پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد سه سال و هشت ماهه و #علی یک سال و هفت ماهه) . یادش بخیر... سال‌های پیش دهه اول محرم برای بچه‌ها یه دهه خاطره‌انگیز بود. هر شب بساط ددر رفتن جور بود. تو هیئت هم کلی بچه می‌اومد و حسابی تو سر و کله هم می‌زدن. آخرشم محمد نذری رو قبل از رسیدن به خونه مي‌خورد و می‌خوابيد. . وسط بازی گاهی مي‌اومد و تو تاریکی منو پیدا می‌کرد. مي‌نشست تو بغلم، با تعجب نگاهم مي‌کرد و با دستاش اشکامو پاک می‌کرد. -مامان چرا گریه می‌کنی?😥😢 . . روزاي اولی که کرونا اومد هیچ کس فکر نمي‌کرد آنقدر موندگار باشه. کم‌کم زمزمه‌هاشو شنیدیم که رفتنی نیست و باید باهاش بسازیم.😔 از همون موقع اولین اضطرابی که تو دلمون اومد این بود: نکنه تا محرم باشه😳 نکنه اربعین رو بگیره ازمون😳😰 . این روزها درحالی داریم به ماه محرم نزدیک می‌شیم که کرونا حسابی جا خوش کرده و انگار نمي‌دونه ما کل سال با انرژی همون هیئت رفتنا و اشک ريختنا روزگار مي‌گذرونديم😐😥 . این وسط ما مادرها شرایط متفاوت‌تری هم داریم، چون علاوه بر خودمون، حفظ سلامت بچه ها هم دغدغه‌مونه. . . قبلا خیلی لازم نبود فکر کنيم. اما این کرونا باعث شده مجبور بشیم سلول‌های خاکستری رو بیشتر به کار بگیریم و برای هر کاری چاره جدید بیاندیشیم. . . بیاید زیر همین پست یه بارش فکری مادرانه راه بندازيم. . امسال محرم چیکار کنیم? چه جوري حال و هوای بچه‌ها رو امام حسینی کنیم?! چجوری به بچه‌ها نشون بدیم که ما تو هیچ قالبی نمي‌گنجيم و هیئت باشه یا نباشه، بريم یا نريم، بازم وظیفه‌مونو پیدا می‌کنیم و انجام میدیم? . مامان‌های خوش فکر رو هم صدا کنید تا بیان پیشنهاداشونو بگن بهمون.😉 چند روز بیشتر تا محرم نمونده ها😓 . . #روزنوشت_های_مادری #محرم #کرونا #کودکان_حسینی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 مرداد 1399 15:43:19

0 بازدید

madaran_sharif

. باز هم خونه به مرز انفجار رسید و نمی‌شد قدم از قدم برداشت...🙈😁 . قاشق و بشقاب تمیز نداشتیم🍽 . و حتی جایی برای پهن کردن سفره!😶 . پس تمیز کردن خونه وسط کلی کار و درس از حالت #مستحب به #واجب تغییر وضعیت پیدا کرد و رفت تو لیست #پروژه‌ها!📋 . مادر دختری یه روز رو اختصاص دادیم به #خونه_بازی که البته نتیجه‌ بازی از قبل معلوم بود و مراحل بعدیش موند واسه یه روز دیگه؛♦️سامون دادن #اسباب_بازی‌‌های زهرا ♦️اتو کردن لباسا ♦️شستن ظرفا و و و... . کارهای لیست شده زود انجام شد، اما... امان از وسایلی که سر جاشون نبودن! اصلا همه‌ش #تقصیر زهراست!🤓 از وقتی شده عضو خونه‌مون، می‌گه مامان ظرفا رو شب قبل خواب نشوریاا، صبح‌ها هم دیر از خواب بیدارم می‌کنه!😈 #زمینم_کَجه!🧐 مدیونین اگه فکر کنین قبل زهرا هم همینجوری بود اوضاع! همه‌ش تقصیر بچه‌ست!😏😌 (بچه موثره در بالا پایین شدن عادت‌ها، ولی تاثیرش اونقدری نیست که بتونه کلا عادتی رو از بین ببره؛ مثلا تو خونه‌ی ما نهادینه شده بود که شبا زود شام بخوریم و زود بخوابیم، حالا هم که زهرا رو داریم برنامه‌ نهایتا یک ساعت این‌ور اون‌ور می‌شه!) . هر وسیله‌ای رو که از روی زمین و کابینت و میز بر می‌داشتم ذهنم بیشتر مشغول می‌شد، وسایلی که اگه همون لحظه می‌ذاشتم #سر_جاشون و تکلیفشون رو یه سره می‌کردم، خونه به این حال و روز دچار نمی‌شد! . کتاب‌های نیم‌خونده که توی کتابخونه نرفتن و روی میز موندن📚 لباس‌هایی که به دلایل مختلف روی مبل گذاشته شدن و داخل کمد نرفتن👖👚 ظرف‌هایی که روی کابینت بودن و توی کابینت نرفتن🥄🥣 و یه عالمه خرده ریزی که اصن نمی‌دونستم جاشون کجا هست؟! . (سه دسته وسیله بود؛ اونایی که زهرا ریخته بود، اونایی که من به دلیل پیش آمدن کارهای یهویی کودکم رها کرده بودم و رفته بودم و دسته سوم وسایلی که من و پدر طفل صغیر، بدون دلیل قانع کننده ریخته بودیم!) . دیدن تعداد زیادی از وسیله‌های آقای همسر بین وسایل بی‌جا و مکان حالمو بیشتر هم دگرگون کرد.☹️🤭 . از اول ازدواج ایشون حساس بودن وسایلاشون رو #سر_جاش بذارن😇 تا از بیرون می‌اومدیم لباس‌هاشون می‌رفت یا پشت در، یا توی کمد، و لباس‌های من شوت میشد روی مبل😕 آخه می‌خواستم فردا دوباره بپوشمشون!😬😊 و به همین ترتیب بقیه وسیله‌ها! و #پسر_نوح که #با_بدان_بنشسته بود و دور نمی‌دیدم روزی رو که #دختر_نوح هم به این وضعیت دچار بشه! . خلاصه من قصدم خونه تکونی بود اما زندگی به اندازه یه ترم ۲۰ واحدی بهم چیز یاد داد!🤓 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #خونه_تکونی #عادت_ها #الگو #درس_زندگی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

29 دی 1398 16:07:41

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی . حالا فرض کنیم تو خونه تونستيم مصرف تلویزیون رو به حداقل برسونيم! بقیه جاها چی؟ متاسفانه ما هم بيشتر اطرافيانمون #تلویزیونی هستن!⁦🤷🏻‍♀️⁩ یعنی یا خونه نیستن، و یا اگر هستن تلویزیون روشنه😖 . اوایل فک می‌کردیم اگر بچه‌ها خونه دیگران ببینن دیگه عادت می‌کنن و زحماتمون به باد می‌ره! . اما دیدیم نمی‌شه توقع داشته باشیم همه دغدغه ما رو درک کنن و رفتارشونو تغییر بدن! حساسیت ما فقط کدورت ایجاد می‌کنه! . از طرفی اتفاقاتی افتاد که مطمئن شدیم جذابیت و فایده‌ی چیزهایی که تو خونمون به عنوان جایگزین وجود داره بیشتر از تلویزیونه! بعضی از این اتفاقات جذاب رو تو کامنت‌ها بخونيد😊 . اما بی‌تفاوت هم نبودیم. . 👈 مثلا وقتی بچه‌ای داشت کارتون مي‌ديد، اگر راضی نمی‌شد خاموش کنه، محمد رو با بازی مشغول می‌کردیم، زیر سه سال کار سختی نبود، چون #تلویزیونی نبود راحت جدا می‌شد. به تجربه بهمون ثابت شد بچه‌هایی که عادت به دیدن تلویزیون داشتن، یا نمی‌شد با بازی حواسشونو پرت کنیم! یا با کلی مشقت موفق می‌شدیم! 👈 وقتی همه مشغول تماشای تلویزیونن، من جایی می‌شینم که هم تو جمع حضور داشته باشم هم تلويزيون تو زاویه دیدم نباشه و مشغول کتاب خوندن می‌شم😎😅می‌خوام محمد بی‌توجهی من به تلویزیون رو ببینه. 👈 تو گفت و گو هایی که با محوریت یه فیلم یا سریاله شرکت نمی‌کنم! این سکوت و حرف نزدنه هم پیام بی‌توجهی منو به بچه‌م مي‌رسونه. 👈 با زبان کودکانه‌ی خودش آسیب‌های تماشای زیاد تلویزیون رو توضیح می‌دم. مثلا به جای اینکه بگم تلویزیون خلاقیت رو کم می‌کنه و فرصت و قدرت تفکر رو می‌گیره، می‌گم اگه زیاد ببینیم مغزمون کوچیک می‌شه! فکرمون ضعیف می‌شه. 👈 نعمت‌هایی که خدا بهمون داده رو مکرر شرح می‌دم براش. مثلا می‌گم خدایا شکرت که به محمدآقا یه داداش دادی که باهاش بازی کنه😘ممنونم ازت که نزدیک خونه‌مون گاوداری هست و ما می‌تونیم بریم به گاوها غذا بدیم و شیر تازه بخریم. 👈 حال که بزرگتر شده بچه‌های فامیل تلاششونو می‌کنن که محمد از تماشای کارتون محروم نشه خدایی نکرده. می‌شه بگم این نیاز کاذب رو ایجاد کردن براش. این مواقع مقاومت نتیجه خوبی نداره😒باهاش می‌شینم و می‌بینم و بعد نشست تحلیل و بررسی برگزار می‌کنیم😂😎 با این کار توپ میاد تو میدون ما و کارتون می‌شه یکی از ابزارها برای انتقال ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها😍😁 . پ.ن: بالاخره تموم شد😬 تاکید می‌کنم که این داستان صرفا تجربه یه خانواده بدون تلویزیون بود، تا امروز که محمد آقا سه سال و هشت ماهشه و علی آقا یک سال و هفت ماه😍 . #تلویزیونی_شدن #مادران_شریف_ایران_زمين

06 مرداد 1399 16:57:23

0 بازدید

madaran_sharif

. طبق معمول بخش مخوف سفر برای من، طی مسیر طولانی تهران-مشهد بود با بچه‌ها😅😆 . مسیری طولانی که هربار یه صبح تا شب زمان می‌بره. ولی طبق تجربه‌م، سخت‌ترین بخشش سرگرم کردن بچه‌ها تو ماشینه😅 . تا حدی به خاطر همین ترسم از سفر با دوتا بچه‌ی کوچیک، از عید پارسال تا الان دیگه مشهد نیومده بودیم (هم زیارت و هم خونه‌ی مامانم اینا) البته عوامل دیگه‌ای (از جمله سرشلوغی همسر گرامی😆) هم دخیل بود در این بی‌سعادتی ما😄 . ولی دیگه دیدیم نمیشه🤗 دل رو به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم بیایم مشهد 🕌 . . قرار بود بچه‌ها توی صندلی ماشین‌هاشون عقب بشینن و منم تنهایی جلو بشینم😅 . مقدار زیادی اسباب‌بازی و خوراکی‌های مجاز و غیرمجاز (😅😆 هله هوله جات صنعتی!) هم برداشتیم که توی راه بدیم بهشون سرگرم بشن. . هر یکی دوساعت یه بار هم می‌ایستادیم قدم می‌زدیم که بچه‌ها خسته نشن و حوصله‌شون سر نره. . . اما مسیرمون با بچه‌ها چطور گذشت؟😁 . عباس دو سال و هفت ماهه‌م، خیلی خوب باهامون همکاری کرد⁦👌🏻 . کل مسیر توی صندلیش بود. خوارکی می‌خورد یا اطراف رو نگاه می‌کرد یا با فرفره‌ش بازی می‌کرد😁 دو سه ساعتی هم خوابید همونجا، بهونه هم نگرفت تقریبا😍😍 حتی گاهی سعی می‌کرد به خواهرش خوراکی و اسباب‌بازی بده تا آرومش کنه😚 . . اما فاطمه‌ی ۱۳ ماهه‌م⁦⁦👧🏻⁩ نصف مواقع غر می‌زد و می‌خواست بیاد جلو بغلم بشینه😅 البته شایدم بیشتر دوست داشت با دکمه‌های ضبط و کولر ماشین و دنده و در داشبورد و... بازی کنه😂 . . خلاصه فکر می‌کنم حدودا ۳۰ درصد اوقات فاطمه روی صندلی جلو بغلم بود. (چون صندلی عقب پر بود، خودم نمی‌تونستم عقب بشینم) ⁦👈🏻⁩ هم خطرناک بود (در صورت تصادف احتمالی😱) ⁦👈🏻⁩ هم حواس باباشو پرت می‌کرد😅 . . یه بارم سعی کردیم به گریه‌هاش توجه نکنیم بلکه بی‌خیال بشه و بشینه سر جاش ولی بعد یه ربع گریه‌ی مداوم تسلیم شدیم آوردیمش جلو😯😢 . . البته در مجموع خداروشکر سفر خوب و راحتی بود، یعنی نسبت به چیزی که فکر می‌کردم خیلی بهتر و راحت‌تر بود😇 . . ولی خب واقعا برامون سوال شد که کار صحیح چیه توی این مواقع؟! بذاریم گریه کنه و امنیت بچه رو به روحیه‌ی بچه ترجیح بدیم؟ یا با دلش راه بیایم و اگر آروم نشد هیچ جوری، امنیت رو بی‌خیال بشیم برای دقایقی؟😅😆 شما این‌جور وقتا چیکار می‌کنید؟ چطوری بچه‌ها رو عادت می‌دید که توی جاده و سفر، حتما توی صندلی خودشون باشن؟ . . پ.ن: نائب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم توی حرم. ان‌شاءالله قسمت و روزی همه‌تون بشه به زودی بیاید. . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 خرداد 1399 16:32:12

0 بازدید

madaran_sharif

. محمد آقامون از وقتی هنوز به دنیا نیومده بود، کلی کتاب داشت😄📚. . هر روز براش کتاب می‌خوندم📖، شعر و قصه📃 تا گروه سنی ج! ⁦👶🏻⁩⁦👦🏻⁩⁦👨🏻⁩😅 تصاویر کتاب رو هم براش با جزئیات توضیح می‌دادم😃 . بعد تولدش هم اولین جغجغه‌اش، یه کتاب پارچه‌ای بود که یه لایه پلاستیک داشت، که حین بازی بچه، خش خش می‌کرد.📖 . از همون نوزادی روی پام می‌خوابوندمش، صفحات کتاب رو نشونش می‌دادم و صدای حیوونای تو کتاب رو براش در می‌آوردم.🐸🐮🐴🐱🐑 . وقتی چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفت، قفسه‌ی کتاباشو آوردیم روی زمین، که خودش بتونه بره برداره و مطالعه کنه!😁😅 . حتی قفسه‌ی پایین کتابخونه‌ی خودمونو تغییر کاربری دادیم! کتابایی توش چیدیم که روشون حساس نبودیم😉 محمد هم روزی چند بار اونا رو می‌ریخت بیرون و گاها پاره می‌کرد. البته یه کتاب قطور نه چندان مهم هم از همون اول گذاشتیم برا پاره کردن. هروقت تمایل به پاره کردن داشت، اونو براش می‌آوردیم که بقیه کتابا در امان باشند.😎😆 (اون کتاب هنوزم همین کاربری رو داره و هنوز تموم نشده!) . بعدتر هم که دیگه می‌بردیمش کتابفروشی تا خودش کتاب بخره، البته خودمون از پشت صحنه هدایتش می‌کنیم به سمت کتابی که مورد تاییدمونه!😎😁 . . خلاصه که هرکاری از دستمون بر می‌اومد تا حالا انجام دادیم که این بچه با کتاب مأنوس بشه ان‌شاالله! . اما طفلک علی آقا😞 تقریبا هیچ‌کدوم از این اقدامات براش انجام نشد! جز اینکه از وقتی هنوز بالقوه بود تا همین حالا، ما برای محمد و به انتخاب محمد، کتاب می‌خونیم و علی کوچولو می‌شنوه! ولی نکته‌ی جالبش این‌جاست که علی اگر بیشتر از محمد کتاب دوست نباشه، کمتر نیست!😍 . طوری‌که می‌ره کتاب می‌آره و رو زمین می‌خوابه⁦😅 و با زبان بی زبانی به ما می‌گه بیاید برام بخونید! و تا آخر کتاب بی‌تحرک می‌مونه! در حالی‌که یک سال و سه ماهشه! . . پ.ن۱: این روزها خیلی یاد جمله‌ای که قبل تولد محمد از یه استاد شنیده بودم می‌افتم؛ که سخت‌ترین قسمت تربیت، تربیت بچه‌ی اوله! اون اگر درست بشه، تربیت بقیه‌ی بچه‌ها تا حد خوبی پیش رفته.😉 . پ.ن۲: نمی‌دونم تمایل بچه‌ها به کتاب دقیقا به چه چیزایی بستگی داره، این راهکارها هم ممکنه موثر باشه، ولی روحیه‌ی بچه هم احتمالا خیلی مهمه! شما تجربه‌تون در این مورد چیه؟! #پ_بهروزی #کتاب_کودک #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

23 فروردین 1399 16:13:38

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . ما تو یه خونه‌ی ویلایی متوسط که یه حیاط خیلی خیلی بزرگ داره، زندگی می‌کنیم. . یه باغچه داریم که چند تا درخت تنومند داره و یه کم اون ورتر چند نهال پسته. . ۸ تا گاو هم یه گوشه‌ی دیگه‌ی حیاطن☺️ مسئولیت رسیدگی به گاوها با آقا ابوالفضله. البته همیشه یکی هست که کمکش کنه. . یه دستگاه جوجه‌کشی🐣 هم داریم که همسر و پسرم نوبتی به تخم‌های توی اون رسیدگی می‌کنن. وقتی هم که جوجه‌ها بیرون میان، بچه‌های محل، فامیل و گاهی هم غریبه‌ها، اونا رو می‌خرن. . . فاصله‌ی خونه‌مون با منزل پدرم و برادر و خواهرها، در حد یه ربع پیاده‌ست. برای همین خیلی وقت‌ها، بچه‌ها دور هم تو حیاط ما جمع می‌شن و ۱۰ ۱۲ تایی با هم بازی می‌کنن. بچه‌های بزرگتر هم، مراقب کوچیکتران☺ . . بیشتر بچه‌ها به هنر علاقه‌مندن. مثلا پسر من و تمام بچه‌های بزرگتر نقاشی‌های قشنگ می‌کشن، با نمد کاردستی های زیبایی درست می‌کنن، گل توی گلدون می‌کارن و... . . صبح، بعد از نماز، زمان شستن لباس‌هاست که هر ۲ ۳ روز یک‌بار، اتفاق می‌افته. (همه‌ی ما کارایی داریم که لباس‌هامون تند تند کثیف می‌شن😅😉) . لباس‌ها از قبل توی سبدها تفکیک می‌شن. لباس‌های معمولی رو‌ تو اتوماتیک می‌ریزم و لباس‌های حساس و‌ کهنه‌هایی که پاک شدن رو با کهنه‌شور می‌شورم و با اتوماتیک آب می‌کشم. مسئولیت بند کردن، جمع کردن، جداسازی و گذاشتنشون تو کشو هم با خود بچه‌هاست. . روزهایی هم که شستن لباس نداشته باشیم، تا زمانی که بچه‌ها خوابن، مطالعه می‌کنیم و در مورد مسائل روز با هم گپ می‌زنیم. . . اولین بچه‌ای که بیدار می‌شه حلما خانومه و بعد اون یکی‌یکی بیدار می‌شن. . بچه‌ها ریخت و پاشای زیادی دارن، تو غذا خوردن، بازی کردن، حمام و سرویس و... برای همین باید آدم مدام پشت سرشون جمع و جور کنه😜 . دخترهای دوقلوی خواهرم هم که ۱۴ ساله‌ اند، هر روز به نوبت یا با همدیگه، به خونه‌ی ما میان و تو کارای خونه و بچه‌ها و گاهی خیاطی‌های ساده به من کمک می‌کنن. این دو تا واقعا از نعمت‌های بزرگ زندگی منن. (پدرم ۱۵ نوه و پدر شوهرم ۱۶ نوه دارن😍 و دوقلوها، بزرگترین نوه‌های خانواده‌ اند) . . هیچ‌وقت دنبال تجملات نبودیم و خیلی روی وسایل خونه حساسیت نداریم. برای همین بچه‌ها تو خونه آزادن و البته چیز زیادی رو‌ خراب نمی‌کنن☺ . همیشه زیر دستشون زیرانداز می‌ندازیم، با این حال فرش‌های خونه باید سالی یک بار و فرش آشپزخونه، سالی چند بار شسته بشن. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 شهریور 1399 17:32:51

0 بازدید

مادران شريف

0

0

#ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_پنجم ۶ ماه از تولد پسرمون گذشته بود که فرزند بعدی رو باردار شدم. از یک‌طرف خوشحال بودم از یک‌طرف نگران، که از پسش بر میام یا نه. اما خوشحالیم رو نزد همسرم بروز نمی‌دادم که توافق هفتگانه‌مون تبدیل به چهارده‌گانه نشه😁 (درمورد توافق بعداً توضیح می‌دم👌🏻) در ایامی که عزادارِ فوتِ ناگهانیِ پدربزرگ عزیزم و درگیر مراسم بودیم، خبر بارداری‌مو به همه دادم. توی اون موج عزا، از یک طرف نور امید و شادی در دل همه تابید، از یک طرف هم موج نگرانی، که: تو مِخِیْ باشِ دو تا بچه عشیره تو شهر غریب چکار کنی؟🧐 (مخی: می‌خواهی، باشِ: با، عشیره: شیر به شیر) منم که پشتم اول به خدا و بعد به همسرم گرم بود، می‌گفتم: خدا بزرگه😍 دکتر گفت که شیردهی تا ماه پنجم بارداری ایرادی نداره، اما شیر خاصیت قبل رو نداره. پس غذای کمکی رو براش شروع کردیم و شیر گاو از حدود یک‌سالگی. محمداحسان شیر خیلی دوست داشت و زیاد می‌خورد و چون با انواع شیره مخلوط می‌کردم، فکر می‌کردم مشکلی نداره. اما حدود ۱.۵ سالگی دچار نوع خاصی تشنج خفیف شد و دکتر تشخیص داد که به خاطر زیاد نوشیدن شیر گاوه.😐 بعد از اون بهمون گفتن که بهترین شیر برای بچه‌ها بعد از شیر مادر، شیر بزبزیه.🐐 و چون باز بارداریم با ویار و ضعف همراه بود، چند ماهی رو خونه‌ی پدر و مادرم موندم تا کمک حالم باشن. ولی دلتنگ همسرم می‌شدم و این دوری برام معضلی شده بود. محمدحسین به فاصله‌ی ۱سال و ۳ماه از پسر اولم به دنیا اومد. (اردیبهشت ۸۹) محمداحسان تا بیاد خودشو پیدا کنه، برادر کوچولوش کنارش بود و الحمدلله نه تنها حسادت نداشت، بلکه مواظب داداش کوچولوش بود که فکر می‌کنم از مزایای فاصله‌ی کمه.😍 مثلاً وقتی محمدحسین بیدار می‌شد می‌اومد و با زبون نیم‌بندش بهم خبر می‌داد، یا وقتی با پدرش هله هوله می‌خریدن به فکر داداشی هم بود. محمدحسین بر عکس محمداحسان بسیار آروم بود و بیشتر وقت من با محمداحسان می‌گذشت. وقتی محمدحسین سینه‌خیز راه افتاد دو تا داداش خیلی با هم وقت می‌گذروندن و بازی می‌کردن. البته چالش هم زیاد داشتن. هر دو با هم گریه می‌کردن یا احتیاج به پوشک عوض کردن داشتن یا با هم بیمار می‌شدن. گاهی به غذا پختن نمی‌رسیدم و از بیرون می‌گرفتیم. گاهی برای کار خونه از خانومی کمک می‌گرفتیم و البته همسرم خیلی کمک حالم بودن👌🏻 و چه بلاها که دو تا فسقلی شیطون سر خودشون نیاوردن.🤦🏻‍♀️ اما همه‌ی این‌ها به هم‌بازی بودنشون می‌ارزید. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

#ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_پنجم ۶ ماه از تولد پسرمون گذشته بود که فرزند بعدی رو باردار شدم. از یک‌طرف خوشحال بودم از یک‌طرف نگران، که از پسش بر میام یا نه. اما خوشحالیم رو نزد همسرم بروز نمی‌دادم که توافق هفتگانه‌مون تبدیل به چهارده‌گانه نشه😁 (درمورد توافق بعداً توضیح می‌دم👌🏻) در ایامی که عزادارِ فوتِ ناگهانیِ پدربزرگ عزیزم و درگیر مراسم بودیم، خبر بارداری‌مو به همه دادم. توی اون موج عزا، از یک طرف نور امید و شادی در دل همه تابید، از یک طرف هم موج نگرانی، که: تو مِخِیْ باشِ دو تا بچه عشیره تو شهر غریب چکار کنی؟🧐 (مخی: می‌خواهی، باشِ: با، عشیره: شیر به شیر) منم که پشتم اول به خدا و بعد به همسرم گرم بود، می‌گفتم: خدا بزرگه😍 دکتر گفت که شیردهی تا ماه پنجم بارداری ایرادی نداره، اما شیر خاصیت قبل رو نداره. پس غذای کمکی رو براش شروع کردیم و شیر گاو از حدود یک‌سالگی. محمداحسان شیر خیلی دوست داشت و زیاد می‌خورد و چون با انواع شیره مخلوط می‌کردم، فکر می‌کردم مشکلی نداره. اما حدود ۱.۵ سالگی دچار نوع خاصی تشنج خفیف شد و دکتر تشخیص داد که به خاطر زیاد نوشیدن شیر گاوه.😐 بعد از اون بهمون گفتن که بهترین شیر برای بچه‌ها بعد از شیر مادر، شیر بزبزیه.🐐 و چون باز بارداریم با ویار و ضعف همراه بود، چند ماهی رو خونه‌ی پدر و مادرم موندم تا کمک حالم باشن. ولی دلتنگ همسرم می‌شدم و این دوری برام معضلی شده بود. محمدحسین به فاصله‌ی ۱سال و ۳ماه از پسر اولم به دنیا اومد. (اردیبهشت ۸۹) محمداحسان تا بیاد خودشو پیدا کنه، برادر کوچولوش کنارش بود و الحمدلله نه تنها حسادت نداشت، بلکه مواظب داداش کوچولوش بود که فکر می‌کنم از مزایای فاصله‌ی کمه.😍 مثلاً وقتی محمدحسین بیدار می‌شد می‌اومد و با زبون نیم‌بندش بهم خبر می‌داد، یا وقتی با پدرش هله هوله می‌خریدن به فکر داداشی هم بود. محمدحسین بر عکس محمداحسان بسیار آروم بود و بیشتر وقت من با محمداحسان می‌گذشت. وقتی محمدحسین سینه‌خیز راه افتاد دو تا داداش خیلی با هم وقت می‌گذروندن و بازی می‌کردن. البته چالش هم زیاد داشتن. هر دو با هم گریه می‌کردن یا احتیاج به پوشک عوض کردن داشتن یا با هم بیمار می‌شدن. گاهی به غذا پختن نمی‌رسیدم و از بیرون می‌گرفتیم. گاهی برای کار خونه از خانومی کمک می‌گرفتیم و البته همسرم خیلی کمک حالم بودن👌🏻 و چه بلاها که دو تا فسقلی شیطون سر خودشون نیاوردن.🤦🏻‍♀️ اما همه‌ی این‌ها به هم‌بازی بودنشون می‌ارزید. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن