پست های مشابه
madaran_sharif
. #قسمت_هشتم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) مادرشوهرم زیاد به مسجد محل رفت و آمد دارن. چند سال پیش به درخواست اهالی محل مسئولیت ب.س.ی.ج مسجد رو پذیرفتن. از من هم خواستن مربی قرآن نوجوونا بشم. با کمال میل پذیرفتم.🥰 کمکم وارد ب.س.ی.ج مسجد شدم و شروع به فعالیت کردم. حال و هوای کار با نوجوونا رو خیلی دوست داشتم. اوایل فقط قرآن و احکام و داستانهای پندآموز و بازیهای متناسب با سنشون رو انجام میدادم. اما بعد وارد فضای اجرای سرود و نمایش هم شدم. به طرز حیرتآوری تعداد نوجوونایی که دوست داشتن تو کلاسهای مسجد شرکت کنن و سرود و نمایش هم اجرا کنن بالا رفت! کمکم با خانوادههای بچهها آشنا شدم و دیدم وضعیت اقتصادی بعضی از اونها خیلی ضعیفه. به لطف خدا و کمک همسرم و مسئولین بس.ی.ج تونستیم اون خانوادههایی که واقعاً به نون شب محتاج بودن رو کمک کنیم. در کل فضای وحدت و همدلی مسجد خیلی برای همه برکت داره.😍 بعد از یه مدت مسئولیت نوجوونا رو به دیگری سپردم و مشغول کار با بچههای ۵ تا ۸ سال شدم. کلاسها دو روز در هفته و روزی یه ساعته. با بچههای خودم سر کلاس میرم. اگرم بگن دوست داریم خونه بمونیم، اجباری در کار نیست. و بچهها پیش مادربزرگشون می مونن.🧡 از خدا ممنونم که منو تو این مسیر قرار داد و ازش میخوام این توفیق رو ازم نگیره. تو برنامهی روزانه یه زمانی رو برای بازی دستهجمعی داریم. دنبال بازی میکنیم، گاهی فرشها رو کمی جمع میکنیم و بچهها اسکیت میرن.😁 و البته به لطف خدا همسایهی پایینمون مادرشوهرم اند.🤩 ایشونم همیشه میگن من از شنیدن صدای بازی بچهها لذت میبرم. البته ما هم حواسمون هست که تو زمان استراحت ایشون رژهی نظامی نریم.🤪 با بچهها کاردستی هم زیاد درست میکنیم. یا بازیهای مندرآوردی دخترا.❗️ اینم بگم زهرا و مریم عاشق کوهنوردی از وسایل خونه هستن! چون حیاط نداریم و خونه کوچیکه، منم هی قانون وضع نمیکنم و آزادن.👌🏻 هر چند یه بار، بینی زهرامون شکست.😞 و البته همین باعث شد بیشتر احتیاط کنه! حدوداً روزی ۱ ساعت بازی میکنیم. گاهی وقتا به ۳ ۴ ساعت هم میرسه.😃 البته روزایی که خیلی سرم شلوغه دیگه ازشون میخوام خودشون با هم بازی کنن. زهرا خانم هم میشه مربیشون.☺️ بازی با گوشی هم تو برنامهشون هست. با نظارت پدرشون یه سری بازی تو گوشی ریختن و همونا رو بازی میکنن. برای بازی با گوشی یه زمانی رو با هم توافق کردیم که اون زمان پر بشه، دیگه سهمیهی اون روز تموم میشه. مساعده هم نمیدیم!😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
09 خرداد 1401 11:58:40
5 بازدید
madaran_sharif
. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکردهبودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکسالعمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوهی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر میخوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت میده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پروندهی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقبماندگی هست. و با اینکه من میگفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمیتونم سقط کنم، راضی نمیشد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه میشدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمیتونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، میتونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقهی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون میکرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش میگرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچهها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیبزمینی میخواست اون یکی شیر. این بازی میخواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمیخورد و باید غذای مخصوصش رو درست میکردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما میخورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع میکرد و ۳ بامداد تموم میکرد که اونم فکر کنم خسته میشد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید میخوابید، ما ۳ تایی میرفتیم تو اتاق، در رو میبستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو میخوابوندیم.😴 . . روزها داشت میگذشت. من همچنان در فواصل بچهداری، شاگرد میگرفتم و به خودم دلگرمی میدادم که ناراحت نباشیهااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران
12 تیر 1399 17:26:07
0 بازدید
madaran_sharif
. شروع کردم به شستن ظرفا🧽 وای خدا، بازم جاقاشقی🥄، تا خرخره، پره😩 . از وقتی محمد قاشقهای تو کشو رو در کسری از ثانیه، بهسان زلزلهی هشت ریشتری🏚، به هم میریخت، انگیزهای برای مرتب کردنشون، نداشتم. 😭 . قاشقهایی هم که میشستم، به زور و روهم و روهم، توی جاقاشقی میچپوندم😣 تا ببینیم چی میشه....🤷🏻♀️ . اما ایندفعه حالم خوب بود و تصمیم گرفتم قاشقهای تو کشو رو مرتب کنم...😌 . . محمد مثل همیشه کنارم بود و داشت کابینت رو برانداز میکرد و تصمیم میگرفت کدوم بخششو، خالی کنه.😏🤨😎 . که یهدفعه یه بازی جدید به ذهنم رسید.✨ . محمدو صدا کردم و کارو سپردم دستش😌 . مامانی نگاه کن قاشقای بزرگ اینجا... قاشق کوچیکا اینجا... چنگالا هم اینجا... . . اولش خیلی حرفهای نبود. قاشقها دست و پاشونو دراز میکردن تو خونه همسایه😆 یا مهمون خونه بقیه میشدن😅 . ولی با کمک مامانی، بالاخره به خوبی مرتب شد.👌🏻 . وای که چقد کیف داشت😍 هم برای محمد👦🏻 هم برا من😏 . . امیدوار بودم بعد اون، اوضاع زلزله اومدن بین قاشقها بهتر بشه🙏🏻 و همینطورم شد.👌🏻 . تو این مدت، فقط یه بار انتحاری زد؛ منم بلافاصله براش پروژهی جدید تعریف کردم.😁 . . بعد اون، هر وقت میخواستم جاقاشقی رو خالی کنم، این کارو به محمد میسپردم.😎 اونم چه ذوقی میکرد.😍 شصت و پنج بار بعد اینکه کارش تموم میشد، صدام میکرد و هنر خودشو نشونم میداد.😂 . . حالا دیگه جوریه که وسط ظرف شستنهام، تا دو تا قاشق میشورم و تو جاقاشقی میذارم، با اصرار همونطور خیس خیس💦 برمیداره که بذاره سر جاشون تو کشو.😅 . . بگذریم که از وقتی با قاشقا دوست شده، بیشتر از قبل هم، حالشونو میپرسه، و برای یه وعده غذا، ۴ تاشونو به سینک میفرسته...😅😂 . . #ه_محمدی #روزنوشت #مادران_شریف_ایران_زمین
15 اردیبهشت 1399 17:47:29
0 بازدید
madaran_sharif
. بسازیم یا بخریم؟! گاهی وقتا یه اسباببازیهایی⚽️ رو میبینم که خیلی خوشم میاد👌🏻 خلاقانه است یا بامزه است یا... . میام بخرم که...🤔 یه لحظه میگم صبر کن صبرکن!! - واقعا لازم دارید؟ - بچهها نمیتونن خودشون رو سرگرم کنن؟🤸🏻♀️ - با خرید زود زود اسباببازی چه پیامی به بچهها میدی؟ - بچهی خلاق میخوای یا وابسته؟🤕 -الآن میتونی هزینه کنی؟ و کلی سوال دیگه...⁉️ . برای همین سعی میکنم کمتر اسباببازی بخرم، و بیشتر اسباببازیهایی بخرم که خلاقیتشون رو تحریک کنه یا برای مناسبتهای خاص باشه مثلا عید فطر به عنوان عیدی🎊 اسباببازی 🎁 گرفتن😍 . گاهی هم خودم بازی براشون بسازم...🔨 . چندوقت پیش یادم افتاد یه جایی دیده بودم بچهها با ماکارونی رنگی بازی میکنن🎨 یه بسته ماکارونی🍝 شکلی ریختم تو آب جوش کمی که نرم شد چند قطره رنگ خوراکی🖌️ اضافه کردم و آب کش کردم... وقتی سرد شد تبدیل شد به یه تجربهی خیلی جالب😍 . بچهها نشستن به ماکارونی بازی🥰 له میکردن، باهاش شکل میساختن، میخوردن😋😆 کمی بعد هم خلاقیت پسری گل کرد که قیچیشون✂️ کنه😀 . وقتی خسته شدن گذاشتم تا خشک بشه و سفت، حالا یه وسیلهی جدید بود که هم میشد باهاش شکل ساخت هم کارای دیگه...👌🏻 . یه دفعه یاد یه اسباببازی افتادم که خیلی دوست داشتم برای پسری بخرم (عکسشو ببینید) گفتم حالا میشه خودمون بسازیمش🤗 . یه جعبه مقوایی پیدا کردم و با پیچ گوشتی یا مداد✏️ سوراخهای کوچیک روش زدم، حالا ماکارونیها رو میذاریم روی سوراخها و پسری با چکش🔨 میفرستشون تو😄 دخترمون هم با دست تلاشش رو میکنه👋🏻 . خودم از ساخت بازی بیشتر از بچهها ذوق زده شدم...🤩 حس میکنم اینطوری بچهها👦🏻👧🏻 هم بیشتر قدر داشتههاشونو میدونن، هم تو هزینهی💵 خانواده صرفه جویی میشه، هم خلاقیت و صرفه جویی رو یاد میگیرن👌🏻 . راستی ماکارونی رنگی رو میشه بدون پختن هم درست کرد، فکرکنم با ترکیب کمی سرکه و رنگ خوراکی با ماکارونی خشک، میشه ماکارونی رنگی درست کرد... اینطوری هم دیگه نیاز به پختن نیست، هم سریع تر خشک میشه، هم فرم بهتری داره و شکلش خراب نمیشه👌🏻 . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
15 خرداد 1399 17:15:18
0 بازدید
madaran_sharif
. #ط_اکبری (مامان #رضا ۷ساله، #طاها ۵.۵ساله، #محمد ۳ساله، #زهرا ۲ماهه) همین دیروز بود. نه ببخشید ۷ سال پیش، دیروزش بود. 😅 پسرکم، که تا روز قبلش میثم صداش میکردم و براش از میثم تمار میگفتم، روز تولد امام رضا (ع)، خیلی پیش از موعد به دنیا اومد و اسمش رو هم با خودش آورد! رضا😍 ۷ سال با هزاران بالا پایینی گذشت و سعی کردیم امیر بودنش رو تو این ۷ سال مراعات کنیم؛ تا خوب رشد کنه و احساس قدرت و امنیت کنه، شن بازی تو راه پله، داشتن مرغ و خروس، ریختن و پاشیدن و نصفه نیمه جمع کردن یا حتی جمع نکردن! انجام تکالیف مدرسه بعضا تا۱۱ شب به خاطر بازی، و... البته از اونجایی که بچهی اول بود، ناخودآگاه کمی بهش سخت گرفتیم: رضاجان پوشک نینی رو میاری؟ رضاجان به مرغا غذا دادی؟ رضاجان بچهها رو سرگرم کن مامان نینی رو بخوابونه، رضا جان... مسئولیت تمیز کردن سفره رو هم داشت.😚 دیگه امیر بود بازم، ولی امیر مظلوم.😂 هرچی بود این ۷ سال طلایی گذشت! انشاءالله خدای جبار کم و کاستیهایی که تو رفتار باهاش داشتیم، ببخشه و با لطف و کرم خودش به حق امام رضا (ع) براش جبران کنه و عاقبت بخیر بشه.🤲🏻 دیگه پسرکم وارد ۷ سال دوم شده.😍 دیشب براش #جشن_ادب گرفتیم. دوران #راحت_طلبی و زندگی طبق #دلم_میخواد تموم شد.🤨 و رسما وارد دنیای سراسر #آداب و دستور شد.😃 البته از قبل، کمی آمادهش کردم. مثلاً وقتایی که کاراشو انجام نمیداد، من انجام میدادم و میگفتم حالا اینبار من جمع میکنم ولی وقتی ۷ ساله شدی...😁 یا در مورد تکالیف مدرسه هم همینطور. این رو خدای حکیم تو فطرت بچهها گذاشته که از ۷ سالگی میل و رغبتشون به نظم زیاد میشه و من اینو در مورد رضا واقعا حس کردم.😍 باید فرصت رو دو دستی بچسبم و نظم و ادبِ خواب و غذا و مهمانی و... رو بهش یاد بدم و سر رعایت آداب محکم و مهربانانه بایستم.☺️ نباید از سر دلسوزی یا بازکردن از سر خودم، از آداب چشم پوشی کنم. تا راحتطلب بار نیاد و انشاءالله برای پذیرش سختیهای زندگی و تکالیفی که در آینده باهاش مواجه میشه آماده بشه. ممکنه ماهیت ادب تلخ باشه ولی من باید سعی کنم با شیرینی و لطافت بهش یاد بدم.👌🏻 برای درست عمل کردن تو این ۷ سالها، از همگی التماس دعا دارم.🌷 پ.ن: در روایتی از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) نقل شده است: «فرزند شما تا هفت سال آقای شماست و باید آقایی کند و هفت سال عبد است؛ الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ» (وسائلالشیعه/1/476) #جشن_ادب #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_مادری
02 تیر 1400 18:30:06
0 بازدید
madaran_sharif
. من یه کارایی رو همیشه دوست داشتم انجام بدم و هیچ وقت نتونسته بودم...😒😓 و این طولانی شد😫 و باعث شد حالم بد بشه😞 و لازم دیدم برای اینکه بتونم مادر پویایی باشم💖 اونها رو جدی بگیرم✨ . علت این که تصمیم گرفتم برم دانشگاه، همین نیازم بود👌🏻 . اون اول با اینکه میتونستم بلافاصله بعد کارشناسی بدون کنکور، ارشد رو ادامه بدم👩🏻🏫، ولی انصراف دادم. . علت اصلیشم بچهدار👶🏻 شدنم بود. الان هم اصلا ناراحت نیستم که این کارو کردم😉 اون موقع اون نیازو داشتم👌🏻 ولی الان نیازم متفاوته😌 . الان دانشگاه رفتن، اون بازهایه که احساس میکنم حالم خوب میشه. و انرژی میگیرم برای بچهداریم.💖 . من برای خودم راه حل دانشگاه رو پیدا کردم، با توجه به شرایط دور و برم😌 واقعا همهی شرایط👌🏻 حال خودم، شرایط خانوادگیم، شرایط اقتصادی و فرهنگی. همهشون تاثیر داشتن🧐 . و برای همین، برای بقیه نه توصیه میکنم نه رد😶 لازمه هرکی برای خودش، راه حلشو پیدا کنه📋 . البته دلایل دیگه ای هم برای این انتخابم داشتم. مثلا این که فکر میکنم در تربیت طولانی مدت بچهها👶🏻 موثره🤔 یعنی بچهها از مادری که آگاه، اهل علم و به روز باشه، بیشتر الگو و اثر میگیرن. . . الان در این روزها، من به جز دانشگاه کارهای دیگهای هم انجام میدم. انگار بچهها که بیشتر میشن، به برکت حضورشون، منم میتونم فعالیتهامو بیشتر کنم😅 . 👈🏻 یک کلاس برای تدریس، توی حوزه، برداشتم.👩🏻🏫 . 👈🏻 یه کار پژوهشی، در مورد فلسفه و تاریخ و ادبیات، هم با یه استادی (که تو #قسمت_شش توضیح دادم)، انجام میدم...📚 . و حتی کلاس ورزشی که هیچ وقت نمیرفتم، بعد بچه سومم، شروع کردم🏃🏻♀️😂 (کلاس پیلاتس، که بچهها رو هم با خودم میبردم. جایی نزدیک دانشگاه شریفه. یه مربی دارن که میاد و بچهها👶🏻 رو ساعتی نگه میداره. هروقت هم بچهها بخوان میتونن بیان پیش مادر) . و البته قطعا که مهمترین کارم مادریه. ولی همهی این کارهای دیگه هم بهم خیلی انرژی میدن. . (در مورد ورزش، یه مدت هم، توی تابستون (بعد دورهی کولیکهای محمدمهدی😣) کلاس میرفتم و همسرم🧔🏻 بچهها رو نگه میداشتن، البته آسون نبود اینکه همسرم راضی بشن بچهها رو نگه دارن😄 یعنی دیدن که دیگه به حالت اضطرار رسیدم😰 و یه جورایی دیگه نمیکشم، و لازمه حتما این کلاس رو برم تا حالم بهتر بشه، و بعد راضی شدن) . . پ.ن: برای درس خوندن توی خونه هم، مفصلا توضیح دادم که چیکار میکردم و میکنم📖 (#قسمت_هفتم و #قسمت_هشتم)😉 . . #پ_ت #تجربیات_تخصصی #قسمت_سیزدهم #مادران_شریف_ایران_زمین
04 خرداد 1399 16:08:52
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_پنجم سال ۹۲ سید علی به دنیا اومد.😍 تو دورهی بارداری، مثل زمان بارداری ساره اردوهای تربیتی فرهنگی برای دانشآموزها برگزار میکردیم و مدیریت اردوها با من بود. گاهی در حد دو سه تا اتوبوس دانشآموز رو مشهد میبردیم و براشون برنامههای متنوع فرهنگی تربیتی اجرا میکردیم.👌🏻 بعد از تولد سید علی هم، کارم رو به همون روال ادامه دادم. وقتی قم بودیم، از راه دور با تلفن، کارها و مربیهای مؤسسه رو مدیریت میکردم. وقتی هم میاومدم گیلان، اگر نیاز بود برم محل کارم، بچهها پیش خانوادهم بودن یا کوچیکترها رو همراه خودم میبردم، که این مدل هم مقطعی بود. برای ایامی مثل تابستونها و تعطیلات مذهبی که واسه تبلیغ میرفتیم گیلان. توی اردوها هم بچهها همراهمون بودن.☺️ هیچ وقت اینجور نبود که من مثل یه کارمند مرتب از صبح برم بیرون و بچهها رو بسپرم و بعد برگردم❗️ برای همین نیاز نشد از مهد کودک استفاده کنم. خلاصه دوران طلاییای رو با فعالیت توی مؤسسه ی یاران سبز موعود گذروندم و خدا توفیق خدمت رو اونجا بهم داد. خیلی تجربهی لذت بخش و شیرینی بود.🤩 تا اینکه... سال ۹۶ فرزند چهارمم دنیا اومد.😍 رفت و آمد برامون سخت شده بود.🤪 درسهای بچهها جدیتر شد. فسقلیها هم کوچیک بودن و فاصلهشون کم بود و البته من احساس نیاز میکردم به اینکه یه کم مطالعاتمو در حوزهی زنان سر و سامون بدم😊 چون بچههای مؤسسه درگیر یه سری شبهاتی بودن، که به نظرم نشأت گرفته از سرمایهگذاری دشمن روی خانمها بود. کاملا مشهود بود که جبههی دشمن، جنس زن و قدرت تأثیرگذاری زنان رو در جامعه بیشتر از ما باور داشته و روی این قشر خیلی برنامهریزی کرده.😞 متوجه شدم نیاز دارم این جریانات رو درست بشناسم و تفکراتشون رو تجزیه و تحلیل کنم.👌🏻 حجم کاریم رو کم کردم و به طور کامل مسئولیتهام رو تحویل دادم. اما سریع فهمیدم که برنامه نداشتن برای ساعات اضافیم، خیلی داره اذیتم میکنه. گشتم و دیدم شاخهای هست به اسم مطالعات زنان که مرکز تحقیقات زن و خانواده ارائه کرده. اون دورهی ۱۰۰ ساعته رو گذروندم و استفاده کردم. اما کافی نبود. 😉 امکان ادامهی تحصیل تو حوزه هم نبود. باید حتما مدرک حوزوی میداشتم تا میتونستم این شاخه رو فراتر از اون دورهی ۱۰۰ ساعته بخونم. برای ادامه تحصیل ناچار دانشگاه رو انتخاب کردم. سال ۹۸ کارشناسی ارشد مطالعات زنان دانشگاه الزهرا قبول شدم. ترم اول خیلی سخت گذشت... #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین