال خودش رو در راه خدا بده گاهی هم باید استعداد رو در راه خدا فدا کنه... . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

04 دی 1399 16:38:36

0 بازدید

madaran_sharif

. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵ساله) #قسمت_اول سال ۶۳ بود که در تهران به عنوان اولین فرزند یه خانواده‌ی معمولی متولد شدم. پدرم تکنسین برق بودن و الان بازنشسته شدن و مامانم یه خانم خونه‌دار صبور و باحوصله‌.💛 تو بچگی به ما خیلی میدون می‌دادن و هیچ‌وقت از خطاهای ما، اونطوری که ممکنه ما مامانای امروزی از اشتباهات بچه‌هامون ناراحت بشیم، عصبانی نمی‌شدن.👌🏻 همیشه یه راه واسه برگشت از خطا وجود داشت.😉 تو بچگی من و داداش کوچولوم دائم کلاهمون تو هم بود.😐 آخه روحیاتمون خیلی متفاوت بود و اصلا آبمون تو یه جوب نمی‌رفت! اما یه روز که از هم جدا می‌افتادیم، پرپر می‌زدیم.😆 از نظر رفاهی مشکلی نداشتیم، اما خانواده‌مون چندان مذهبی نبود. در تمام مقاطع، مدرسه‌ی دولتی رفتم. خیلی مدارس معمولی‌ای بودن؛ اما اتفاقا خیلی مدرسه و معلم‌هام رو دوست داشتم. معلم‌هامون جمله‌های تربیتی آن‌چنانی نمی‌گفتن! اما همون یک جمله‌ای که ممکن بود هر چند ماه یک بار بگن، تو عمق وجود من می‌نشست.❤️ یکی از مهم‌ترین عواملی که باعث شد من بفهمم دنیا خیلی بزرگ‌تر از اون چیزیه که ما می‌بینیم و حس می‌کنیم، صحبت‌های معلم بینش اسلامی ما بود که به من تلنگر زد و باعث شد از نظر اعتقادی محکم‌تر بشم.😍 عاشق مدرسه بودم، خیلی هم بچه‌ی شیطونی بودم! یکی از سرگرمی‌های من و دوستام این بود که حافظ طنز می‌خوندیم. مثلاً من طوطی می‌شدم و فال‌هاشون رو با شوخی می‌خوندم و کلی می‌خندیدیم‌.😅 دوستای بازیگوشی داشتم که به هواشون گاهی سرکلاس نمی‌رفتم! یا سرکلاس، بعضی درس‌ها رو خوب متوجه نمی‌شدم. اما همیشه تقدیر طوری رقم می‌خورد که من یواش‌یواش برگردم تو مسیر اصلی و بیراهه نرم.😇 تجربیاتی با دوستای جورواجورم تو مدرسه داشتم که الان تو تربیت بچه‌هام به کارم میاد.👌🏻 شاگرد زرنگه بودم.😉 گاهی دوم، گاهی هم اول. دوست داشتم ادبیات بخونم و دبیر ادبیات بشم واسه همین رشته‌ی انسانی رو انتخاب کردم. اما یهو نمی‌دونم چه اتفاقی در من افتاد که علاقه پیدا کردم تا از زبان سینما سر دربیارم! تصمیم گرفتم در دانشگاه سینما بخونم.😃 خانواده هم مخالفتی نکردن. البته پدرم بهم گوشزد کردن که ممکنه مناسبت نباشه، اما باز هم انتخاب رو به عهده‌ی خودم گذاشتن. من هم یه مدت کوتاهی برای کنکور هنر خوندم و رتبه‌ی خوبی گرفتم.🤩 رشته‌ی سینما دانشگاه سوره رو انتخاب کردم و بهمن سال ۸۳ وارد دانشگاه شدم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 اردیبهشت 1401 16:24:09

2 بازدید

madaran_sharif

. هفته‌ی پیش خیلی غیر منتظره امتحان‌هام شروع شد🙈 . غیر منتظره چون اصلا حواسم به روز و ماه و تاریخ نبود...⁦🤷🏻‍♀️⁩📅 و یهو مواجه شدم با ۵ تا امتحان📝 پشت سر هم... امتحان‌های این ترم از همیشه سخت‌تر بود...😖 به خاطر کرونا میان ترم‌ها حذف شد😤 و در نتیجه حجم درسا دو برابر بود...⁦⁦⁦🤐 . بچه‌ها هم بزرگتر شدن و به نسبت ترم‌های پیش زمان خوابشون کم تر شده. . روزای اول دیدم خیلی دارم کنترل اعصابمو از دست می‌دم...😲🤬 - ئه اینا چرا نمی‌ذارن من درس بخونم😩 - همین الآن بازی کردیما... چرا ۵ دقیقه ولم نمی‌کنه...😖 - نگاه کن این همه کار دارم باز همه‌ی ماشین🚙 هاشو ریخته این وسط😡 . ته همه این غر زدنا مجبور می‌شدم برم بازی کنم، ولی بازی‌ای همراه غر و نارضایتی با چهره‌ای که این شکلی بود😒 . دیدم اینجوری فایده نداره...🤔 یه مناظره درونی راه انداختم ببینم حرف حساب خودم با خودم چیه😂 . یه طرف می‌گفت: + این چه وضعشه، خوب درس داری دیگه😡 یکی دیگه می‌گفت: + اصلا کی گفته تو درس بخونی😕 بشین بچه داریتو بکن🤱🏻 . یه کم که دو طرف، خودشونو خالی کردن کم‌کم شخصیت باوقار و منطقی😎 مغزم🧠 وارد بحث شد... +ببین جان دلم چرا باز صفر و صد شدی؟ مگه خودت انتخاب نکردی که با بچه‌ها درس بخونی با همه‌ی سختی‌ها و گرفتاری‌هاش؟! حالا نمی‌خواد تو امتحان ۲۰ بگیری ولی تلاشتو بکن...⁦👌🏻⁩ حالا دو روز غذای🍛 متنوع نخورین و ظرفا🍴 دیرتر شسته بشه آسمون⛅ که زمین🌍 نمیاد، عوضش بیشتر می‌تونی درس بخونی و از بازی با بچه‌ها هم کم نکنی... چطوره؟!🙂 . همینجور که شخصیت منطقی ذهنم داشت بقیه رو آروم می‌کرد یه دفعه شخصیت عرفانی ذهنم پرید وسط😶 و گفت: + آقاااا اصلا یه چیزی... مگه فقط دانشگاه کلاس و امتحان داره...؟! چرا فکر نمی‌کنی خدا برات کلاس فوق برنامه گذاشته؟!😶 اگه بتونی تو شرایط سخت و  شلوغ پلوغت، آرامش و اخلاق و اعصابت رو حفظ کنی، اون موقع است که تو امتحان خدا قبولی...⁦👌🏻⁩ در اینجا بود که دیگر شخصیت‌های ذهنی بنده درحالی که آچمز شده بودند صحنه رو ترک کردند🏃🏻‍♀️ و منو با امتحانای دانشگاه و امتحان خدا به حال خودم گذاشتن...😏 . خلاصه که سعی کردم تو این هفته بیشتر حواسم به وظیفه‌ای که در لحظه دارم و زمانای پرتم باشه، که هم از پس امتحان‌های دانشگاه بر بیام⁦💪🏻⁩ هم تو امتحان خدا مردود نشم😳 من برم بقیه درس‌ها رو بخونم که دوتا امتحان دیگه مونده...😰😭 . . پ.ن: مشغول تحصیل تو مقطع لیسانس رشته‌ی #شیعه_شناسی #دانشگاه_مجازی_المصطفی هستم.👩🏻‍🎓 . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

01 تیر 1399 16:44:05

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی . شاید شما هم مثل ما فکر کنید مهم‌ترین چالش بعد از حذف تلویزیون📺، پر کردن جای خاليشه!😬 . در واقع اینطور نبود!😯 مهمترین چالش، طبق معمول #حرف_مردم بود! از فامیل تا دوست و همسایه! . همه مدل حرفی😏 البته خوب بود... باعث می‌شد دقیق‌تر به تلویزیون و معایب و محاسنش(؟) فکر کنیم. - شما که از دنیا عقبید!😴 خبر ندارید ملت چه استعدادهایی دارن جدیدا!😒 - اخبار نمی‌بینید؟؟مثل اصحاب کهف مي‌شيدا! - حوصله‌تون سر نمی‌ره؟! - اینجوری بچه حریص می‌شه! خونه بقیه مثل عقده‌ای ها رفتار می‌کنه!😮 - شما صورت مسئله رو پاک کردید! مدیریت کنید براش!😎 . حتی بچه‌ها:😕 . - خاله! چرا نمی‌ذاری محمد کارتون ببینه؟😒 گناه داره خب!😢 بچه‌ها خیلی کارتون دوست دارن😍 . ما قصد نداشتیم دیگران رو متقاعد کنیم! در واقع اگر می‌خواستیم باید ⁦👈🏻⁩۳۷۰ صفحه جلد پنجم "من دیگر ما" رو می‌خونديم براشون😄 ⁦👈🏻⁩حداقل جلسه اول مبحث کنترل ذهن حاج‌آقا پناهیان رو می‌دادیم گوش کنن!😁 ⁦👈🏻⁩به‌علاوه سه ساعت صوت دکتر اسماعیلی درباره جایگاه رسانه در تربیت اسلامی! و چندین سخنرانی و تحلیل دیگه در مورد رسانه (خصوصا 📺)😅 . پس برای اینکه بندگان خدا رو از نگرانی در بیاریم با لبخند😊 و جملات کوتاهی مکالمه رو تموم می‌کردیم. . - چیزایی که دونستنش به درد دنیا و آخرتمون می‌خوره، از راه‌های دیگه هم بدست میاد😊 - والا حوصله‌مون که سر نمی‌ره! وقت کم میاریم حتی! - یکی از بخش‌های خبری رو دانلود می‌کنیم و می‌بینیم که فقط همون ده دقیقه یک ربع زمان می‌بره... بدون مقدمه و موخره😁 -فعلا جمع کردیم تا این نیاز کاذب برای محمد ایجاد نشه! . درواقع هنوز تلویزیون مسئله نشده! هر وقت به هر دلیلی خواست براش میاریم دوباره و اون‌وقت سعی می‌کنیم مدیریت کنیم. میتونم بگم "حذف تلویزیون از ابتدا برای کودک" بخشی از مسير "مدیریت تلویزیون" بود برامون. . - خاله جون محمد هنوز نمیدونه کارتون چیه! هروقت شناخت و خواست براش می‌ذاریم. پ.ن۱:حذف تلویزیون از جهتی کار رو برام راحت کرد! چون اصلا نبود که بخوام زحمت مدیریتشو بکشم! و از طرفی گذاشتن محمد جلوی تلویزیون، تنبلانه‌ترین گزینه ممکن برای ساکت کردنش بود! متناقض‌ترین جمله‌ای که تو عمرم گفتم همین بود😅 . پ.ن۲: تنها کسی که با ما هم نظر بود😍 یکی از اقواممون بودن که از سوئیس اومدن ایران چند روزی!😯 خیلی تعجب کردم که نمی‌ذاره پسر ۵ ساله‌ش تلویزیون ببینه! دليلشو پرسیدم، گفت خیلی بده بچه عادت کنه بشینه یه جا و سرگرم بشه! . پ.ن۳:باز هم ادامه دارد..این تازه چالش اول بود😵 . . #تلویزیونی_شدن #مادران_شریف_ایران_زمين

01 مرداد 1399 16:40:08

0 بازدید

madaran_sharif

. ترم جدید وضعیت درسیم رو به دلایلی از #غیر_حضوری به #نیمه_حضوری تغییر دادم👩🏻‍💻⁩⬅️⁦👩🏻‍🏫⁩ پس فعالیت‌هام نیاز به بازنگری و #برنامه_ریزی مجدد داشت . ذهنم آشفته بود، هی کارهام رو میشمردم و میدیدم توانایی #جمع کردن همه رو به نحو مطلوب ندارم: همسر🧔🏻 فرزند⁦⁦👧🏻 خونه🏡 کار💼 درس📖 دوره مطالعاتی📚 و سایر فعالیت‌ها😅 ‌. همه‌ی زمان‌های موجود در هفته رو آوردم روی کاغذ، همه‌ی کارها، اولویت‌ها، و زمان‌های مورد نیازشون رو هم همین‌طور، دوره مطالعاتی آخرین اولویت بود که با تلفیقی از ایده‌آل‌گرایی و واقع‌نگری و البته با یه نگاه کاملا مادی، ۲ ساعت در هفته وقت براش خالی موند😐🙄 . جمله ای که اون روزا توی ذهنم چرخ میخورد این بود "آدم باید بعضی وقتا جرئت حذف و تغییر داشته باشه"🤔 تصمیمم رو گرفتم؛ از لیست کارام حذفش کنم! اما چندتا چیز به شدت آزارم میداد: ✅ الان وضعیت زندگیم ثبات نسبی داره👌🏻 هرچی بگذره تا چند سال آینده وضعیت از نظر تعداد بچه‌ها و... بهتر نمیشه، پس این دوره مطالعاتی که تا چندین سال آینده جزء اولویت‌های آخره هیچ‌وقت به سرانجام نمیرسه . ✅ این دوره رو خیلی دوست دارم😍 یه عصاره‌ی خوشمزه و مقوی از دین، برای آدمی در قد و قواره من (یعنی یه آدم معمولی از نظر سواد دینی) . ✅همیشه از خودم خجالت میکشم،😥 برای نه حتی به زبون آوردن، بلکه فکر کردن به جمله‌ی "وقت ندارم"، یعنی من هیچی وقت تلف نمیکنم و همه‌ش پره؟🙄 . پس اگه بخوام دوره مطالعاتی رو حفظش کنم یه راه بیشتر ندارم؛ به برنامه ریزیم پایبند باشم و بعضی وقتا از خوابم کم کنم💤 . این وسطا یه نگاهی انداختم به نرم‌افزار کوالیتی تایم⌛که میزان استفاده از گوشی رو به تفکیک برنامه‌ها نشون میده برای اینکه بفهمی چند ساعت در روز تو فضای مجازی پرسه زدی عالیه😁 روزی میانگین ۵ ساعت تو فجازی‌ام؟!😱 کی گفته؟؟😦 اینا همه‌ش توطئه‌ست!!😡 . القصه . جاتون خالی الان که مینویسم جلوی آشپزخونه، دورترین نقطه از اتاق خواب، ساعت ۱۲ شب، در حال مطالعه‌ی مبحث جذاب و کاربردی #تقوا از کتاب ده گفتارم🥰: "تقوا نه لازمه‌ دین‌داری بلکه لازمه‌ انسانیت است [...] تقوا یعنی انسان برای رسیدن به هدفی در زندگی، از اصول معین و مشخصی پیروی کند که لازمه‌ آن محدود کردن هوا و هوس است (شما بخوانید پرسه در فجازی، تنبلی و...😏)" . یه نکته‌ انحرافی که الان متوجهش شدم؛ همه فعالیت‌هام تو سال‌های اخیر بدون کم کردن غیرعادی خواب و فجازی بوده! برکت وقت مادری بوده؟ یا برنامه‌ریزی و تو دل کار رفتن؟ شایدم #از_من_حرکت_از_او_برکت❣ . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

11 اسفند 1398 16:13:47

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . زمان ثبت‌نام #اردوی_جنوب، به پایان رسیده بود و من با تصور سخت بودن اردو و تصویری که از اردوی جنوب دوران دبیرستان داشتم، اصلا سمتش نرفتم. اما ثبت‌نام دوستم باعث شد یه اشتیاقی تو دلم بیفته و روز قبل از سفر، خدا خواست و با ثبت‌نام من موافقت شد.😃 دیدن عظمت اردو، محتوای غنی، اجرای بسیار خوب و منظم برنامه‌ها، دیدن کلللی آدم هم‌تیپ و هم‌فکر، من رو شگفت‌زده کرده بود.😯 آنقدر به من خوش گذشت که اون سفر بهترین سفر و نقطه عطفی در زندگی‌ام شد. بعد از اون سفر پام به #تشکل_های_فرهنگی دانشگاه باز شد و کارهای فوق‌برنامه رو به برنامه درسیم اضافه کردم.👌🏻 درسم بهتر شده بود و تقریبا تمام اوقات فراغتم مشغول کارها و مطالعات فوق‌برنامه بودم و همراه دوستان جدیدم😍 . ابتدای سال تحصیلی ۸۴، مصادف با ماه رمضان بود. با هم‌فکری و همکاری بچه‌های یکی از تشکل‌های فرهنگی که در آن فعال بودم، برنامه #بچه_های_دوشنبه رو پایه‌ریزی کردیم.😊 هر دوشنبه افطاری درست می‌کردیم(الویه، آش و...) و یه مراسم افطاری با دعا و سخنرانی مختصر در سطح دانشگاه برگزار می‌کردیم. ابتدا محدود به ماه رمضان بود و با توجه به استقبال دانشجوها، تبدیل به یه سنت شد و سال‌های بعد هم تک و توک ادامه داشت.😍 . سعی می‌کردم درس و فعالیت‌هام رو طوری انجام بدم که هر دو خوب پیش برن.👌🏻 مسئولیت اردو جنوب ۸۴ رو هم به من دادند که الحمدلله با وجود سختی و حجم زیاد کار، اردوی خوبی بود.🌷 در حالیکه داشتیم برای اردو جنوب، برنامه‌ریزی می‌کردیم، شنیدیم تعدادی #شهید_گمنام رو قراره بیارن و در دانشگاه شریف به خاک بسپارن. شاید الان توی فضای فعلی جامعه عادی باشه، ولی سال ۸۴ هنوز تو هیچ دانشگاهی چنین اتفاقی نیفتاده بود. چه برسه به دانشگاه شریف که فضای علمی غلیظش، فضای معنویش رو کمرنگ کرده❗️ چالش، ابهامات و نارضایتی‌ها زیاد بود. تا اینکه روز خاکسپاری شد، یک روز قبل از اردوی جنوب ما. یک روز خاص بود که مسجد به خودش این جمعیت از دانشجوها رو ندیده بود. خلاصه یکی از اتفاقات تلخ #دانشگاه بود، چون توهین‌های بسیار بدی اتفاق افتاد. چیزی که در شان مقام شهید نبود... . فردای خاکسپاری هم روز خیلی سختی بود. یه سری از اساتید، کلاس‌ها رو تعطیل کردن و فضای خیلی بدی بود.😞 همون روز داشتیم می‌رفتیم اردوی جنوب❗️ . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . زمان ثبت‌نام #اردوی_جنوب، به پایان رسیده بود و من با تصور سخت بودن اردو و تصویری که از اردوی جنوب دوران دبیرستان داشتم، اصلا سمتش نرفتم. اما ثبت‌نام دوستم باعث شد یه اشتیاقی تو دلم بیفته و روز قبل از سفر، خدا خواست و با ثبت‌نام من موافقت شد.😃 دیدن عظمت اردو، محتوای غنی، اجرای بسیار خوب و منظم برنامه‌ها، دیدن کلللی آدم هم‌تیپ و هم‌فکر، من رو شگفت‌زده کرده بود.😯 آنقدر به من خوش گذشت که اون سفر بهترین سفر و نقطه عطفی در زندگی‌ام شد. بعد از اون سفر پام به #تشکل_های_فرهنگی دانشگاه باز شد و کارهای فوق‌برنامه رو به برنامه درسیم اضافه کردم.👌🏻 درسم بهتر شده بود و تقریبا تمام اوقات فراغتم مشغول کارها و مطالعات فوق‌برنامه بودم و همراه دوستان جدیدم😍 . ابتدای سال تحصیلی ۸۴، مصادف با ماه رمضان بود. با هم‌فکری و همکاری بچه‌های یکی از تشکل‌های فرهنگی که در آن فعال بودم، برنامه #بچه_های_دوشنبه رو پایه‌ریزی کردیم.😊 هر دوشنبه افطاری درست می‌کردیم(الویه، آش و...) و یه مراسم افطاری با دعا و سخنرانی مختصر در سطح دانشگاه برگزار می‌کردیم. ابتدا محدود به ماه رمضان بود و با توجه به استقبال دانشجوها، تبدیل به یه سنت شد و سال‌های بعد هم تک و توک ادامه داشت.😍 . سعی می‌کردم درس و فعالیت‌هام رو طوری انجام بدم که هر دو خوب پیش برن.👌🏻 مسئولیت اردو جنوب ۸۴ رو هم به من دادند که الحمدلله با وجود سختی و حجم زیاد کار، اردوی خوبی بود.🌷 در حالیکه داشتیم برای اردو جنوب، برنامه‌ریزی می‌کردیم، شنیدیم تعدادی #شهید_گمنام رو قراره بیارن و در دانشگاه شریف به خاک بسپارن. شاید الان توی فضای فعلی جامعه عادی باشه، ولی سال ۸۴ هنوز تو هیچ دانشگاهی چنین اتفاقی نیفتاده بود. چه برسه به دانشگاه شریف که فضای علمی غلیظش، فضای معنویش رو کمرنگ کرده❗️ چالش، ابهامات و نارضایتی‌ها زیاد بود. تا اینکه روز خاکسپاری شد، یک روز قبل از اردوی جنوب ما. یک روز خاص بود که مسجد به خودش این جمعیت از دانشجوها رو ندیده بود. خلاصه یکی از اتفاقات تلخ #دانشگاه بود، چون توهین‌های بسیار بدی اتفاق افتاد. چیزی که در شان مقام شهید نبود... . فردای خاکسپاری هم روز خیلی سختی بود. یه سری از اساتید، کلاس‌ها رو تعطیل کردن و فضای خیلی بدی بود.😞 همون روز داشتیم می‌رفتیم اردوی جنوب❗️ . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن