پست های مشابه

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_دهم تعدا زیاد بچه در کنار خوبی‌هاش محدودیت‌هایی هم ایجاد کرده. مثلاً بچه‌های بزرگتر وقتی می‌خوان تو کلاس‌های آنلاینشون شرکت کنن، بچه‌های کوچکتر سرو‌صدا می‌کنن و بارها هم مدرسه به من تذکر داده که فضا رو کنترل کنید!🤭 ولی من نمی‌تونم شرایط رو کامل کنترل کنم.🤷🏻‍♀️ تو خونواده‌هایی که چند تا بچه هست، مادر برای تک‌تک بچه‌ها وقت کمتری می‌تونه بذاره ولی خود بچه‌ها خیلی وقت‌ها این کمبود رو برای همدیگه جبران می‌کنن. خیلی وقت‌ها هم همین کم وقت گذاشتن خودش یه نعمت محسوب می‌شه.👌🏻 خیلی از مامانا فکر می‌کنن هر چه بیشتر برا بچه وقت بذارن و بیشتر به خواسته‌هاش برسن بچه بهتر بار میاد! تا چیزی می‌خواد در کسری از ثانیه فراهمه! درحالیکه اگه فرزندان خلاق، بااراده و محکم بخوایم باید در حد سنشون سرد و گرم بچشن. تربیت هم واقعا دست خداست. ما خیلی چیزا رو نمی‌دونیم. یه سری رو تلاش می‌کنیم یاد می‌گیریم ولی اون چیزی هم که می‌دونیم گاهی انجام نمی‌دیم! یا حوصله نداریم یا خسته از رسیدگی به بچه‌هاییم و... چون بالاخره مادر هم آدمه و کمبودهایی داره. این کمبودها رو فقط خدا و سیدالشهدا و اهل بیت (علیه‌السلام) می‌تونن با نظر لطفشون جبران کنن تا مادر و بچه‌ها به اون چیزی که خدا می‌خواد برسن. به خاطر همین کمبودها گاهی دچار عذاب وجدان می‌شدم.😟 ولی یه نکته‌ای توی کلاس‌های تدبر در قرآن دانشگاه تهران شنیدم که خیلی آرومم کرد. می‌گفتن وقتی شما چند تا کار دارید و نمی‌رسید همه رو به درستی انجام بدید، زیاد استغفار کنید. ذکر استغفار کمبودهای شما رو جبران می‌کنه.👌🏻 مثلا من الان درگیر امتحان جامع هستم. اما به خاطر مادری، وقت کمتری می‌تونم بذارم و از خدا می‌خوام کمبودهام رو جبران کنه. و به لطف خدا گاهی فرصتی پیش میاد که وقتم آزادتر بشه و تا حدی گذشته رو جبران کنم. این‌ها هم جزء پستی-بلندی‌های زندگیه و حضور خدا در همه‌ی لحظات حس می‌شه.💛 یه محدودیت‌های دیگه‌ای هم به وجود میاد. مثلاً ما اوایل زندگی‌مون خیلی اهل بیرون رفتن و مسافرت بودیم ولی بعد اومدن بچه‌ها کمتر شد. هرچند الان هم سعی می‌کنیم مسافرت بریم و نمی‌گیم چون چهارتا بچه داریم خونه بشینیم ولی سختی خودشو داره. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

13 مهر 1400 15:47:21

2 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان#محمد ۴ سال و ۴ ماهه و #حسین ۱.۵ ساله) مدت‌ها بود که با خواب بعد از ظهرم چالش داشتم. دلم می‌خواست حذفش کنم؛ ولی نمی‌تونستم و به شدت وابسته‌ش بودم. موقع خوابوندن پسرم، بی‌اختیار خوابم می‌گرفت و حداقل ۱.۵ ساعت از طلایی‌ترین وقت‌هام (که موقع خواب بچه‌ها باشه) از دست می‌رفت. تا اینکه مدتی پیش، از یک دکتر متخصص طب ایرانی شنیدم که از نظر طب سنتی خواب بعد از ظهر (خصوصاً برای مزاج‌های سرد) مضره و لازمه حذف بشه. مصمم شدم که خواب بعد از ظهرمو حذف کنم.✌🏻 اوایل وقتی ساعت خواب همیشگی‌م می‌رسید، به شدت بهم فشار می‌اومد و اگه می‌خواستم بشینم و کتابی چیزی هم بخونم، در جا خوابم می‌برد. ولی کم‌کم بهتر شد.👌🏻 راهکارم این بود که موقع خواب آلودگی، پا می‌شدم و تو خونه پیاده‌روی و ورزش می‌کردم. و یا یه کتابی که خیلییی جذاب بود، (مثل کتاب تنها گریه کن) برمی‌داشتم می‌خوندم و خواب از سرم می‌پرید.😁 و گاهی این دو تا هم‌زمان بود. هم پیاده‌روی و هم خوندن کتاب. اینجوری با یه تیر سه نشون می‌زدم.😉✌🏻 👈🏻ورزش 👈🏻مطالعه 👈🏻نخوابیدن! از طرفی، دیگه حساسیتم رو روی خواب پسر بزرگترم تقریباً از بین بردم و اغلب اوقات دیگه برای خوابیدنش خودمو به خواب نمی‌زنم. خداروشکر اونم حساسیتش به اینکه «حتماً مامان بخوابه، بعد من» هم از بین رفته. و الان گاهی خودش از خستگی بدون من می‌ره می‌خوابه. گاهیم هیچ‌جوره خوابش نمیاد🤷🏻‍♀️ و با تلویزیون و... سرگرم می‌شه تا داداشش از خواب پاشه. الان مدتیه که این کارو شروع کردم و الحمدالله نتایج خوبی گرفتم و تقریباً به نخوابیدن عادت کردم. بعضی موقع‌ها می‌شه که غفلت می‌کنم و یکی دو روز که بعدازظهر می‌خوابم (مثلاً به توجیه اینکه خوابم کم بوده) از عادت همیشه در میام و روزهای بعد کارم سخت‌تر می‌شه و خواب بیشتر بهم فشار میاره.🥱 من با این روش تونستم یکی دو ساعتی بعد از نماز صبحم بیدار بمونم. تو این زمان هم در حال پیاده‌روی (اگه بشینم، خوابم می‌گیره 🤦🏻‍♀️)، مرور حفظ قرآنم رو انجام می‌دم و اگه شد کتاب داستانی می‌خونم و بازم اگه شد کارهای مطالعاتی دیگه می‌کنم. البته دو ساعتی هم تا بیدار شدن بچه‌ها می‌خوابم که سرحال باشم. خواب قیلوله، می‌شه گفت بهترین نوع خواب روزه. ولی من نمی‌تونم از این استفاده کنم. چون یکیش میاد رو سرم می‌شینه و تو دماغم چنگ می‌ندازه، و اون یکی بدون وقفه آژیر می‌کشه «ماماااان بیدار شو»🙄😁 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

23 تیر 1401 13:44:39

11 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دوم تازه تو مسئولیت‌های جدیدم جا افتاده بودم که با توکل برخدا یک تصمیم سخت و #حیاتی گرفتم و فصل تازه‌ای از زندگیم آغاز شد! زندگی مشترک💞 با آغازی ساده☺️ اما درونی پیچیده.😮 . زندگی شیرینمون از #خوابگاه_متاهلی پاگرفت😊 اون ترم (ترم ششم) تنها ۱۶ واحد برداشتم و البته تعداد قابل توجهی واحد #خانه_داری و #شوهرداری.😁 در فرصت ترمیم هم تعدادی واحد #فرزندپروری به آن‌ها افزودم!! ای بابا! خیلی سنگین شد🤔 خب! واحدهای فرهنگی و کاری رو کمتر می‌کنیم...احتمال ۹۹ درصد حذف.😆 البته! کوله بارِ #دغدغه_های_فرهنگی_اجتماعی‌م همچنان باهامه! . از زندگی در محله شلوغ و پر رفت و آمد🛴🚲🛵🚎🚖🚚📢 اومدم تو #خوابگاهی کوچک بیرون شهر در شهرکی فاقد امکانات کامل، بدون وسیله‌ی نقلیه شخصی، تعدادی درسِ سنگینِ پروژه‌دار، دانشجو بودنِ همسر و #کار_پاره_وقتشون در آن‌سوی شهر، تدریس آخرِ هفته‌ی #المپیاد و #خانه_داری_ناشیانه به کمک تلفن به مامان و اینترنت! خانواده‌م تهران بودند اما، خواهریِ بزرگم تو راهی داشت.😍🤰 خواهرجونیِ سال بالاییم دانشجوی سمنان بود. و یه جفت خواهر برادر کوچیک مدرسه‌ایِ🧒👦محتاجِ مامان😁 . این شرایط، همه مشخص و پذیرفته‌شده بود و اما عرصه‌ی عمل،😅 تا قبلِ ورود به این فاز، فکر می‌کردم مثل قبل که از پسِ #مدیریتِ کارهای مختلفم بر می‌اومدم😎 در مدت کوتاهی مدیریت این کارها هم به کمک #کتاب، #اینترنت، جلسات مشاوره و آموزشی و البته #دفتر_برنامه، دستم میاد! . شرایط خاصی هم پیش اومد که دکتر اکیدا توصیه کرد بیشتر تو خونه بمونم و استراحت اصطلاحا مطلق داشته باشم! 😐 .. عملیات آغاز شد🤪 صبح که همسرم رو راهی می‌کردم کارهای خونه رو آسِه آسِه انجام می‌دادم، درس‌هام رو می‌خوندم و برای فرشته کوچولوم توضیح می‌دادم! (یهو وسطش براش #شعر و #قصه هم می‌گفتم😜) و #مطالعات_بارداری و فرزندپروری... کوئیز و تمرین و پروژه هم آنلاین یا توسط همسرم می‌فرستادم دانشگاه شب هم گاهی در فرصتی مناسب با آقای همسر جلسه رفع اشکال می‌ذاشتم😁 آخر هفته‌ها هم #تدریس المپیاد در یکی از مدارس دوردست(نسبت به خوابگاه) ظاهرا خیلی هم سخت نبود، اما همیشه کارها طبق برنامه، به خوبی پیش نمی‌رفت🤔 تنهایی و سکوتِ اونجا دیگه خیلی اذیتم می‌کرد و کم حوصله شده بودم😣 گاهی از کسوتِ بانو در می‌اومدم و دخترکی بهانه گیر می‌شدم...😒 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا90 #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف

04 دی 1398 16:49:29

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هشتم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ساله، ۷.۵ساله، ۵ساله و ۳ساله) . درسم تموم شد و مشغول پروژه و مقاله توی کلینیکمون بودم. فکر می‌کردم داریم یه کار علمی و جهادی انجام می‌دیم.🤔 از اوایل بارداری سومم تا دو سالگی دخترم. طوبا اواخر سال ۹۴ به دنیا اومده بود. . سال ۹۶ نتیجه‌ی پذیرش مقاله‌هامون توی یه کنفرانس و ژورنال رسید. ولی کمی بعد فهمیدیم جناب استاد با کمک نتایج زحمات ما، از ایران مهاجرت کرده!😕 خیلی دلسرد شدم و به کلی عمران رو رها کردم و به شعر رو آوردم. . . چند ماه بعد تولد دختر سومم، از طریق برادرم، با مجموعه‌ی باشگاه طنز انقلاب آشنا و عضوش شدم که برام آغاز یه مسیر جدید بود. . شعرام قبل از ورود به باشگاه بیشتر تو فضای خانواده و همسر و فرزند بود و تا حدودی زمینه طنز هم داشت. مثلا این یک بیت از شعریه که برای تولد دخترم گفته بودم: آب و جارو گردگیری بچه‌داری پخت و پز شاه بیتی می‌سرایم لحظه‌ای فرصت کنم . . توی باشگاه کم‌کم به علاقه‌ی دوران نوجوانی یعنی سیاست، ناخونکی زدم و رفتم سراغ شعر طنز سیاسی.😉 بعد از چند ماه فعالیت، شدم دبیر بخش شعر باشگاه. فعالیت‌هام توی باشگاه خیلی مطابق با ذوق و استعدادم بود. . بیشتر کارها مجازی بود و البته جلسات حضوری و محفل عمومی ماهانه هم داشتیم که یکی از بخش‌های اصلیش شعرخوانی طنز بود.👌🏻 . بخش اصلی كارمون جذب و پرورش شاعران طنزپرداز بود. مدام با شاعرها در ارتباط بودیم و شعرهایی که از اونا می‌رسید رو نقد و چکش‌کاری می‌کردیم و اون‌ها رو برای استفاده در قالب‌های مختلف سایت و کانال‌ها و روزنامه و بعدها برنامه‌ی تلویزیونی آماده می‌کردیم. تقریبا برای هر روز هفته هم یه برنامه داشتیم چه آموزش و نقد چه سرودن بداهه جمعی و... . ولی شاید پرحجم‌ترین بخش کار سه چهار روز آخر قبل هر محفل عمومی طنز بود که کار تقریبا شبانه روزی می‌شد.😁 . کمی بعد فرزند چهارم رو باردار شدم و با این حال به کارم ادامه دادم. روزی که برای عمل باید می‌رفتم بیمارستان (فرورودین ۹۷) برای ده روز مرخصی گرفتم، ولی بعد از دو سه روز استراحت، مجددا به باشگاه برگشتم تا کارها عقب نمونه. چون خیلی به کارم علاقه داشتم و اثرگذار می‌دونستمش. . مي‌تونم بگم این کار که حالا دیگه با ۴ تا بچه داشتم پیش می‌بردم، خیلی سنگین‌تر بود از ارشد عمران با دو تا بچه😅 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 آذر 1399 16:39:33

0 بازدید

madaran_sharif

. . #قسمت_ششم . #ام‌البنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . بعد از تشخیص معلولیت ذهنی، خیلی‌ها فکر می‌کردن که دیگه من زانوی غم بغل می‌کنم و افسردگی می‌گیرم و گل‌پسر رو از خونه بیرون نمی‌برم. ولی این طوری نشد. . هرچند بالاخره آدم غصه ‌دار می‌شه. مخصوصا که من توی شهر غربت هم بودم و مامانم اینا هم روحیه‌شون خیلی حساس بود و گل‌پسر رو هم خیلی دوست داشتن. . ولی خدا خیلی بهم کمک کرد تا من هم خودم روحیه‌مو حفظ کنم، هم به بقیه روحیه بدم. . گاهی که خیلی غصه‌م می‌شد، می‌رفتم حرم حضرت معصومه و با خانوم جان درد دل می‌کردم و سبک می‌شدم.❤️ . دیگه طوری شده بود که مامانم و‌ مادرشوهرم زنگ می‌زدن به من و غصه می‌خوردن که چرا اینطوری شد. و من سعی می‌کردم اونا رو هم آروم کنم و دل‌داری بدم که خواست خدا بوده، حتما حکمتی بوده و از این دست حرفا. . . وقتی که ما برای کاردرمانی می‌رفتیم، مادرهایی رو می‌دیدم که منتهای آرزوشون این بود که فرزندش بشینه، یا یه کلمه حرف بزنه... چیزهایی می‌دیدم که واقعا در تفکرات من خیلی تاثیر داشت. . گاهی آدمها دعا می‌کنند که معجزه‌ای رخ بده و حالشون خوب بشه.😊 اما من تو مطب کاردرمانی که می‌نشستم حس می‌‌کردم که اگه قراره معجزه‌ای رخ بده، مادرانی هستند که بیشتر بهش احتیاج دارن. و سرتا پا شکر می شدم بابت مشکل خودمون. . مثلاً دختری بود که ده دوازده سالش بود، ولی معلولیت شدید داشت و مادرش هر دفعه تو بغلش اونو می‌آورد؛ حتی نمی‌تونست بشینه و فقط کاردرمانی می‌کردن که بدنش خشک نشه. ولی می‌تونست نامفهوم صحبت کنه و من اونجا می‌دیدم که اون دختره، با مامانش و کاردرمان، نیم ساعت دارن می‌گن و می‌خندن. و اینا خیلی حس خوبی به من می‌داد. . می‌شه گفت، همین تغییر زاویه دید، و احساس شکرگزاری، بزرگترین نعمتی بود که خدا به من داد. و دلم رو مهربون‌تر کرد.❤️ . . یکی از الطاف دیگه‌ی خدا به من، دادن دو بچه‌ی سالم بعد از گل‌پسر بود. . دو تا پسر اول من، به خاطر تفاوت‌هایی که داشتن، خیلی با هم هم‌بازی نبودن. چون یکی از نقاط شروع هم‌بازی شدن، حرف زدنه. اول ارتباط می‌گیرن، بعد شروع می‌کنن بازی کردن. . و اینکه گل‌پسر با توجه به مشکل ذهنیش، برقراری ارتباط با دیگران رو بلد نبود و کارهایی که برای برقرار ارتباط با داداشش می‌کرد، در واقع از نگاه ما و برادرش اذیت محسوب می‌شد! برا همین، تا آخر هم، خیلی هم‌بازی نشدن. . ولی به جاش سر پسر سومم، همه‌ی اینا جبران شد. و واقعا خدا خیلی بهم لطف کرد.❤ . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

02 اردیبهشت 1400 14:45:34

0 بازدید

madaran_sharif

. بخشی از مصاحبه مادران شریف با روزنامه جام جم به مناسبت روز دانشجو . 📌من و دکتری و سه بچه . مریم زارع، اصطلاحا از بچه‌های سال بالایی گروه مادران شریف است که بعد از مدتی به آن‌ها پیوسته است. اینطور که معلوم است، او یک مادر دانشجوی نمونه است؛ . چون دانشجوی دکتری رشته عمران دانشگاه شریف است و سه فرزند دارد:" من متولد سال 67 و ورودی 85 کارشناسی عمران شریف هستم. ترم هفت دانشگاه ازدواج کردم و همان سال هم بدون کنکور، کارشناسی ارشد خواندم. پسر بزرگم حالا شش ساله است و من یک سال بعد از به دنیا آمدنش، وارد مقطع دکتری شدم." . . زمانی که خانم زارع تصمیم به بچه‌دار شدن دوباره می‌گیرد، تصورش این بوده است که مادری کردن با دو بچه و درس خواندن برایش کاملا شدنی است؛ حتی با همسرش تصمیم می‌گیرند که برای فرصت مطالعاتی به کشور دیگری بروند و دوباره برگردند . اما بعد که می‌فهمند فرزندشان، به جای یکی، دوقلو است، کمی ماجرا عوض می‌شود:" خب کار کمی سخت شد؛ مثلا پرونده فرصت مطالعاتی برایمان بسته شد، چون واقعا با چنین شرایطی امکان‌پذیر نبود اما حالا می‌بینم که چه معجزه بزرگی در زندگی‌مان برای بودن این دوقلوها رخ داده است و حتی چه بهتر که قید فرصت مطالعاتی را زدیم. " . . البته به قول خودش، دروغ است اگر بگوید که به خاطر از دست دادن چنین موقعیتی ناراحت نشده است اما حالا مسیری را آمده است که از آن احساس رضایت و خوشحالی دارد و اتفاقا از سختی‌هایش برایمان می‌گوید؛ . . مسیری که با وجود این سختی‌ها، آن‌ را به خیلی از دوستانش توصیه می‌کند. . می‌گوید: خدا همیشه یک‌طور دیگری برای آدم جبران می‌کند. مثلا من در سال۹۶ یعنی دقیقا سال تولد محمدهادی و محمدمهدی به عنوان دانشجوی نمونه کشوری انتخاب شدم و چهار پنج سالی می شود که مشمول جایزه تحصیلی بنیاد نخبگان هستم. . . 📌آینده را ببین . از آن تصمیم اکتفا نکردن به دو سه تا بچه در مادران شریف می‌پرسیم:" من حتما بچه‌ها دیگری هم می‌خواهم" . حالا اصلا چرا بچه‌های زیادی به این دنیا بیاوریم؟:" شاید مهم‌ترین دلیل برای من این است که اگر آدم بتواند بچه‌هایی به دنیا بیاورد که آن‌ها را در بستری خوب و با فرهنگ درست، تربیت و بزرگ کند، چرا این کار را نکند؟ دیدن آدم‌هایی که مجموعی از ویژگی‌های من و همسرم را دارند، واقعا لذت‌بخش است و آینده‌ای زیبا در انتظار جامعه‌مان خواهد بود." . . ادامه در بخش نظرات 😊 . شنبه 16 آذر 1398 روزنامه جام جم مصاحبه توسط خانم خانعلی زاده @narges.khanalizadeh . . #مادران_شریف #مصاحبه #روزنامه_جام_جم

17 آذر 1398 17:31:34

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_سوم توی چند سال اول زندگی‌مون خیلی سفر می‌رفتیم. هر دو پایه و اهل گشت و گذار بودیم.😇 البته سفرهامون هم لاکچری نبود. معمولا شب‌ها توی چادر می‌خوابیدیم. پول بنزین رو حساب می‌کردیم و از کل پولمون کم می‌کردیم تا ببینیم می‌تونیم یکی دو وعده توی رستوران غذا بخوریم یا نه.😁 همون اوایل ازدواج یه بار داشتم با همسرم درباره رشته‌ی دانشگاهیم صحبت و درد دل می‌کردم. من از اول معماری رو دوست داشتم، ولی خیلی بد انتخاب رشته کردم و دانشگاه‌هایی رو که زدم بودم، قبول نشدم. برای همین به ناچار رفتم حسابداری.😐 با ایشون که مشورت کردم تصمیم گرفتم گرافیک بخونم که هم به معماری نزدیکه و هم می‌تونم خیلی زود باهاش کار کنم. خلاصه مدرک کاردانی حسابداری رو که گرفتم شروع کردم به درس خوندن برای کنکور هنر و خداروشکر سال ۹۰ گرافیک دانشگاه علمی کاربردی تهران قبول شدم.☺️ خیلی از رشته‌ی جدیدم راضی بودم. حتی تو زمان دانشجویی گاهی کارهای گرافیکی انجام می‌دادم و می‌فروختم.🤩 خرداد سال ۹۱ حدود دو ترم از شروع گرافیک گذشته بود که دختر اولم، حسنا خانم وارد زندگی مون شد.😍 حسنا زودتر از موعد،توی هفته‌ی ۳۶ به دنیا اومد و باید بستری می‌شد. متاسفانه همون اول دکتر بی هیچ ملاحظه‌ای، به همسرم گفته بود امیدی به زنده موندنش نیست😔 و با این حرف برگ و بارمون ریخت.😞 من باید توی اتاق مادران می‌موندم و فقط برای شیردهی می‌تونستم دخترم رو ببینم. هربار که ازش جدا می‌شدم، نمیدوستم دوباره می‌بینیمش یا نه.😭 7 روز توی دستگاه بود و خداروشکر بعد از همه‌ی اون سختی‌ها و استرس‌ها، باز روی خوش زندگی رو دیدیم و میوه‌ی دلم مرخص شد و با هم به خونه برگشتیم.😃 تابستون که تموم شد، حسنا ۳ ماهه بود که دوباره به دانشگاه برگشتم. نمیدونم اون موقع توی علمی کاربردی مرخصی زایمان نمی‌دادن یا خودم نمی‌دونستم چنین امکانی هست.😅 و بی وقفه درسم رو ادامه دادم. گاهی دخترم رو پیش مامانم می‌ذاشتم. گاهی هم خواهر جونم باهام می‌اومد دانشگاه و حسنا رو توی نمازخونه نگه می‌داشت تا بتونم توی زمان بین کلاس‌ها بهش شیر بدم.😍 رشته‌ی گرافیک کارهای عملی زیادی داشت که نمی‌شد در کنار بچه‌ی کوچیک انجام داد. به همین خاطر شب‌ها بیدار می‌موندم و کارهام رو انجام می‌دادم. چون خیلی گرافیک رو دوست داشتم، روی انتخاب جدیدم مصمم بودم و با انگیزه سختی‌هاش رو به جون می‌خریدم. نهایتا در کنار بچه داری، دوره‌ی کارشناسیم رو تموم کردم. 💪 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله ، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_سوم توی چند سال اول زندگی‌مون خیلی سفر می‌رفتیم. هر دو پایه و اهل گشت و گذار بودیم.😇 البته سفرهامون هم لاکچری نبود. معمولا شب‌ها توی چادر می‌خوابیدیم. پول بنزین رو حساب می‌کردیم و از کل پولمون کم می‌کردیم تا ببینیم می‌تونیم یکی دو وعده توی رستوران غذا بخوریم یا نه.😁 همون اوایل ازدواج یه بار داشتم با همسرم درباره رشته‌ی دانشگاهیم صحبت و درد دل می‌کردم. من از اول معماری رو دوست داشتم، ولی خیلی بد انتخاب رشته کردم و دانشگاه‌هایی رو که زدم بودم، قبول نشدم. برای همین به ناچار رفتم حسابداری.😐 با ایشون که مشورت کردم تصمیم گرفتم گرافیک بخونم که هم به معماری نزدیکه و هم می‌تونم خیلی زود باهاش کار کنم. خلاصه مدرک کاردانی حسابداری رو که گرفتم شروع کردم به درس خوندن برای کنکور هنر و خداروشکر سال ۹۰ گرافیک دانشگاه علمی کاربردی تهران قبول شدم.☺️ خیلی از رشته‌ی جدیدم راضی بودم. حتی تو زمان دانشجویی گاهی کارهای گرافیکی انجام می‌دادم و می‌فروختم.🤩 خرداد سال ۹۱ حدود دو ترم از شروع گرافیک گذشته بود که دختر اولم، حسنا خانم وارد زندگی مون شد.😍 حسنا زودتر از موعد،توی هفته‌ی ۳۶ به دنیا اومد و باید بستری می‌شد. متاسفانه همون اول دکتر بی هیچ ملاحظه‌ای، به همسرم گفته بود امیدی به زنده موندنش نیست😔 و با این حرف برگ و بارمون ریخت.😞 من باید توی اتاق مادران می‌موندم و فقط برای شیردهی می‌تونستم دخترم رو ببینم. هربار که ازش جدا می‌شدم، نمیدوستم دوباره می‌بینیمش یا نه.😭 7 روز توی دستگاه بود و خداروشکر بعد از همه‌ی اون سختی‌ها و استرس‌ها، باز روی خوش زندگی رو دیدیم و میوه‌ی دلم مرخص شد و با هم به خونه برگشتیم.😃 تابستون که تموم شد، حسنا ۳ ماهه بود که دوباره به دانشگاه برگشتم. نمیدونم اون موقع توی علمی کاربردی مرخصی زایمان نمی‌دادن یا خودم نمی‌دونستم چنین امکانی هست.😅 و بی وقفه درسم رو ادامه دادم. گاهی دخترم رو پیش مامانم می‌ذاشتم. گاهی هم خواهر جونم باهام می‌اومد دانشگاه و حسنا رو توی نمازخونه نگه می‌داشت تا بتونم توی زمان بین کلاس‌ها بهش شیر بدم.😍 رشته‌ی گرافیک کارهای عملی زیادی داشت که نمی‌شد در کنار بچه‌ی کوچیک انجام داد. به همین خاطر شب‌ها بیدار می‌موندم و کارهام رو انجام می‌دادم. چون خیلی گرافیک رو دوست داشتم، روی انتخاب جدیدم مصمم بودم و با انگیزه سختی‌هاش رو به جون می‌خریدم. نهایتا در کنار بچه داری، دوره‌ی کارشناسیم رو تموم کردم. 💪 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن