پست های مشابه
madaran_sharif
. من یه کارایی رو همیشه دوست داشتم انجام بدم و هیچ وقت نتونسته بودم...😒😓 و این طولانی شد😫 و باعث شد حالم بد بشه😞 و لازم دیدم برای اینکه بتونم مادر پویایی باشم💖 اونها رو جدی بگیرم✨ . علت این که تصمیم گرفتم برم دانشگاه، همین نیازم بود👌🏻 . اون اول با اینکه میتونستم بلافاصله بعد کارشناسی بدون کنکور، ارشد رو ادامه بدم👩🏻🏫، ولی انصراف دادم. . علت اصلیشم بچهدار👶🏻 شدنم بود. الان هم اصلا ناراحت نیستم که این کارو کردم😉 اون موقع اون نیازو داشتم👌🏻 ولی الان نیازم متفاوته😌 . الان دانشگاه رفتن، اون بازهایه که احساس میکنم حالم خوب میشه. و انرژی میگیرم برای بچهداریم.💖 . من برای خودم راه حل دانشگاه رو پیدا کردم، با توجه به شرایط دور و برم😌 واقعا همهی شرایط👌🏻 حال خودم، شرایط خانوادگیم، شرایط اقتصادی و فرهنگی. همهشون تاثیر داشتن🧐 . و برای همین، برای بقیه نه توصیه میکنم نه رد😶 لازمه هرکی برای خودش، راه حلشو پیدا کنه📋 . البته دلایل دیگه ای هم برای این انتخابم داشتم. مثلا این که فکر میکنم در تربیت طولانی مدت بچهها👶🏻 موثره🤔 یعنی بچهها از مادری که آگاه، اهل علم و به روز باشه، بیشتر الگو و اثر میگیرن. . . الان در این روزها، من به جز دانشگاه کارهای دیگهای هم انجام میدم. انگار بچهها که بیشتر میشن، به برکت حضورشون، منم میتونم فعالیتهامو بیشتر کنم😅 . 👈🏻 یک کلاس برای تدریس، توی حوزه، برداشتم.👩🏻🏫 . 👈🏻 یه کار پژوهشی، در مورد فلسفه و تاریخ و ادبیات، هم با یه استادی (که تو #قسمت_شش توضیح دادم)، انجام میدم...📚 . و حتی کلاس ورزشی که هیچ وقت نمیرفتم، بعد بچه سومم، شروع کردم🏃🏻♀️😂 (کلاس پیلاتس، که بچهها رو هم با خودم میبردم. جایی نزدیک دانشگاه شریفه. یه مربی دارن که میاد و بچهها👶🏻 رو ساعتی نگه میداره. هروقت هم بچهها بخوان میتونن بیان پیش مادر) . و البته قطعا که مهمترین کارم مادریه. ولی همهی این کارهای دیگه هم بهم خیلی انرژی میدن. . (در مورد ورزش، یه مدت هم، توی تابستون (بعد دورهی کولیکهای محمدمهدی😣) کلاس میرفتم و همسرم🧔🏻 بچهها رو نگه میداشتن، البته آسون نبود اینکه همسرم راضی بشن بچهها رو نگه دارن😄 یعنی دیدن که دیگه به حالت اضطرار رسیدم😰 و یه جورایی دیگه نمیکشم، و لازمه حتما این کلاس رو برم تا حالم بهتر بشه، و بعد راضی شدن) . . پ.ن: برای درس خوندن توی خونه هم، مفصلا توضیح دادم که چیکار میکردم و میکنم📖 (#قسمت_هفتم و #قسمت_هشتم)😉 . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_سیزدهم #مادران_شریف_ایران_زمین
04 خرداد 1399 16:08:52
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_هفتم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . رتبههای کنکور، آخر شهریور اومد و اوایل مهر برای مصاحبه رفتم. . اساتید برای پذیرش، عمدتا به سوابق تحصیلی و کاری و رتبهی کنکور توجه داشتن و اصلا کاری نداشتن دانشجوها مجردن یا متاهل، بچه دارن یا نه و چیزی هم نپرسیدن. طبیعتاً منم نگفتم که ۳ تا بچه دارم.😅 . خداروشکر نهایتا دانشگاه تهران قبول شدم.☺️ . برای دکترا، مدیریت آموزش عالی رو انتخاب کردم، تا بتونم به حل مشکلات سیاستگذاریهای کلان اقتصادی و مالی دانشگاهها و ارتباط صنعت و دانشگاه و مسئلهی مهاجرت دانشجوها، کمک کنم. به هر حال برای اینکه بتونم توی این حوزهها نظر بدم و کار کنم، لازمه مدرک داشتهباشم تا به حرفم گوش بدن. . ترم ۱ دکترا از اوایل آبانماه شروع شد. . کلاسهای این ترمم زیاده. چون از ارشد تغییر رشته دادم، یه سری درسهای جبرانی رو باید برمیداشتم. . الآن سه روز در هفته بعدازظهرها کلاس مجازی دارم. هفتهای ۱۰ ساعت برای کلاسهام و ۱۵ ساعت هم برای مطالعه و تکالیف درسی وقت لازم دارم. . هر چقدر هم وقت اضافه بیاد، کارم رو انجام میدم و ساعت کاری میزنم، که البته این ترم به خاطر مشغلههام خیلی کمتر شده. کلاسهای مدرسهی پسرام هم بعدازظهرهاست. . شرایط سختیه. هم باید سر کلاس خودم باشم هم حواسم به بچهها باشه که بشینن سر کلاسشون و با هم دعوا نکنن.😶 . توی این شرایط بیش از هر چیز، برنامهریزی مهمه. . از قبل فکر میکنم که چیا باید بپزم، سریع ناهار رو آماده میکنم و پسر کوچیکم رو قبل کلاسام میخوابونم. گاهیم که نمیخوابه و وسط کلاس میذارمش روی پام تا بخوابه.👶🏻 . پسر بزرگم که کلاس سومه، کارهاش رو به خودش سپردم و شرایط رو براش توضیح دادم. اونم خداروشکر توی این مدت مستقل شده. . همسرم هم چون من وقتم کمتره، سعی میکنن برای بچهها بیشتر وقت بذارن. شبا با بچهها بازی میکنن و به کارهای درسیشون رسیدگی میکنن. به پسر اولم کمک میکنن کاردستیهاشو بسازه و به پسر دومم واسه حفظ شعرهای پیشدبستانیش کمک میکنن. گاهیم پسر بزرگم، توی تکالیف پسر کوچیکم، کمکش میکنه.😊 . الآن هم که نزدیک امتحانای خودم و پسرم هستیم و فشار کاریمون خیلی بیشتره. . گاهی از شدت خستگی با خودم میگم شاید اصلا اشتباه کردم دکترا رو شروع کردم! اما بعدش که استراحت میکنم، دوباره حالم سرجاش میاد و با انگیزه کارا رو ادامه میدم.💪🏻 . شرایط سختیه اما خوب و مفیده برای همهمون و داریم رشد میکنیم.😌 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
27 دی 1399 16:43:57
0 بازدید
madaran_sharif
. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ ماهه) . مهر ۹۹ اومد! با توجه به غیرحضوری بودن مدارس، دخترم به کمک من نیاز داشت. از طرفی یه نوزاد و یه دختر کوچولوی دیگه هم داشتم، برای همین تصمیم گرفتم کارم رو فعلا کنار بذارم و شدم معلم دخترم.🤗 . الان هر روز از ۸ صبح تا ۱۲ در حالت آمادهباشم. مراسم بیدار کنون و صبحانه خورون😅 و بعد نشستن پای سیستم. هر چند دقیقه یک بار شرایط رو چک میکنم. اگه معلم صدا کنه و کاری داشته باشه باید انجام بدم. این وسطا به کارای خودم و دو تا دختر دیگهام میرسم و سرگرمشون میکنم تا کمتر مزاحم بچه مدرسهای بشن.😉 کلاس که تموم میشه، تکالیف شروع میشه❗️ مشق نوشتن کلاس اولی هم که معلومه😄 گاهی تا ۷-۸ شب طول میکشه. بعدشم شام حاضر میکنم تا همسرم بیان. . سعی میکنم پنجشنبهها و جمعهها کاملا به خودم استراحت بدم که برای بقیه هفته شارژ باشم و بتونم سه تا بچه رو مدیریت بکنم. . البته اگه میخواستم برم سر کار شاید میشد. ولی میدونستم که اونقدر بهم فشار میاد که یا بعد یه مدت خودم داغون میشم یا بچهها آسیب میبینن. (تو شرایط کرونا نمیشه بچه رو به مهد محلکار سپرد و مجبورن طعم تلخ دوری از مادر رو بچشن) . اشتغال رو هیچوقت برای درآمد و موقعیت اجتماعیش نمیخواستم، بلکه همیشه دوست داشتم با چیزی که یاد گرفتم به جامعه خدمت کنم یا اونو به دیگران یاد بدم. سعیم این بوده اندک وقت آزادم تلف نشه. بنابراین الآن اصلا ناراحت نیستم.☺️ . از فراغتهای کوچیک تو خونه یا ماشین استفاده میکنم کتاب میخونم. دو سالی هست با همسرم یک سایت آموزش مباحث کارآفرینی راه انداختیم، ولی به خاطر مشغله زیادم نتونستم بهش برسم. حالا میخوام بشینم براش تولید محتوا کنم و راهش بندازم.👌🏻 گهگاهی اگر پروژهایی به پستم بخوره انجام میدم. موقع ظرف شستن یا اتو کشیدن و... فیلمهای مورد علاقهم رو میبینم. (مثلا ممکنه دیدن یه فیلم یه هفته طول بکشه😝) . در کنار مادری برای این فرشتهها،😍 کارای دیگهای هم هست که بهشون علاقه دارم و حس میکنم باید انجام بدم و نیاز به فراغت بیشتری هست. پس کمی صبر میکنم یه مقدار نینی از آب و گل دربیاد.😚 . اونموقع قصد دارم کارم رو بصورت فریلنسری (آزادکاری) پیش ببرم. به شدت دوست دارم که حفظ قرآنمو دوباره ادامه بدم. . برکت ویژه چند تا بچهای همینه که با هم سرگرمن و خوشحالی از اینکه بچههات با هم خوشحالن حتی تو شرایط کرونایی! برای بچه اول وقت گذاشتی و حالا داری نتیجهشو تو بچههای بعدی میبینی. . . #قسمت_دوازدهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
27 آبان 1399 16:22:36
0 بازدید
madaran_sharif
. خودکار و دفترم رو برداشتم یواشکی رفتم اتاق،🤫 رو به دیوار نشستم معلوم نشه دارم چه میکنم تا سراغم نیان!😅 دقایقی گذشت.🕰 خب خدا رو شکر!😌 بچه ها سراغم نیومدن و تونستم با وجود ضیق وقت، #خاطرات روزهای آخر #شیردهی ام را هم بنویسم💪🏻 . نگاه متعجبم را به دنبال بچهها راه انداختم.👀 بله! رضا داره دست و پا شکسته #کتاب میخونه📖 و طاها با اشارهی انگشت، کلماتی رو از رضا میپرسه: «این چی نوشته؟ این *ب* داره!»🤩 و... محمد کوچولو همزمان که داستان رضا رو میشنوه، انگاری داره با لگوها برج میسازه! . چه دنیای قشنگی دارن این سه تا فرشته باهم.😍 چه حس #فراغت خوبی!☺️ ای وااای داره میاد سمت من!🤭 بیحرکت! دستا بالا!🙌🏻 اومد یه قطعه لگو که کنارم افتاده بود، برداشت و با بیاعتنایی رفت.😏😆 . منو باش! میخواستم دفترمو پنهون کنم مبادا صفحاتش به روزگار بقیه کتابام بیوفته😄 منو باش فکر کردم دیده نشستم، اومده ازم شیر بخواد! . . راستی یادش به خیر... دلم تنگ شد برای وقتیکه حین شیرخوردنش، میخندید و شیر از گوشه لبش میچکید.😚 . یادش بخیر... قبلا رضا تا میدید دارم مینویسم، میخواست نوشتن یادش بدم📝 و رشتهی افکارمو پاره میکرد😕 میرفتم سرمشق بدم! الان ماشاءالله دیگه واسه خودش #دفتر_خاطرات داره!📖 کتاب میخونه.😍 . یادش به خیر... طاها چقدر سوال پیچم میکرد.❓❓ دیگه سوالاشو از رضا میپرسه!🤓 راستی دیگه وسط نوشتن هیچکدوم از سرویس بهداشتی پیجم نکردن!!😃 خدا رو شکر، خودشون کارشون رو تمیز انجام میدن.💦🤗 . . با مرور این #خاطرات، یه لحظه حس کردم دیگه اون روزها تموم شده و دیگه با من کاری ندارن!👋🏻 بغض سنگینی گلوم رو گرفت.😢 حس شادی بابت بزرگ شدن بچهها👦🏻🧒🏻🧑🏻 و #فراغت نسبی من😌 گره خورد با دلتنگی اون روزها... کاش بیشتر لذت میبردم و بهتر استفاده میکردم از اون روزها!😔 بله تمام شد😢 . داشت بغضم میترکید،😭 که یکهو محمد کوچولو اومد و به سرعت خودکار رو از دستم ربود و چشم تو چشم ازم پرسید: « برات جوجو بچشم؟؟!» من:😃 آخ جووون😍 #آن_روزها هنوز کامل تموم نشده!😂 بله عزیزم! شما بیا خرس بکش! بفرما! دفتر که هیچ! سر من تقدیم تو باد.😆 . . #ط_اکبری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
16 تیر 1399 16:35:25
0 بازدید
madaran_sharif
#م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ ساله، #سیده_ساره ۱۲ ساله، #سید_علی ۸ ساله و #سید_مهدی ۵ ساله) #قسمت_یازدهم همسرم از اول شغلشون طوری بود که زیاد سفر بودن، الانم ممکنه غیبتهاشون مکرر و طولانی باشه و ماموریتهایی داشته باشن که ما نتونیم همراهشون باشیم! با این اوصاف عمده مسئولیت بچهها با منه، مثلا فاطمه سادات به کمک نیاز داره، بچهها مدرسه میرن، مریض میشن، تو زمان غیبت همسرم خرید هم با منه! گاهی مهمون داریم و چیزی تو خونه نیست و باید برنامهریزی کنم که هم خرید کنم و هم خونه مرتب باشه هم درس و غذای بچهها رو به راه باشه، هم آماده پذیرایی از مهمون باشم تو زبون ممکنه آسون به نظر بیاد که نمیاد😁 ولی در عمل خیلی سخت و فشرده میشه❗️ البته من گلایه ای ندارم.☺️ چون وقتی با قدرشناسی و محبت همسرم مواجه میشم خستگی از تنم درمیره، دلگرم میشم و انگیزه میگیرم. وقتایی که هستن جلوی بچهها صمیمانه از من تشکر میکنن. این رفتارشون خیلی مؤثره که تو این مسیر نشکنم و با جریان پرتلاطم این زندگی همراه بشم. در مورد این که من چه کارایی برای بچهها انجام میدم باهاشون حرف میزنن، میگن جایگاه مادر خیلی مهمه و با این رفتارشون هم درس مهمی به بچهها میدن، هم من رو به لحاظ عاطفی تامین میکنن.❤️ با وجود اینکه غیبتشون زیاده اما نقش اصلیشون رو به عنوان تکیهگاه، به درستی انجام میدن. به نظرم یکی از مهم ترین دستاوردهای خانوادهمون اینه که همسرم جایگاه امام و رهبر رو توی خانواده دارن و بچه ها ولایت پذیری رو توی خونه تمرین میکنن!👌 من و بچه ها خیلی براشون احترام قائلیم. در عین اینکه رابطهمون سرشار از محبته.😊 منم به ایشون به خاطر اهداف و آرمانهایی که دارن افتخار میکنم، و خدا رو شاکرم جایگاه خودشون رو در جبهه حق خوب تشخیص دادن.😊 جدا از رابطه همسری که خیلی صمیمانه هست، به خاطر مسیری که تو زندگی انتخاب کردن، برام مثل استاد هستن و بهشون اعتماد دارم.😇 همیشه نگاه جامع و کاملی به مباحث تربیتی دارن واسه همین همیشه احساس میکنم یه دایرة المعارفی از دانشهای مختلف در زندگی کنارم هست.😁 بااینکه حضور فیزیکی کمی دارن اما وقتی هستن سعی میکنن ارتباطشون با بچهها زیاد باشه. باهم پارک و سفر بریم و بچهها محیطهای مختلف رو تجربه کنن. از رابطه محترمانه پدر و مادرم با هم خیلی الگو گرفتم.👌 یادمه همیشه مسائل رو بین خودشون و یواشکی حل میکردن.😉 ما هم اجازه نمیدیم اختلافی اگه هست به بچه ها منتقل بشه و الحمدلله بچهها جز رابطه خوب چیزی بینمون ندیدن.🤲🏻 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
07 اسفند 1400 19:18:05
1 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_دوم تو خواستگاری شرط کرده بودم که ۵ سال بعد از ازدواج بچهدار شیم و همسر هم قبول کرده بود.😄 با خیال راحت رفتیم که در علم غوطه بخوریم که ندای "مساله جمعیت" بلند شد! یه روز تو حوزه دانشجویی، استاد حدیثی از امام معصوم خوندن که میگفت آیا نمیخواهی فرزندی 👶🏻 بیاری تا با گفتن لاالهالاالله، زمین را از بار توحید سنگین کند؟ با من همان کرد که "بوی جوی مولیان" با سلطان😉 . ترم ۶ کارشناسی به دوران تهوع گذشت، یادم نمیره وسط اتوبان یهو به تاکسی 🚖 میگفتم وایسا! پولشو میدادم و میرفت... . روزهای شلوغی بود، ۳ روز دانشگاه، ۲ روز حوزه دانشجویی، ۱ روز هم کاری که در رابطه با رشتهم پیدا کرده بودم و ۷ روز همراهی با طفلی که داشت دنیای منو با خودش به جایی میبرد که نمیدونستم کجاست.🤔 . ترم هفت دیگه محمد بالقوه نبود. تابستون قابل رویت شده بود.😂 فقط ۱۳ واحد داشتم تا فارغ_التحصیلی. دو سه تا صبح تا ظهر رو که میرفتم، پیش مامان میموند. شبهایی بود که تا صبح مشغول مثلث عشقی معروف😅 (شیر و آروغ و ... ) بودم و دم صبحی، از اتاق خونهی مامان اینا بیرون میاومدم، میدادمش دست مامان و چادر به سر، برو خوابتو ببر سر کلاس آسیبشناسی روانی۳! 🙈 . محمد ۴ ماهه شد، زمستون شد و درس من تموم.😍 از اون اوج فعالیت، یهو افتادم پایین. اولش خوب بود، حس احترام به آرمانهام ، چند ماه گذشت ولی دیگه من خوب نبودم! سالی بود که دوستای دبیرستانم اگه ریاضی خونده بودن، هر روز عکس گودبای پارتی هاشونو میذاشتن و بعد هواپیما🛫، تجربیها هم از آزمون جامع رد شده بودن و گوشی معاینه به گردن، سلفی میگرفتن. . تصمیم داشتم دو فرزند داشته باشم، به قدری از کفایت برسن و بعد برم سراغ درس، هنوزم کسی ازم بپرسه، قطعا پیشنهاد اولم همینه. اما خدا برای خودم مسیر دیگهای رو میخواست! . حالم #خوب نبود، ولی کمکم خوب شد.☺️ یه عالمه راه برای "بودن" پیدا کردم. حوزه رو محمد به بغل🤱🏻 ادامه میدادم، چیزایی که اونجا یاد میگرفتم رو، تو مسجد محل محمد به بغل درس میدادم، شنبه شبها برای گاج تست منطق طرح میکردم و صبح شنبهها موتور 🛵 گاج جان میاومد دنبالشون (این کار رو از تو دیوار پیدا کردم!) ولی بیشتر ساعتهام به محمد و شیرینیهاش و بازیهای دو تاییمون سپری میشد. . #ط_خدابخشی #روانشناسی_بالینی_دانشگاه_تهران۹۱ #پست_مهمان #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف
25 آذر 1398 17:47:10
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. روزها در گذر از هم سبقت میگیرند. باز خلوت و من و خاطراتم... عزیزکم محمد، از همون روزایی که به حول و قوه الهی میتونست نیم خیز بشه، وقت و بیوقت (مثلا موقع خواب) داداشهاش (رضا و طاهای ۳ و ۴ ساله) رو زیر نظر میگرفت و با دیدن حرکات و سکناتِ هیجان انگیزشون، از چشماش معلوم بود که داره قند توی دلش آب میشه و لحظه شماری میکنه به جمعشون بپیونده. . بذار ببینم...بله درسته! تمام #اولینهای محمدم به ذوق و شوق همین #آرمان بود! منم بشم یکی از این جمع بازیگوش و شاد! سینهخیز، چهاردست و پا، غذا خوردن، حرف زدن، راه رفتن... . الان محمدم به لطف خدا، سال دوم بندگیش رو به نیمه میرسونه. چندی پیش بردمشون پارک و محمد به تقلید از برادراش، مانعی رو که از قدش بلندتر بود درنوردید! . بذار ببینم طاها چطور بود؟! بله طاهای عزیزم هم، همیشه نظارهگر رضا بود؛ رسیدن به رشدِ رضا، انگیزهی اولینهاش، حتی تمرین و تقلید حرفهاش جزئی از زندگیش شده بود! . خب! حالا برمیگردم سر جام... من کجای این فعل و انفعالاتم؟! درست وسط! من، #عقیده من، #پسند و #ناپسند من، #الگوی_من #آرمان_من همه در برابرِ خودآگاه و ناخودآگاه فرزندانم... صبح تا شب! حتی وقت خواب، لابهلای قصه و لالایی و حتی نجوای شبانه... . و من امروز با تو ای سردار دلها، عهد بستم که آرمانم باشی تا به لطفِ خدا، بشوی آرمانِ رضا، طاها، محمد... برایت اشک ریختم و اشک ریختند😭 برایت شعر خواندم و شعر خواندند... به استقبالت قدمها برداشتم و قدمها برداشتند... برای دیدن پیکر مطهرت انتظار کشیدم و انتظار کشیدند... به احترامت ایستادم و ایستادند...✋🏻 برای دشمنت رجز خواندم و رجز خواندند... خسته بودم اما خم به ابرو نیاوردم تا خم به ابرو نیاورند...💪🏻 من مادرم... بارِ این مسئولیت روی دوشم سنگینی میکند! نه فقط من! و تو ای سردارا! خودت برای مادرانِ قاسم پرورِ این دیار دعا کن. دستانِ تُهیِمان همواره رو به آسمان! . (عکسها را ورق بزنید) . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #قاسم_ها_در_راهند #فرهنگ_مقاومت #مادران_قاسم_پرور #روزنوشتهای_مادری #مادران_شریف