پست های مشابه

madaran_sharif

. سالی یک بار دفترچه حوزه رو پر می‌کردم و می‌فرستادم. (حوزه‌ای که می‌رفتم، با اینکه باید جای منو نگه می‌داشت، ولی گفتن برای چی جات خالی بمونه؟ مرخصیت رو بگذرون و هر وقت خواستی برگردی، دوباره دفترچه‌ رو بفرست.😐 و من دو سال دفترچه رو پر کردم، ولی قبول نشدم.) . یه مدت کمردرد داشتم. ماموریت‌های زیاد همسر و دست تنها بودن باعث شده بود دیسک بگیرم. با این حال، وقتی می‌دونی همسرت هدف بزرگی رو دنبال می‌کنه و تو هم در اون شریکی، همه‌ی اینها رو به جون می‌خری که یاریش کنی.💑 . دخترم ۱۴ ماهه بود. حس عجیبی داشتم. معده‌ام سنگین بود. می‌افتادم یه گوشه و نمی‌تونستم تکون بخورم.🤒 . همون روزا پسرم رو بردم دندون‌پزشکی. وقتی می‌خواستن عکس دندون بگیرن ، یه حسی بهم گفت تو پیش بچه نباش👼🏻 با اینکه مطمئن بودم باردار نیستم.🤷🏻‍♀ . ولی حسم درست می‌گفت. . همکارهای همسرم با اینکه چند سال از ایشون بزرگتر بودن- یا مجرد بودن یا اگه متاهل بودن، بچه نداشتن یا نهایتا یه بچه داشتن. در این فضا، همسر من داشت صاحب فرزند سوم می‌شد و همکاراش، حسابی دستش می‌انداختن. . شرایط جسمیم بد بود و دکترها احتمال سقط می‌دادن. با تمام وجود دعا می‌کردیم فرزند عزیزمون سالم و صالح بیاد تو بغلمون.🤲🏻 از اونجا که اگه خداوند برچیزی اراده کنه هیچ چیزی تو دنیا نمی‌تونه جلوش رو بگیره، بچه‌ی ما هم موند😇 و بالاخره به دنیا اومد.🤗 . . روزهای اول ۳ فرزندی این شکلی بود: سه تا بچه‌ی نق نقو، پدری که معمولا نیست و مادری برق گرفته.🤯🙇🏻‍♀ . سعی کردم خیلی زود خودم رو جمع و جور کنم. اول خودمو کوک کردم: توسل🤲🏻 تقویت و انرژی‌زایی🍵🍲 و تنظیم خواب🛌 . اوضاع خیلی بهتر شد.👌🏻 و تازه جذابیت‌های بچه‌ها شروع شد.😍 . مثلا یهو می‌بینی بچه‌ی اول چه عاقل شده.😃 یا اینکه چقدر بچه‌ها در کنار هم خوشن حتی وقتی مامان نمی‌تونه تک تک بهشون توجه کنه.😁 . . زندگی داشت می‌گذشت. یه روزهایی بود صبحم اینجوری آغاز می‌شد: مامان بیا منو بشور (پسر) ماما جیششش (دختر) پوشک نیازمند تعویض (پسر کوچیکه) . طول روزم هم به بازی کردن و ریخت و پاش‌ها می‌گذشت. . خیلی راضی‌کننده نبود.😕 باید به روحیه‌ی خودم هم می‌رسیدم تا مادر پرنشاطتری باشم. . به عنوان تفریح، اینکه بچه‌ها رو بذاری بری یه دوری بزنی🌳 یا در طول روز وقت بذاری و یه دمنوش🍵 بخوری، خوب بود؛ . ولی من نیاز به شارژ اساسی هم داشتم.🔌🔋 دوست داشتم بتونم مطالعه کنم.📖 . گاهی حال آدم با مطالعه آزاد کتاب خوب می‌شه.😌 گاهیم شرایطش پیش میاد و درس می‌خونی.📒 . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_پنجم #مادران_شریف_ایران_زمین

14 تیر 1399 16:29:02

0 بازدید

madaran_sharif

. . #قسمت_سوم . #بنت‌الهدی (مامان سه فرزند دختر) . مادرم در دوران کودکی من مشغله‌ی زیادی داشتن، از ۸ صبح تا آخر شب بیرون بودن. وقتی میومدن با ما مشغول بازی می‌شدن، حواسشون به روحیات ما بود ولی این مشغله باعث شده‌بود که هیچ‌وقت نبینن که من با چه ظاهری کلاس می‌رم.🙄 . پرستارمون خانوم خوبی بودن، ولی سبکشون متفاوت بود. من یاد نگرفتم که باید با لباس اتو شده برم مدرسه، یا توجهی به کثیف شدن مقنعه‌ام نداشتم.😑 این آسیب برای من پیش اومده بود، از طرفی مدرسه‌ای که واردش شدم هم یه مشکل جدی داشت! خیلی لاکچری! با بچه‌های فیس‌وافاده‌ای😒 که هر ماه کیف و کفش جدید می‌خریدن چون قبلی‌ها کثیف شده‌بود! . گروه‌های دوستی‌شون از سال‌های قبل شکل گرفته‌بود، از طرفی چون ‌حافظ قرآن بودم و مورد توجه معلم‌ها، حسادت هم داشتن! 😐 بنابراین از هیچ آزاری فروگذار نمی‌کردن! . برای من شده‌بودن مصداق واقعی دشمن!😤 از هیچ نظر دوست نداشتم شبیه شون بشم. اون‌موقع مادرم کم‌کم متوجه مشکلات لباس‌پوشیدن من شدن و درصدد اصلاح براومدن! ولی من مقاومت می‌کردم! می‌گفتم لباسامو اتو نکنید! نمی‌خوام شبیه اینها بشم!!! بالاخره این آسیب به لطف خدا و با رسیدگی به‌موقع مادرم برطرف شد.😊 از سال بعد یه مدرسه‌ی دولتی معمولی رفتم و راحت شدم.😁 تو مدرسه‌ی جدید دوستام شدیدا فضای ضددینی داشتن! تو سن حساسی بودم و شبهاتشون رو من تاثیر گذاشته بود. اون زمان یکی از برادرهام طلبه‌ی حوزه‌ی علمیه شده‌بودن. وقتی متوجه‌شدن که شبهاتی برام پیش اومده، هر هفته که از قم میومدن تهران، یه نصفه روزشون برای گفت‌وگو با من بود.🤗 پدر و مادرم هم از طریق برادرم در جریان تلاطمات من قرارمی‌گرفتن و کمک می‌کردن. مثلا یه‌بار خاله‌ام کتابی بهم هدیه دادن که پاسخ خیلی از سوالاتم توش بود ، بعدها متوجه شدم که اون کتاب رو پدر و مادرم خریده‌بودن.😊 . هیچ خانواده‌ای کامل نیست! اختلاف‌ سنی که با مادرم داشتم و مشغله‌هاشون تو دوران کودکی‌م، باعث‌شده‌بود که نتونم ارتباط عاطفی زیادی با ایشون داشته‌باشم.😔 ولی فضای محبتی و رفاقتی که تو خونه بین من و برادرهام بود، باعث شد که اون خلا، جبران بشه. البته بعد ازدواج رابطه‌ام با مادرم هم تغییر کرد و تازه فهمیدم که چه جواهری هستن ایشون.💓 . پدر و مادرم روی من نظارت غیرمستقیم داشتن، ولی بیشتر متأثر از برادرام بودم. وقتی می‌دیدم اون‌ها مشق می‌نویسن یا قرآن می‌خونن یا راجع به احکام دینی بحث می‌کنن، من هم تبعیت می‌کردم. خیلی چیزا رو ازشون یاد گرفتم. درواقع محیط خانواده مربی اصلی من بود.💚 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

20 اسفند 1399 17:32:54

2 بازدید

madaran_sharif

. روسری را بر سر می‌اندازم کودکم می پرسد: در در؟؟ می گویم: نه مادر، الله اکبر📿 . خوراکی🍡 و مهر اضافه می‌گذارم کنار سجاده، اسباب‌بازی‌های مورد علاقه😁 ساق دست می‌پوشم و روسری را با گیره سفت می‌کنم. . الله اکبر⁦🤲🏻⁩ هنوز سوره‌ی حمد را تمام نکرده‌ام که به سمتم می‌آید و گوشه‌ی چادرم را می‌گیرد و به دور خود می‌پیچد.🤗 وقتی به رکوع می‌روم، موهایش به صورتم برخورد می‌کند، می‌فهمم که قد کشیده است.⁦ . وقتی به سجده می‌روم، بر پشت من سوار می‌شود. آرام پایین می‌آورمش، سجده‌ی دوم و باز می‌نشیند.🙂 . نماز می‌خوانم و دعایم این است که با برادرش⁦👦🏻⁩ به سراغم نیایند🏃🏻‍♂️⁩ سواری دو نفره را خیلی دوست دارند. . رکعت چند بودم!؟ . بعد از نماز روی زانویم می‌نشیند. با کمک انگشتانش تسبیح می‌گویم. یک کتاب📖 دعا برای خودم و یکی برای او. کتاب دیگری را قبول نمی‌کند! . وسط دعا چند بار از جایم بلند می‌شوم. برای آوردن اسباب‌بازی جدید🧸 از داخل کمد، رساندن کودکم به دست شویی🚽 و... . دعا می‌خوانم اما بغض گلویم را گرفته! خدایا آن از نمازم این از دعا!⁦⁦🤦🏻‍♀️⁩ . یاد امام خمینی (ره) می‌افتم که در اتاق مخصوص با فراغت به عبادت می‌پرداخت! اشک‌هایم جاری است. امام به عروس خود گفته بود من حاضرم ثواب تمام عبادت‌هایم را به تو بدهم تا ثواب یک روز نگه‌داری بچه‌ها⁦👶🏻⁩ را به من بدهی! . لبخند می‌زنم🙂 بچه‌ها را در آغوش گرفته و به سراغ بازی می‌رویم! . بهشت من مادری بر کودکانم است! . #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

13 اردیبهشت 1399 17:39:06

0 بازدید

madaran_sharif

. دو سه روز هفته با بچه‌های همکارا و خاله‌ها #هم‌بازی بود، (بیرون خونه) #ف_جباری یکی دو روزم خونه مامان باباها و این‌ور اون‌ور... دیگه چیز زیادی از روزای هفته نمی‌موند که فکرم با چه جوری پر کردن وقتم با بچه⏳ درگیر بشه. . اما این روزهای #قرنطینگی...😖 منو با واقعیت‌های تازه‌ای از بچه‌داری مواجه کرد😑 هر روز هفته از صبح تا شب با بچه توی خونه، و همسری که مثل قبل تا ۸ و ۹ شب بیرونه!😥 . قبل از به دنیا اومدن زهرا وقتی بازی کردن یه دختر بچه رو #تصور می‌کردم یه دختر مو فرفری و پیراهن تور توری می‌اومد توی ذهنم که خیلی ناز داره با عروسک‌هاش ساعت‌ها خاله‌بازی می‌کنه🧸 . اما چیزی که تو این یک سال و نیم دیدم؛ یه بچه با لباس‌های همیشه کثیف😅 و یه مامان که بعد کلی تلاش برای مهیا کردن سرگرمی و نشوندن بچه پای بازی... 🎮 تا می‌رسه پای گاز و سینک ظرفشویی، پشتش رو نگاه می‌کنه، و می‌بینه بچه زودتر از اون رسیده توی آشپزخونه، و بله! از پاهای مامان آویزون شده و داره نق می‌زنه⁦🤦🏻‍♀️⁩😮 (فقط موهای فرفریش با تصوراتم هم‌خوانی داره😂) . در واقع از وقتی دخترم یه کم از نوزادی درومد و همه‌ی کشوها و کابینت‌ها رو #کشف کرد و دیگه چیز جدیدی برای کشف پیدا نکرد، ورق برگشت و اوضاع سخت شد😁🥴 . یه بچه‌ی #تنها، بدون داداش و خواهر، تو یه سنی که شدیدا نیاز به همبازی داره⁦👩🏻⁩⁦🧕🏻⁩ معمولا زمان کوتاهی پای یه بازی می‌مونن و اکثر #اسباب_بازی‌ها هم براشون جذابیتی ندارن😏😒 مامانایی که بچه‌ی بزرگتر دارین تا کی این وضعیت ادامه داره؟😁 . خلاصه همه‌ی شرایط پیش اومده کافی بود تا من از همون روزای اول از پا در بیام⁦🤦🏻‍♀️⁩⁦🤷🏻‍♀️⁩ طفلکم حوصله‌ش سر می‌رفت، و منم شب کردن صبح برام خیلی سخت شده بود، همه‌ش چشمم به ساعت بود که باباش کی میاد بچه رو بندازم گردنش؟!😜 . کلافگی زهرا در حدی بود که بابای بچه هم به زبون اومدن، که این بچه هم‌بازی می‌خواد، بیا یه اسباب بازی جدید براش بخریم😂 اما می‌دونستم اسباب بازی جدید درمون این درد نیست😐 . خلاصه بلدم بلدم‌ها رو کنار زدم و از یه مجموعه‌ای که از همه نظر بهشون اعتماد داشتم وقت مشاوره گرفتم⌚📞 گفتم اگه فایده هم نداشته باشه حداقلش با یکی حرف می‌زنم، یه کم درد دل می‌کنم سبک می‌شم دیگه😃 اولین بار بود سر یه موضوعی با مشاور حرف می‌زدم، سر انتخاب رشته‌ی کنکورمم با مشاور صحبت نکرده بودم😄 راهکارهای خانم مشاور و جمع‌بندی نکات و تجربیات خودم رو ان شاءالله توی پست فردا شب می‌گم!😊 . #ف_جباری #روزنوشت‌های_مادری #بازی #قرنطینه #مادران_شریف_ایران_زمین

19 فروردین 1399 16:22:57

4 بازدید

madaran_sharif

. سال ۷۳ توی شیراز تو یه خانواده معمولی و پرجمعیت به دنیا اومدم. بچه سوم خانواده بودم و تقریبا مستقل. دو تا خواهر👧👧 و دو تا برادر👦👦 داشتم. دوران مدرسه به شدت شیطون😈 و عاشق بچه👶 بودم طوریکه هر جا مهمونی می‌رفتیم موقع خداحافظی بچه‌ها گریه😭 می‌کردن و می‌خواستن با من بیان.🏃 . موقع انتخاب رشته دبیرستان، برای آینده #هدف خاصی نداشتم و فقط به خاطر علاقه زیاد به رشته‌های #مهندسی🔧 و #دانشگاه_شریف، رشته ریاضی رو انتخاب کردم. . سال کنکور شد و وقت انتخاب رشته، که با وجود خوب بودن رتبه‌م همون موقع پدرم🧔 با رفتن به شهر دیگه موافقت نکردن. . از طرفی دانشگاه🏫 فرهنگیان شیراز هم تازه تاسیس شده بود و مادرم خیلی دوست داشتن من برم تربیت معلم👩‍🏫 اما اون موقع با خودم می‌گفتم من باید خانوم مهندس بشم.👩‍🔧 و مهندسی نفت شد انتخاب اولم. شهریور سال ۹۱ مهندسی نفت دانشگاه شیراز قبول شدم. . روزهای اول خیلی خوشحال بودم😃 ولی این خوشحالی خیلی طول نکشید.😕 خیلی زود فهمیدم راه رو اشتباه رفتم🚶‍♀️ اما نمی‌دونستم چی کار کنم. حس میکردم این رشته راضیم نمی‌کنه😶 فضای غالب دانشکده رو هم دوست نداشتم😒 و اذیتم میکرد😥... . مشاورهای مختلفی که رفتم نظرشون این بود که بعد از اتمام کارشناسی، #تغییر_رشته بدم، تا اینکه برای آخرین بار رفتم مشاوره؛ آخرین مشاور، راهنمایی‌هاش فرق داشت و گفت؛ - وقتی فهمیدی راه رو اشتباه رفتی چرا دو سال دیگه هم اشتباه ادامه بدی؟! همین امروز  تغییر رشته بده. و این شد نقطه شروع تغییر رشته من.🔀 از #مهندسی_نفت به #فقه_و_مبانی_حقوق_اسلامی. . سال ۹۳ دانشگاه شیراز ورودی دختر فقه و مبانی نداشت. پیشنهاد دانشگاه هم انتقالی یا دو ترم تعلیق بود. بین دانشگاه‌هایی که این رشته رو داشتن، دانشگاه قم بهترین گزینه بود. این بار هم پدرم خیلی راضی نبود😔 ولی مادرم موافق بود😌 و به دلیل تفاوت هایی که تهران و قم داشتن در نهایت با رفتنم موافقت شد.😊 خداروشکر نیاز به #کنکور دوباره هم نبود و انتقالی گرفتم دانشگاه قم.🏫 . تا حالا دوبار بیشتر قم نرفته بودم🕌 به جز #حضرت_معصومه😍 و یکی از فامیل‌های پدرم که طلبه بودن، هیچ کسی رو تو قم نداشتم. . کلاس ها و دوران خوابگاه شروع شد. رشته جدید رو دوست داشتم 😍و تلاش میکردم.💪 تو نهاد های فرهنگی دانشگاه هم فعالیت می‌کردم گاهی هم به سبک دانشجویی👩‍🎓 خوابگاه، رو برای مراسمات تزئین میکردیم😅 مثلا یه بار مشک مراسم محرم رو با گلای💐 باغچه و یه سری وسایل دور ریختنی درست کردیم و انصافا هم خیلی خوب شد👌 . #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #ز_م_پ #مادران_شریف_ایران_زمین

24 خرداد 1399 17:00:18

0 بازدید

madaran_sharif

. وقتی محمد خیلی کوچیک بود: . من: آخ جوووون نونوایی. باباجون می‌شه برامون نون تازه بگیری؟ 😋 همسر: بعله که می‌شه، الان می‌رم براتون نون خوشمزه می‌گیرم. . . چند دقیقه بعد: من: به‌به چقدررررر خوشمزه ست، چقدر می‌چسبه. ممنونم بابای مهربون که برامون نون خریدی. . . الان وقتی خونه نیستیم و محمد گرسنه شده: . محمد: بابااا بوی نون میاد😍...می‌شه برامون نون بگیری؟!😋 بابا: بعله که می‌شه پسرم، الان نون تازه‌ی خوشمزه می‌گیرم. . . چند دقیقه بعد: محمد: به‌به باباجون ممنونم که نون گرفتی برامون.😍😋😘 . و این‌گونه بود که ما طی یک نقشه‌ی حساب شده، هزینه‌ی انواع و اقسام بیسکوییت و تنقلات سوپرمارکتی رو از لیست درخواست‌های این بزرگمرد کوچک حذف کردیم. هم صرفه‌جویی در هزینه... هم تغذیه سالم.😁😃 . پ ن۱:البته الان خونه دایی و خاله و دوست و همسایه با سایر تنقلات ناسالم هم آشنا شده، متاسفانه...ولی هنوزم نون تازه رو به همه‌ش ترجیح می‌ده خداروشکر.😊 . پ ن۲:تصویر نمایانگر شرایطی هست که سوژه قبل از تهیه عکس،غش میکند.😅😁 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #روزنوشت_های_مادری #کاهش_هزینه #تغذیه_سالم #مادران_شریف

30 بهمن 1398 16:42:48

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #قسمت_پایانی . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . عمران رو خیلی دوست داشتم و موفق هم بودم. اما تعارض‌هایی هم بین روحیاتم با این رشته می‌دیدم. مثل ترس از ارتفاع، سختی سرپا بودن زیاد موقع کارورزی و اینکه طاقت از گل نازک‌تر شنیدن تو محیط خشن و مردونه رو نداشتم. بازم به کار دفتری و طراحی علاقمند بودم. . اما به مرور اولویت‌هام تغییر کرد و الان از زندگیم کنار بچه‌هام راضیم خداروشکر. بدون احساس شکست و نارضایی.😊 . کنار گذاشتن آرزوی شغل برای من تدریجی اتفاق افتاد. البته هنوزم گوشه ذهنم به دکترای عمران و تدریس فکر می‌کنم ولی فعلا اولویتم نیست. . بعد بچه‌ها حس کردم کار تو محیط مردونه و بیرون از خونه برام سخته. از طرفی کارم در زمینه شعر و تربیت شاعر رو خیلی دوست دارم و حس می‌کنم حضورم توی این کار نسبت به عمران ضروری‌تره. چون به عینه دیدم که اگر من نباشم، یک آقای دیگه می‌تونه جام رو پر کنه.👌🏻 . اوایلی که دنبال کار بودم، همسرم برای یه آقایی دقیقا با گرایش ارشد من، کار جور کردن. اولش فکر کردم چرا من نرفتم سر این کار؟! اما چندوقت بعد که دیدم اون آقا به خاطر شاغل شدنش، با خیال راحت خانواده تشکیل داد. گفتم چه بهتر که این فرصت شعلی به این آقا رسید و من نرفتم. . انگیزه‌ی مادی برای کار نداشتم. همیشه دنبال رشد شخصی و خدمت به جامعه بودم برای همینم حس کردم دکتری عمران فعلا چیزی به من اضافه نمی‌کنه و باعث می‌شه از موضوع مهمی مثل بچه‌ها و خانواده‌م دور بشم.😓 . هیچ‌وقت با دیدن دوستان مجردم که به موقعیت‌های مالی و شغلی خوبی رسیدن غبطه نمی‌خورم چون هدفم چیز دیگه‌ای بوده و هست. بچه‌ها برام دلبستگی آوردن و از گذروندن وقتم باهاشون حس خوبی دارم.😍 . همیشه احساس می‌کنم که خدا بهم لطف داشته و بهترین شرایط رو برام ایجاد کرده تا بتونم مسیر درست زندگیم رو پیدا کنم.👌🏻 . درباره‌ی مرخصی الانم از کارهای باشگاه شعر طنز هم، همین‌طور فکر می‌کنم. با اینکه به این کار خیلی علاقه دارم، اما الان اولویت زندگیم مراقبت از سلامتی جسمی و روحی خودم و توراهیم و توجه و رسیدگی به همسر و بچه‌هامه که عاشقشون هستم و اون‌ها رو امانت‌های خدا می‌دونم.🌹 هروقتم حس کنم می‌تونم کارهای شعریم رو ادامه بدم، سریع شروع می‌کنم دوباره. . . یک بار صحبتی از یک استاد بزرگ شنیدم که خیلی به دلم نشست. گفتن آدم همیشه نباید جان و مال خودش رو در راه خدا بده گاهی هم باید استعداد رو در راه خدا فدا کنه... . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #قسمت_پایانی . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . عمران رو خیلی دوست داشتم و موفق هم بودم. اما تعارض‌هایی هم بین روحیاتم با این رشته می‌دیدم. مثل ترس از ارتفاع، سختی سرپا بودن زیاد موقع کارورزی و اینکه طاقت از گل نازک‌تر شنیدن تو محیط خشن و مردونه رو نداشتم. بازم به کار دفتری و طراحی علاقمند بودم. . اما به مرور اولویت‌هام تغییر کرد و الان از زندگیم کنار بچه‌هام راضیم خداروشکر. بدون احساس شکست و نارضایی.😊 . کنار گذاشتن آرزوی شغل برای من تدریجی اتفاق افتاد. البته هنوزم گوشه ذهنم به دکترای عمران و تدریس فکر می‌کنم ولی فعلا اولویتم نیست. . بعد بچه‌ها حس کردم کار تو محیط مردونه و بیرون از خونه برام سخته. از طرفی کارم در زمینه شعر و تربیت شاعر رو خیلی دوست دارم و حس می‌کنم حضورم توی این کار نسبت به عمران ضروری‌تره. چون به عینه دیدم که اگر من نباشم، یک آقای دیگه می‌تونه جام رو پر کنه.👌🏻 . اوایلی که دنبال کار بودم، همسرم برای یه آقایی دقیقا با گرایش ارشد من، کار جور کردن. اولش فکر کردم چرا من نرفتم سر این کار؟! اما چندوقت بعد که دیدم اون آقا به خاطر شاغل شدنش، با خیال راحت خانواده تشکیل داد. گفتم چه بهتر که این فرصت شعلی به این آقا رسید و من نرفتم. . انگیزه‌ی مادی برای کار نداشتم. همیشه دنبال رشد شخصی و خدمت به جامعه بودم برای همینم حس کردم دکتری عمران فعلا چیزی به من اضافه نمی‌کنه و باعث می‌شه از موضوع مهمی مثل بچه‌ها و خانواده‌م دور بشم.😓 . هیچ‌وقت با دیدن دوستان مجردم که به موقعیت‌های مالی و شغلی خوبی رسیدن غبطه نمی‌خورم چون هدفم چیز دیگه‌ای بوده و هست. بچه‌ها برام دلبستگی آوردن و از گذروندن وقتم باهاشون حس خوبی دارم.😍 . همیشه احساس می‌کنم که خدا بهم لطف داشته و بهترین شرایط رو برام ایجاد کرده تا بتونم مسیر درست زندگیم رو پیدا کنم.👌🏻 . درباره‌ی مرخصی الانم از کارهای باشگاه شعر طنز هم، همین‌طور فکر می‌کنم. با اینکه به این کار خیلی علاقه دارم، اما الان اولویت زندگیم مراقبت از سلامتی جسمی و روحی خودم و توراهیم و توجه و رسیدگی به همسر و بچه‌هامه که عاشقشون هستم و اون‌ها رو امانت‌های خدا می‌دونم.🌹 هروقتم حس کنم می‌تونم کارهای شعریم رو ادامه بدم، سریع شروع می‌کنم دوباره. . . یک بار صحبتی از یک استاد بزرگ شنیدم که خیلی به دلم نشست. گفتن آدم همیشه نباید جان و مال خودش رو در راه خدا بده گاهی هم باید استعداد رو در راه خدا فدا کنه... . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن