پست های مشابه
madaran_sharif
#ه_محمدی (مامان #محمد ۳سال و ۳ ماهه، و #حسین ۶ماهه) اُخوووداااا !! (بخوووون دیگههه!!!) این، صدای اعتراض محمده؛ وقتی که تو خوندن کتاب سر سفره، چند ثانیهای وقفه ایجاد شده 😆 محمد مثل هر بچهی معمولی دیگه، امکان نداره بعد از خوردن چند قاشق که تهبندی شد، سر سفره بمونه و .... القیاااام... ما هم برای نگهداشتنش سر سفره، از روشهای مختلفی استفاده میکنیم؛ بهترینش کتاب خوندنه😊 چند بار خود داستان رو میخوریم!! و بعد شکلهاش و سوالات متفرقه!! اینجا چندتا کفشدوزک هست؟ این کفشش آبیه! این چرا اسمش فندقیه؟😂 و... وقتی محمد کوچیک بود، من براش کتاب نمیخوندم!! تازه از دو سال و خردهای! وقتی دیدم درست و حسابی حرف نمیزنه، شروع کردم؛ و اثرش خیلی خوب بود☺️ اولش فقط از مغازهی سر خیابون، کتاب میخریدم؛ تا اینکه دیدم دیگه اونجا چیزی برای عرضه نداره😅 این شد که همین اواخر، رفتیم فروشگاه بهنشر، و کللللی کتاب باحال و خوب از اونجا خریدیم🤩 شکر خدا، محمد کتاب خوندن رو خیلی دوست داره و اگه چند ثانیه وسطش معطل کنیم، صدای اُخوداش بلند میشه😆 حتی گاهی اونقد گرم کتاب میشه که نمیذاره پاشم به کار و زندگی برسم. یه بارشو هنر به خرج دادم و وقتی نمیذاشت پاشم به داد ظرفهای تلنبار شدهی آشپزخونه برسم، کتابو گذاشتم جلوش، و در حال شستن ظرفا، داستان رو براش تعریف کردم😊 خودشم داشت غذاشو میخورد🙂 *** از روشهای دیگهی نشوندنش سر سفره، آوردن ماشینها و اسباب بازیها و غذا دادن به اوناست. گاهی خودش میاد همشونو میچینه که «اینام آجن با!!!» (تلفیقی از ترکی و فارسی😂 به معنی اینا هم گشنه شونه😂😂) گاهی هم که حوصلهی زیادی نداریم، تلویزیونو روشن میکنیم و بی سر و صدا میشنیم غذامونو میخوریم.😏🙃 البته ترجیحم اینه تلویزیونو وقتی روشن کنم که داره از دیوار راست بالا میره🙄 و با داداشش کشتی کج میگیره😳😰؛ بلکه دو دقه آروم بگیره🤦🏻♀️ پ.ن۱: فروشگاه بهنشر تهران، نزدیک میدون انقلابه. ولی کتابهاشو از فروشگاههای اینترنتی هم میتونید بخرید🤗 پ.ن۲: از کتابهای خوبی که خریدیم، کتابهای خانم کلر ژوبرت بود. هم داستانهای خیلی خوبی دارن، و هم با مفهوم و آموزندهن. پ.ن۳: کتاب پسر کوچولویی به نام غوره هم، کتاب خوب دیگهای بود، که در مورد ورود نینی جدید به خونه و آماده کردن بچههای بزرگتره😃 پ.ن۴: شما چه روشهایی برای نشوندن بچهها سر سفره دارید؟ #غذا_خوردن #غذا_نخوردن 🙄 #سفره_میخ_دارد #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
31 خرداد 1400 16:36:55
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_سوم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) زهرا سال ۹۰ به دنیا اومد. همون سال همسرم هم دکترای دانشگاه تهران قبول شدن.🤩 خودش میگفت این به برکت وجود زهراست. اوایل بچهداری خیلی خیلی برام سخت بود. هم بیتجربه بودم هم اینکه از خودم انتظارات زیادی داشتم. دلم میخواست براش سنگ تموم بذارم و همهی حواسم رو بهش بدم. اما از خودم و همسرم غافل شده بودم.😞 این روند کمکم به روحیهم آسیب رسوند و نشاط و شادابیم رو از دست دادم. دخترم شبها اصلا نمیخوابید و این باعث میشد خستگی بر من غلبه کنه و در رفتارم خودشو نشون بده.❗️ دیگه به جایی رسیدم که دیدم لازمه یکی بهم کمک کنه و چه کسی بهتر از همسر؟!❤️ با اینکه درک میکردم ایشون در طول روز مشغول سر و کله زدن با مردم اند و شبها درجا خوابشون میبره، اما من هم خسته بودم و نیازمند کمک! ازشون درخواست کردم شبها یه مقدار کمکم کنن. ایشون هم پذیرفتن و قرار شد نوبتی از بچه نگهداری کنیم.☺️ و این خیلی برام مفید بود. همین طور تصمیم گرفتیم گهگاهی برنامهی دو نفره بچینیم و به گردش بریم.😍 این کار خیلی حالمونو خوب میکرد. بعد از به دنیا اومدن بقیه بچهها هم این کار رو ادامه دادیم.👌🏻 بچهها رو چند ساعتی به مادرم یا مادر همسرم میسپریم و با هم میریم بیرون و خدا رو شاکریم که مادرهای مهربون و همراهی داریم.🧡 گاهی اوقات هم از فرصت خواب بچهها استفاده میکنیم. مثلاً روزهای جمعه، صبح زود که هنوز بچهها خوابن با هم بیرون میریم. سعی میکنیم فرصتهای با هم بودن رو پیدا کنیم و از دستش ندیم. مسئلهی دیگهای که خیلی اذیتم میکرد این بود که به خاطر مشغلههای مادری، دیگه نمیتونستم مثل قبل به نماز و مخلفاتش بپردازم! یا تو مراسمات مذهبی با کیفیت قبل شرکت کنم. کسی نمیتونه منکر لذت نماز در سکوت و آرامش، روضهی بدون استرس و شیرینی لحظهی افطار بشه. خیلی طول کشید تا به این نتیجه برسم که همین شب بیداریها برای آروم کردن نینی، همین شیر دادن در همه حال با اعمال شاقه🤪 و... خودش عبادته.👌🏻 به خودم نهیب میزدم که نکنه تا حالا فقط برای لذت خودت نماز و دعا میخوندی، نه برای رضای خدا؟!🤨 بعد از یه سال مرخصی، به دانشگاه برگشتم. مادرشوهرم مدتی که من نبودم از زهرا نگهداری میکردن.💚 این هم خوب بود و هم بد.❗️ از این جهت خوب بود که میتونستم برای علایقم وقت بذارم و خیالم راحت باشه که فرزندم رو به فرد مطمئنی سپردم. اما با بزرگتر شدن دخترم، متوجه شدم توی رفتارش دچار دوگانگی شده.😄 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
02 خرداد 1401 16:49:07
7 بازدید
madaran_sharif
. #ا_زمانیان (مامان #محمد_مهدی ۱۳ساله (#محمد_صادق ۷، #زینب ۵، #علی ۲) #فاطمه_زهرا ۱سال و ۸ماهه #محدثه ۴ماهه) ❌هشدار:قسمتهای بعدی این تجربه شرح مصائب زینب گونهی مادری صبور است. در صورت داشتن هرگونه سابقهی افسردگی یا ناراحتی روحی، از مطالعهی آن اجتناب کنید.❌ #قسمت_دوم وقتی علی به دنیا اومد که زینب ۳سال و نیم بیشتر نداشت و به خاطر حسادت تا مدتها ما رو اذیت میکرد. به قول قدیمیها سر بچه هوو اومده بود و خب حق هم داشت. پسر اول و دومم همبازیهای خوبی بودن. البته بعضی وقتا دعوا هم میکردن ولی در کل بیشترش بازی بود و سرو صدا و ورجه وورجه... بچهی پسر نمیتونه آروم بازی کنه. ولی زینب با وجود بهانه گیریهای زیاد خیلی آروم یه گوشه چادر سرش میکرد و با عروسکهاش مشغول بازی میشد و اگر برادرهاش سربهسرش نمیگذاشتن دو ساعتی با خودش بازی میکرد. چون خودم خواهر نداشتم دوست داشتم دخترم مثل خودم نباشه و دعا میکردم بچهی چهارم دختر بشه ولی خدا جور دیگری رقم زده بود و اونم پسر شده بود. چون بچهها کوچیک و پشت هم بودن، وقتی که پدرشون نبود، (اون موقع در کارخانه سیمان به طور شیفتی کار میکردن) بیشتر اذیتم میکردن و مینشستم به گریه کردن که خدایا کمکم کن. من هیچ وقت ناشکری نکردم ولی از خدا میخواستم حداقل اذیتهای بچههام کمتر بشه... خب اون موقع تحمل الان رو نداشتم. اما بیشتر از شیطنت بچهها، طعنه و کنایهی دیگران اذیتم میکرد. هرجا میرفتم اولین سوال بقیه این بود که حامله نیستی باز؟!😕 از بعضی برخوردها خیلی اذیت می شدم، هرچند جوابهای دندان شکنی در سر آستین آماده داشتم ولی باز کنایهها دلم رو میرنجوند. بعضیها میگفتن تو چهار تا داری؟!! مگه جوجهکشی راه انداختی؟! یا مثلاً مگه شوهرت پول پارو میکنه؟؟ یا چقدر بیکاری!! سر بچهی چهارم هم همه پیشنهاد میکردن که عمل جراحی عقیمسازی انجام بدم! حتی مادرم همش میگفت مواظب باش دیگه نیاری!😮 اما هرچه که بود، زندگی ما با سختیهاش شیرینی خاص خودش رو هم داشت و من که چند سالی بود که پشت سر هم یا باردار بودم یا شیر میدادم و چند سالی نتونسته بودم روزه بگیرم، ماه رمضان سال ۹۸ تونستم با سختی روزه بگیرم و حس خوبی داشتم که مثل بقیه روال عادی روطی میکنم. همه چیز خوب پیش میرفت که ورق زندگی ما بدجور برگشت.😢 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
01 اردیبهشت 1401 17:14:43
3 بازدید
madaran_sharif
. #ف_جباری (مامان #زهرا ۱ سال و ۱۱ ماهه و #حیدر ۴- ماهه) . هیچ وقتی از زندگیم خرید برام اخ و پیف نبوده و همیشه باهاش کیف میکردم و با دیدن چیزای قشنگ دلم قنج میرفته که کاش اینو داشتم😁🙊 . پس وقتی فهمیدم نینی دوم تو راهه اولین کار عضویت تو چند تا صفحهی پوشاک ایرانی و چک کردن چند تا سایت بود🤩 وقتی هم که فهمیدم نینی جدید گل پسره لباسای پسرونهای که حتما نیازه رو تو ذهنم لیست کردم. . اما قبل از غرق شدن تو این بازار بزرگ و بیانتها... یادم افتاد دو بار دیگه هم من تو این بزنگاه بودم و از سر گذروندم، یه بار خرید جهیزیه یه بارم خرید سیسمونی زهرا . اون موقعها که ما جهیزیه میخریدیم تنوع جنس ایرانی کمتر از حالا بود (حالا انگار من ننه بزرگتونم🤪) و جنسای خارجی خووشگل😃 راهکارم این بود که هی جستجو نکنم و موقع خرید هم اصلا به ویترینها چشم نندازم!! صاف برم مغازهای که میدونم اون محصول ایرانی مد نظر رو داره بخرم و بیام بیرون👌🏻 . سر خرید سیسمونی هم که غلبه بر احساس نیازهای کاذب و تنوع طلبی به مراتب سخت تر بود. و هرجا چیز میز دخترونه میدیدم اینطوری نگاه میکردم🦉🧐 و بعضا اینطوری میشدم🤤 بازم راهکارم قرار ندادن خودم در موقعیت خرید و بیاطلاع موندن از تخفیفها بود🤣 (نوشابههایی که همسر باز میکرد هم بیاثر نبود؛ مثلا میگفت خداروشکر شما ذهنت مشغول درس و کارهای مهمتره و وقت درگیر شدن با این چیزا رو نداری🙄) . نتیجه این شد که سر سیسمونی زهرا در عرض سه روز یه کمد برای خودمون خریدیم😅 و چند تا لباس که گوشه کمد جدید براش بچینیم، به علاوه رخت خواب و وسایل حمل و نقل و بهداشتی و یه دونه عروسک . ولی بازم مثل اکثر مامان اولیها بیتجربگیهایی داشتم و کلی از لباساش نو موند تو کمد... درحالیکه با خرید کمتر و گزیدهتر هم میشد هم نیاز زهرا و هم بچههای بعدی رو مرتفع کرد. . یه فکر عاقلانهم تو خرید زهرا این بود که رنگ و طرح لباسها خنثی باشه؛ و اینگونه اصلیترین لباسهای دخترم سبز و سرمهای شدن😅 . پس رفتم سراغ لباسای زهرا از توشون نوزادیا که تا ۴-۵ ماهگی اندازه میشد رو جدا کردم یه سری لباسم از اقوام رسیده بود با همینا کشویی که برای آقا حیدر در نظر گرفتیم پر شد! پس فکر خرید جدید ممنوع⛔ هر وقت این موجودیها داشت به هر دلیلی از چرخه مصرف خارج میشد به فکر خرید جدید میافتیم. . پ.ن: چند هفته پیش که برای خرید هدیه برای اقوام رفتم فروشگاه و با یه دست لباس برای زهرا خانوم و آقا حیدر خارج شدم🙈 . و این شد تنها خرید قبل از تولد گل پسر❤ . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
27 مرداد 1399 16:07:46
0 بازدید
madaran_sharif
. گفته بودم من تو خونه بند نمیشم؟!🤔 گل دخترمون ۳ روزه بود که در اقدامی کاملا انقلابی✌🏻، در اعتراض به ۳ روز خانهنشینی از خونه زدیم بیرون... . حالا کجا؟! جلسه قرآن😉 مگه هلند جلسه قرآن داره؟😳 چرا نداره؟! پرچم مسلمونا همیشه بالاست🇮🇷 . . دلفت (شهری که ما ساکنیم) یکی از شهرهای دانشگاهی هلنده. . ایرانی های مذهبی اینجا، که اکثرا تو دانشگاه کار میکنن یا دانشجو هستن، یه هیئت جمع و جور دارن، که در مناسبتهای مذهبی مراسم دارن و هر هفته هم برای جلسهی قرآن، دور هم جمع میشن. . تمام کارها و هزینههای جلسات و هیئت🍵💵 هم با خود بچههاست، و هر هفته در منزل یکی از بچههای داوطلب، برگزار میشه.🏠 جلسات هیئت همه باهم حدود ۸۰ نفر میشیم. ولی جلسات قرآن، دورهمی و دوستانهست و خانمها جدا و آقایون جدا. هر هفته خونهی یه نفر، با یه شام خیلی ساده در حد تخممرغ🍳 و سیبزمینی پخته🥔، یا نون🍞 و پنیر🧀 (البته هرکی بخواد مفصل ترش🍲 کنه هم منعی نداره😜) . جلسات مذهبی، در شهرهای بزرگتر هلند، که به ماهم نزدیکه، کم نیستن. (کلا فاصلهی خیلی از شهرها از هم، نیم ساعته🕧) . بانی و مسئول بیشترشون هم، دوستان افغان 🇦🇫 هستن، که پرچم شیعه رو در اینجا بلند کردن. . . دخترم که ۱۰ روزه شد، پرستارمون رفت😰 جناب همسر👨🏻 رو هم راهی دانشگاه کردیم.🏫 و من موندم و بچهها👩🏻👦🏻👶🏻 . چند روز اول خیلی سخت گذشت😫 گل دختر همش بغل میخواست و گل پسر هم توجه😒 . بعد از مشورت با دوستان صاحب نظر😎😎😎 و تحقیقات علمی📑، به این نتیجه رسیدم که از یک ترفند قدیمی استفاده کنم... . ❗❗قنداق❗❗ . از اینترنت فیلمهای آموزشی رو نگاه کردم و تمرین کردم... (ورق بزنید فیلمش رو گذاشتیم براتون) نتیجه❓ فوق العاده بود!😉✌🏻 . جالبه مدتی هم که پرستار خونهمون بود، وقتی میخواست دختر رو آروم کنه، اونو توی ملحفه میپیچید و میذاشت روی سینهی خودش. . نمیدونم قدیما چهجوری بود؛ ولی تو این مدل، پای بچه خیلی سفت پیچیده نمیشه. . خلاصه که گل دختر ما با قنداق و پستونک به خودکفایی رسید💪🏻 . شیرشو که میخورد میذاشتمش رو تخت و خودش میخوابید.🛌 . حالا میتونستم تو وقتهایی که خانم گل خوابه، هم با پسری بازی⚽ کنم و هم کمی به کارای خونه برسم.🧹🧽🍲 . وقتایی هم که به گل دخترمون میرسیدم، همزمان برای پسری کتاب📚 میخوندم. . پ.ن: پسر من عاشق کتابهاشه😍😍😍 البته همهی اینا مال اون موقع نیست و توی این مدت کمکم خریدیم. . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوازدهم #مادران_شریف_ایران_زمین
13 فروردین 1399 17:05:35
0 بازدید
madaran_sharif
#م_کلاته (مامان #مرتضی ۶.۵ ساله، #فاطمه ۴.۵ ساله و #مجتبی ۲ ساله) از وقتی پسر اولم کوچیک بود، با همدیگه به مسجد میرفتیم اما به تاثیرش تو زندگیمون توجه نداشتیم. پسرم که یه سال و نیمه شد، درسم رو به خاطر بارداری، غیرحضوری کردم. اما موندن تو خونه و استراحت کردن، برای منی که عادت به بیرون از خونه بودن داشتم، سخت بود. برا همین هر روز نزدیک ظهر با پسر کوچولوم میزدیم بیرون، تا مادر و پسری حال و هوامون عوض بشه💕😊 یه کم قبل از نماز با سه چرخه راه میافتادیم به سمت مسجد، و تو راه از کوچکترین چیزها برای بازی و سرگرمی استفاده میکردیم. از برگهای تو خیابون🌿 تا ماشینها🚗 و خونهها.🏢 گاهی هم میرفتیم پارک نزدیک مسجد و خوش میگذروندیم.🤗 بعد اینکه دختر کوچولوی قشنگمون به جمعمون اضافه شد، باز همین راه ادامه داشت. پسر جون تو سه چرخه و دختر کوچولو تو کالسکه.😅 چندی که گذشت، اثاث کشی کردیم به یه خونه دیگه. محلهی جدیدی که رفتیم، مسجدش در حال ساخت بود☺️ و تا وقتی مسجد ساخته بشه، نمازها رو تو پارک کنار مسجد برگزار میکردن. چی از این بهتر و خاطرهسازتر برای بچهها😁🤩 بعد اومدن کوچولوی سوممون هم این راه ادامه داره و سهتایی با هم به مسجد تازه تأسیس نزدیک خونه میریم. سعی میکنیم نمازها رو تو مسجد باشیم و تو مراسمها هم شرکت کنیم. چند سالی هست تو بسیج هم فعالیت دارم و سرگروه حلقه صالحین مسجد شدم. همیشه بچهها رو هم همراه خودم به برنامه های مختلف میبرم.☺️ این نزدیک بودن به مسجد خیلی برامون خوب بوده. بچهها کلی تو مسجد بازی میکنن و سرگرم میشن. دوستای خیلی خوبی هم از همین طریق پیدا کردیم. از طرفی یکی از مهمترین راههای تربیتی همین مسجد بردن بچههاست. خاطرهسازی مثبت هم، یکی از نکات مهم برای تربیت فرزند تو ۷ سال اول هست که تو مسجد شکل میگیره؛ و از همه مهمتر پاداشی که خدا برای مسجد رفتن در نظر گرفته😍🥰 «هرکس به سوی مسجد گام بردارد، در برابر هر گامی 10 حسنه برایش ثبت و 10 گناهش پاک و ده درجه و منزلت او (در بهشت) بالا میرود.» (وسائل، ج 3، ص 483) این دوست خوب پیدا کردن تو مسجد، در احادیث هم اشاره شده.🥰 «کسیکه اهل مسجد باشد حداقل یکی از این سه بهره نصیب او میشود: دعائی که خدا او را سزاوار بهشت کرده بلائی که از او دفع شده یا یک برادر دینی قسمت او شده که برای رضای خدا از او بهرهمند میشود.» (وسائل، ج 3، ص477) شما چه تجربهی خوبی از مسجد رفتنهاتون با بچهها دارید؟ #تربیت_مسجدی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
20 بهمن 1400 17:46:49
2 بازدید
مادران شريف
0
0
. روابط مسالمت آمیز بچه ها اون روز توی برنامه زنده خیلی برام جالب و حتی شگفت انگیز بود😆 . همیشه توی دورهمی هامون مدیریت تعداد زیاد بچه ها کار سختی بود و روابط متقابلشون گاهی پرچالش می شد! . اما اون روز شاید به خاطر رودروایسی با #آقای_مجری و آقایون و خانم های پشت صحنه، بچه ها خیلی آروم و متین بودن😅 . مثلا وقتی عباس میخواست اسباب بازی محمد رو بگیره ، گفتم مامان اول اجازه بگیر ، در لحظه محمد گفت اجازه دادم خاله😉 و مسئله ختم بخیر شد. . رضا و طه که پسرای ارشد و بزرگ جمع بودن خیلی موقر و با طمأنینه با اسباب بازی های جذابشون بازی میکردن و البته به بقیه هم میدادن سازه های خلاقانه شون رو😀 . محمد و داداشش علی با هم مسابقه #چهار_دست_و_پا میدادن😃 . محمد کوچک برای آقای عکاس ژست هنری میگرفت😎 . فاطمه بین بغل من و خاله ش در حال تردد بود و بازی های بقیه بچه هارو نگاه می کرد و خوشحال بود👧 . خلاصه خاطره شیرینی برای ما رقم خورد اون روز😍 . البته از شما چه پنهون قبلش کلی نذر و نیاز کرده بودیم که بچه هامون جلوی دوربین آبروداری کنن😆😆 . . پ.ن1: برای شفاف سازی بیشتر میخوام بچه ها رو معرفی کنم😊 . رضا 5 ساله طه 4 ساله محمد 3 ساله عباس 2 ساله محمد 1 سال و 4ماهه علی 11 ماهه فاطمه 7 ماهه . رضا و طه و محمد پسرهای خانم اکبری هستن😊 محمد و علی پسرهای خانم بهروزی😀 و عباس و فاطمه هم بچه های من هستن😅 . . پ.ن 2: توی قسمت igtv یا هایلات ها میتونید فیلم کامل این برنامه رو ببینید. برنامه عصرانه شبکه افق یکشنبه 3 آذر 1398 . . #پ_شکوری #مادران_شریف #شبکه_افق #برنامه_عصرانه