پست های مشابه
madaran_sharif
. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . ما تو یه خونهی ویلایی متوسط که یه حیاط خیلی خیلی بزرگ داره، زندگی میکنیم. . یه باغچه داریم که چند تا درخت تنومند داره و یه کم اون ورتر چند نهال پسته. . ۸ تا گاو هم یه گوشهی دیگهی حیاطن☺️ مسئولیت رسیدگی به گاوها با آقا ابوالفضله. البته همیشه یکی هست که کمکش کنه. . یه دستگاه جوجهکشی🐣 هم داریم که همسر و پسرم نوبتی به تخمهای توی اون رسیدگی میکنن. وقتی هم که جوجهها بیرون میان، بچههای محل، فامیل و گاهی هم غریبهها، اونا رو میخرن. . . فاصلهی خونهمون با منزل پدرم و برادر و خواهرها، در حد یه ربع پیادهست. برای همین خیلی وقتها، بچهها دور هم تو حیاط ما جمع میشن و ۱۰ ۱۲ تایی با هم بازی میکنن. بچههای بزرگتر هم، مراقب کوچیکتران☺ . . بیشتر بچهها به هنر علاقهمندن. مثلا پسر من و تمام بچههای بزرگتر نقاشیهای قشنگ میکشن، با نمد کاردستی های زیبایی درست میکنن، گل توی گلدون میکارن و... . . صبح، بعد از نماز، زمان شستن لباسهاست که هر ۲ ۳ روز یکبار، اتفاق میافته. (همهی ما کارایی داریم که لباسهامون تند تند کثیف میشن😅😉) . لباسها از قبل توی سبدها تفکیک میشن. لباسهای معمولی رو تو اتوماتیک میریزم و لباسهای حساس و کهنههایی که پاک شدن رو با کهنهشور میشورم و با اتوماتیک آب میکشم. مسئولیت بند کردن، جمع کردن، جداسازی و گذاشتنشون تو کشو هم با خود بچههاست. . روزهایی هم که شستن لباس نداشته باشیم، تا زمانی که بچهها خوابن، مطالعه میکنیم و در مورد مسائل روز با هم گپ میزنیم. . . اولین بچهای که بیدار میشه حلما خانومه و بعد اون یکییکی بیدار میشن. . بچهها ریخت و پاشای زیادی دارن، تو غذا خوردن، بازی کردن، حمام و سرویس و... برای همین باید آدم مدام پشت سرشون جمع و جور کنه😜 . دخترهای دوقلوی خواهرم هم که ۱۴ ساله اند، هر روز به نوبت یا با همدیگه، به خونهی ما میان و تو کارای خونه و بچهها و گاهی خیاطیهای ساده به من کمک میکنن. این دو تا واقعا از نعمتهای بزرگ زندگی منن. (پدرم ۱۵ نوه و پدر شوهرم ۱۶ نوه دارن😍 و دوقلوها، بزرگترین نوههای خانواده اند) . . هیچوقت دنبال تجملات نبودیم و خیلی روی وسایل خونه حساسیت نداریم. برای همین بچهها تو خونه آزادن و البته چیز زیادی رو خراب نمیکنن☺ . همیشه زیر دستشون زیرانداز میندازیم، با این حال فرشهای خونه باید سالی یک بار و فرش آشپزخونه، سالی چند بار شسته بشن. . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
26 شهریور 1399 17:32:51
0 بازدید
madaran_sharif
. چند روز بعد از مراسم عقد👰🏻، دوباره راهی قم شدیم. . خیلی زود رسیدیم به ایام امتحانات.📝 . امتحانهای همسرم بخاطر ماه رمضان زودتر تموم شد و برای تبلیغ برگشتن شیراز و من چند روز بیشتر موندم قم. . توی شیراز مشغول فراهم کردن مقدمات عروسی شدیم.🎊 بالاخره روز عروسی رسید و سه روز بعد راهی قم شدیم و همزمان با میلاد امام رضا زندگی جدیدمون💑 شروع شد... . . از روز محرم شدن، همسرم یکی از کارتهای شهریشونو دادن به من.💳 برای منی که خونهی بابا هر چقدر میخواستم میگرفتم و خرج میکردم عملا این پول خیلی کم بودم🤷🏻♀️ اما واقعا برکت داشت و روزیمون دست خدا بود.🥰 . . یادمه برای ازدواج دانشجویی و سفر مشهد میخواستیم بلیط اتوبوس بگیریم ولی نقدینگی جفتمون صفر بود.😞 . یه مراسم برای قدردانی😍 از طلابی که برای رضای خدا در مدارس مسجد محور تدریس میکردن برگزار شد. به هر نفر یه هدیهی نقدی کمی دادن که خداروشکر همون شد پول بلیط اتوبوس مون.🤲🏻 وای که اون لحظه چقدر خوشحال😄 شدم خدا واقعا بندههاشو لنگ نمیذاره.😌 . . خلاصه وارد زندگی شدیم و دیدم ای دل غافل آشپزی هم که بلد نیستم،🍛 از بچگی پدرم خیلی روی درس تاکید داشتن و به ما میگفتن درس بخونید و نگران هیچی نباشید.📚 . واسه همینم ما آشپزی تحت تعلیمات مامان👩🏻🍳 رو یاد نگرفتیم. باز خداروشکر خوابگاه باعث شده بود دو سه مدل غذا🍳 یاد بگیرم ولی اونم کفاف غذای هر روز رو نمیداد...😅 ناامید نشدیم و خلاصه بعد از چندی شور و شفته خوردن😖🤢 غذا پختن رو یاد گرفتم. روزهایی هم که دانشگاه بودم، غذای دانشگاه🏫 رو رزرو میکردم و همسرم هم میاومدن دانشگاه و دوتایی با هم غذا میخوردیم.😍 . امتحانهای خرداد ماه بود که فهمیدم دارم مامان میشم👶🏻 و حسابی خوشحال بودیم.😃😄 . همون اول از غذا خوردن🍛 افتادم... و تا ماه هشتم ویار داشتم.😩 دستپخت خودمو نمیتونستم بخورم. کسی رو هم نداشتم که برام آشپزی کنه...🤷🏻♀️ دوران بارداری🤰🏻 دانشگاه هم میرفتم🏫 و خداروشکر مسئلهی خاصی به جز ویار نداشتم. . از اول بهمن منتظر اومدن گل پسر بودیم و خونه🏡 رو برای ورودش آماده کرده بودیم. . یه روز اواخر بهمن موقع اذان صبح بود که محمد مهدی کوچولوی👼🏻 ما چشماشو👀 تو این دنیا🌍🔆 باز کرد. . . #ز_م_پ #قسمت_سوم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
26 خرداد 1399 16:29:06
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_سوم . #م_کلاته (مامان #مرتضی ۵ سال و ۸ ماهه، #فاطمه ۳ سال و ۹ ماهه و #مجتبی ۱۱ ماهه) . . از اون ترم روند درس خوندن من تغییر کرد، غیرحضوری!😉 شبها و عصرها رو اختصاص دادم به درس خوندن. گوش کردن فایلهای صوتی دروس اوایل خیلی سخت بود. اما کمکم یاد گرفتم چکار کنم.☺️ صوتهایی که راحتتر بودند رو با سرعت دو برابر پخش میکردم و فرصتم رو برای صوتهای سختتر میذاشتم. . تا روزهای آخر خرداد، اکثر امتحانام رو دادم. فقط چند تا از امتحانا موند برای بعد از به دنیا اومدن دختر نازم. 👧🏻 . ترم تابستون هم چند تا درس برداشتم و گذروندم. تابستون که رفتم امتحانم رو بدم، همسرم پسرم رو نگه داشت و من مجبور بودم دخترم رو با خودم ببرم.😌 چند ماه بیشتر نداشت و احتمالاً سر و صدایی ایجاد نمیکرد. کتاب رو سه دور خونده بودم و حفظ حفظ بودم.📔 . وقتی سر جلسه رفتم، با کمال تعجب، نذاشتند وارد جلسه بشم.😢😔 هر چقدر اصرار کردم که آرومه، خوابه، بذارید امتحانم رو بدم، قبول نکردند! دوستانم که سر امتحان بودند، میگفتند ما مشکلی نداریم و حواسمون پرت نمیشه اما مسؤول امتحان قبول نکرد. چون میگفتند ممکنه بازرس بیاد و اشکال بگیره.😔 خب من باید چکار میکردم؟ همینجور وقت امتحان داشت میگذشت و من حسرت میخوردم. گفتم حداقل تو یه کلاس خالی بذارید امتحان بدم، گفتن نمیشه! گفتم یه مراقب برام بذارید، بازم قبول نکردند! دخترم رو بردم مهد. اما کی بچه دو سه ماهه رو قبول میکنه؟😔 از ناراحتی نمیدونستم چکار کنم😔 من ۳ دور خونده بودم ولی…. . تا اینکه چند نفر امتحانشون رو دادند و یکی از طلبهها که حتی من نمیشناختمشون، گفتند من نینی رو نگه میدارم تا شما امتحانت رو بدی.😍 سریع دویدم سر امتحان... باز هم مسؤول امتحانات نمیخواست قبول کنه🙄میگفت دیر وارد جلسه میشی! گفتم من که همینجا جلو چشمتون بودم.😂👀 خلاصه که قبول کردند.😤 من سریع جوابا رو مینوشتم و چون خوب خونده بودم، امتحان دادنم یه ربع بیشتر طول نکشید. . دخترم حدوداً ۱ ساله بود که جمعی از بچههای دبیرستانمون که حالا همگی بچه داشتیم دور هم جمع شدیم و به فکر افتادیم یه مهد خونگی راه بندازیم. تقریباً هفتهای یکبار نوبتی تو خونهی یه نفر جمع میشدیم و برای بچهها بازیها و برنامههای هدفمند داشتیم. . همینطور ترمها میگذشت و اوضاع بهتر میشد. من شبها درس میخوندم و در طول روز هم با بچهها سرگرم بودم. مشغول گذروندن چند واحد آخر بودم که تصمیم گرفتیم کانون گرم خونوادهمون رو با یه عضو جدید گرمتر کنیم.😉 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
04 اسفند 1399 16:51:59
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_هشتم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . توی این سالهای بچهداری، دربارهی تمیز و مرتب کردن خونه، هیچوقت سخت نگرفتم. البته شلخته هم نیستم. پذیرفتم که بچه به هر حال بخواد بازی کنه یا غذا بخوره کثیفکاری داره و دیگه حرص نمیخورم به خاطر کثیفکاریهاشون و توقعی هم ندارم که خونه همیشه مرتب باشه و برق بزنه. . توی این مدت از نیروی خدماتی هم کمک نگرفتم. خودم بودم و سعی میکردم تا حدی که خونه مرتب و قابل سکونت باشه، کارها رو انجام بدم.😊 . درسته که وجود بچهها، زمانهای آزاد مادر رو کم میکنه اما اینطورم نیست که کلا مادر رو محدود کنه و مانع انجام کارهای دیگه بشه. . توی این سالها با برنامهریزی تونستم در کنار بچهها کارهای دیگه هم انجام بدم. عمدتا وقتایی که خوابن، بهخصوص صبح زود، کارام رو انجام میدم. الان هم که بزرگتر شدن، اکثرا خودشون مشغولن با هم و من میتونم در کنارشون کارام رو انجام بدم. به عینه دیدم که وقتی محدودیت زمانی داشته باشم، بهتر برنامهریزی میکنم و از زمانهای مردهم هم استفاده میکنم. . انگار که توی محدودیت، ظرفیتهای پنهان خودم رو تونستم کشف کنم و بیشتر رشد کنم. . یه مدت تا قبل بچهی دومم، که کار یا درسی نداشتم، صبحها با پسرم تا ساعت ۹ میخوابیدم. بعد ناهار هم دوباره میخوابیدم. چون هر دومون خیلی خوشخواب بودیم. . در حدی که مامانم اومدهبودن خونهمون، میگفتن چرا شماها اینقدر میخوابید؟!🙄 خب اون موقعها زندگی جذابی نداشتم و خودم هم از اون شرایط راضی نبودم. . حالا اما از نماز صبح تا ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب یکسره بیدارم. گاهی عصرها یه ربع، بیست دقیقهای ناخودآگاه خوابم میبره و تجدید قوا میکنم.💪🏻 . الان هم شرایط سختیه، اما خداروشکر راضیام و فکر میکنم که توی همین سختیاست که آدم ساخته میشه و قابلیتها و ظرفیتش بالا میره و استعدادهای نهفتهش شکوفا میشه. . ممکنه به خاطر بچهها، یه سری کارهام عقب بیفته و سرعتم کم بشه، مثلاً یهو بچهها مریض بشن و هرچی برنامه ریختم ،بره روی هوا.😞 . ممکنه من نسبت به دوست مجردم، از نظر تحصیلی و شغلی، عقبتر باشم اما منم میتونم مسیر خودم رو طی کنم و به سمت اهدافم پیش برم و راکد نمونم. مثلاً اون آدم راه رو ۳ ساله طی میکنه و من مادر، ۴ یا ۵ ساله. درسته من بهعنوان مادر، سرعتم کمتره، اما در عوض از نظر قابلیتها و تواناییها، بیشتر رشد کردم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
28 دی 1399 16:47:09
0 بازدید
madaran_sharif
. #ر_مهدیزاده (مامان #علیرضا ۱۲ ساله، #فاطمه ۸ ساله، #زینب ۵ ساله و #کوثر ۲ ساله) . عادت کرده بودم که هر سال محرم برم پای بهترین هیئت. اما امسال، وجود کرونا و پروتکلهای بهداشتی و حضور چهار تا بچه یه ذره کار رو سخت میکرد. . همسرم پیشنهاد هیئت خونگی رو دادند. 🏴 قرار شد بعد از این که مثل همه وقتایی که بابا خونه هستن نماز صبح رو به جماعت بخونیم. بعد از نماز صبح، فاطمه خانم بشن قاری، من سخنران، همسرم روضهخون و آقا علیرضا هم مداح. مهمترین و جذابترین کار برای بچهها هم که همون پذیرایی بود، قسمت زینب خانم شد. فقط کوثر خانم تنبل بودن و نمیشد از خواب بیدارشون کرد. . بچهها استقبال کردند. نتیجهاش برام خیلی جالب بود. بچهها مسؤولیتهاشون رو خوب انجام میدادند. تمام احکام و نکات اخلاقی رو که بهشون میگفتم، گوش میدادن و رعایت میکردند. روضهها رو هم خوب میفهمیدن وسینه میزدن حسابی. . من مطالب کتاب اخلاق الهی ایتالله مجتبی تهرانی، بخش آفات زبان، رو به زبان ساده براشون میگفتم. همچنین احکامی که مطمئنم بزودی مورد نیازشون میشه. . وقایع عاشورا رو هم همسرم به زبان ساده و کودکانه میگفتن. . بعد از چند روز خدا توفیق حضور تو یه هیئت دیگه رو هم بهمون داد. 🖤 غروبها همسرم میومدن دنبالمون و با ماسک و کلی خوراکی و یه دفتر و چند تا مداد میرفتیم هیئت تو هوای آزاد. . جالب بود که برعکس همه بچههای کوچیک کوثر خانم به خواهر بزرگا نگاه میکرد و ماسکش رو در نمیآورد. . یک ساعتی رو تو هیئت بودیم. بچهها خودشون رو مشغول میکردند. یه زمانی دنبال قاصدک میرفتن و یه زمانی با مورچهها مشغول میشدند. بقیهی زمان رو به خوردن میگذروندند. . ما هم هزار بار خدا رو شکر میکنیم که لیاقت حضور در مجلس عزای سیدالشهدا رو بهمون داد. 🖤 . پ ن : بعد از این تجربه به این فکر افتادم که هیئتمون دایمی بشه و در طول سال، هر جمعه برقرار باشه. چون ذهن بچهها آماده است که با عشق اهلبیت پر بشه. من و همسرم هم در خلال هیئت جذابمون میتونیم کلی مطلب ارزشمند به بچهها بگیم تا به فرموده حضرت علی (علیه السلام) دیگران این ذهن خالی را با مطالب اشتباه پر نکنند. . . #مادرانه_های_محرم #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
11 شهریور 1399 17:15:44
0 بازدید
madaran_sharif
. #مهدخ (مامان یه گل دختر ۳ ساله و یه توراهی) از روند زندگیم راضی بودم.👌🏻😌 ارشدم رو تموم کرده بودم و دو سالی سابقهی کار تو یه شرکت دانش بنیان داشتم که دختر گلم سال ۹۷ به دنیا اومد. از همون اول به همه میگفتم بچهی بعدی ۱۴۰۰. دوست داشتم فاصلهی سنیشون کم باشه تا همبازیهای خوبی باشن. بعد زایمان مدتی مرخصی گرفتم؛ اما تو فکر ادامهی کارم بودم. چون از رشته و محیط کارم راضی بودم، همکارهای خوبی داشتم و از همه مهمتر تو کارم موفق بودم.👌🏻💛 بعد یکسالگی دخترم با کمک مادرم به صورت پاره وقت (۱۵ ساعت در هفته) به محل کارم برگشتم. چون حوزهی کارم تخصصی بود و از کارم راضی بودن، با برگشتنم موافقت کردن. دو سه ماه بیشتر نگذشته بود، که متوجه شدم باردارم. راستش نه من و نه همسرم از این موضوع خوشحال نشدیم.😥 تازه به سرکارم برگشته بودم و برای خودم برنامه داشتم. و دوست داشتیم سرمایهی بیشتری جمع کنیم و خونهی دو خواب و ماشین داشته باشیم... فردای تشییع سردار بود، که حالم خیلی بد شد. بعد سونوگرافی متوجه شدیم خونریزی داخلی شدیدی کردم. دچار بارداری خارج رحمی شده بودم و به صورت اورژانسی عمل شدم.😟 ما برنامه ریخته بودیم... ولی زندگی همیشه با برنامهی ما پیش نمیره. هرچند تو زندگی باید تدبیر داشت، اما گاهی تدابیر سختگیرانه اولویتهای فرعی و اصلی رو جابه.جا میکنن. سال ۹۹ شروع کردم به چکاپ کامل و رفع کمبودها، تا برای نینی دوم آماده بشم. اما متوجه شدم فعلا امکان بارداری ندارم. مشکوک به وجود تومور شده بودم. دکتر آزمایشاتی نوشت و تا جواب آزمایشها بیاد فکرم هزار راه رفت... فکر اینکه برای همیشه نازا بشم برام سخت بود و تصور اینکه دخترم تنها بمونه به شدت آزارم میداد.😞 خدایا! به اون تقدیر تو راضی نبودم و اون بچه هم سقط شد. الان بیش از یکسال از اون ماجرا میگذره! نه تو کارم پیشرفتی داشتم، نه خونهمون دو خواب شد و نه ماشین خریدیم انگار هنوز هم تو خونه اولیم... حداقل اگه اون بچه به دنیا میاومد الان دخترم تنها نبود. ولی آخر سر گفتم خدایا، با اینکه تحملش برام سخته، اما راضیام به رضای تو... خداروشکر جواب آزمایشها اومد و مشکلی نبود. و با عنایت خدا، محرم امسال حاجت روا شدیم.❤️🤲🏻 و با تمام وجود حس کردم بهترین اتفاق اینه که آدمها هرچی رو که خدا براشون خواسته بخوان و قلباً بهش راضی باشن.💛🧡 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
24 مهر 1400 16:41:52
4 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ساله، #معصومهزهرا ۴.۵ساله و #رقیه ۲ساله) #قسمت_هشتم مرداد ۹۹ بود. صبح یکی از روزهای آخر بارداری رفته بودم پیادهروی. جزء ۳ رو با خودم مرور میکردم که رسیدم به آیات مربوط به مادر حضرت مریم (سلاماللهعلیها). اونا رو خوندم و گفتم فکر کن منم همینطوری بچهم دنیا بیاد! همون عصرش دردام شروع شد و ۵ دقیقه بعد از بستری شدن به لطف خدا رقیه خانوم خانوادهی ما رو باشکوه کرد.😍 یادمه بچههای قبلیم با چند روز تاخیر و آمپول فشار و معطلی و خلاصه یه خروار استرس به دنیا میاومدن!🤪 الان خداروشکر به جزء ۲۲ رسیدم. و پایاننامهم هم داره مراحل نهاییشو میگذرونه. اخیراً مقالاتش رو فرستادم که پذیرش بگیره تا بتونم برای دفاع اقدام کنم.👌🏻 در کنارش برای باشگاه طنز انقلاب اسلامی هم طنز مطبوعاتی مینویسم.😉 سابقهی آشنایی من با باشگاه طنز انقلاب برمیگرده به سال ۹۷. همیشه نوشتن رو دوست داشتم و قلم طنزی هم داشتم. تقریباً همیشه انشاهای مدرسهم طنزآمیز بود. حتی نمایشنامههای طنز مینوشتم تا بچهها اجرا کنن. و خلاصه هر چی تو حرف زدن، زبانم الکنه، تو نوشتن راحتم!☺️ همهی اینا بود، ولی نمیدونستم چیکار باهاشون بکنم. تا اینکه زمستان ۹۷ اطلاعیهی دوره آموزشی طنز مطبوعاتی باشگاه طنز انقلاب رو دیدم. بزرگترین جاذبهش هم این بود که استاد دوره آقای محمدرضا شهبازی بود.😃 من از ۱۵ ۱۶ سالگی مطالبشون رو میخوندم و خیلی قلمشون رو دوست داشتم. در حالی ثبت نام کردم که فکر نمیکردم طنز نوشتن فرمولی داشته باشه و اصلا یاددادنی باشه!🤨 که داشت و بود! اون دوره خیلی برام هیجانانگیز بود! مینوشتم، تشویق میشدم، تلاش میکردم بهتر بشم... دیدم این کاریه که واقعا دوست دارم.😃 دوره که تموم شد، خوشبختانه نظرشون روی من مثبت بود.😊 رسانههای باشگاه طنز، کانال و سایتشون و یک صفحه روزنامه در هفته بود که قرار شد من اینجاها بنویسم. بعداً که مجربتر شدم توی پروژههای جدیتر هم کمک میکردم. مثل آخرین سری برنامه "حرفشم نزن" که شبکه افق پخش شد. (یه برنامهی طنز سیاسی که اجرا و تهیه کنندگیش با آقای شهبازی بود.) الان هم مشغول نوشتن فیلمنامهی یه سریال طنز هستم.☺️ واقعا ساعتای آخر شب خیلی به داد من میرسه! معمولاً درس، مطالعه، قرآن، نوشتن متنهای طنز و... رو اون زمان انجام میدم. گاهیم صبحها ولی گاهی!😄 معمولاً شب بیدار موندن، برام راحتتره. البته یه وقتایی هم هست که بچهها با همدیگه سرگرمن یا همسرم اگه بتونن کمک میکنن. ناگفته نمونه که شکر خدا ایشون خیلی همراهن.😍 #تجربیات_تخصصی #مادران