پست های مشابه

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمداحسان ۱۲.۵ساله، #محمدحسین ۱۱ساله، #زهرا ۹ساله، #زینب ۷ساله و #محمدسعید ۳ ساله) #مدیریت_مالی هفته‌ای پنج هزار تومن پول تو جیبی پرداخت می‌شه به پنج منهای یک.😁 یعنی به ۴ تا بچه مدرسه‌ای خونه‌مون (پول دادن رو از سن مدرسه شروع می‌کنیم.) به اضافه‌ی عیدی‌هایی که از اقوام می‌گیرن یا جایزه‌هایی که با یا بی مناسبت😅 به صورت پول نقد از مامان جون، بابا جوناشون می‌گیرن. در حالت عادی وضع مالی‌شون خیلی خوبه.😂 اما بعضی خرج‌ها به عهده‌ی خودشونه: 🔸 تعمیر دوچرخه یا اسباب بازی‌ها (از تعمیر دوچرخه پسرا هنوز به باباشون بدهی دارن.😅) 🔸خرید اسباب‌بازی‌های خارج از نوبت. مثلاً تازه براشون اسباب‌بازی خریدیم ولی دلشون یه چیز دیگه بخواد. 🔸 وسایلی که در حالت عادی ما قرار نیست بخریم، ولی خودشون می‌خوان داشته باشن، بعد از کسب اجازه از پدر محترم با پول خودشون تهیه می‌کنن. مثلاً چند وقتی بود که دلشون ایکس باکس می‌خواست ولی ما قصد خریدش رو نداشتیم. بالاخره قرار شد خودشون پس‌انداز کنن و با پول خودشون براشون بخریم. بعد از کلی ریاضت و قناعت بالاخره موفق به خرید یک ایکس باکس دست دوم شدن. برای خرید سی‌دی‌ها هم از خودشون پول می‌گیریم. (چقده سنگدل😁) (از اونجایی که به خاطر کرونا بچه‌ها تحرکشون خیلی کم شده بود و ایکس باکس بازی‌های حرکتی هم داره، اجازه دادیم. البته توافق کردیم که اگر بازی، خانوم بدحجاب داشت یا زیادی خشن بود بازی نکنن.) 🔸کادو برای تولد خواهر یا برادرشون (در این زمینه اصلا خساست به خرج نمی‌دن😁) 🔸کادو برای پدر و مادرشون: خوشبختانه خیلی محبت دارن و با یا بی مناسبت با شاخه گل یا فندک گاز😂 من و همسرم رو شگفتانه می‌کنن. 🔸خساراتی که حین بازی به وسایل خونه وارد می‌شه. نمونه‌ش همین چند روز پیش بود که با توپ از خجالت یک چراغ (از این لوسترمانندها) در اومدن.🤨 طی یک دادگاه پدرانه به پرداخت سیصد هزارتومن خسارت پسرانه محکوم شدن. پ ن۱ : بعد از دادگاه که حالشون خیلی گرفته بود و فک می‌کردن جناب قاضی براشون زیاد بریده، در اینترنت سرچ زدن و قیمت واقعی چراغ رو پیدا کردن بعد هم مثل ارشمیدس خوشحال از کشفشون، فریاد کنان دویدن پیش من که بابا داره باهاشون گرون حساب می‌کنه.😂 پ.ن۲: البته بابا گرون حساب نمی‌کرد! بچه‌ها پول لامپش رو در نظر نگرفته بودن.😁 با این حال پدر باهاشون راه اومد و ۱۰۰ تومن تخفیف داد و الباقی رو هم قسط‌بندی کرد.😄 پ.ن۲: عکسای اول و دوم هدایاییه که بچه‌ها برای روز مادر و تولد زینبه خریدن.😌 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

25 آبان 1400 17:50:00

1 بازدید

madaran_sharif

. #ز_زینی‌وند . همه چی مثل رویا بود.😍 خدا به مو رسوند اما نبرید. توی پروسه پیدا کردن خونه، یه خونه پیدا کردیم که صاحب‌خونه برای فروختنش بنا به دلایلی دست دست می‌کرد. ما هم خونه رو می‌خواستیم، هم جایی رو نداشتیم که منتظر فروش خونه باشیم و حدود ۲ هفته همراه خانواده‌ آقای صاحب‌خونه تو همون خونه زندگی کردیم. دقیقا اوضاعمون مثل ماجرای نقی و هما توی پایتخت یک بود.😂 . همسرم در حال جوش دادن معامله خونه‌یآقای صاحب‌خونه و منم در حال بسته‌بندی وسایل خونه خانم صاحب‌خونه.🤭 . البته که مصلحت این بود صاحب اون خونه نشیم.😄 رسیدیم به خونه‌ای که با وجود نقلی بودنش بعدها شد دلبازترین خونه زندگی مشترکمون.🤩 . حال دلم خوب شده بود. هر روز صبح با سرویس جامعه‌الزهرا با معصومه می‌رفتیم حوزه. معصومه می‌رفت مهد و من سر کلاس. برای بدقلقی‌هاش هم پیش یک روحانی که تخصص کار با کودک داشتند رفتیم و به برکت حضرت معصومه راهکارهای خوب و راهگشایی گرفتیم. . یکی از اشتباهات من که باعث وابستگی دخترم شده بود این بود که فکر می‌کردم هروقت دخترم بیداره من باید تمام و کمال در خدمتش باشم. به همین دلیل دخترم بلد نبود تنهایی بازی کنه. ولی از مشاور یاد گرفتیم که کودک باید گاهی ناکامی بهینه رو تجربه کنه، یعنی به اندازه ظرفیتش ناکام بشه و یاد بگیره در تمام زندگی کسی مدام در خدمتش نیست. البته این روش به شرط ارتباط خوب جواب میده، یعنی وقت مخصوصی برای ارتباط و بازی با فرزندمون داشته باشیم. . به مدد خدا، حال خوب خودم و با تکنیک‌هایی که یاد گرفتیم، آرامش و نشاط معصومه بیشتر شد. . واقعیتش اینه که توی زندگی هیچی اندازه تولد دخترم من رو با خود واقعیم روبرو نکرد و ایراداتم رو جلو چشمم نیاورد. بهم ثابت شده بود دخترم آیینه اعمال منه پس تمام‌ تلاشم رو کردم‌ که خودم رو عوض کنم و ایراداتم رو رفع کنم. خودمم همزمان دوره‌های درمانگری کودک و مهارت‌های درمانگری رو می‌گذرونم. . حال دلم بهتر از همیشه است و دیگه با بالا و پایین زندگی خودمو نمی‌بازم. قدر داشته‌هامو که روزی رویام بوده می‌دونم. با مهارت‌هایی که یاد گرفتم رابطه‌ام با همسرم بهتر شده. درسته زندگیمون بارها دچار بحران شد اما اگر هدف از زندگی مشترک رشد باشه، من در کنار همسرم به این رشد و تحول رسیدم. بالاخره هر رشدی پوست انداختن خودش رو داره قدیمی‌ها درست گفتند که صبر تلخه اما میوه‌اش شیرینه😍 . خوشحالم که مادر شدم. با همه سختی‌های داشتن یک کودک دشوار، روزگارم قشنگ شده و رشد می‌کنم. مگر هدف از آفریش انسان جز رشد و کماله؟ . #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

12 مرداد 1399 17:46:51

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_ششم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . پسر سومم که یه مقدار بزرگ شد و از آب و گل در اومد، تصمیم گرفتم یه سری کارها برای تقویت روحی و جسمی خودم انجام بدم.🤩 . یه کاری که خیلی بهش علاقه داشتم، پختن کیک و شیرینی بود. پسر سومم یک ساله بود که جدی‌تر رفتم سراغ این کار. البته از قبل هم علاقه داشتم و گاهی کیک یا قطّاب درست می‌کردم.😋 از طریق صفحات مجازی، کیک و شیرینی‌پزی حرفه‌ای رو یاد گرفتم و کیک‌های خوبی هم درست کردم. حتی چند باری هم دوستام سفارش دادن و براشون پختم. البته خیلی واسه سفارش گرفتن و کار جدی وقت نداشتم.☺️ . به فکر کلاس ورزشی هم بودم.🏃🏻‍♀ چون زیاد پشت لپ‌تاپ می‌نشستم، کمردرد و گردن‌درد داشتم و دنبال ورزش‌های اصلاحی بودم. وقتی شنیدم محل کارمون کلاس پیلاتس گذاشته، با اشتیاق ثبت‌نام و شرکت کردم.🙃 صبح زود تا بچه‌ها خواب بودن، می‌رفتم و بعد از یکی دو ساعت برمی‌گشتم. چند وقت بعد چون راهش دور بود، ترجیح دادم یه کلاس ورزشی نزدیک خونمون برم که شهرداری برگزار می‌کرد و بعدازظهرها بود. باز هم تا بچه‌ها خواب بودن، می‌رفتم و ۲ ساعته میومدم. . در غیاب من اگرم بیدار می‌شدن، مسئولیتشون‌ با داداش بزرگه بود و می‌دونستن باید به حرفش گوش بدن.👦🏻 البته متاسفانه از اسفند پارسال به خاطر کرونا تعطیل شد و خیلی حیف شد که نتونستم ادامه‌ش بدم. . حدوداً از یک سال پیش، یه کار پروژه‌ای مرتبط با صنایع رو هم شروع کردم. از اینکه کاری مرتبط با رشته‌م انجام می‌دادم، حس خوبی داشتم. این کار رو هم توی خونه انجام می‌دادم و جلسات حضوری‌ش کم بود.☺️ کار پژوهشی قبلیم رو هم تا حدی انجام می‌دادم و پیش می‌بردم.💪🏻 . همسرم که دیگه خودشون از دکترا فارغ‌التحصیل شده بودن، بهم پیشنهاد دادن که واسه کنکور دکترا ثبت‌نام کنم و بخونم.😍 . دوست داشتم رشته‌ی مدیریت آموزش عالی بخونم و چون رشته خودم نبود، باید بیشتر وقت می‌ذاشتم ‌و تلاش می‌کردم. اکثراً می‌رفتم توی اتاق و درس می‌خوندم، بچه‌ها هم بیرون با همدیگه بازی می‌کردن. از پرستار یا مهد کمک نگرفتم، فقط یه مدت کوتاهی مامانم اومدن پیشمون و کمکم کردن. تا قبل از اسفند منظم و با برنامه درس می‌خوندم اما بعدش که کنکور عقب افتاد، یه مدت درس رو رها کردم. یکی دوماه مونده به کنکور که قرار بود مرداد برگزار بشه، دوباره شروع کردم و نهایتاً رتبه‌م ۱۴ شد.🤩😍 . فکر می‌کنم به برکت حضور بچه‌ها بود که خدا کمکم کرد. چون رتبه‌م با میزان درس خوندنم، ‌جور در نمیومد.🤷🏻‍♀ . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 دی 1399 14:54:32

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد ۳ سال و ۸ ماهه و #علی ۱ سال و ۷ ماهه) . چیزی که ازش می‌ترسیدم این بود که محرم امسال بی‌بهره‌تر از همیشه باشم!😞 . آخه مگه می‌شه هیئت خوب(؟!)نريم ولی بتونیم خوب عزاداری کنیم؟ هر سال هیئت خوب رفتن هم خودش مسئله‌ای بود! فکر می‌کردم باید حتما یه جا برم که سخنرانش خیلی جذاب حرف بزنه🤔، و بتونه حسابی توجه منو به خودش جلب کنه، تا مقدمه تحول و رشدم بشه! . مداح هیئت هم باید یه جوری روضه بخونه که بای بسم‌الله رو نگفته دلم بره تا خود کربلا و مثل ابر بهار بباره! . اما تجربه‌ی همین چند روزه خیلی تصوراتم رو عوض کرد!😊 . ⁦👈🏻⁩ می‌شه خونه رو هیئت کنیم و هر شب نذری بپزیم و بنشینیم پای سفره اباعبدالله...⁦👌🏻⁩ . ⁦👈🏻⁩ میشه تو خونه سیاه بپوشیم و با روضه‌های بعضا خنده‌دار یه پسر بچه‌ی ۳ ساله گریه کنیم! . ⁦👈🏻⁩ می‌شه به جای سخنران جذاب،خودمون زحمت بکشیم و توجه خودمون رو به اونچه لازمه‌ی تحولمونه، جلب کنیم! حتی تو یه جلسه روضه دوستانه و خلوت. . ⁦👈🏻⁩ می‌شه به جای اینکه ده شب یا حداکثر دو ماه بریم هیئت، خونه‌هامون رو برای همیشه هیئتی کنیم.⁦ . . اصلا انگار جای امام حسین تو خونه‌مون خالی بود...😞 . تو هيئت دلامون حسینی می‌شدن، ولي تو خونه چی؟! چقدر سبک زندگی هامون و انتخاب‌هامون رنگ و بوی امام حسین داشتن؟! از رفتار من با بچه‌هام معلوم بود که من بچه هیئتی ام؟!🤔 . هیئت‌های خونگی محرم امسال باید مقدمه‌ای باشن برای خونه‌های هیئتی همیشگی! برای زندگی‌های امام حسینی...😍 . ‌. پ.ن: قطعا حضور تو فضای مساجد و هیئت‌ها و نشستن پای صحبت اساتید برای رشدمون لازمه... اما نباید جای خلوت تفکر و تحول درونی رو بگیره. . . #مادرانه_های_محرم #مادران_شريف_ایران_زمين

03 شهریور 1399 16:21:42

0 بازدید

madaran_sharif

. کیک آماده شده😋 غذا هم بخشیش آماده ست. . #بازی بچه‌ها هم تمومه و خیلی خسته به نظر می‌رسن🤔 . انگاری تمایلی به جمع کردن این رشته‌های کاغذ_بخوانید شراره‌های آتش😅_ که کل اتاق (به جز زیر پارچه!) رو پوشونده، ندارن😒 فرستادمشون تو حیاط مشغول جارو زدن حیاط و تخلیه ته مانده انرژی بشن! خودم دست به کار شدم😬 ... خب انگاری آخرین رشته‌های کاغذی هم از روی رخت خواب‌ها و طاقچه و کمد، به خوبی جمع شده! . یه نگاه می‌کنم به وروجک‌ها که خیلی ناز و مظلومانه خوابیدن😝 یه نگاهی به خونه که حالا خیلی مرتب و تمیز به نظر می‌رسه😎 و...صدای اذان📿 . آخیش! نماز تو زمان خواب بچه‌ها می‌چسبه😋 . انگاری دیگه ایستادن برام خیلی سخته، سجده‌هام طولانی می‌شن، حمد و سوره کوتاه و خلاصه! . سجده شکر و بعد درازکش روی سجاده... آخ پام...کمرم...خدا جون چی می‌شد به دلم می‌انداختی اون کارتن رو از جلوی چشم بچه‌ها بردارم نبینن؟!🤔 . ازت می‌خوام الان بچه‌ها یه کم طولانی بخوابن! . آخ خدا خواهش می‌کنم یه فرشته بفرست بره سراغ غذا 🤲 . قرآنمو باز میکنم... الم نشرح لک صدرک...فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب 😳 چی؟؟ کی گفت؟ کجا بود؟ من که نبودم! سیخ پاشدم، دوباره نشستم. . ای بابا خداجون بیخیال، سخت نگیر، من اینا رو فقط به تو می‌گم، من که غر نزدم☺️😐 خداجون مجرد بودم آسون‌گیر بودیا . قرآن باز می‌کردم می‌اومد: انه کان ظلوما جهولا... و خلق الانسان ضعیفا... لا یکلف الله نفسا الا وسعها . حالا با این‌همه حجم #کار و #درس و #بچه‌ها و نبود همسر و کارهای خونه و بیرون خونه، تا قرآن باز می‌کنم یا انشراح میاد یا مزمل یا...!! . می‌گی خیلی خوب این کارا رو کردی که کردی هنر نکردی که! چرا نشستی؟؟ پاشو برو به بقیه کارات برس!! قربونت برم که دوستم داری می‌خوای رشدم بدی ولی خواهشا خودت کمکم کن جز به یاری تو ابدا از پس هیچ‌کدوم برنمیام، یه وقت نق و نوق کردم نه به دل بگیر نه به روم بیار😉 خب دیگه بساط درد دل رو جمع می‌کنم می‌رم یه ویتامینه می‌زنم😃 . لازانیا رو می‌چینم تو ظرف بذارم تو فر😋 . _ مامان مامان کجایی؟؟😳 تو رو خدا آروم‌تر! داداشتو بیدار نکنی؟! . خواهشا یه کم دیگه بخواب😝 #ط_اکبری #هوافضا90 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

21 آذر 1398 16:16:24

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_قربانی . شاید برای صدمین بار داشت دکمه‌ی ماشین لباسشویی رو می‌زد و هی خاموش روشنش می‌کرد😫 بعد از تمام شدن شستشوی ماشین یادم رفته بود از برق🔌 بکشمش و شده بود اسباب‌بازی گل پسر!⁦🤦🏻‍♀️⁩ . دیگه مغزم خوب حرف زدن و جایگاه امیر بودن گل پسری رو یه لحظه به فراموشی سپرد و ماحصلش شد یه داد بسیار عصبانی سرش!🗣😡 . پسرکم یهو از صدای دادم ترسید😧 و از ترس یه داد کوچیک زد و خیلیییی مستاصل و ناراحت😰 دوید سمتم و چسبید به پاهام! چسبید به منی که فوق‌العاده از دستش ناراحت و عصبانی بودم و... . خودم خیلی ناراحت شدم😔 که چرا ناگهانی داد زدم و دلم به رحم اومد و کلی بغلش کردم و نازش کردم. . وقتی فکر کردم دیدم پسرکم حتی وقتی که می‌دونه که از کارش ناراحتم و عصبانی باز در حالت ترس😨 و ناراحتی😔 و استیصال😓 پناهی جز آغوش امن من نداره و خودشو از ترس و نگرانی می‌چسبونه به من⁦👩🏻⁩ و یاد این عبارت دعای ابوحمزه ثمالی افتادم: "هارب منک الیک" (از خشم و غضب تو به سمت تو فرار می‌کنم) خدایا ما غیر از آغوش امن تو کجا رو داریم که از ناراحتی تو به خاطر اشتباهاتمون بهش پناه ببریم؟😥 . خدایا هرچی هم کار بد کرده باشیم و تو هم با حادثه‌ای یا حرفی یا... بهمون یه چشمه‌ای از نتیجه‌شو چشونده باشی اما بازم میایم پیش خودت، مگه ما غیر تو کی رو داریم؟ ای بهترینی که از کودکی ما رو در دامن مهر و لطف خودت بزرگ کردی...⁦❤️⁩ . سیدی انا الصغیر الذی ربیته... و انا الخائف الذی آمنته... (سرورم، من کوچکی هستم که او را بزرگ کردی و ترسانی هستم که او را ایمنی بخشیدی) . . #سبک_مادری #عارفانه_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

29 تیر 1399 15:51:47

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . شرایطمون برای آوردن بچه‌ی اول، از دید خیلیا بهتر بود. مثلا مادرم دچار تومور و صرع و پیامدهای بعد از اون نشده بودن، پدر شوهرم تو بستر نبودن، و موضوع کلاسای حضوری هم پیش نیومده بود. . ولی خیلیامون این تجربه رو داشتیم که انگار بهمون می‌گن تو بیا توی راه، خودم کمکت می‌کنم.😊 . . با وجود ویار شدید، من باید ۲۰ روز کار آموزشی عملی توی تهران می‌گذروندم.🙄(۳۶۰ کیلومتر دورتر از خونه) . پسرم اون موقع ۷ ساله بود. ده روز از دوره رو پیش عمه جونی‌ش که تهرانن، موند. و ده روز بعدی رو مدارس باز شده بود و برگشت شهر خودمون پیش همسرم. . . بعد اون دوره‌ی بیست روزه، کلاس‌ها تا ۱.۵ سال شروع نشد. تو این مدت دخترم، به دنیا اومد. زهرا خانوم دختر ناآرومی بود و به شدت گریه و بی‌قراری می‌کرد.😔 . این شد که پدر جان براشون ننو بستن. مخصوصا که تو ده روز اول کسی نبود به من کمک کنه. این ننو تا به الانم مادر دوم بچه‌هاست😁 . . دخترم که یک ساله شد، کلاس‌ها شروع شد. . هر دو هفته یکبار، همراه همسر و پسرم 👨‍👩‍👦‍👦غروب پنجشنبه راه می‌افتادیم و آخر شب می‌رسیدیم به مسافرخونه‌ای تو تهران. کلاس من ۶ صبح بود تا ۱ ظهر. چند بار بچه رو شیر می‌دادم و می‌سپردم به همسرم، تا با غذا و نون کیک دست‌پخت خودم، تا ظهر نگهش دارن. . پسرمم بیشتر مواقع با من می‌اومد سرکلاس و من تو نصف روز باید به اندازه‌ی یک ماه درس و سی‌دی درسی یاد می‌گرفتم.👩🏻‍🎓 . این کلاس‌ها تا دو سال ادامه داشت. البته وقتی که دخترمو از شیر گرفتم، دیگه خودم تنهایی می‌اومدم تهران و برمی‌گشتم. . کنار کلاس‌ها، یه کار مشاوره‌ی اصلاح سبک زندگی هم، به صورت تلفنی یا حضوری (البته کاملا رایگان) به کارام اضافه شد. . تصمیم گرفتیم بچه‌ی سوم رو بیاریم.⁦👌🏻⁩ ولی به خاطر بارداری، شغل سنگین همسر⁦🧔🏻 بیماری تومور مادر⁦👵🏻⁩ و اینکه تمام برادر خواهرام بچه‌ی کوچیک داشتن، نتونستم کلاس‌ها رو ادامه بدم و تصمیم گرفتم خودم تو خونه مطالعه کنم، درس‌های قبلی رو مرور کنم و کنارش صوت گوش بدم. کار مشاوره رو هم همچنان ادامه می‌دادم. . . کارام روی روال افتاده بود. اکثر چیزهای خوراکی‌ها مثل لبنیات، انواع رب، شیرینی‌جات و... رو مردم شهرمون خودشون درست می‌کنن و اینا هم جز کارام بود. خداروشکر همسرم هم وقتشون برکت پیدا کرده بود و کمک می‌کردن. . آقا ابوالفضل هم دیگه بزرگ شده بود و ما چند تا گاو بومی خریدیم😜 که ایشونم بیکار نباشه.😅 . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . شرایطمون برای آوردن بچه‌ی اول، از دید خیلیا بهتر بود. مثلا مادرم دچار تومور و صرع و پیامدهای بعد از اون نشده بودن، پدر شوهرم تو بستر نبودن، و موضوع کلاسای حضوری هم پیش نیومده بود. . ولی خیلیامون این تجربه رو داشتیم که انگار بهمون می‌گن تو بیا توی راه، خودم کمکت می‌کنم.😊 . . با وجود ویار شدید، من باید ۲۰ روز کار آموزشی عملی توی تهران می‌گذروندم.🙄(۳۶۰ کیلومتر دورتر از خونه) . پسرم اون موقع ۷ ساله بود. ده روز از دوره رو پیش عمه جونی‌ش که تهرانن، موند. و ده روز بعدی رو مدارس باز شده بود و برگشت شهر خودمون پیش همسرم. . . بعد اون دوره‌ی بیست روزه، کلاس‌ها تا ۱.۵ سال شروع نشد. تو این مدت دخترم، به دنیا اومد. زهرا خانوم دختر ناآرومی بود و به شدت گریه و بی‌قراری می‌کرد.😔 . این شد که پدر جان براشون ننو بستن. مخصوصا که تو ده روز اول کسی نبود به من کمک کنه. این ننو تا به الانم مادر دوم بچه‌هاست😁 . . دخترم که یک ساله شد، کلاس‌ها شروع شد. . هر دو هفته یکبار، همراه همسر و پسرم 👨‍👩‍👦‍👦غروب پنجشنبه راه می‌افتادیم و آخر شب می‌رسیدیم به مسافرخونه‌ای تو تهران. کلاس من ۶ صبح بود تا ۱ ظهر. چند بار بچه رو شیر می‌دادم و می‌سپردم به همسرم، تا با غذا و نون کیک دست‌پخت خودم، تا ظهر نگهش دارن. . پسرمم بیشتر مواقع با من می‌اومد سرکلاس و من تو نصف روز باید به اندازه‌ی یک ماه درس و سی‌دی درسی یاد می‌گرفتم.👩🏻‍🎓 . این کلاس‌ها تا دو سال ادامه داشت. البته وقتی که دخترمو از شیر گرفتم، دیگه خودم تنهایی می‌اومدم تهران و برمی‌گشتم. . کنار کلاس‌ها، یه کار مشاوره‌ی اصلاح سبک زندگی هم، به صورت تلفنی یا حضوری (البته کاملا رایگان) به کارام اضافه شد. . تصمیم گرفتیم بچه‌ی سوم رو بیاریم.⁦👌🏻⁩ ولی به خاطر بارداری، شغل سنگین همسر⁦🧔🏻 بیماری تومور مادر⁦👵🏻⁩ و اینکه تمام برادر خواهرام بچه‌ی کوچیک داشتن، نتونستم کلاس‌ها رو ادامه بدم و تصمیم گرفتم خودم تو خونه مطالعه کنم، درس‌های قبلی رو مرور کنم و کنارش صوت گوش بدم. کار مشاوره رو هم همچنان ادامه می‌دادم. . . کارام روی روال افتاده بود. اکثر چیزهای خوراکی‌ها مثل لبنیات، انواع رب، شیرینی‌جات و... رو مردم شهرمون خودشون درست می‌کنن و اینا هم جز کارام بود. خداروشکر همسرم هم وقتشون برکت پیدا کرده بود و کمک می‌کردن. . آقا ابوالفضل هم دیگه بزرگ شده بود و ما چند تا گاو بومی خریدیم😜 که ایشونم بیکار نباشه.😅 . . #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن