پست های مشابه
madaran_sharif
. . . #قسمت_پنجم . #بنتالهدی (مامان سه دختر) . . حرف و حدیث بود دور و برمون! از نظر مالی، من اگر میخواستم، میتونستم لاکچری ترین جهیزیهی قابل تصور رو تهیه کنم!😎 برای همه این کار من عجیب بود. ولی دستپروردهی مادری بودم که قبل از انقلاب تو دانشگاهی که همهجور فسادی رایج بود، تنها دختر چادری دانشگاه بودن و هرروز کلی تیکه و متلک میشنیدن ولی از موضع خودشون کوتاه نیومدن. " رنگ از جامعه نگرفتن" رو ما تو فضای خانواده یاد گرفتهبودیم.😊 . القصه، زندگی مشترک رو شروع کردیم. در حالیکه هردو محصل بودیم و من اصلاااا خانهداری و آشپزی و ... بلد نبودم.🙃 . به سبک "همسایهها یاری کنید تا من شوهرداری کنم" هفتماه رو گذروندیم😁، بدون تعارف از دوستام میخواستم که بیان خونمون و کمکم کنن و درواقع یادم بدن که چیکار باید بکنم. بعدش هم باردار شدم و دیگه بهونه داشتم برای آماده نبودن غذا و مرتب نبودن خونه.🤭 به خصوص که دوقلو بودن و در معرض سقط! یک ماه استراحت مطلق بودم!🤰🏻 دیگه نور علی نور!🤗 بعضی از اقوام بهمون لطف کردن و میومدن کمک، خدا خیرشون بده. . بعد از برطرف شدن خطر، برگشتم بیمارستان. اون موقع هنوز شیفت شب نداشتم. تا ماه نهم میرفتم بیمارستان. . اسفند ۹۴ دوقلوها دنیا اومدن و یهویی چهارنفری شدیم.👨👩👧👧 دوران سختی بود. از مدتی قبل دنبال پرستار خوب بودیم و خیلیها رو امتحان کردیم ولی سختگیر بودیم و نمیتونستیم راحت کنار بیایم باهاشون. باز هم اقوام و دوستان به کمکمون اومدن. 😍 . فقط امکان ۹ ماه مرخصی گرفتن، داشتم و تمام ۹ ماه رو خونه پیش بچهها موندم. ماههای اول انقدر فشار کار زیاد بود که حتی وقت نداشتم افسردگی بعد زایمان بگیرم!🙁 نوبتی شیر دادن و پوشک کردن و آروغ گرفتن و ... . روزی پیش اومد که با دوقلوها تنها بودم، قبل از ظهر دیگه به گریه افتادم! اون روز زنداداشم که همسایهمون بود هم خونه نبود!!! عاجزانه خدا رو صدا کردم و بعدش یکی از دخترها به طرز معجزهآسایی خوابید!🤩 خیلی اوقات با صلوات حضرت زهرا و ادعیه و اذکار دیگه، کارم راه میفتاد. . یه کم که به شرایط عادت کردم، مطالعه و کارهای فرهنگی و معرفتی رو کمکم تو خونه انجام میدادم. نه ماه مرخصی گذشت و من باید میرفتم بیمارستان. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
23 اسفند 1399 16:40:49
1 بازدید
madaran_sharif
. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله،۴ساله و ۶ماهه) . با یکی از مربیهای مهد حوزه قرار گذاشتم که دو روز تو هفته بیان خونهی ما و بچه رو نگه دارن که من برم کلاس و سریع بر گردم.🏃🏻♀️ ترم اول رو اینجوری گذروندم. . دو تا از استادام هم قبول کردن که فقط ۶۰ درصد کلاسها رو شرکت کنم. به شرطی که نمرهم بالاتر از یه حدی (مثلا ۱۸) بشه. برای من که از یه رشتهی فنی میرفتم اقتصاد، آوردن این نمره، حتی با بچه، کار سنگینی نبود.😉 . تو این مدت با بچههای خوابگاهی دوست شدم و هیئتهای اونجا رو میرفتم. همونجا یه دوست خیلی صمیمی پیدا کردم که از ترم بعد، کاملا رفاقتی بچه رو تو ساعتای کلاسم نگه میداشت.😍 . محیط خوابگاه هم خیلی خوب بود و واقعا جزء برکات زندگیمون بود. با اینکه خونههاش خیلی کوچیک بودن، ولی یه حیاط امن داشت با کلی بچه، که میشد هر روز بدون نگرانی بچه رو برد بیرون بازی کنه... پارک هم سرکوچه بود. . . درسای ارشدم خیلی سنگین نبود و ما تصمیم گرفتیم یه کلاس قرآنی توی خوابگاه راه بندازیم.👌🏻 من و یکی از دوستان، تفسیر قرآن میخوندیم و برای خانومای خوابگاه نوبتی درمورد اون چیزایی که تو کتابا میخوندیم، از تربیت بچه و... صحبت میکردیم. . یه دورهای هم سعی کردیم هیئت و نمازخونهی اونجا رو یه کم پرشورتر کنیم. به خاطر کارایی که توی دبیرستان میکردیم، کار فرهنگی رو یاد گرفته بودیم و حالا تو دانشگاه و جاهایی که فضا مناسب بود استفاده میکردیم.🌹 . در کنار دانشگاه، کماکان حوزه دانشجویی رو هم میرفتم. یه مدت هم یکی از اساتید حوزه شریف، رو آوردیم خوابگاه که اونجا جلسات تربیت فرزند برگزار کنن. . در کنار اینها همسرم خیلی جدی کار خیریه رو دنبال میکردن و من هم تا جایی که فرصت بود باهاشون همراه میشدم. مثلا با فرزندم اردوی جهادی میرفتم و اونجا با سایر مامانها شیفتی کلاس برگزار میکردیم.😅 . دو سال گذشت و ما باید از اون خوابگاه میرفتیم. با پس انداز و سرمایهای که خودمون داشتیم و کمک خانوادههامون، تونستیم یه خونه اجاره کنیم که واقعا رزق الهی بود...🤲🏻 . به لطف خدا، خونهای جور شد با متراژ بزرگ و نزدیک به پارک و مسجد و محل کار همسر، و طبقهی همکف، تقریبا همون چیزی که میخواستیم، و الان ۵ ساله که همون جاییم. . واقعا معتقدم یه علت این رزقها و برکات، به خاطر شغل همسرمه که مشغول کارهای فرهنگی و خیریهای و جهادین و دعای ولی نعمتان پشت سرشون، و البته وجود فرزندانم، که این برکت رو مضاعف کرده. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
10 مهر 1399 17:06:00
0 بازدید
madaran_sharif
. سلام ✋ یه مستند جالب براتون داریم. خانم فهیمه سایر مامان چهار فرزند هستن و چند ساله با همسرشون یه فروشگاه راه انداختن.🙂 محصولات با کیفیتی که متناسب با فرهنگ ایرانی و اسلامی هست رو جمعآوری و گاهی هم خودشون طراحی و تولید میکنن.👌 علاوه بر کارآفرینی و مدیریت فروشگاه، حواسشون به بچهها و تربیت و سلامتیشون هم هست و براش وقت میذارن. توی محیط کارشون تاب و سرسره گذاشتن تا بچهها و مامانها راحت باشن و جلسات بحث و گفتگو هم برای مامانها برگزار میکنن همونجا.😇 اولش کارشون رو با یه سرمایهی خیلی محدود و از توی خونهی خودشون شروع کردن و با تلاش و خلاقیت کارو پیش بردن و به مرور تونستن سرمایههای بیشتری رو جذب کنن و کارشون رو گسترش بدن.💪 این مستند جالب و دوست داشتنی رو از دست ندید.🌹 پ.ن : این مستند خوب از شبکهی تهران پخش شده چند وقت پیش تحت عنوان مهربانو. تهیه کنندهش خانم زینب پور ابراهیم هستن. @mehrbanootv5 فروشگاه خانم سایر هم اسمش ایرانیکاست. @iranikaa_ir #مستند_مهربانو #فهیمه_سایر #مامان_چهار_فرزند #بانوی_کارآفرین #مادران_شریف_ایران_زمین
17 آذر 1400 18:20:31
1 بازدید
madaran_sharif
. فاطمه خانم هفت ماهه بود و علی آقا دوساله هردو حسابی وروجک و شلوغ کار😈🤡 . صبح تا شب تمام انرژیمونو میگرفتن صبحها قبل ما بیدار میشدن🙄😶 و شبها بعد ما میخوابیدن😴 . هیچی از زندگی نمیفهمیدم😫 هیچ وقتی برای خودم نداشتم! . من🧕🏻 و آقای همسر🧔🏻 هر دو داشتیم زیر فشار له میشدیم😣 . یه مدت اینطوری گذشت تا اینکه خدا در🚪جدیدی از لطف خودش برامون باز کرد❤️ . تا اون زمان بچهها ظهرها خسته و بداخلاق میشدن و میخوابیدن😴 شب هم پر انرژی😃🤓 تا ده و یازده بیدار بودن! و تمام تلاش من این بود که زمان خواب ظهر رو جلوتر بیارم تا بلکه😩 شب کمی زودتر بخوابن😕 (البته گل دختر این وسط دو بار دیگه هم میخوابید) . ولی هرچی بزرگتر میشدن، نیازشون به خواب کمتر و انرژیشون هم بیشتر میشد🤭 در نتیجه گل پسرمون👦🏻 زودتر از دوی بعد ازظهر نمیخوابید و این یعنی خواب شب ساعت یازده یا حتی دیرتر😮 . به لطف خدا در یک حرکت کاملا انتحاری😂💥قانون خواب رو عوض کردم💪🏻 . دختری یک بار حدود یازده صبح میخوابید😴 که داداشش خسته نبود و خوابش نمیبرد. . علی آقا هم تا شب ممنوعالخواب🚫 بود و این یعنی ساعت ۸ شب هر دو غش🤤 میکردن تا صبح🌄 . و این گونه بود که زندگی ما رنگی شد🎨 . شام🍲 رو هفت تا هشت شب و بلکه هم زودتر میخوردیم و راهی رختخواب میشدیم🛏 . حالا بعد از خواب بچهها فرصت فیلم📽 🎞دیدن، مطالعه📚، اختلاط🗣👥، کارای خونه و حتی خوردن ممنوعیجات🍫 رو داریم (تخمه و آلبالو خشکه که هنوز بچهها بلد نیستن خوب بخورن🤪) . البته که قسمت سخت این برنامه بیدار نگه داشتن علی آقا تا شب بود، اونم به شکلی که اذیت نشه🤔 . اوج خستگیش چهار به بعد بود که دیگه میشد با بازی و کتاب خوندن و وعدهی الآن بابا🧔🏻 میاد و بیدار نگهش داشت. . مخصوصا که عاشق باباشه و منتظر بازیهای مردونه...🤼♂ شاید اولش این روش اذیت کردن بچهها به نظر بیاد🤔 . ولی وقتی به نتیجه نگاه میکنم و هزینه فرصت رو برآورد میکنم به این نتیجه میرسم که این بهترین راه برای همهمونه✅ . چرا که وقتی من و آقای همسر وقت اختصاصی برای خودمون، فرصت انجام کار خونه و تفریح نداریم، و حتی نیازمون به کمی سکوت و آرامش بر طرف نمیشه، طبیعتا اخلاق و رفتار و انرژیمون هم تحت تاثیر قرار میگیره و بچهها مامان و بابای بداخلاق تری😡 دارن! . پس به نفع خودشونه که زود برن بخوابن😴👌🏻 . پ.ن: بهترین زمان خواب قبل از ۹ شبه، چون در این زمان هورمون خواب ترشح میشه و بهترین زمان برای رشد کودکه👌🏻😉 . #ز_م #سبک_مادری #تنظیم_خواب #مادران_شریف_ایران_زمین
02 اردیبهشت 1399 16:52:39
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_نهم #ک_موسوی از اون مامانای سختگیر نیستم. فعلاً قوانین خونهمون کمه. چون بچهها اگه آزادی بیشتری داشته باشن، اعتماد به نفس و خلاقیتشون افزایش پیدا میکنه.😊 زهرا که خیلی کوچیک بود، یه زیرانداز مینداختم و ظرف غذا رو میذاشتم جلوش! (البته مقدار کمی غذا توی ظرف بود) اونم تا دلتون بخواد کثیف کاری میکرد.😝 همسرم اوایل دوست داشت بچه تمیز و مرتب غذا بخوره.🤨 بعد که با هم چند تا مطلب در مورد استقلال بچه در غذا خوردن خوندیم، ایشونم راضی شد.👌🏻 دیگه این چالش رو سر مریم و نرگس نداشتیم. اما! نرگس از همون اول از کثیف کاری بدش میاومد و مثل خواهراش عمل نکرد.😄 بچهها تا غروب هر بازیای بخوان انجام میدن ولی قبل از اومدن بابا، همه با هم خونه رو جمع میکنیم.😊 این یه قراره! چند تا سرود هم پخش میکنم. هم سرودها رو حفظ میشن هم با سرعت بیشتری جمع میکنن.😜 یکی از چالشهای خونهداریم اینه: غذا چی بپزم؟!😅 الان سعی کردم برنامهی غذایی یک هفته رو از قبل بنویسم یا حداقل روز قبل برای ناهار و شام فردا برنامه داشته باشم. اگه بشه سعی میکنم تو زمان تهیه ناهار، مقدمات شام رو هم آماده کنم تا وقت آزاد بیشتری پیدا کنم.👌🏻 تو اعیاد مذهبی سعی میکنیم برای بچهها خاطره خوشی بسازیم. گاهی اوقات با هم کیک و ژله درست میکنیم، هدیه میخریم یا میریم گردش. و اما❗ برنامههای پدر فرزندی هم داریم.😃 گاهی دخترا با باباشون میرن کتاب میخرن. بعضی شبا هم براشون میخونه. به خاطر اهمیت رابطهی خوب پدر و دختر، مخصوصاً دختر نوجوون، گاهی همسرم دخترا رو نوبتی میبره بیرون. یه اردوی دو نفرهی قشنگ.🌷 از همه بیشتر دختر اولم که نوجوونه این اردوهای دو نفره رو دوست داره. گفتم نوجوونی... امان از نوجوونی❗️ کلا بچهها یه مدل دیگه میشن. مثلاً به خیلی چیزا انتقاد میکنن. گاهی اوقات از شنیدن انتقادهاش اذیت میشدم.😞 ولی با مطالعهی بیشتر متوجه شدم اقتضای سنشونه. توی این سن بچهها دنبال هویتشون میگردن. پس خیلی چیزا رو زیر سوال میبرن! سعی میکنم به حرفهاش خوب گوش بدم و زود عکسالعمل نشون ندم.👌🏻 خیلی وقتا که با آرامش به حرفاش گوش میدم، انگار آروم میشه و دیگه اون حرفا رو تکرار نمیکنه. گاهی اوقات تاییدش میکنم و برای حل مشکلش کمکش میکنم تا احساس بهتری پیدا کنه.☺️ گاهی اوقات هم از پدرش یا کسانی که دخترم دوستشون داره، میخوام به صورت غیر مستقیم در مورد موضوع باهاش صحبت کنن. در کنار این تلاشها، بعد از هر نماز بچهها رو دعا میکنم.🤲🏻 #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف_ایران_زمین
09 خرداد 1401 16:01:27
5 بازدید
madaran_sharif
. . سلام به همه شما همراهان عزیز مادران شریف . یه پادکست خیلی خوب و جالب داریم براتون❤️ . روایت داستانی از خاطرات و تجربیات خانم طاهره اکبری مامان آقا پسرها رضا و طاها و محمد و یه نیمی توراهی😍 . نظراتتون رو باهامون در مصون بذارید.👇 . #پادکست #ط_اکبری #مادران_شریف_ایران_زمین
11 بهمن 1399 14:58:34
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ر_مهدیزاده (مامان #علیرضا ۱۲ ساله، #فاطمه ۸ ساله، #زینب ۵ ساله و #کوثر ۲ ساله) . عادت کرده بودم که هر سال محرم برم پای بهترین هیئت. اما امسال، وجود کرونا و پروتکلهای بهداشتی و حضور چهار تا بچه یه ذره کار رو سخت میکرد. . همسرم پیشنهاد هیئت خونگی رو دادند. 🏴 قرار شد بعد از این که مثل همه وقتایی که بابا خونه هستن نماز صبح رو به جماعت بخونیم. بعد از نماز صبح، فاطمه خانم بشن قاری، من سخنران، همسرم روضهخون و آقا علیرضا هم مداح. مهمترین و جذابترین کار برای بچهها هم که همون پذیرایی بود، قسمت زینب خانم شد. فقط کوثر خانم تنبل بودن و نمیشد از خواب بیدارشون کرد. . بچهها استقبال کردند. نتیجهاش برام خیلی جالب بود. بچهها مسؤولیتهاشون رو خوب انجام میدادند. تمام احکام و نکات اخلاقی رو که بهشون میگفتم، گوش میدادن و رعایت میکردند. روضهها رو هم خوب میفهمیدن وسینه میزدن حسابی. . من مطالب کتاب اخلاق الهی ایتالله مجتبی تهرانی، بخش آفات زبان، رو به زبان ساده براشون میگفتم. همچنین احکامی که مطمئنم بزودی مورد نیازشون میشه. . وقایع عاشورا رو هم همسرم به زبان ساده و کودکانه میگفتن. . بعد از چند روز خدا توفیق حضور تو یه هیئت دیگه رو هم بهمون داد. 🖤 غروبها همسرم میومدن دنبالمون و با ماسک و کلی خوراکی و یه دفتر و چند تا مداد میرفتیم هیئت تو هوای آزاد. . جالب بود که برعکس همه بچههای کوچیک کوثر خانم به خواهر بزرگا نگاه میکرد و ماسکش رو در نمیآورد. . یک ساعتی رو تو هیئت بودیم. بچهها خودشون رو مشغول میکردند. یه زمانی دنبال قاصدک میرفتن و یه زمانی با مورچهها مشغول میشدند. بقیهی زمان رو به خوردن میگذروندند. . ما هم هزار بار خدا رو شکر میکنیم که لیاقت حضور در مجلس عزای سیدالشهدا رو بهمون داد. 🖤 . پ ن : بعد از این تجربه به این فکر افتادم که هیئتمون دایمی بشه و در طول سال، هر جمعه برقرار باشه. چون ذهن بچهها آماده است که با عشق اهلبیت پر بشه. من و همسرم هم در خلال هیئت جذابمون میتونیم کلی مطلب ارزشمند به بچهها بگیم تا به فرموده حضرت علی (علیه السلام) دیگران این ذهن خالی را با مطالب اشتباه پر نکنند. . . #مادرانه_های_محرم #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین