پست های مشابه
madaran_sharif
. . #قسمت_دوم . #امالبنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . خانوادهی همسرم هم معتقد به ازدواج آسون بودن؛ ولی بازم من کلی سر خریدهای عروسی باهاشون بحث میکردم و هی میگفتم نه نمیخوام، گرونه، لازم نداریم...😆😅 . مثلاً سر آینه شمعدون! واقعا برام سوال بود که فلسفهی وجودیش چیه؟ ملت میخرن ولی نمیدونن کجا بذارن. پس به دردمون نمیخوره...☺️ . یا سر حلقه💍 اونا معتقد بودن باید حلقهی عروسی یه کم سنگین باشه؛ ولی منم کوتاه نمیاومدم و هرچی که اونا برمیداشتن، من میگفتم نه بزرگه! هرچی هم که من برمیداشتم، اونا میگفتن نه دیگه اینم خیلی سادهست😆 . . مراسم عقدمون رو خیلی ساده تو منزل پدری برگزار کردیم. . سال ۸۸ ما برای عمره دانشجویی ثبتنام کرده بودیم و دقیقا سالی که قرار ازدواجمون بود اسممون در اومد.😇 خانواده ما رو از فرودگاه تبریز بدرقه کردن و رفتیم عمره و از همونجا رفتیم تهران سر خونه و زندگیمون... خوابگاه متاهلی شریف!😍 . سال اول تا تو مسئولیت جدیدم جا بیفتم😁، از فعالیتهای فرهنگیم تو دانشگاه کم کردم. ولی از سال بعدش کنار درس دانشگاه، جامعهالزهرا رو هم به صورت غیرحضوری، شروع کردم. علاوه بر اون، با تعدادی از دوستان، یک پروژهی فرهنگی هم شروع کردیم؛ اوایل تنها از روی دغدغه بود، بعدا حقوق ناچیزیم میگرفتیم. . . ترم آخر دانشگاهم بود که باردار شدم. . درس دانشگاهی من و همسرم با هم تموم شد و ما باید خوابگاه رو تحویل میدادیم. دوست داشتیم برای ادامهی زندگی بریم قم ساکن بشیم. اما قبل از اینکه بریم شهر جدید، به اصرار مامانم ۲ ماه آخر بارداری رو رفتیم تبریز و طبقهی پایین خونهی مادرشوهرم ساکن شدیم. . روزهای خوبی بود.😊 منی که همیشه توی غربت و دست تنها بودم یهو برگشته بودم بین خانوادهها.😍 . گلپسرم تیرماه ۹۱ تو یه بیمارستان دولتی به دنیا اومد. لازم بود یه هفتهای تو بیمارستان بستری بشه. اون مدت، شرایط خیلی سختی بود. هم اینکه خودم تازه زایمان کرده بودم؛ هم اتاق بچه جدا بود و من خودم کاراشو می کردم. هر نیم ساعت، باید میرفتم بهش سر میزدم؛ چون تو دستگاه بود و اگه گریه میکرد، متوجه نمیشدم. برای همین هم، خواب درستی نداشتم. . ولی خداروشکر، گذشت...🤲🏻 . گلپسرم بچهی آرومی بود. اون مدتی که تبریز بودیم، تقریبا خودم غذا درست نمیکردم؛ مادرشوهرم و مادرم میآوردن. ولی تو بچهداری خیلی نیاز نبود کمک کنن. . شهریور ماه بود که اومدیم خونهی جدیدمون تو قم. . و روزهای جدیدی برامون شروع شد... . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
29 فروردین 1400 14:32:24
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_هفتم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . رتبههای کنکور، آخر شهریور اومد و اوایل مهر برای مصاحبه رفتم. . اساتید برای پذیرش، عمدتا به سوابق تحصیلی و کاری و رتبهی کنکور توجه داشتن و اصلا کاری نداشتن دانشجوها مجردن یا متاهل، بچه دارن یا نه و چیزی هم نپرسیدن. طبیعتاً منم نگفتم که ۳ تا بچه دارم.😅 . خداروشکر نهایتا دانشگاه تهران قبول شدم.☺️ . برای دکترا، مدیریت آموزش عالی رو انتخاب کردم، تا بتونم به حل مشکلات سیاستگذاریهای کلان اقتصادی و مالی دانشگاهها و ارتباط صنعت و دانشگاه و مسئلهی مهاجرت دانشجوها، کمک کنم. به هر حال برای اینکه بتونم توی این حوزهها نظر بدم و کار کنم، لازمه مدرک داشتهباشم تا به حرفم گوش بدن. . ترم ۱ دکترا از اوایل آبانماه شروع شد. . کلاسهای این ترمم زیاده. چون از ارشد تغییر رشته دادم، یه سری درسهای جبرانی رو باید برمیداشتم. . الآن سه روز در هفته بعدازظهرها کلاس مجازی دارم. هفتهای ۱۰ ساعت برای کلاسهام و ۱۵ ساعت هم برای مطالعه و تکالیف درسی وقت لازم دارم. . هر چقدر هم وقت اضافه بیاد، کارم رو انجام میدم و ساعت کاری میزنم، که البته این ترم به خاطر مشغلههام خیلی کمتر شده. کلاسهای مدرسهی پسرام هم بعدازظهرهاست. . شرایط سختیه. هم باید سر کلاس خودم باشم هم حواسم به بچهها باشه که بشینن سر کلاسشون و با هم دعوا نکنن.😶 . توی این شرایط بیش از هر چیز، برنامهریزی مهمه. . از قبل فکر میکنم که چیا باید بپزم، سریع ناهار رو آماده میکنم و پسر کوچیکم رو قبل کلاسام میخوابونم. گاهیم که نمیخوابه و وسط کلاس میذارمش روی پام تا بخوابه.👶🏻 . پسر بزرگم که کلاس سومه، کارهاش رو به خودش سپردم و شرایط رو براش توضیح دادم. اونم خداروشکر توی این مدت مستقل شده. . همسرم هم چون من وقتم کمتره، سعی میکنن برای بچهها بیشتر وقت بذارن. شبا با بچهها بازی میکنن و به کارهای درسیشون رسیدگی میکنن. به پسر اولم کمک میکنن کاردستیهاشو بسازه و به پسر دومم واسه حفظ شعرهای پیشدبستانیش کمک میکنن. گاهیم پسر بزرگم، توی تکالیف پسر کوچیکم، کمکش میکنه.😊 . الآن هم که نزدیک امتحانای خودم و پسرم هستیم و فشار کاریمون خیلی بیشتره. . گاهی از شدت خستگی با خودم میگم شاید اصلا اشتباه کردم دکترا رو شروع کردم! اما بعدش که استراحت میکنم، دوباره حالم سرجاش میاد و با انگیزه کارا رو ادامه میدم.💪🏻 . شرایط سختیه اما خوب و مفیده برای همهمون و داریم رشد میکنیم.😌 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
27 دی 1399 16:43:57
0 بازدید
madaran_sharif
. چندوقت پیش با گل پسرا رفته بودم مسجد😇👶👦 . . قبل نماز به محمدآقا گفتم «مامان مواظب داداش علی باش» محمدم سرش رو خم کرد و گفت باشه😌 . وسط نماز یه دختربچه به علی آقا چوب شور تعارف کرد،محمد گفت:«علی کوچیکه» دختربچه بی اعتنا به حرف محمد چوب شور رو به علی داد😒😕 محمد دوباره گفت:«علی کوچیکه،نمیتونه بخوره»!!! . . هر دو از من دور بودند و من مشغول نماز،نگرانشدم😨 . . چون علی به سختی قورت میده،و چند بار تا حالا حالت خفگی براش پیش اومده😥 . من خواستم نمازم رو بشکنم و چوب شور رو از علی بگیرم که دیدم محمد سریع چوب شور رو از داداش علي گرفت وخورد😝😁 و عاقل اندر سفیه به دختربچه نگاه کرد😳😒😒 . دلمغنج رفت برای اینهمه احساس مسئولیت پسر کوچولوی تقریبا سه ساله ی خودم نسبت به داداش علی ۸ماهش 😅😅 . . . پ.ن: درباره هشتگ های پست قبلم میخواستم توضیح بدم 😁 . ما همزمان با انتخاب نام،برای بچه ها لقب هم انتخاب کرديم😆 و گاهی با القابشون صداشون میکنیم، . محمد آقا یا همون نصیرالدین،و علی آقا که عمادالدین صداش ميکنيم😇😇👶👦 . . و مثلا هشتگ #ریاضی91 یعنی من ورودی سال 91 رشته ریاضی دانشگاه شریف بودم 😆 یکی از رفقا گفتن که اینطوری که نوشتید اصلا واضح نیست یعنی چی 😯 گفتم شفاف سازی کنم. . . . #پ_بهروزي #ریاضی91 #مرد_کوچک #مسئولیت_پذیری #نصیرالدین_محمد #عمادالدین_علی . #مادران_شریف #خاطره_نوشت
25 مهر 1398 16:51:13
0 بازدید
madaran_sharif
. روابط مسالمت آمیز بچه ها اون روز توی برنامه زنده خیلی برام جالب و حتی شگفت انگیز بود😆 . همیشه توی دورهمی هامون مدیریت تعداد زیاد بچه ها کار سختی بود و روابط متقابلشون گاهی پرچالش می شد! . اما اون روز شاید به خاطر رودروایسی با #آقای_مجری و آقایون و خانم های پشت صحنه، بچه ها خیلی آروم و متین بودن😅 . مثلا وقتی عباس میخواست اسباب بازی محمد رو بگیره ، گفتم مامان اول اجازه بگیر ، در لحظه محمد گفت اجازه دادم خاله😉 و مسئله ختم بخیر شد. . رضا و طه که پسرای ارشد و بزرگ جمع بودن خیلی موقر و با طمأنینه با اسباب بازی های جذابشون بازی میکردن و البته به بقیه هم میدادن سازه های خلاقانه شون رو😀 . محمد و داداشش علی با هم مسابقه #چهار_دست_و_پا میدادن😃 . محمد کوچک برای آقای عکاس ژست هنری میگرفت😎 . فاطمه بین بغل من و خاله ش در حال تردد بود و بازی های بقیه بچه هارو نگاه می کرد و خوشحال بود👧 . خلاصه خاطره شیرینی برای ما رقم خورد اون روز😍 . البته از شما چه پنهون قبلش کلی نذر و نیاز کرده بودیم که بچه هامون جلوی دوربین آبروداری کنن😆😆 . . پ.ن1: برای شفاف سازی بیشتر میخوام بچه ها رو معرفی کنم😊 . رضا 5 ساله طه 4 ساله محمد 3 ساله عباس 2 ساله محمد 1 سال و 4ماهه علی 11 ماهه فاطمه 7 ماهه . رضا و طه و محمد پسرهای خانم اکبری هستن😊 محمد و علی پسرهای خانم بهروزی😀 و عباس و فاطمه هم بچه های من هستن😅 . . پ.ن 2: توی قسمت igtv یا هایلات ها میتونید فیلم کامل این برنامه رو ببینید. برنامه عصرانه شبکه افق یکشنبه 3 آذر 1398 . . #پ_شکوری #مادران_شریف #شبکه_افق #برنامه_عصرانه
13 آذر 1398 17:27:37
0 بازدید
madaran_sharif
. «برکت ایران مدیون لطف توئه، شاه خراسان» قلبمون شکسته.💔 آقاجان ما نیستیم با اونایی که دینشون رو با دنیاشون معامله کردن.😔 آقا جان ما اهل کوفه نیستیم.😭 دلمون تنگ شده برای صدای نقار خونه و آب سقاخونه.😔 دلمون تنگه برای خوندن اذن دخول، که بعدش بغض کنیم، بغضی که معنیش «بفرما» ست... ای کبوترا🕊 فرشتهها🍃 زائرا🌱 مجاورا 🌸 نایبالزیاره باشید از طرف ما.🙏🏻 ممنون از همه مامانای مهربونی که با ارسال عکس عزیزانشون در بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام عرض ارادتی کردن به ساحت مقدس غریب الغربا🌷 روحمون رو تازه کردن.💕 و دلتنگیمون رو برطرف که نه، بیشتر کردن❣ انشاءالله به زودی روزیِ همه مادران شریف ایران زمین یه زیارت دلچسب و ملکوتی با خانواده ☺️ #همه_خادم_الرضاییم
14 خرداد 1401 12:25:35
5 بازدید
madaran_sharif
. #ز_زینی_وند (مامان #معصومه ۵ساله و #امیرحسن ۲.۵ماهه) . یادمه قدیما وقتی بچهای به میز و فرش و... میخورد و دردش میگرفت، دور و بریها چند تا ضربه به آلت جرم میزدند😁 و میگفتند: أه میز (فرش) بد! تا دل بچه خنک شه.😰 . اما یهو چند سال پیش همهی کانالها و پیچها پر شد که نهههه این کار باعث میشه بچه مسئولیتپذیر نشه و آسیب میرسونه. . یکی نبود بگه ما که با اون سیستم بزرگ شدیم، مسئولیت کارای نکردهمون هم به عهده گرفتیم و هیچیمون هم نشده.😅 . خلاصه چند باری که معصوم زمین خورد، قیافهی مادر همه چیز دون به خودم میگرفتم و میگفتم: تقصیر خودت بود مامان، بیشتر دقت کن.🤨 . گذشت و یه روز یه اتفاق مشابه برام افتاد و وسط درد و آخ، معصوم اومد کنارم و گفت: تقصیر خودت بود. و من تازه دوزاریم افتاد که چقدر تو اون موقعیتها جملهم اشتباه بوده و چقدر شنیدن این حرف درد داره.🤦🏻♀️😥 . و از اون موقع تا چیزیش میشد از تکنیک همدلی استفاده میکردم و خودمو جای اون میذاشتم و میخواستم ببینم اون الان به شنیدن چه کلماتی نیاز داره و وقتی دردش میگرفت، سریع میرفتم کنارش و میگفتم: آخی خوبی مامان؟🤗 و نگم براتون که توی ویار و بدحالیم وقتی میاومد کنارم و میپرسید: بهتری مامان؟ چقققدر حالم بهشت میشد.😍 . . از اون موقع به بار کلماتم بیشتر دقت میکنم که ببینم با هر کلمهم چه پیامی دارم به کودکم میدم، چون بچهها حواس جمعتر از چیزی هستند که ما فکرشو میکنیم.😉 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری
01 خرداد 1400 17:17:44
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. روزها در گذر از هم سبقت میگیرند. باز خلوت و من و خاطراتم... عزیزکم محمد، از همون روزایی که به حول و قوه الهی میتونست نیم خیز بشه، وقت و بیوقت (مثلا موقع خواب) داداشهاش (رضا و طاهای ۳ و ۴ ساله) رو زیر نظر میگرفت و با دیدن حرکات و سکناتِ هیجان انگیزشون، از چشماش معلوم بود که داره قند توی دلش آب میشه و لحظه شماری میکنه به جمعشون بپیونده. . بذار ببینم...بله درسته! تمام #اولینهای محمدم به ذوق و شوق همین #آرمان بود! منم بشم یکی از این جمع بازیگوش و شاد! سینهخیز، چهاردست و پا، غذا خوردن، حرف زدن، راه رفتن... . الان محمدم به لطف خدا، سال دوم بندگیش رو به نیمه میرسونه. چندی پیش بردمشون پارک و محمد به تقلید از برادراش، مانعی رو که از قدش بلندتر بود درنوردید! . بذار ببینم طاها چطور بود؟! بله طاهای عزیزم هم، همیشه نظارهگر رضا بود؛ رسیدن به رشدِ رضا، انگیزهی اولینهاش، حتی تمرین و تقلید حرفهاش جزئی از زندگیش شده بود! . خب! حالا برمیگردم سر جام... من کجای این فعل و انفعالاتم؟! درست وسط! من، #عقیده من، #پسند و #ناپسند من، #الگوی_من #آرمان_من همه در برابرِ خودآگاه و ناخودآگاه فرزندانم... صبح تا شب! حتی وقت خواب، لابهلای قصه و لالایی و حتی نجوای شبانه... . و من امروز با تو ای سردار دلها، عهد بستم که آرمانم باشی تا به لطفِ خدا، بشوی آرمانِ رضا، طاها، محمد... برایت اشک ریختم و اشک ریختند😭 برایت شعر خواندم و شعر خواندند... به استقبالت قدمها برداشتم و قدمها برداشتند... برای دیدن پیکر مطهرت انتظار کشیدم و انتظار کشیدند... به احترامت ایستادم و ایستادند...✋🏻 برای دشمنت رجز خواندم و رجز خواندند... خسته بودم اما خم به ابرو نیاوردم تا خم به ابرو نیاورند...💪🏻 من مادرم... بارِ این مسئولیت روی دوشم سنگینی میکند! نه فقط من! و تو ای سردارا! خودت برای مادرانِ قاسم پرورِ این دیار دعا کن. دستانِ تُهیِمان همواره رو به آسمان! . (عکسها را ورق بزنید) . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #قاسم_ها_در_راهند #فرهنگ_مقاومت #مادران_قاسم_پرور #روزنوشتهای_مادری #مادران_شریف