پست های مشابه

madaran_sharif

. #ر_مهدی‌زاده (مامان #علیرضا ۱۲ ساله، #فاطمه ۸ ساله، #زینب ۵ ساله و #کوثر ۲ ساله) . عادت کرده بودم که هر سال محرم برم پای بهترین هیئت. اما امسال، وجود کرونا و‌ پروتکل‌های بهداشتی و حضور چهار تا بچه یه ذره کار رو سخت می‌کرد. . همسرم پیشنهاد هیئت خونگی رو دادند. 🏴 قرار شد بعد از این که مثل همه وقتایی که بابا خونه هستن نماز صبح رو به جماعت بخونیم. بعد از نماز صبح، فاطمه خانم بشن قاری، من سخنران، همسرم روضه‌خون و آقا علیرضا هم مداح. مهم‌ترین و جذاب‌ترین کار برای بچه‌ها هم که همون پذیرایی بود، قسمت زینب خانم شد. فقط کوثر خانم تنبل بودن و نمیشد از خواب بیدارشون کرد. . بچه‌ها استقبال کردند. نتیجه‌اش برام خیلی جالب بود. بچه‌ها مسؤولیت‌هاشون رو‌ خوب انجام می‌دادند. تمام احکام و نکات اخلاقی رو‌ که بهشون می‌گفتم، گوش می‌دادن و رعایت می‌کردند. روضه‌ها رو‌ هم خوب می‌فهمیدن و‌سینه می‌زدن حسابی. . من مطالب کتاب اخلاق الهی ایت‌الله مجتبی تهرانی، بخش آفات زبان، رو به زبان ساده براشون می‌گفتم. همچنین احکامی که مطمئنم بزودی مورد نیازشون میشه. . وقایع عاشورا رو هم همسرم به زبان ساده و کودکانه می‌گفتن. . بعد از چند روز خدا توفیق حضور تو یه هیئت دیگه رو‌ هم بهمون داد. 🖤 غروب‌ها همسرم میومدن دنبالمون و با ماسک و کلی خوراکی و یه دفتر و چند تا مداد می‌رفتیم هیئت تو هوای آزاد. . جالب بود که برعکس همه بچه‌های کوچیک کوثر خانم به خواهر بزرگا نگاه می‌کرد و ماسکش رو در نمی‌آورد. . یک ساعتی رو‌ تو هیئت بودیم. بچه‌ها خودشون رو مشغول می‌کردند. یه زمانی دنبال قاصدک می‌رفتن و یه زمانی با مورچه‌ها مشغول می‌شدند. بقیه‌ی زمان رو به خوردن می‌گذروندند. . ما هم هزار بار خدا رو شکر می‌کنیم که لیاقت حضور در مجلس عزای سیدالشهدا رو بهمون داد. 🖤 . پ ن : بعد از این تجربه به این فکر افتادم که هیئتمون دایمی بشه و در طول سال، هر جمعه برقرار باشه. چون ذهن بچه‌ها آماده است که با عشق اهل‌بیت پر بشه. من و همسرم هم در خلال هیئت جذابمون می‌تونیم کلی مطلب ارزشمند به بچه‌ها بگیم تا به فرموده حضرت علی (علیه السلام) دیگران این ذهن خالی را با مطالب اشتباه پر نکنند. . . #مادرانه_های_محرم #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

11 شهریور 1399 17:15:44

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۳ سال و ۲ ماهه، و #حسین ۴.۵ ماهه) . نزدیک ظهر بود. حسین گریه می‌کرد؛ خوابش می‌اومد و باید می‌خوابوندمش...😴 محمدم که خیلییی کم صبحونه خورده بود، گریه می‌کرد و می‌گفت غذا بده، بعدش بریم پارک!!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . برای ناهار، سیب‌زمینی و تخم‌مرغ آبپز گذاشته‌بودم که با سس و خیارشور، به عنوان سالاد الویه بخوریم.😋 اما هنوز پوستشونو نکنده. بودم و آماده نبودن... . . صدای گریه‌ی بچه‌ها تو هم پیچیده بود...😣 دلم می‌خواست لحظاتی جای آرومی باشم، بدون سروصدا...🤯 . - هنوز هم غذاشو من باید دهنش بذارم... سه سالش گذشته، ولی هنوز بلد نیست غذا بخوره. - آخه وقتی می‌ذارم به عهده‌ی خودش، دو سه لقمه می‌خوره و می‌ره. تازه اگه غذای مورد علاقه‌ش باشه! نمی‌بینی وزنش کمه...😔 - شاید بهتر باشه بعضی موقعا بذارم به عهده‌ی خودش. یه مدت کم می‌خوره، ولی بعدش یاد می‌گیره...🤔 تازه می‌تونم بذارم اولشو خودش بخوره و آخرش خودم بدم تا سیر بشه.🤗 . صدای درهم پیچیده‌ی گریه‌ی بچه‌ها، منو از افکارم بیرون آورد. . . . یه دونه تخم‌مرغ دادم محمد تا پوستشو بکنه تا آماده شه برای خوردن. محمد که مشغول شد، رفتم سراغ حسین تا بخوابونمش.⁦👶🏻⁩ هندزفری رو‌ هم گذاشتم تا صوت دوره‌ی مطالعاتی‌مو، گوش کنم. حسین که خوابید توجهم به محمد جلب شد. بخشی از پوست تخم‌مرغ‌ها رو جدا می‌کرد و از همون‌جا شروع می‌کرد به خوردن😂 سیب‌زمینی‌ها رم دادم دستش تا مشغول باشه.😁 . . پ.ن۱: این‌که ببینی بچه‌ها ازت مستقل شدن و خیلی کاری به کارت ندارن😅، نعمت خیلی بزرگیه. غذاخوردن، لباس پوشیدن، یا بازی کردن! عکس دوم، بازی‌ایه که خود محمد با مداد رنگیا اختراع کرد؛ درحالی‌که من داشتم این روزنوشت رو‌ می‌نوشتم! مربع مربع درست کرد و بعدم از روشون رد می‌شد، طوری که پاهاش توی مربعا بیفته.🤩 . پ.ن۲: بعد غذا که دو تا بچه‌ها خوابیدن، منم یکم خوابیدم.⁦🧕🏻⁩ بعدِ بیدار شدن، اول سعی کردم یکم از سکوت لذت ببرم😁، بعد کامپیوتر رو روشن کردم و مشغول انجام پروژه‌م شدم.😉 . پ.ن۳: هنوز تو مستقل لباس پوشیدن محمد موفق نشدم!! با اینکه بلده، ولی نمی‌خواد قبول کنه! راهکاری دارید؟🤔 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

27 اردیبهشت 1400 16:30:55

1 بازدید

madaran_sharif

. یک اتفاق روزمره و البته تلخ و طاقت فرسا😑 . بچه جان سر موضوعی که نمی‌دونم چیه، یا می‌دونم و راهش دست من نیست، یا به هر دلیل دیگه‌ای، جیغ می‌کشه و گریه می‌کنه😫 . یعنی در شرایطی قرار می‌گیری که هم‌زمان که تیربار گریه‌ها داره رو سرت می‌باره و لحظه لحظه توانت رو تحلیل می‌بره، باید به فکر چاره هم باشی🤯😨 . گاهی هم که راه حلی پیدا نمی‌شه و فقط با یک سکوت عاجزانه، نظاره‌ش می‌کنی🤐🤕 . گاهیم عنان از کف می‌دی و برای کنترل عصبانیتت، فقط یه فوت محکم سر می‌دی و سری می‌چرخونی و چشمی درشت می‌کنی. . هر مادری، این لحظات رو بارها و بارها تجربه می‌کنه. . مگه می‌شه اصلا مادری سختی نداشته باشه؟! اصلا ارزش مادری، به خاطر همین سختی‌ها، و صبر و حوصله‌هاست.💖 . حالا فرض کنید من سر هر مشکلی، بیام غر بزنم و ناله کنم...😩 هم حال خودم بدتر میشه و تحمل شرایط برام دشوارتر😢 و هم غمی به غم‌های دیگران اضافه میشه و صبر اونا کمتر و کمتر😟 . مولا جانمون امیرالمومنین(ع)، می‌فرمایند: . إِن لَم تَكُن حَليماً فَتَحَلَّم؛ فَإِنَّهُ قَلَّ مَن تَشَبَّهَ بِقَومٍ، إِلَّا وَ أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُم . اگه صبور نیستی، خودت رو به صبوری بزن، چون، کمه کسی که خودش رو به گروهی شبیه کنه، و از اون‌ها نشه.😌 . یعنی برای اینکه به هم کمک کنیم برای صبور بودن (که کلید حل اکثر سختی‌های زندگیه)، باید صبرها رو جلوی چشم بذاریم و بر عکس بی‌صبری‌ها رو بپوشونیم. . مگه نه اینکه بی‌صبری یک بیماری مسریه که به شدت افراد رو درگیر و حال‌ها رو خراب می‌کنه؟!😖 و اصلا به همون دلیلی که مجاز نیستم گناهانمو فاش کنم، اجازه هم ندارم بی‌صبری‌ها و اشتباهاتمو فریاد بزنم🤐 . برای همین، منم سعی می‌کنم وقتی از چالش‌های مادریم برای بقیه حرف می‌زنم، مراقب نالیدن😩 و غر زدن😖 و بی‌صبری کردن😤 باشم. . به جاش راه‌حل‌هایی که به ذهنم رسیده 🤔 و برام جواب داده، رو بگم تا باری از دوش کسی برداشته باشم و راهی پیش پای مامان دیگه‌ای بذارم. . برای هر مادری، لحظات طاقت فرسایی پیش میاد؛💔 برای منم تا دلتون بخواد. . و وقتی در این لحظات به یاد بیارم که یه مامان دیگه، تونسته با صبر و حوصله،😌 اوضاع رو مدیریت کنه، و به جای عصبانیت و اوقات تلخی، لحظات خیلی شیرین و دلچسبی🥰😍، برای خودش و بچه‌هاش و همسرش ایجاد کنه، منم صبورتر برخورد می‌کنم و لذت بعدشو می‌چشم.✨ . . ان‌شاالله، قراره اینجا، به هم کمک کنیم برای بهتر شدن حالمون و با نشاط بودن میون خانواده‌هامون و همه ما و شما #مادران_شریف_ایران_زمین، به هم ایده بدیم💡برای بهتر مادری کردن.💗 . . #ه_محمدی #روزنوشت

25 فروردین 1399 16:57:40

0 بازدید

madaran_sharif

. از اونجایی که من دوست داشتم با یه آدم از خانواده‌ی خیلی مذهبی ازدواج کنم، پدرم مخالفت نکرد و جلسه‌ی بله‌برون برگزار شد.😌 . به طرز عجیبی جلسه با خنده و شادی گذشت، آخرش فهمیدیم مهریه‌ی مختصر مفیدی تعیین شد و ما عروس شدیم.😅 . همسرم اون زمان دانشجو بودن و شغل درست و حسابی و پس اندازی نداشتن. تازه سربازی هم نرفته بودن.😅 کلا اوضاع خیلی ایده ال بود.😁 . عقدمون بدون خرید و در محضر، با حضور ۱۰ نفر انجام شد. هرچند ساده بود، اما همین که در محضر حضرت عبدالعظیم برگزار می‌شد ارزشمندش می‌کرد.😊 . حدود یک سال عقد بودیم و تو این مدت من درسم رو تموم کردم و در جستجوی کار راهی شهر شدم.🙃 . در دوران دانشجویی یک سال تو یک شرکت، به عنوان طراح کار کردم. حالا، باید برای کسب تجربه و البته کمک مالی می‌رفتم سراغ یه کار دیگه. . اما یه دختر چادری و معذب در رابطه با نامحرم کجا، و فضای کار برای یک عمرانی کجا.😑 . با احتساب شرایطم و جو دو سه تا شرکتی که توی ورودیشون قبول شدم، باید تصمیم سختی می‌گرفتم و انتخاب می‌کردم.😶 . ناراحت‌کننده بود ولی تصمیم گرفتم با این شرایط تو اون شرکت‌ها کار نکنم.😫😓 شهرداری و جاهای دولتی هم که گیر فلک نمی‌اومد.😒 . با همسر دودوتا چهارتا کردیم ببینیم چه جوری بریم سر خونه زندگیمون. دیدیم چیز زیادی نداریم و از اونجایی که بنای زندگی رو بر سازندگی و استقلال گذاشتیم، به یه مهمانی🍛 به جای عروسی، در منزل پدرم و یک زیرزمین استیجاری اکتفا کردیم. . البته لباس عروس👰🏻 تنم کردم و یه سرویس بدل که خدایی نکرده آرزو به دل نمونم.😂 . منتقد زیاد داشتیم؛ ولی وقتی یه مادر داری که به علایقت احترام می‌ذاره😌 و همسری که خیلی شبیه رویاهاته، گوش‌هات شنوایی‌شو از دست می‌ده😅 و خوش و خرم به زندگی می‌رسی.😊 . قبل از اینکه بریم سر خونه زندگیمون، اردوی ازدواج دانشجویی مشهد رو رفتیم.😍 وقتی همه با چادر یه رنگ می‌رفتن حرم🕌 و اون‌همه آدم مهمون عروسیت در محضر امام رضا می‌شدن، احساس می‌کردی باشکوه‌ترین عروسی دنیا رو داری.😍 . همون اوایل ازدواج، همسرم جایی که دوست داشتن مشغول کار شدن.🤗 البته کار توام بود با ماموریت که شرایط رو سخت می‌کرد، اما خیلی جای شکر داشت.🤲🏻 . ۱۰ ماه بعد همسر باید می‌رفتن سربازی.👮🏻‍♂ . همین موقع‌ها بود که تصمیم گرفتیم نفر سومی رو عضو خانواده کنیم.👶🏻 فکر می‌کردیم حالا که تحت نظر دکتر👩🏻‍⚕ و با رعایت تمام اصول پیش رفتیم همه چی حله و ۹ ماه بعد یه بچه تپل میاد... اما خواست خدا چیز دیگه‌ای بود و بچه نموند... . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف_ایران_زمین

10 تیر 1399 17:24:02

0 بازدید

madaran_sharif

. از همون لحظه اول که فهمیدم مامان شدم، ذهنم درگیر این بود که چطور باید برگردم سر کار😣 فقط فکر این‌که مادرم، کنار پسرم هست بهم دلگرمی می‌داد. . خواهرم، تازه دوره ارشدش شروع شده بود📚 با دختری دو ماه بزرگتر از محمد جواد👼 . با توکل به خدا و مشورت با مامان و خواهر و همسرم، روزای حضور برای تدریس رو اعلام کردم👩‍🏫 سه روز پشت سر هم، عصرها، نزدیک به آخر هفته📋 . خواهرم هم جوری انتخاب واحد کرد، که تا حد ممکن روزهای کلاس‌هامون متفاوت باشه📝 چرا که نگه‌داشتن دو تا نی‌نی یک‌جا، تو این سن، واقعا سخته😧 . با همه اینها یک روز هم باقی موند که آقای همسر نگه داشتن پسرشون رو به عهده گرفتن🧔👶 . اون روز، وسایل و غذای محمدجواد، و نهار همسرم رو حاضر می‌کردم و با همسرم که زودتر از همیشه از سر کار برمی‌گشتن، می‌رفتیم دانشگاه🚗 من می‌رفتم سر کلاس👩‍🏫 و پدر و پسر می‌رفتن حرم امام🕌 چون نزدیک بود و فضا باز؛ و نی‌نی می‌تونست چهاردست‌وپایی بره و راحتتر باشه😃 این‌جوری مدت زمان دوری گل پسر از مامان، هم کمتر می‌شد😍 . دو روز دیگه هفته، مامانم می‌اومدن خونمون. این دو روز هم خداروشکر مدت زمان کلاس، کمتر بود😌 . چند بار هم پیش اومد که همسرم یا کلا نبودن یا دیرتر می‌رسیدن؛ که یه بارش آقا محمدجواد رو سپردم دست همسایه. . با این‌که باب کمک گرفتن از این همسایه خوبمون، تو مسجد باز شده بود و دلم قرص بود که خدا خودش، این راه رو پیش پام گذاشته؛ ولی بازم اون روز که اولین بار پسرم رو پیش کسی غیر از خانوادم می‌گذاشتم، تا برم سر کار اشکام می‌ریخت😭 . اون روز، بابای محمدجواد، بعد ۳ ساعت می‌رسن و محمدجواد رو که دیگه شروع کرده بوده به گریه کردن، می‌گیرن و میان دانشگاه پیش مامان. . یه بارم، رفتم خونه مامان، تا دوتا نی‌نی، باهم کنار مادربزرگ باشن. اما همون‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اصلا ساده نبود و دیگه فکر تکرارشم نکردیم😖 . یه دفعه هم، به ذهنم رسید، که هفته آخره و درس‌ها تموم شده و می‌تونم محمدجواد رو با خودم ببرم سر کلاس😃💡 اون روز برام، واقعا شیرین و خاطره‌انگیز شد💗؛ و محمدجواد بیشتر از من، بغل دانشجوهای خوبم بود😃 . وقتایی هم که کلاس نداشتم، یا محمدجواد خواب بود،😴 یا با باباش بازی می‌کرد،⚾️ پایان‌نامه‌م رو تکمیل می‌کردم📑 . یه نگاهی هم به مقاله‌های در دست ویرایشم داشتم، تا بتونم خودم رو برای دفاع کنم👩‍🏫 اما باز هم همه‌چیز اون‌جوری که پیش‌بینی می‌کردم پیش نرفت... . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف

06 اسفند 1398 16:14:45

0 بازدید

madaran_sharif

. کیک آماده شده😋 غذا هم بخشیش آماده ست. . #بازی بچه‌ها هم تمومه و خیلی خسته به نظر می‌رسن🤔 . انگاری تمایلی به جمع کردن این رشته‌های کاغذ_بخوانید شراره‌های آتش😅_ که کل اتاق (به جز زیر پارچه!) رو پوشونده، ندارن😒 فرستادمشون تو حیاط مشغول جارو زدن حیاط و تخلیه ته مانده انرژی بشن! خودم دست به کار شدم😬 ... خب انگاری آخرین رشته‌های کاغذی هم از روی رخت خواب‌ها و طاقچه و کمد، به خوبی جمع شده! . یه نگاه می‌کنم به وروجک‌ها که خیلی ناز و مظلومانه خوابیدن😝 یه نگاهی به خونه که حالا خیلی مرتب و تمیز به نظر می‌رسه😎 و...صدای اذان📿 . آخیش! نماز تو زمان خواب بچه‌ها می‌چسبه😋 . انگاری دیگه ایستادن برام خیلی سخته، سجده‌هام طولانی می‌شن، حمد و سوره کوتاه و خلاصه! . سجده شکر و بعد درازکش روی سجاده... آخ پام...کمرم...خدا جون چی می‌شد به دلم می‌انداختی اون کارتن رو از جلوی چشم بچه‌ها بردارم نبینن؟!🤔 . ازت می‌خوام الان بچه‌ها یه کم طولانی بخوابن! . آخ خدا خواهش می‌کنم یه فرشته بفرست بره سراغ غذا 🤲 . قرآنمو باز میکنم... الم نشرح لک صدرک...فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب 😳 چی؟؟ کی گفت؟ کجا بود؟ من که نبودم! سیخ پاشدم، دوباره نشستم. . ای بابا خداجون بیخیال، سخت نگیر، من اینا رو فقط به تو می‌گم، من که غر نزدم☺️😐 خداجون مجرد بودم آسون‌گیر بودیا . قرآن باز می‌کردم می‌اومد: انه کان ظلوما جهولا... و خلق الانسان ضعیفا... لا یکلف الله نفسا الا وسعها . حالا با این‌همه حجم #کار و #درس و #بچه‌ها و نبود همسر و کارهای خونه و بیرون خونه، تا قرآن باز می‌کنم یا انشراح میاد یا مزمل یا...!! . می‌گی خیلی خوب این کارا رو کردی که کردی هنر نکردی که! چرا نشستی؟؟ پاشو برو به بقیه کارات برس!! قربونت برم که دوستم داری می‌خوای رشدم بدی ولی خواهشا خودت کمکم کن جز به یاری تو ابدا از پس هیچ‌کدوم برنمیام، یه وقت نق و نوق کردم نه به دل بگیر نه به روم بیار😉 خب دیگه بساط درد دل رو جمع می‌کنم می‌رم یه ویتامینه می‌زنم😃 . لازانیا رو می‌چینم تو ظرف بذارم تو فر😋 . _ مامان مامان کجایی؟؟😳 تو رو خدا آروم‌تر! داداشتو بیدار نکنی؟! . خواهشا یه کم دیگه بخواب😝 #ط_اکبری #هوافضا90 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

21 آذر 1398 16:16:24

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . وقتی از طرف #مرکز_نوآوری_بانوان بهم پیشنهاد همکاری دادند، دختر دومم ۱/۵ ساله و شیرخوار بود. اونها هم مکان ثابتی نداشتند. بنابراین رد کردم.☺️ . از اول تابستون ۹۸، حفظ قرآنم رو از سر گرفتم.😊 دارالقرآنی نزدیک خونه‌مون بود که دخترم رو می‌بردم، برای مادرها هم کلاس داشت. با بچه‌ها می‌رفتم و اونا با هم بازی می‌کردند و مادرها حفظ می کردند.😍 پاییز هم با دختر دومم می‌رفتم. دوباره به حفظ قرآن برگشتم و از لحظات خیلی خوب زندگیم بود. چون علاوه براینکه بچه‌هام در کنارم شاد بودن،😍 حفظ، تفسیر و عربی که خیلی بهشون علاقه داشتم رو کار می‌کردم. . اواسط تابستون، دیگه مرکز نوآوری خودش مهدکودک داشت! و به خانم‌های کارآفرین خدمات می‌داد و من بچه‌ها رو با خودم می‌بردم.😍 اون زمان برای من موقعیت طلایی بود. دو تا بچه داشتم که حالا با هم همبازی بودند.👌🏻 . از مهر ۹۸ هم دختر اولم رفت پیش‌دبستانی.😚 ۲ ماه اول سختش بود، اما بعد از ۲ ماه راه افتاد و طوری شد که از بچه‌های باهوش کلاس شد و معلم خیلی ازش تعریف می‌کرد. دختری که با غریبه‌ها کلمه‌ای حرف نمی‌زد، حالا دوست پیدا می‌کرد و من خیییلی خوشحال بودم.🤩 لبخند زندگی رو بیشتر حس می‌کردم. . همون روزا، تصمیم بزرگ دیگری گرفتم. داشتن یه فرشته کوچولوی دیگه😌 می‌دونستم که اگر اولی وارد مدرسه بشه و من سرکار برم، تا چندین سال به بچه‌ی بعدی فکر نمی‌کنم. اینو از خودم مطمئن بودم. چون اول زندگیم تجربه کرده بودم❗️ شروع کارم در مرکز، همزمان شد با بارداریم. ۳ روز در هفته سرکار می‌رفتم. ۱ روز کامل می‌رفتم، ۲ روز هم ظهرها دخترم رو از پیش‌دبستانی برمی‌داشتم می‌رفتم تا حدودای ۸ شب.  دختر اولم خیلی راضی بود و مهد رو به پیش‌دبستانی ترجیح می‌داد. اما دختر دومم مهد نمی‌موند! با اینکه مهد در محل کارم بود و یک اتاق با هم فاصله داشتیم. (البته کمی با خواهرش می‌موند.) با این که شرایط ایده‌آل بود، اما این اذیت رو در بچه‌ی خودم می‌دیدم. بچه‌ای که تا قبل از اون خیلی شاد بود، ناخن می‌جوید😔 و نمی‌تونستم از پوشک بگیرمش... . . #قسمت_دهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . وقتی از طرف #مرکز_نوآوری_بانوان بهم پیشنهاد همکاری دادند، دختر دومم ۱/۵ ساله و شیرخوار بود. اونها هم مکان ثابتی نداشتند. بنابراین رد کردم.☺️ . از اول تابستون ۹۸، حفظ قرآنم رو از سر گرفتم.😊 دارالقرآنی نزدیک خونه‌مون بود که دخترم رو می‌بردم، برای مادرها هم کلاس داشت. با بچه‌ها می‌رفتم و اونا با هم بازی می‌کردند و مادرها حفظ می کردند.😍 پاییز هم با دختر دومم می‌رفتم. دوباره به حفظ قرآن برگشتم و از لحظات خیلی خوب زندگیم بود. چون علاوه براینکه بچه‌هام در کنارم شاد بودن،😍 حفظ، تفسیر و عربی که خیلی بهشون علاقه داشتم رو کار می‌کردم. . اواسط تابستون، دیگه مرکز نوآوری خودش مهدکودک داشت! و به خانم‌های کارآفرین خدمات می‌داد و من بچه‌ها رو با خودم می‌بردم.😍 اون زمان برای من موقعیت طلایی بود. دو تا بچه داشتم که حالا با هم همبازی بودند.👌🏻 . از مهر ۹۸ هم دختر اولم رفت پیش‌دبستانی.😚 ۲ ماه اول سختش بود، اما بعد از ۲ ماه راه افتاد و طوری شد که از بچه‌های باهوش کلاس شد و معلم خیلی ازش تعریف می‌کرد. دختری که با غریبه‌ها کلمه‌ای حرف نمی‌زد، حالا دوست پیدا می‌کرد و من خیییلی خوشحال بودم.🤩 لبخند زندگی رو بیشتر حس می‌کردم. . همون روزا، تصمیم بزرگ دیگری گرفتم. داشتن یه فرشته کوچولوی دیگه😌 می‌دونستم که اگر اولی وارد مدرسه بشه و من سرکار برم، تا چندین سال به بچه‌ی بعدی فکر نمی‌کنم. اینو از خودم مطمئن بودم. چون اول زندگیم تجربه کرده بودم❗️ شروع کارم در مرکز، همزمان شد با بارداریم. ۳ روز در هفته سرکار می‌رفتم. ۱ روز کامل می‌رفتم، ۲ روز هم ظهرها دخترم رو از پیش‌دبستانی برمی‌داشتم می‌رفتم تا حدودای ۸ شب.  دختر اولم خیلی راضی بود و مهد رو به پیش‌دبستانی ترجیح می‌داد. اما دختر دومم مهد نمی‌موند! با اینکه مهد در محل کارم بود و یک اتاق با هم فاصله داشتیم. (البته کمی با خواهرش می‌موند.) با این که شرایط ایده‌آل بود، اما این اذیت رو در بچه‌ی خودم می‌دیدم. بچه‌ای که تا قبل از اون خیلی شاد بود، ناخن می‌جوید😔 و نمی‌تونستم از پوشک بگیرمش... . . #قسمت_دهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن