پست های مشابه
madaran_sharif
. #ح_یزدانیار (مامان #علیرضا ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله. #قسمت_هشتم یک هفته قبل از تولد زهرا جواب کنکور دکترا اومد. همسرم صنعتی اصفهان قبول شده بودن و ما اینو از پا قدم دردونهمون میدونستیم.😍 روزهای سختی در راه بود. همسرم که هم تدریس دانشگاه رو داشتن و هم باید سر کلاسهای دکترا حاضر میشدن. منم با علیرضا که تازه ۳ ساله شده بود و زهرای نوزاد که به خالهریزه معروف شده بود، سرگرم بودم. زهرا تقریباً ۱ساله و علیرضا ۴ساله بود که برگشتم سر کار. علیرضا میرفت مهد کودک اما زهرا کوچیک بود و مهمون مادر جون. به خاطر درسها حضور همسرم توی خونه کم بود اما علاقهٔ خیلی زیادشون به درس و کتاب و تحصیل و از همه مهمتر همراهی من😎 باعث شده بود که مصمم دکتری رو ادامه بدن. روز هایی بود که هر دو بار هم مریض میشدن ولی همراهی بیدریغ مادرم برام نعمت بزرگی بود و میتونستم همزمان هم به خونه و بچهها رسیدگی کنم هم مدرسه رو داشته باشم. اما از طرفی حرف اطرافیان اذیتم میکرد که میگفتن چقدر به خودت سختی میدی! یکی دو سال مرخصی بدون حقوق بگیر بشین خونه تا درس همسرت سبک بشه و بچههات بزرگ بشن! نمیدونستن که من با بچههای مدرسه خو گرفته بودم. خصوصاً که خودم هم بچهدار شده بودم و علاقهم به بچهها دوچندان شده بود. با وجود همهٔ سختیای که به دوش میکشیدم صبحها با عشق دیدن بچهها راهی مدرسه میشدم.🧡 تا جایی که اگر مدرسه نمیرفتم احساس پوچی میکردم.🥺 مدتی رو هم که در مرخصی بودم نمیتونستم بیکار باشم. شروع کردم به انجام کارهای هنری به صورت حرفهای... حتی جنبهٔ فروش داشت. عروسک و توپ بافتنی میبافتم. گلسر و گیرهٔ روسری و انواع دستبند و گردنبند و... انگار بیکار بودن برام سختتر از پرکاری بود.😁 بعد از بارداری دومم دکتر بهم گفت با وجود اون حساسيت شرایطتت تو هر بارداری سختتر میشه مگر اینکه جراحی کنی. تا وقتی زهرا دو ساله شد شرایط جراحی فراهم نبود. هم کوچیک بودن زهرا هم مدرسه هم دانشگاه و کار همسرم... من هم در قبال فرزندان خودم که خواهر برادر داشته باشن و هم در قبال بحران جمعیت کشورم احساس مسئولیت میکردم، بنابراین رضایت به جراحی دادم. بالاخره سال ۹۶ جراحی کردم تا شرایطم برای بارداری بعدی بهتر بشه. عمل سخت و سنگینی بود با ۶ ماه دورهٔ نقاهت ولی نتیجهٔ رضایت بخشی داشت خداروشکر. بعد از اون ما منتظر عنایت خدا برای فرزند سوم بودیم. اما ارادهٔ ما و خدا هم راستا نبود. گرچه خداوند بهتر از بندههاش صلاحشون رو میدونه...😉 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
15 شهریور 1401 16:23:38
5 بازدید
madaran_sharif
. #پ_عارفی (مامان فاطمه ۷ ماهه) موعد واکسن شش ماهگی رسید. از قبلش دلشوره داشتم براش... میدونستم خیلی اذیت میشه. از شب قبل نگاهش میکردم و دلم کباب میشد واسه فرداش و درد کشیدنش بعد واکسن... هی تو دلم قربون صدقهش میرفتم. میگفتم بمیرم برات قراره درد بکشی😢 چه جوری ببرمت آخه؟! روز واکسن آمادهش کردم. لباس قشنگ پوشوندم. متوجه شد داریم میریم بیرون و کلی ذوق کرده بود. میخندید و ازمون دلبری میکرد. مخصوصا از بابایی... با ذوق زیاد و خنده رفت تو بغل باباش. بیشتر دلم کباب شد. با خودم گفتم ببین چهجوری ذوق داره ولی میخوام ببرمش جایی که درد بکشه.😢 رفتیم مرکز بهداشت. من که دل گرفتنش رو نداشتم باباش گرفت و واکسن اولیو زدن. صدای گریهش که اومد سریع بغلش کردم و آرومش کردم برای بعدی. کارمون تموم شد و برگشتیم خونه. برخلاف قبلیها این یکی خیلی سنگین بود. دلشورههام درست بود. کلی تب کرد😣 ولی خداروشکر خوب شد. خداروشکر دردی بود که درمان داشت. با استامینوفن خوب شد. دوباره بعد واکسن برگشت پیش خودمون. سالم... حتی باوجود اون تب بازم بهمون میخندید. حتی قبل از همهی اینا، وقتی داشتیم از خونه میرفتیم بیرون، مطمئن بودم وقتی میدمش بغل باباش، بهم برش میگردونه...😢 شب قبل عاشورا حتما رباب دلش گواهی بد میداده... روز عاشوراحتما دل امام عزیزمون خون بوده برای اون بغل و دلبری و ذوق آخر علیاصغرش... شش ماهه کوچولو صدای گریهش تو گلوش موند و دیگه حتی داغ آروم کردنش هم به دل مادرش موند... پ.ن: حالا که مادر شدم میبینم چقدر تصورم اشتباه بوده! قبلش تو نظرم یه بچهی شش ماهه خیلی کوچولو بود. از اونا که نه میخندن نه واکنش نشون میدن و نه دلبری کردن از بابا رو بلدن. اما الان که مادر میشدم میبینم چقدر شش ماهگی شیرینه و هر حرکت و رفتار بچه قند تو دل همه آب میکنه... یه قندی که طعم شیرینش تا سالها میمونه حتی اگه اون بچه همون شش ماهگی بره پیش خدا.💔 #مادرانه #عارفانه #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
24 مرداد 1400 12:11:26
0 بازدید
madaran_sharif
. اوایل بچهداری، ایدهآلم برای زمان از پوشک گرفتن بچه قبل دوسالگی بود.😅 . چندتا مطلبم خونده بودم درباره روشهای زود عادت دادن بچهها به دستشویی.🚽😆 . حتی یادمه توی گروهی بحث بود که بهترین زمان برای از پوشک گرفتن کیه؟ و من تازه مامان شده🤱🏻 با اعتماد به نفس میگفتم هرچی زودتر بهتر.😂 . . گذشت تا اینکه دیروز با شنیدن حرفای یه بنده خدایی به یاد ایدهآلهام افتادم! . . - ئه! پسرت👦🏻 داره سه سالش میشه (۲ سال و ۷ ماه😑) هنوز براش پوشک میبندی؟ فلانی پسرش هنوز دو سالش نشده، دیگه کامل یاد گرفته، حتی شبا هم براش پوشک نمیبنده.😏 دیر شده...دیگه زودتر باید به فکر باشی🤔 و... . . یه لحظه حس کردم: عجب! من چه مامان بیمسئولیت و ناتوانی هستم که نتونستم مثل فلانی بچهمو زیر دو سال از پوشک بگیرم.😕 . بعد با خودم گفتم: خب من خودم انتخاب کردم و دوست داشتم بچهی دومم زودتر بیاد تا همبازی عباس بشه.🤗 ۱۸ ماهگی عباس، فاطمه به دنیا اومد. با نوزاد کوچیک سخت بود پروژهی از پوشک گرفتن.🤷🏻♀️ و نمیخواستم به خودم و عباس سختی بدم. . بعدشم به خاطر سرمای هوا و اینکه دستشوییمون توی حیاط بود، عملا ممکن نبود برامون.🙂 فاطمه👧🏻 هم به سن وابستگی رسیده بود و تا منو نمیدید، از گریه خودشو هلاک میکرد. . تعطیلات عیدم من🧕🏻 و باباشون🧔🏻 نیاز به استراحت و تفریحات سالم خونگی داشتیم و خودمون از نظر روحی آمادگیش رو نداشتیم. . بعدش توی ماه رمضون با ضعف😫 ناشی از روزه، همین که به کارای ضروری روزمرهمون میرسیدم خداروشکر میکردم.😄 . بعدشم که اومدیم خونهی مامانم اینا مشهد و توی سفر نمیشد این پروژه رو داشته باشیم. . حالا انشاءالله وقتی برگردیم تهران قصد دارم پروژه رو شروع کنم.😆 . . خلاصه؛ از نظر خودم شرایطم برای از پوشک گرفتن تا الان مساعد نبوده و دلایلم برای خودم موجه بود. یعنی با اینکه دوست داشتم قبل دوسال از پوشک بگیرم پسرمو، ولی نتونستم و ناراحتم نیستم. . اما از حرف اون بنده خدا و مقایسهی من و بچهم با فلانی که زود از پوشک گرفته، ناراحت شدم.🙁 البته سکوت کردم و بحثو ادامه ندادم. . . فقط اینجور وقتا میفهمم چقدر این حرفا برای مادر مورد نظر میتونه اذیتکننده باشه و یاد میگیرم که خودم همچین حرفایی به بقیه مادرا نزنم. . . پ.ن: شما با چه روشی بچههاتونو از پوشک میگیرید؟ توصیهای، نکته کنکوری، چیزی دارید برام؟ میخوام از شنبهی دیگه شروع کنم😂 . . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
21 خرداد 1399 17:00:08
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . شرایطمون برای آوردن بچهی اول، از دید خیلیا بهتر بود. مثلا مادرم دچار تومور و صرع و پیامدهای بعد از اون نشده بودن، پدر شوهرم تو بستر نبودن، و موضوع کلاسای حضوری هم پیش نیومده بود. . ولی خیلیامون این تجربه رو داشتیم که انگار بهمون میگن تو بیا توی راه، خودم کمکت میکنم.😊 . . با وجود ویار شدید، من باید ۲۰ روز کار آموزشی عملی توی تهران میگذروندم.🙄(۳۶۰ کیلومتر دورتر از خونه) . پسرم اون موقع ۷ ساله بود. ده روز از دوره رو پیش عمه جونیش که تهرانن، موند. و ده روز بعدی رو مدارس باز شده بود و برگشت شهر خودمون پیش همسرم. . . بعد اون دورهی بیست روزه، کلاسها تا ۱.۵ سال شروع نشد. تو این مدت دخترم، به دنیا اومد. زهرا خانوم دختر ناآرومی بود و به شدت گریه و بیقراری میکرد.😔 . این شد که پدر جان براشون ننو بستن. مخصوصا که تو ده روز اول کسی نبود به من کمک کنه. این ننو تا به الانم مادر دوم بچههاست😁 . . دخترم که یک ساله شد، کلاسها شروع شد. . هر دو هفته یکبار، همراه همسر و پسرم 👨👩👦👦غروب پنجشنبه راه میافتادیم و آخر شب میرسیدیم به مسافرخونهای تو تهران. کلاس من ۶ صبح بود تا ۱ ظهر. چند بار بچه رو شیر میدادم و میسپردم به همسرم، تا با غذا و نون کیک دستپخت خودم، تا ظهر نگهش دارن. . پسرمم بیشتر مواقع با من میاومد سرکلاس و من تو نصف روز باید به اندازهی یک ماه درس و سیدی درسی یاد میگرفتم.👩🏻🎓 . این کلاسها تا دو سال ادامه داشت. البته وقتی که دخترمو از شیر گرفتم، دیگه خودم تنهایی میاومدم تهران و برمیگشتم. . کنار کلاسها، یه کار مشاورهی اصلاح سبک زندگی هم، به صورت تلفنی یا حضوری (البته کاملا رایگان) به کارام اضافه شد. . تصمیم گرفتیم بچهی سوم رو بیاریم.👌🏻 ولی به خاطر بارداری، شغل سنگین همسر🧔🏻 بیماری تومور مادر👵🏻 و اینکه تمام برادر خواهرام بچهی کوچیک داشتن، نتونستم کلاسها رو ادامه بدم و تصمیم گرفتم خودم تو خونه مطالعه کنم، درسهای قبلی رو مرور کنم و کنارش صوت گوش بدم. کار مشاوره رو هم همچنان ادامه میدادم. . . کارام روی روال افتاده بود. اکثر چیزهای خوراکیها مثل لبنیات، انواع رب، شیرینیجات و... رو مردم شهرمون خودشون درست میکنن و اینا هم جز کارام بود. خداروشکر همسرم هم وقتشون برکت پیدا کرده بود و کمک میکردن. . آقا ابوالفضل هم دیگه بزرگ شده بود و ما چند تا گاو بومی خریدیم😜 که ایشونم بیکار نباشه.😅 . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
24 شهریور 1399 17:01:58
0 بازدید
madaran_sharif
. تو این فکر بودم که با همون یک مقاله، دفاع کنم😌 . متن پایان نامهم رو، تکمیل کردم📔 اما استادم قبول نکردن!😣 گفتن باید وقت بذارم و دانشگاه حضور پیدا کنم و حداقل یک مقاله خوب دیگه بدم😨 . چالش اصلی تازه شروع شد🤨 کارهای دیگه مثل رسیدگی به کارهای خونه و تصحیح تمرینهای دانشجوها رو، می شد تو زمانهای تکهتکه پیش برد؛⏲️ اما تمرکز روی موضوع پژوهش🤔، نیاز به حداقل دو سه ساعت بدون حواسپرتی داشت🙇♀️ . در حال حاضر در حال حل این مسئلهام😏 . ✅ برای جلسات با استاد، روزهایی رو میذارم که همسرم بتونن باشن🧔👶 و سه تایی بریم این یکی دانشگاه؛ این دفعه در نقش دانشجو😆 . ✅ روزهایی هم که خونهم، به محمدجواد👼، کارهای خونه، آماده کردن دروس تدریس📙و... میگذره. کارهای خونه رو معمولا نمیذارم، تلنبار و تبدیل به پروژه بشن. غذا رو هم اکثرا، شبها درست میکنم که پدر و پسر کنار همن🍲؛ تا صبح برا محمدجواد و بقیه کارها وقت بذارم👼📝 . ✅ تو هفته، یه روز هست، که تدریس ندارم و کلاس خواهرمم کوتاهه. اون روز، میرم خونه مامان، تا وقتی که خواهرجون برمیگرده، من برم دانشگاه📚 . ✅ یکی دو بار هم، همون همسایمون، دو سه ساعت، از آقا محمدجواد نگهداری کردن، و من نشستم پای درسا😊 . ✅ در امتحانات هم، که کلاسا تعطیله، مامان و خواهرجون میان خونه ما؛ مامانم، دو تا نینی رو سرگرم میکنن، تا ما دوتا به درسامون برسیم👼👼 بچه ها هم تعامل سازنده، با نینی همسن خودشونو تجربه میکنن😍 . 🔷 خلاصه که در زمانهای ممکن، با همکاری بقیه، سعی میکنم درسم رو هم به سرانجام برسونم؛ و امیدم به خداست که به وقت و کارم برکت بده که حقی از آقا محمدجواد و بقیه ضایع نشه🤲 . . پ.ن: شاید چند سال قبل، نگاهم از خودم به عنوان مادر ایدهآل این بود که سرکار نرم، ولی بعد فهمیدم این تنها نقشی نیست که خدا ازم انتظار داره🤔 خدا بهم، هم نعمت مادر شدن داده، هم نعمت درس خوندن و درس دادن و همراهی خانواده؛ و من باید تلاشمو بکنم همهی وظایفی که خدا، با این نعمتها بر دوشم گذاشته، انجام بدم💪 . خیلی وقتا اصلا فکر میکنم، شاید محمدجواد به خدا گفته، به مامان بگو درسشو خوب بخونه ها😆 اتفاقا پسرم، بهم انرژی دوباره و بیشتر داده برای درس خوندن و استفاده بهتر از وقت😍 برای اون هم، نوع دیگهای فرصت ایجاد شده که با باباش، مادربزرگ، خاله و نینی خاله، تعاملات خوبی داشته باشه، که یه مادر به تنهایی نمیتونه براش ایجاد کنه😌 . برنامهریزی خدا، برام همیشه بهترین بوده💖 . #ف_غیور #کامپیوتر۸۴_دانشگاه_فردوسی #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف
07 اسفند 1398 16:04:38
0 بازدید
madaran_sharif
. #ف_اردکانی (مامان #محمداحسان ۱۲.۵ساله، #محمدحسین ۱۱ساله، #زهرا ۹ساله، #زینب ۷ساله و #محمدسعید ۳ ساله) #مدیریت_زمان بعد از تولد محمدسعید یه کم سبک زندگیم فرق کرد. دیگه زیاد نمیتونستم به نظم خونه و کارهای خودم و بچهها برسم و این خیلی منو کلافه و عصبی میکرد.😩 اما به لطف خدا با وضع این قوانین موفق شدم زندگیمو از این رو به اون رو کنم:😃 🔸۱- همیشه از روز قبل برای ناهار فردا تصمیم بگیر. موادشو اگه نداری طی یک پیامک عاشقانه عارفانه😜 بفرست برای همسر تا سر راه برگشت، بگیرن. 🔸۲-قانون چهار در پانزده طلایی: ۴ بار و هر بار ۱۵ دقیقه با سرعت و تمرکز خیلی بالا مثل فیلم تند شده، خونه رو مرتب کن و هر چیزی رو سر جاش بذار. اول👈🏻صبح بعد بیدار شدن خانواده دوم👈🏻قبل یا بعد نماز ظهر سوم👈🏻قبل یا بعد نماز مغرب و عشا چهارم👈🏻قبل خواب شب 🔸۳-قانون یک_دو_n: هر روز ۱ کار بزرگ، ۲ کار متوسط، n تا کار کوچیک انجام بده. 🌱 کار بزرگ: کاری که انجام دادنش برات خیلی سخته، برای من نوعی میشه شستن حیاط و سرویسها و اتو کاری.🤦🏻♀️ 🌱 کار متوسط: از کار بزرگ برات راحتتره و یک ربع تا نیم ساعت طول میکشه؛ مثل گردگیری و تمیز کردن آینه. 🌱 کار کوچک: کارهای روزمرهی خونه و آشپزخونه. ❗تبصره: کارهای بزرگ و متوسط نباید آخر هفته انجام بشن. آخر هفته مخصوص بودن در جمع خانوادهست. 🔸۴-قانون نظم لحظهای: هر چیزی رو برداشتی بعد از تموم شدن کارت بذار سرجاش. مخصوصاً تو آشپزخونه و موقع آشپزی. 🔸۵-جاروبرقی فوری: روزی ۱ بار جاروبرقی فوری و بدون وسواس و فقط ۱۰ تا ۱۵ دقیقه. جاروبرقی با دقت هفتهای یکبار.😉 🔸۶. مدیریت زمان: از اول صبح ریز و درشت کارهایی رو که شروع به انجامش میکنم، و مدت زمانی که طول میکشه، یادداشت میکنم. از مسواک و وضو بگیر تا شستن ظرفها و غذا دادن به بچهها این باعث میشه روی کاری که دارم انجام میدم تمرکز کنم، از این شاخه به اون شاخه نپرم و سعی کنم که در کمترین زمان ممکن به کارم برسم. همیشه یک سررسید و خودکار روی اپنه و یکساعت مچی به دستم و درحال یادداشت کردن.😅 شاید در نگاه اول نوشتن ریز و درشت کارها بیهوده به نظر بیاد، ولی با اطمینان میگم که نتیجهش فوقالعادست و بنده معتادشم.😁 پ.ن۱: همیشه دارم از بچههام بازجویی میکنم که خودکار منو کی برداشت.🤨 پ.ن۲: اگر اجرای قوانین با سحرخیزی همراه باشه نتیجه فوقالعاده میشه. بعدازظهر وقتم آزاده و به درس و کارهای مورد علاقهم میرسم.😍 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
23 آبان 1400 17:30:48
22 بازدید
مادران شريف
0
0
. سلام✋🏻 . با یه کلیپ کاربردی و پر از ایدههای خلاقانه موافقید؟! . خانوادهی فیلدز رو که یادتونه؟! ده دوازده تا بچه داشتن و تو یه خونه ۲۳۰ متری زندگی میکردن! . حتما برای شما هم جالبه بدونید که با چه تکنیکهایی تونستن این همه بچه رو تو چهار تا اتاق جا بدن؟! و با در نظر گرفتن این نکته که تو فرهنگشون چیزی به اسم تشک انداختن و خوابیدن رو زمین ندارن! و هر بچه تخت جداگانه داره!🤔 . راستی ابعاد اتاق رو به فوت میگه، یعنی هر اتاق حدودا ده متر مربعه. . . #مادران_شریف_ایران_زمین #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #ا_باغانی #پ_عارفی