پست های مشابه

madaran_sharif

. «برکت ایران مدیون لطف توئه، شاه خراسان» قلبمون شکسته.💔 آقاجان ما نیستیم با اونایی که دینشون رو با دنیاشون معامله کردن.😔 آقا جان ما اهل کوفه نیستیم.😭 دلمون تنگ شده برای صدای نقار‌ خونه و آب سقاخونه.😔 دلمون تنگه برای خوندن اذن دخول، که بعدش بغض کنیم، بغضی که معنیش «بفرما» ست... ای کبوترا🕊 فرشته‌ها🍃 زائرا🌱 مجاورا 🌸 نایب‌الزیاره باشید از طرف ما.🙏🏻 ممنون از همه مامانای مهربونی که با ارسال عکس عزیزانشون در بارگاه ملکوتی امام رضا علیه السلام عرض ارادتی کردن به ساحت مقدس غریب الغربا🌷 روحمون رو تازه کردن.💕 و دلتنگی‌مون رو برطرف که نه، بیشتر کردن❣ انشاءالله به زودی روزیِ همه مادران شریف ایران زمین یه زیارت دلچسب و ملکوتی با خانواده ☺️ #همه_خادم_الرضاییم

14 خرداد 1401 12:25:35

5 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_آخر #ف_جباری . بعد از نماز صبح، یه کاغذ برمی‌دارم و ۵ تا کاری که باید تا بیدار شدن بچه‌ها انجام بدم رو می‌نویسم: ۱. ۵ دقیقه قرآن ۲. ۳۰ دقیقه کار الف ۳. ۴۵ دقیقه کار ب ۴. ۱۵ دقیقه فضای مجازی به این ترتیب : جواب دادن به فلانی- پیگیری از فلانی- خرید اینترنتی (اگه برای فضای مجازی برنامه نذارم مغلوبش می‌شم، حتی اگه می‌خوام مدتی توی فجازی بچرخم به این کار زمان میدم، هرچند هنوز برای مدیریت فجازی به جمع بندی دقیقی نرسیدم ، اگه شما به راه حل خوبی رسیدین بگین؟) . تا رسیدن به گزینه ۴ سراغ گوشی نمی‌رم مگر اینکه برای کار الف و ب نیاز باشه. . همسرم همون موقع میرن سر کار و معمولا صبحانه رو خونه نمی‌خورن، اگه بخوان خونه بخورن یا خودشون آماده می‌کنن یا من آماده می‌کنم و تنها می‌خورن... این وضعیت برام ناخوشاینده، چون دوست دارم لحظات خونه بودنشون رو با هم بگذرونیم، با این حال قبلا در مورد اینکه من تا بیدار شدن بچه ها به کارهام برسم با هم صحبت کردیم و من هر چند وقتی از ایشون جویا می‌شم و ایشون هربار ابراز رضایت می‌کنن.🤔 . بعد از رفتن همسرم، نمی‌ذارم ساعت از ۸ بگذره و زهرا رو بیدار می‌کنم که عصر مجدد بخوابه. توی ساعات بیداری بچه ها تنوع کارا زیاده؛ معمولا نرمش صبحگاهی ، شعر خوندن و بالا و پایین پریدن داریم که سرحال بیایم. بعدش مرتب کردن خونه و شستن ظرف‌ها، صبحانه و بازی و... تا اذان و نماز. . نهار درست نمی‌کنم و هرچی تو یخچال باشه می‌خوریم، شده یه لیوان شیر و خرما و یه کم میوه و ... اینجوری زهرا صبحانه و شام رو بهتر می‌خوره و خودم هم سنگین نمی‌شم که خوابم بگیره! این وسطا هر کاری به ذهنم بیاد رو به کاغذم اضافه می‌کنم و هرچقدش رو بشه انجام میدم و خط می‌زنم.✅ . بچه‌ها رو می‌خوابونم، این لحظات اوج غلبه خوابه که واقعا دلم می‌خواد بخزم زیر پتو! 😴تو همون حالت خواب و بیدار ناخودآگاه میرم تو فکر، به ذوق فکرهام نسبتا برق گرفته بلند می‌شم، تجدید وضو می‌کنم و با یه دمنوش و خوراکی خوشمزه میرم سراغ کاغذم و دوباره گوشه‌ش یادداشت می‌کنم: ۱. ۵ دقیقه قرآن ۲. کار ج ۱.۵ ساعت ۳. ۱۰ دقیقه فضای مجازی و دوتا از کارهای خارج از جدول هفتگی که تو چک لیست هست. . بعد از بیدار شدن بچه‌ها تا اومدن همسر، میان وعده رو با کمک زهرا آماده می‌کنیم.🍟 خونه رو مرتب می‌کنیم، بعضی روزا حموم کردن بچه ها، درست کردن شام و معمولا یه کار جذاب مثل پارک رفتن یا کیک درست کردن که علاقه خودمه یا انجام یه بازی جدید جزو برنامه روزانه‌مونه. . ❗ادامه متن در کامنت❗ . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #مادران_شریف_ایران

14 فروردین 1400 16:34:51

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_پنجم همسرم به کمک پدر و برادرِ عزیزم اثاث رو خالی کرده و چیدند. خانه‌ای گرم با #صاحب‌خانه‌ای خونگرم،😊 نورگیر،☀️ همکف، #حیاط_دار با #باغچه‌ی کوچیک و یه جفت درختِ انگور و پرتقال🍇🍊 البته آشپزخونه و سرویس بهداشتی اونطرف حیاط.😱 (مجدد به خودم یادآور می‌شم همه‌ی خوبی‌ها یه جا جمع نمی‌شه☺️) . با اجازه‌ی صاحبخانه و با کمک پدر و شوهرخواهرم، یک آشپزخانه طوری در راهروی منتهی به حیاط راه انداختیم تا نظرم از بچه‌ها دور نشه.👦👶 خواهر جونیم اومد کمکم کابینت‌ها رو چیدیم،🍴🥣 خواهر بزرگم اومد و کلی ایده‌ی خوب برای استفاده‌ی حداکثری از حداقل فضایِ در دسترسِ تو اتاق و آشپزخونه راهرویی (!) بهم داد.😁 . از نظر خودم خونه خیلی خوب و خواستنی بود، به خصوص برای بچه‌ها که پارکِ دائمی بود.😍 اما حرفِ اطرافیان گاه و بیگاه... آشپزخونه نیست که! کوچه‌ی قهر آشتیه!😏 همین دوتا کابینت؟!😳 چه‌جوری تو این روشوییِ کوچولو ظرف می‌شوری؟!💦 تو این راهرو غذا می‌پزی بچه‌ت تو شکمت می‌پزه که!!😨 تو سرما چطور می‌رید حموم؟! پس کِی از اینجا بلند می‌شید می‌رید یه خونه‌ی طبیعی!!؟🤨 . من اولا خیلی #مسلط می‌نمودم...😌 اما گه‌گاهی بعد از رفتنشون... اول یه ملق می‌زدم انرژی منفیشون از روم بپره😃 و بعد با پای احساسم به دور از چشمِ منطق، یواشکی به آشپزخونه راهروییم (یا راهرو آشپزخونه‌ایم!) سرک می‌کشیدم...👀 من اینجا ظرف می‌شورم یا ظرفا منو می‌شورن؟!🤨 من اینجا غذا می‌پزم یا غذا منو می‌پزه؟!🤔 اصلا بذار ببینم شکمم تا کجا جا داره بزرگ شه؟!...خوبه تا ۳ قلو هم انگاری جا داره بدک نیست...☺️ کم‌کم #منطق هشیار می‌شه...🤓 بابا تو اینجا هر روز غذا می‌پزی، ظرف می‌شوری، دلبندت👼تو کابینت قل می‌خوره! #شاد و شنگول بودی! چی عوض شده؟! به ذهنِ خودت مسلط باش! البته بماند که گاهی این جنابِ منطق خودشو به بی‌خیالی می‌زد و تا یکی دو روز جِلِز وِلِز می‌زدم.😝 . ماه محرم اومده بود و هرشب دلم هوای #هیئت می‌کرد...شب هشتم دیگه خیلی بی‌قرار بودم که شستم خبردار شد طاها جونم می‌خواد بیاد ظهرعاشورا باهم بریم هیئتِ بیمارستان.😁 . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مستاجر #خانه_باصفا #خانه_کلنگی #طبیعت_در_خانه #مادران_شریف

11 دی 1398 16:15:27

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱.۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷.۵، #محمد_سعید ۳.۵ ساله) آاااااااااایییییی..دستم برید. عمیقم برید.😢 به کی بد و بیراه بگم؟!! آخه چاقو هم انقدر تیز؟ نه خالی نشدم! وایسا دیوارکوتاه‌یابم رو روشن کنم ببینم رو کی زوم می‌کنه!🧐 آها خودشه. - محمد حسییییییییییین... دستم برید، تقصیر توئه! + مااااااااااماااااان من چیکاره بیدم؟!!! - چاقو تیزکنی که تو واسه‌م ساختی چاقوهه رو انقدر تیز کرده که دستم عمیق برید. + واقعا؟!!😃😃 برق خوشحالی تو چشماش یورتمه رفت. شیطونه می‌گه یک فروند دمپایی بالستیک از نوع نقطه‌زن، شلیک کنم طرف کله‌ی پر از ایده و فکرش!! - خوشحالی دست مامان بریده!؟ ها؟ + نه مامان.😅 - حیف پول که بهت دادم همچین چیزی بسازی... آلت قتاله!😁 (اینم یک مدل تشویقه 😉) بله، بعد از کلی وسیله‌ی دلی ساختنِ آقا محمد حسین برای خودش و آباد و البته عاصی کردن فروشگاه‌های ابزار آلات نزدیک خونه‌مون، من و همسرم بهش پیشنهاد دادیم یه چیزی بسازه که قابل فروش باشه. و چون همیشه چاقوهام با گوشت و مرغ کشتی می‌گرفت😒، به فکرش رسید برام چاقو تیز کن بسازه.😃 بعد از ساخت و کلی پت و مت بازی که موتورش چقد قوی باشه، آداپتورش چند ولت باشه یا سمباده‌ش نرم یا سفت باشه، بالاخره چاقو تیزکن سفارشی حاضر شد و بعد از برآورد هزینه و اضافه شدن سود و حق‌الزحمه، به مبلغ صدو پنجاه تومن ازش خریدم.👌🏻 الان همه‌ی چاقوهای خونه‌مون تیزه الحمدلله. و از نزدیکان از جمله مامان جون‌ها و عمه‌ها و خاله‌ها کلی سفارش دریافت کرده.😊 خیلی خوشحاله که برای خودش درآمد داره. برای پسر خودم و همه‌ی فرزندان این سرزمین دعا می‌کنم که در آینده از جهاد گران عرصه‌ی تولید کشور باشن و آینده‌ی مملکت رو بسازن. 💚الهی آمین💛 #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

18 خرداد 1401 16:46:04

9 بازدید

madaran_sharif

. طبق معمول بخش مخوف سفر برای من، طی مسیر طولانی تهران-مشهد بود با بچه‌ها😅😆 . مسیری طولانی که هربار یه صبح تا شب زمان می‌بره. ولی طبق تجربه‌م، سخت‌ترین بخشش سرگرم کردن بچه‌ها تو ماشینه😅 . تا حدی به خاطر همین ترسم از سفر با دوتا بچه‌ی کوچیک، از عید پارسال تا الان دیگه مشهد نیومده بودیم (هم زیارت و هم خونه‌ی مامانم اینا) البته عوامل دیگه‌ای (از جمله سرشلوغی همسر گرامی😆) هم دخیل بود در این بی‌سعادتی ما😄 . ولی دیگه دیدیم نمیشه🤗 دل رو به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم بیایم مشهد 🕌 . . قرار بود بچه‌ها توی صندلی ماشین‌هاشون عقب بشینن و منم تنهایی جلو بشینم😅 . مقدار زیادی اسباب‌بازی و خوراکی‌های مجاز و غیرمجاز (😅😆 هله هوله جات صنعتی!) هم برداشتیم که توی راه بدیم بهشون سرگرم بشن. . هر یکی دوساعت یه بار هم می‌ایستادیم قدم می‌زدیم که بچه‌ها خسته نشن و حوصله‌شون سر نره. . . اما مسیرمون با بچه‌ها چطور گذشت؟😁 . عباس دو سال و هفت ماهه‌م، خیلی خوب باهامون همکاری کرد⁦👌🏻 . کل مسیر توی صندلیش بود. خوارکی می‌خورد یا اطراف رو نگاه می‌کرد یا با فرفره‌ش بازی می‌کرد😁 دو سه ساعتی هم خوابید همونجا، بهونه هم نگرفت تقریبا😍😍 حتی گاهی سعی می‌کرد به خواهرش خوراکی و اسباب‌بازی بده تا آرومش کنه😚 . . اما فاطمه‌ی ۱۳ ماهه‌م⁦⁦👧🏻⁩ نصف مواقع غر می‌زد و می‌خواست بیاد جلو بغلم بشینه😅 البته شایدم بیشتر دوست داشت با دکمه‌های ضبط و کولر ماشین و دنده و در داشبورد و... بازی کنه😂 . . خلاصه فکر می‌کنم حدودا ۳۰ درصد اوقات فاطمه روی صندلی جلو بغلم بود. (چون صندلی عقب پر بود، خودم نمی‌تونستم عقب بشینم) ⁦👈🏻⁩ هم خطرناک بود (در صورت تصادف احتمالی😱) ⁦👈🏻⁩ هم حواس باباشو پرت می‌کرد😅 . . یه بارم سعی کردیم به گریه‌هاش توجه نکنیم بلکه بی‌خیال بشه و بشینه سر جاش ولی بعد یه ربع گریه‌ی مداوم تسلیم شدیم آوردیمش جلو😯😢 . . البته در مجموع خداروشکر سفر خوب و راحتی بود، یعنی نسبت به چیزی که فکر می‌کردم خیلی بهتر و راحت‌تر بود😇 . . ولی خب واقعا برامون سوال شد که کار صحیح چیه توی این مواقع؟! بذاریم گریه کنه و امنیت بچه رو به روحیه‌ی بچه ترجیح بدیم؟ یا با دلش راه بیایم و اگر آروم نشد هیچ جوری، امنیت رو بی‌خیال بشیم برای دقایقی؟😅😆 شما این‌جور وقتا چیکار می‌کنید؟ چطوری بچه‌ها رو عادت می‌دید که توی جاده و سفر، حتما توی صندلی خودشون باشن؟ . . پ.ن: نائب‌الزیاره همه‌ی دوستان هستیم توی حرم. ان‌شاءالله قسمت و روزی همه‌تون بشه به زودی بیاید. . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 خرداد 1399 16:32:12

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی  (مامان علی آقا سه سال و ده ماهه و فاطمه خانوم دوسال و هشت ماهه) فکر کنم برای همه‌ی مادرها زیاد پیش اومده که آشنایی را بعد از مدت‌ها ببینند و بشنوند که وای کوچولوت چقدر بزرگ‌ شده!🥰 بزرگ شدنی که معمولاً به چشم بقیه بیشتر میاد تا مادری که روزانه کنار بچه‌هاست. ولی تا حالا خودتون هم حس کردید که بچتون چقدر بزرگ‌ شده؟ مدتیه حس می‌کنم بچه‌ها یک‌دفعه بزرگ شدند. مخصوصاً که فاطمه بانو خیلی عوض شده.🤯   ویژگی‌های شخصیتی‌اش بیشتر داره خودش رو نشون می‌ده. و مهم‌ترین ویژگی دختری نه! گفتن شده😑 این‌ که دوست داره تمام کارها را خودش تنهایی انجام بده. از تنها دستشویی رفتن تا قاچ کردن میوه و پوشیدن لباس‌هاش، حتی پختن غذای خودش😭 تکیه کلامش هم شده (لودم)، یعنی خودم انجام بدم. همه‌ی بچه‌ها تو یه سنی این ویژگی رو دارن ولی تو دختر ما خیلی شدیدتره. اینقدری که اطرافیان می‌گن تا حالا بچه این‌طوری ندیدیم.😬 اوایل که این مدل رفتار شروع‌ شده‌بود نمی‌تونستم باهاش کنار بیام روزی چند بار چالش داشتیم.  من می‌خواستم کمکش کنم و اون نمی‌خواست کسی کمکش کنه.⁦🤷🏻‍♀️⁩ درنتیجه کارها خیلی بیشتر طول می‌کشید.  بعد مدتی دیدم توی این چالش‌ها یا دختری برنده می‌شه و اعصاب من خورد یا به ناراحتی و گریه‌ی طولانی فاطمه خانم ختم می‌شه.  برای همین سعی کردم کلید جادویی🤩 خودم رو استفاده کنم . پذیرش تصمیم گرفتم بپذیرم روحیه‌ی دخترم همینه، قصدش آزار من نیست. ⁦👌🏻⁩ البته که اطرافیان بهم یادآوری کردن، این دقیقاً مدل بچگی‌های خودته. خودت هم وقتی بچه بودی بهت می‌گفتیم خانمِ نه🙄 و باز مثل همیشه پذیرش سخت ولی شدنیه... بعد پذیرش تونستم ببینم این ویژگی چه فواید جالبی داره!🤭 این‌که با تقویتش چقدر در کارهای خونه بیشتر کمک می‌کنه. (از خورد کردن خیار و میوه با چاقوی کند تا جمع کردن و چیدن سفره البته وقتی حال داره😜) این‌که چقدر از هم‌سن‌وسال‌هاش تو انجام کارهای فردی جلوتره حتی از داداشش.( موقع بیرون رفتن تقریبا تمام لباس هاشو خودش می‌پوشه. ) این‌که چقدر بااراده است و چقدر سریع یاد می‌گیره. (جدیدا داره تا کردن لباس رو یاد می‌گیره🤩.) خلاصه که هرروز چالش داریم مخصوصاً وقتی عجله داریم. 🥴🙁 اما مدام به خودم یادآوری می‌کنم که هر ویژگی‌ای که خدا داده حتی اگر در ظاهر سختی یا آزاردهنده باشه حتما فواید و جنبه‌های مثبت بزرگی داره. شما بگید تحمل کدوم ویژگی ذاتی بچه‌ها براتون سخته؟ و بیاید فکر کنیم توی هر کدوم چه فواید و نکات مثبتی می‌تونیم پیدا کنیم ‌‌؟🤔 #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

08 شهریور 1400 16:03:22

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. . . #قسمت_پنجم . #بنت‌الهدی (مامان سه دختر) . . حرف و حدیث بود دور و برمون! از نظر مالی، من اگر می‌خواستم، می‌تونستم لاکچری ترین جهیزیه‌ی قابل تصور رو تهیه کنم!😎 برای همه این کار من عجیب بود. ولی دست‌پرورده‌ی مادری بودم که قبل از انقلاب تو دانشگاهی که همه‌جور فسادی رایج بود، تنها دختر چادری دانشگاه بودن و هرروز کلی تیکه و متلک می‌شنیدن ولی از موضع خودشون کوتاه نیومدن. " رنگ از جامعه نگرفتن" رو ما تو فضای خانواده یاد گرفته‌بودیم.😊 . القصه، زندگی مشترک رو شروع کردیم. در حالی‌که هردو محصل بودیم و من اصلاااا خانه‌داری و آشپزی و ... بلد نبودم.⁦⁦⁦🙃 . به سبک "همسایه‌ها یاری کنید تا من شوهرداری کنم" هفت‌ماه رو گذروندیم😁،‌‌ بدون تعارف از دوستام می‌خواستم که بیان خونمون و کمکم کنن و درواقع یادم بدن که چی‌کار باید بکنم. بعدش هم باردار شدم و دیگه بهونه داشتم برای آماده‌ نبودن غذا و مرتب نبودن خونه.🤭 به خصوص که دو‌قلو بودن و در معرض سقط! یک ماه استراحت مطلق بودم!⁦🤰🏻⁩ دیگه نور علی نور!🤗 بعضی از اقوام بهمون لطف کردن و میومدن کمک، خدا خیرشون بده. . بعد از برطرف شدن خطر، برگشتم بیمارستان. اون موقع هنوز شیفت شب نداشتم. تا ماه نهم می‌رفتم بیمارستان. . اسفند ۹۴ دوقلوها دنیا اومدن و یهویی چهارنفری شدیم.⁦⁦⁦👨‍👩‍👧‍👧⁩⁦⁦ دوران سختی بود. از مدتی قبل دنبال پرستار خوب بودیم و خیلی‌ها رو امتحان کردیم ولی سخت‌گیر بودیم و نمی‌تونستیم راحت کنار بیایم باهاشون. باز هم اقوام و دوستان به کمکمون اومدن. 😍 . فقط امکان ۹ ماه مرخصی گرفتن، داشتم و تمام ۹ ماه رو خونه پیش بچه‌ها موندم. ماه‌های اول انقدر فشار کار زیاد بود که حتی وقت نداشتم افسردگی بعد زایمان بگیرم!🙁 نوبتی شیر دادن و پوشک کردن و آروغ گرفتن و ... . روزی پیش اومد که با دوقلوها تنها بودم، قبل از ظهر دیگه به گریه افتادم! اون روز زن‌داداشم که همسایه‌مون بود هم خونه نبود!!! عاجزانه خدا رو صدا کردم و بعدش یکی از دخترها به طرز معجزه‌آسایی خوابید!🤩 خیلی اوقات با صلوات حضرت زهرا و ادعیه و اذکار دیگه، کارم راه میفتاد.⁦ . یه کم که به شرایط عادت کردم، مطالعه و کارهای فرهنگی و معرفتی رو کم‌کم تو خونه انجام می‌دادم. نه ماه مرخصی گذشت و من باید می‌رفتم‌ بیمارستان. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. . . #قسمت_پنجم . #بنت‌الهدی (مامان سه دختر) . . حرف و حدیث بود دور و برمون! از نظر مالی، من اگر می‌خواستم، می‌تونستم لاکچری ترین جهیزیه‌ی قابل تصور رو تهیه کنم!😎 برای همه این کار من عجیب بود. ولی دست‌پرورده‌ی مادری بودم که قبل از انقلاب تو دانشگاهی که همه‌جور فسادی رایج بود، تنها دختر چادری دانشگاه بودن و هرروز کلی تیکه و متلک می‌شنیدن ولی از موضع خودشون کوتاه نیومدن. " رنگ از جامعه نگرفتن" رو ما تو فضای خانواده یاد گرفته‌بودیم.😊 . القصه، زندگی مشترک رو شروع کردیم. در حالی‌که هردو محصل بودیم و من اصلاااا خانه‌داری و آشپزی و ... بلد نبودم.⁦⁦⁦🙃 . به سبک "همسایه‌ها یاری کنید تا من شوهرداری کنم" هفت‌ماه رو گذروندیم😁،‌‌ بدون تعارف از دوستام می‌خواستم که بیان خونمون و کمکم کنن و درواقع یادم بدن که چی‌کار باید بکنم. بعدش هم باردار شدم و دیگه بهونه داشتم برای آماده‌ نبودن غذا و مرتب نبودن خونه.🤭 به خصوص که دو‌قلو بودن و در معرض سقط! یک ماه استراحت مطلق بودم!⁦🤰🏻⁩ دیگه نور علی نور!🤗 بعضی از اقوام بهمون لطف کردن و میومدن کمک، خدا خیرشون بده. . بعد از برطرف شدن خطر، برگشتم بیمارستان. اون موقع هنوز شیفت شب نداشتم. تا ماه نهم می‌رفتم بیمارستان. . اسفند ۹۴ دوقلوها دنیا اومدن و یهویی چهارنفری شدیم.⁦⁦⁦👨‍👩‍👧‍👧⁩⁦⁦ دوران سختی بود. از مدتی قبل دنبال پرستار خوب بودیم و خیلی‌ها رو امتحان کردیم ولی سخت‌گیر بودیم و نمی‌تونستیم راحت کنار بیایم باهاشون. باز هم اقوام و دوستان به کمکمون اومدن. 😍 . فقط امکان ۹ ماه مرخصی گرفتن، داشتم و تمام ۹ ماه رو خونه پیش بچه‌ها موندم. ماه‌های اول انقدر فشار کار زیاد بود که حتی وقت نداشتم افسردگی بعد زایمان بگیرم!🙁 نوبتی شیر دادن و پوشک کردن و آروغ گرفتن و ... . روزی پیش اومد که با دوقلوها تنها بودم، قبل از ظهر دیگه به گریه افتادم! اون روز زن‌داداشم که همسایه‌مون بود هم خونه نبود!!! عاجزانه خدا رو صدا کردم و بعدش یکی از دخترها به طرز معجزه‌آسایی خوابید!🤩 خیلی اوقات با صلوات حضرت زهرا و ادعیه و اذکار دیگه، کارم راه میفتاد.⁦ . یه کم که به شرایط عادت کردم، مطالعه و کارهای فرهنگی و معرفتی رو کم‌کم تو خونه انجام می‌دادم. نه ماه مرخصی گذشت و من باید می‌رفتم‌ بیمارستان. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن