پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم تلفنم رو برداشتم زنگ بزنم مامانم خوشحالش کنم که پیامی رو دیدم پرشور و هیجان انگیز! . #حج_عمره دانشجویی ۸۰ درصد تخفیف برای کاروانِ #نخبگان ثبت نام در لینک زیر...😍🤗 . شب با آقای همسر صحبت کردم و با وجود دودلی‌ها، بالا پایین کردنِ خرج، وام و...، باتوکل برخدا ثبت نام کردیم... ماه بعد _با شروع دومین ترم مرخصی تحصیلیم_ خبردادن اسممون درومده.🤩 شک ندارم این نعمتِ بزرگ، روزیِ فرشته‌های پاک و معصوم خونه بود و بس.👶👦 . یه دست می‌ذارم سر رضا و یه دست روی شکم... عزیزای دلم! می‌خوایم بریم خونه‌ی خدا 🕋 حرم امن الهی... راستی می‌دونید چرا به اونجا می‌گن خونه خدا؟!... داریم می‌ریم عرض ادب کنیم خدمت #خانم_فاطمه_زهرا (س)، می‌دونید وقتی اونجاییم تولدشونه؟😇... می‌ریم از پشتِ دربِ خانه‌شون بهشون سلام بدیم و تبریک بگیم!😍 چندروزی تو هوایی نفس بکشیم که #پیامبر_مهربانی‌ها (ص)، #علی_مولا (ع)، عمار، یاسر... نفس کشیدند.❣ قدمگاهشون رو ببوییم و ببوسیم☺️ شمارش معکوس شروع شد...⏳ موعدِ دیدار فرا رسید.😍😍😍 وضع چندان مناسبی نداشتم، اما با توکل برخدا و عمل به توصیه‌های دکتر، دلمونو سپردیم دست صاحبش و با رضای ۷ ماهه، عازم #حج شدیم.🛫🕋 سفری پرماجرا؛ ما در #مدینه و ساک وسایل در #مکه😳 (آخه چرا ساک ما که بچه داریم؟!😆) مُحرِم که شدیم، باورم شد بالاخره روزیمون شده! نوبتی #زیارت🕌 نوبتی اعمال حج🕋 نوبتی غذا خوردن🍛 و گاهی نوبتی خواب😴 . از میعادگاهِ یار برگشتیم و تو خونه‌ی پدری یه ولیمه‌ی خودمونیِ ساده گرفتیم.☕️🍎🍛 . از بازار حرم حضرت عبدالعظیم مقداری سوغاتی در حد وسع خریدیم و رفتیم بازدید فامیل.😍 . دوماه گذشت... هرروز تو خونه، من و رضا بازی‌های جورواجور می‌کردیم بازم دلمون می‌خواست بریم ددر.😐 . وقتی رضا می‌خوابید دیگه نمی‌خوابیدم.💪😄 مطالب مربوط به رشد، سلامت جسمانی و رفتاری، بازی و...مربوط به ماه‌های آینده و خصوصا دوران دوتایی شدنشون😍 رو می‌خوندم.📚📝 . ۱۰ ماهه بود که از خوابگاه در اومدیم.💪 خرد خرد اثاث جمع کردیم که نه آرامش طاها کوچولو تو جای گرم و نرمش بهم بخوره و نه خواب و خوراک رضا بهم بریزه؛ به رضا خوش می‌گذشت! تو کشوهای خالی می‌نشست، وسایل پنهان رو کشف می‌کرد! _البته دو مورد بریز بشکن داشت😕_ یه مورد هم رفت زیر سونامیِ لباسا! البته قبل اینکه کارش به جیغ و هوار برسه، تو بغلم بود.😉 . رفتیم #محله_ی_شلوغ، 📣🗣 سرزنده😄 و البته آلوده😷 (همه خوبی‌ها یه جا جمع نمی‌شه که😒) دودشش‌هام شنگول شدند.😃 . #ط_اکبری #هوافضا90 #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #حج #اثاث_کشی #مادران_شریف

09 دی 1398 16:14:41

0 بازدید

madaran_sharif

. قسمت سوم . زندگی تو خانواده‌ی #گسترده (خونه‌ای که توش پدربزرگ👴🏻، مادربزرگ👵🏻، عموها و عمه و خیلی روزها دختر عمه کوچولو باشه) با زندگی تو خانواده هسته‌ای خیلی فرق داره.😍 . اصلا سیر #غریبگی و چسبندگی بچه یه شکل دیگه است. محمد وقتی می‌تونست هر چقدر دلش خواست طبقه پایین بمونه، هر وقت اراده کنه بیاد پیش من و فهمیده بود برای یک دقیقه هم تحمیلی تو کار نیست، #امنیتی رشد کرد طوری که کم کم خودش رغبت پیدا کرده بود آدم‌های دیگه رو کشف کنه. نه مصنوعی، زوری، که طبیعی، چیزی شبیه بچه‌های روستا که سر ناهار یاد مادر می کنند.😁 . شرایط درسی همسر (که حضورش رو حتی شده پای لپ‌تاپ 👨🏻‍💻 تو خونه تامین کرد)، پشت‌گرمی‌های خانواده‌ها، حضور #دائمی یه بچه خوب هم‌سن و سال و چند تایی عامل خرد و ریز دیگه، به من گفت "تو #تدبیر کرده بودی، ما داریم نقشه راهتو می‌چینیم" . تصمیم گرفتم برای کنکور #ارشد بخونم، جوری که بعد از دوسالگی و از شیر گرفتن برم سر کلاس💪🏻 . خوندم، سخت بود، مخصوصا که باید حتما یک رقمی یا دو رقمیِ خیلی خوب می‌شدم تا جایی برم که به نظرم ارزش وقتی که می‌گذارم رو داشته باشه.😉 . گفتم خداجون من کم نمی‌ذارم تو درس، تو هم تو #حمایت از خانواده‌م کمکم باش. نمی‌رم دانشگاهی که فقط مدرک بگیرم، سختی به خودم می دم تا گرهی باز کنم، تو هم لحظه‌های نبودنم رو (همون طوری که آیه‌الله حائری به عروسشون گفته بود) با فرشته‌هات پر کن. . می‌خوندم و تست می‌زدم، گاهی روزها می‌رفتم مهد کودک مسجد، با محمد👶🏻 دو تایی تو کلاس می‌نشستیم‌، همین که حواسش پرتِ دیدنِ بازیِ بچه‌ها می شد، می‌خوندم و هایلایت می‌کردم... شیرینی خنده‌هاشو😘، #اختلالات خوردن رو، توجهش به شعر بچه‌ها رو‌، #رگرسیون چند متغیره رو ... . جوابا اومد، همونی بود که می‌خواستم.👌🏻 مهر شد و رفتم سر کلاس. سالی که ۵ روز از هفته‌ش رو باید می‌رفتم سر کلاس... خستگیش😩 باعث شد منطقی‌تر نگاه کنم. . از #حوزه و کلاس‌های #مسجدم خداحافظی کردم و نشستم پای درس. سخت بود؟ آره ولی همه‌ش که روی دوش من نبود. خانواده‌ها و فرشته‌ها هم همراه بودن.😍 . ساعت‌های 4 می‌رسیدم‌، با پسرک بازی می‌کردیم تا وقت خواب برسه. دراز که می‌کشیدم صدای ترق تروق مهره‌های کمر می‌گفت سنگین شدی، کم کم نرگسی👧🏻 از حالت بالقوه به فعلیت رسید، تابستون بین ترم دو و سه رو می‌گم☺️ . ❗ادامه را در قسمت نظرات بخوانید❗ . #ط_خدابخشی #روانشناسی_بالینی_دانشگاه_تهران۹۱ #پست_مهمان #تجربیات_تخصصی #قسمت_سوم #مادران_شریف

27 آذر 1398 17:21:49

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_جباری (مامان #زهرا ۲ ساله) . من از بچگی ازین رو مخ‌هایی بودم که همیشه دفتر، کتابام همراهم بود.😒 بزرگتر که شدم توی مترو و اتوبوس و هر جا که می‌رسیدم سریع یه کتاب یا جزوه در میاوردم و مشغول می‌شدم.🤓 . متاسفانه این خصوصیت زشت فرهیخته‌نمایی هنوزم بعد از مادری همراهمه!😑😁 وقتی دارم وسیله جمع می‌کنم راهی جایی بشم، حتما به این فکر می‌کنم که توی #زمان‌های_مرده و پِرتی که ممکنه پیش بیاد چه کاری می‌تونم انجام بدم و لوازم اون کار رو هم می‌ذارم تو کیفم... . چند روز پیش آزمایش #دیابت_بارداری داشتم (خودش رو هم تو بارداری اول داشتم😌) حدود ۲-۳ ساعت بدون بچه! 🤩اما خب ویلون و سیلون و توی بیمارستان😔 کیفمو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن؛ 🔴جزوه‌‌هام رو باید تکمیل کنم 🟠تمرین رو بنویسم و ارسال کنم 🟡یه یادداشت برای یکی از درسا 🟢مقرری کتابای #شهید_مطهری‌ رو هم بخونم 🔵یکی دو تا هم یادداشت شخصی 🟣و کارهای عقب مونده مجازی . ۴ مرحله خون دادن بود؛💉 آز ناشتا بدو بدو یه گوشه دنج تو حیاط بیمارستان🏃🏻‍♀ (با نمای پنجره‌های بخش زایمان 😁) آز ساعت اول بدو بدو رو همون صندلی🏃🏻‍♀ آز ساعت دوم بدو بدو کسی جامو نگیره🏃🏻‍♀ آزمایش ساعت سوم . ✅همه‌اش تیک خورد الحمدلله ولی گوشیم از شدت خستگی بیهوش شد و برای برگشت، من موندم و یه کارت متروی بدون شارژ 😅 تونستم بعد از مدت‌ها به اون یکی علاقه‌م توی فضای عمومی یعنی سیر در عوالم دیگران! بپردازم 😍🙈 . شما وقتای مرده رو چطوری زنده می‌کنین؟ تا حالا جمع زدین ببینین تو یه روز چقدر ازین وقتا دارین؟🤔 زنده کردن این وقتا خیلی حس پویایی و سرزندگی به آدم میده. حالا چه با دفتر و کتاب، چه با یه لیوان دمنوش و یه تیکه شکلات ☺️☕️🍫 . پ.ن: تو این کرونا، اونم باردار بیرون رفتی اونم بیمارستان اونم با مترو؟؟ 😱😡 . این مدت ۶-۷ ماه بارداری، من در مجموع ۲ بار برای آزمایش و ۲ بار برای #سونوگرافی اومدم، چکاپ‌های دکتر رو هم به حداقل رسوندم. اگه کرونا نبود هم البته برای #بچه_دوم همین برنامه رو داشتم و این مقدار وقت صرف کردن برای تحت نظر بودن تو یه بارداری عادی رو لازم و کافی می‌دونم. . تو شرایط کرونایی خوبیش اینه که بیمارستان و همه ملحقاتش خلوت شده. بدیش هم که خب احتمال وجود ویروس توی این محیط‌ها بالاتره. . نظرتون چیه؟ چه اولویت‌هایی باعث میشه نتونیم بارداری رو تا بعد از کرونا به تعویق بیندازیم؟ چقدر نشدنیه رعایت کردن #پروتکل_های_بهداشتی؟ و صد تا سوال دیگه! . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

26 مهر 1399 19:06:37

0 بازدید

madaran_sharif

. #خواب #تنظیم_خواب #قسمت_اول . سلام به همگی دوستان مادران شریفی😃 دو سه روز پیش، در مورد خواب مامانا ازتون پرسیدیم. حالا جمع‌بندی نکات خوب شما 👇😉 . ۱. اول از همه بگیم که منظور از کم کردن خواب، فشار آوردن به خودمون نیست. منظور تنظیم خوابه، یعنی همینجوری، دورهمی، نگیریم بخوابیم، بعد عذاب وجدان بگیریم که کارامون مونده😅 . تنظیم خواب، گاهی اولش سخته، ولی بعد بدنمون عادت میکنه. اراده داشتن و مقاوم بودن، برای عبور از این مرحله لازمه. البته به شرطی که به نیازهای بدنمون هم توجه کنیم و خیلی به خودمون فشار نیاریم و از یه حد معقولی کمتر نخوابیم. این حد معقول، برای افراد مختلف، و شرایط مختلف فرق میکنه. مثلا بعضی افراد، بعد زایمان یا تو بارداری، به خواب بیشتری نیاز پیدا میکنن. . باید بااصلاح سبک تغذیه، تنظیم مدت و ساعتی که میخوابیم و توجه به انگیزه هامون، انرژیِ یک روز پرکار رو بدست بیاریم و سرحال و با نشاط باشیم تا بتونیم در مقابل خرابکاری‌ها و اشتباهات بچه‌ها حوصله کافی رو داشته باشیم. البته لزوما با خواب بیشتر هم این انرژی بدست نمیاد. باید ظرفیت و صبرمون رو بالاتر ببریم. . ۲. ایجاد انگیزه برای حذف بخشی از خواب، و یا حتی توفیق اجباری، میشه گفت مهم‌ترین قدمه. مثل انگیزه برای درس، یا کارهایی که از استرسشون خوابمون میپره😅 یا شرایط جدید، مثل اومدن فرزند دوم. مثلا یکی از دوستان میگفتن خواب عصرشونو، به خاطر کلاس آنلاین فرزندشون، حذف کردن، طوری که اگه کلاس هم نباشه، باز هم بیدارن و به کارهای دیگه میرسن و ورزش میکنن. . ۳.تغذیه مناسب و کم نبودن املاح و ویتامین‌های بدن هم برای تنظیم خواب مهمه. به گفته یکی از دوستان، کمی قرار گرفتن در معرض آفتاب مستقیم قبل از ظهر هم، سرحالمون میکنه. حذف خواب توی بعضی ساعتها (مثل اول صبح) انرژی مونو، حتی میتونه بیشترم بکنه.‌ شنیدین که خواب، خواب میاره😅 . ۴. برای خواب بهتر نوزادها و در نتیجه خواب بهتر مادر، میشه از ننو استفاده کرد. (البته برای همه‌شون جواب نمیده😅) یا مثلا اگه رفلاکسی هستن، میشه از سطح شیب دار برای خوابوندن استفاده کرد. . ۵. میتونیم خواب بچه‌ها رو هم تنظیم کنیم تا ساعت خواب خودمون هم تنظیم بشه.❗️ مثلا اگه میخوایم ساعت ۹-۱۰ شب بخوابن، یه مدت، از ساعت ۹، چراغا رو خاموش کنیم و فضای خونه رو  آروم ‌ ساکت کنیم، تا کم‌کم خوابشون تنظیم بشه. . . ادامه داره🙂 فردا شب منتظر بقیه نکات باشید. . . #مهارت_های_مادرانه #مادران_شریف_ایران_زمین

16 اسفند 1399 17:09:25

17 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی #قسمت_پایانی . یه کم خونه سر و سامون گرفت. انگار این امتحان زندگی هم به پایان رسید و حالا خدا برای فرجه بین امتحانات یه پیشنهاد هیجان انگیز داشت.😁 . استخر🌊 مردد بودم که علیِ شش ماهه رو می‌شه تنها بذارم و برم؟! محمد رو زیر یک سال اصلا تنها نمی‌ذاشتم، ولی حالا حساسیتم کمتر شده😁 چون هم دیگه مامان اولی نیستم، و هم اینکه انگار حضور محمد باعث می‌شه علی کمتر یاد من بیفته. پس می‌ریم که بعد دوسال و نیم از شروع مادری لحظاتی رو بدون حضور بچه‌ها داشته باشیم.⁦💪🏻⁩😀 روزهای زوج همسر و روزهای فرد من.😍 . فرجه‌ی خیلی خوبی بود واقعا و من برای بار چندم تصمیم گرفتم ورزش رو وارد برنامه ثابت زندگیم کنم.😁 (ولی انگار ورزش هنوز نمی‌خواد وارد برنامه‌ی ثابت زندگیم بشه😒😕) . قبل بچه‌دار شدن نهایت فعالیت روزانم، ناهار و شامِ دست و پاشکسته و نهایتا مطالعه‌ی کتاب بود... و تازه آخر شب خونه مرتب نبود.😯 (واقعا خونه بدون بچه نامرتب می‌شه؟!) حالا چطور می‌رسم این همه کار انجام بدم؟! رسیدگی به این دو تا فرشته کللللیییی زمان می‌بره، غذا و نظافت و کارهای معمول خونه که هست، رسیدگی به خودم، وقت گذاشتن برای همسر، مطالعه و گاها ورزش و دوره های مجازی و دورهمی دوستانه و... عمیقأ احساس می‌کنم با هر بچه «من» بزرگتر می‌شم... همه‌ی «من»، حتی وقتِ من کش میاد انگار... و انگار وقتی «مادریِ من» با کارهای دیگه ترکیب می‌شه، اون کارها هم بزرگ می‌شن، عمیق می‌شن و پربرکت... . مادرِ خانه‌دار، مادرِ دانشجو، مادرِ پزشک، مادرِ معلم، مادرِ ورزشکار... . این روزهای من ترافیکش سنگینه، درست مثل ترافیک ماشین‌های محمد.😅 . سومین دوره‌ی تربیت مربی مجازی به نیمه رسیده، ترم چهار دوره مطالعاتی شروع شده، چند تا کتاب هم خودم گذاشتم تو برنامه و دارم می‌خونم. محمد به سن لجبازی رسیده و داره برای صبور شدن من تلاش می‌کنه.😅 علی راه افتاده و هی زمین می‌خوره و داره برای بالا رفتن سرعت عمل من تلاش می‌کنه.😂 آقای همسر سه هفته است مریضه و بنده خدا خودش داره برای بهبودی خودش تلاش می‌کنه😆 و من این روزها بیشتر از هروقت دیگه‌ای از همه‌ی کائنات سپاس‌گزارم که در راه رشد و تعالی من تمام تلاششون رو می‌کنن.😍😅 و الحمدلله رب العالمین... و العاقبه للمتقین😍 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #قسمت_پایانی #مادری #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

16 بهمن 1398 16:57:23

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_هفتم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) اوایل درس‌های جامعة‌الزهرا، زیاد وقتم رو نمی‌گرفت. نهایت روزی یک ساعت! پس احساس فراغت غالب شد و برای یه ارشد دیگه اقدام کردم!😃 اما چه رشته‌ای؟ حالا می‌گم. با بزرگ‌تر شدن بچه‌ها، در روند فرزندپروری با چالش‌هایی مواجه می‌شدم که برای حلشون، گاهی اوقات به مشاور مراجعه (حضوری یا تلفنی) می‌کردم. مشاورینی که متخصص و مومن بودند. جالب بود که بعد از مراجعه به مشاور، راحت‌تر میتونستم با اون چالش کنار بیام و برای رفعش اقدام کنم.👌🏻 این شد که به رشته‌ی مشاوره علاقه‌مند شدم و سال ۹۹ کنکور ارشد دادم.😁 و خداروشکر قبول شدم.🤩 همه تعجب می‌کردن که چطور چنین چرخشی از رشته‌ی فنی مهندسی انجام دادم و وارد مشاوره شدم.❗️ برای خودم هم جالب بود من حقیقتا تا قبل از وجود بچه‌ها، هیچ آشنایی با مشاوره نداشتم. دوران دبیرستان عاشق ریاضی و شیمی بودم و این علاقه منو به سمت مهندسی شیمی برد. اما از رشته‌های دیگه بی‌خبر بودم. به هر حال تجربیات مختلف زندگی، دید آدم رو گسترش می‌ده و مسیرهای متفاوتی جلوش قرار می‌ده. خوندن دروس علوم انسانی در دانشگاه به نظرم احتیاج به یه پشتوانه‌ی دینی خوب داره. چون اکثر مباحث مطرح شده، از غرب گرفته شده که نگاه مبنایی متفاوتی به انسان داره و گاهی اوقات با مبانی دینی ما هم خوانی نداره. برای همینم دروس مشاوره و جامعة‌الزهرا رو هم‌زمان دارم ادامه می‌دم. البته برخلاف تصور قبلیم برام سخت شد! ولی سعی کردم برنامه‌ریزی کنم. روزی ۲ تا ۳ ساعت رو گذاشتم برای درس. روزهای هفته رو هم تقسیم کردم: دو روز برای درس‌های مشاوره، دو روز درس‌های جامعه، یه روز حفظ قرآن. البته برای حفظ هر روز نیم ساعت، ۴۵ دقیقه‌ای وقت می‌ذارم ولی یه روز تو هفته رو هم متمرکز وقت می‌ذارم. الحمدلله با برنامه‌ریزی به هر سه تاش رسیدم. بیشتر سعی می‌کردم از ساعت خواب بچه‌ها استفاده کنم. مثلاً بعد از نماز صبح تا ساعت ۸ و ۹ فرصت خوبی بود. البته گاهی خسته می‌شدم. اما سعی می‌کردم دوباره تو همون مسیر حرکت کنم. دوران کرونا که مدرسه‌ی بچه‌ها هم مجازی شده بود واقعا پوستم کنده شد.🤦🏻‍♀️ هر چند واسه خودم خوب بود که تو خونه همه‌ی درسا رو می‌خوندم. اما زهرا به سیستم مجازی اصلا دل نمی‌داد. خیلی وقتا مجبور بودم خودم دوباره بهش درس بدم! بچه هم که مادر رو به عنوان معلم نمی‌پذیره و بازی در میاره.🤪 خلاصه اینکه کلی از موهام تو این قضیه سفید شد.😂 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

07 خرداد 1401 16:27:28

5 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_هشتم اوایل موافق بچه‌ی زیاد نبودم، بر عکس همسرم. بعد ازدواج بود که متوجه شدم ایشون بسیار عاشق بچه اند. قبلش بینمون مطرح نشده بود. اما برای رسیدن به خواسته‌‌شون عجله نمی‌کردن. در موقعیت‌های مختلف (با فاصله زمانی مناسب) فواید فرزند زیاد رو برام می‌گفتن. اونم مواقعی که حال روحی‌م خیلی خوب بود. اوایل جبهه می‌گرفتم و مخالف بودم. اما کم‌کم که سر فرصت به صحبت‌هاشون فکر می‌کردم، می‌دیدم که درست می‌گن. تا اینکه از ۱۴ تای ایشون و با چک و چونه و مذاکره رسیدیم به ۷ تا.😄 پس بارداری زینب رو با آغوش باز پذیرفتم. اون موقع بچه‌ها کمی بزرگتر شده و زینب کوچولو رو خیلی دوست داشتن. بعد از تولد زینب ۴ تا بچه‌ی قدونیم‌قد داشتم که بزرگترینشون ۵.۵ ساله بود. در کنار همه‌ی شیرینی‌ها و لذت‌های داشتن چند تا فسقلی تو خونه☺️ (بازی‌ها، خنده‌ها، سرود و قرآن خوندنای دسته‌جمعی که اولش همآهنگ شروع می‌شد و از ثانیه‌ی پنجم به بعد هرکس برای خودش می‌خوند😂 و...) گاهی ولی اوضاع انقدر به هم می‌پیچید که واقعا تحملش سخت می‌شد. من هم صبر و حوصله و آگاهی الان رو نداشتم. هنوز کتاب‌های تربیتی دینی مثل من‌دیگرما و... انقدر گسترده نبودن. گاهی عصبانی از بچه‌ها می‌شدم! گاهی از همسرم!😜 و بی‌خبر بودم از آینده که چه خواهد شد! شاید اگر اون موقع یک چشمه‌ی کوچیک از حال و روز الانم رو می‌دیدم که چندان هم دور نبود، تحمل اون سختی‌های زودگذر برام راحت‌تر می‌شد و انقدر اجرم رو آجر نمی‌کردم.😔 اخلاق بچه‌ها در نبود پدرشون، بسیار متفاوت با رفتارشون در حضور پدرشون بود.😳🙁 انگار با ورود پدر بهانه‌های تو دلشون فروکش می‌کرد و گل از گلشون می‌شکفت. گریه‌ها و بهانه‌ها ناگهان با چرخش ۱۸۰‌درجه‌ای تبدیل به لبخند و اون قیامت کبری در کسری از ثانیه تبدیل به بهشت برین می‌شد!! من بودم و قیافه‌ی درب و داغون و بچه‌های شاد و شنگول.😒 و منتظر می‌موندم که همسرم ازم بپرسن چه خبر؟! تا دلایل اون قیافه رو براشون توضیح بدم و اشکی از سر درماندگی چاشنی‌ش کنم و خودمو خالی کنم از سختی‌های نصف روز. بعد همسرم اول یه کم هم‌دردی کنن و بعد به شوخی بگن: اینا که آرومن بچه‌های به این خوبی! شوخی‌ای که کم‌کم رنگ جدی گرفت! بعد از مدتی همسرم تلویحا گفتن که نمی‌گم اذیت نمی‌کنن. اما تو هم تحملت کم شده، که اگر این‌طوریه و انقدر اذیت می‌کنن پس چرا جلوی من اینطوری نیستن؟!😏 حق داشتن ولی به خدا سپردم تا اینکه یک روز....😈 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵ ، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_هشتم اوایل موافق بچه‌ی زیاد نبودم، بر عکس همسرم. بعد ازدواج بود که متوجه شدم ایشون بسیار عاشق بچه اند. قبلش بینمون مطرح نشده بود. اما برای رسیدن به خواسته‌‌شون عجله نمی‌کردن. در موقعیت‌های مختلف (با فاصله زمانی مناسب) فواید فرزند زیاد رو برام می‌گفتن. اونم مواقعی که حال روحی‌م خیلی خوب بود. اوایل جبهه می‌گرفتم و مخالف بودم. اما کم‌کم که سر فرصت به صحبت‌هاشون فکر می‌کردم، می‌دیدم که درست می‌گن. تا اینکه از ۱۴ تای ایشون و با چک و چونه و مذاکره رسیدیم به ۷ تا.😄 پس بارداری زینب رو با آغوش باز پذیرفتم. اون موقع بچه‌ها کمی بزرگتر شده و زینب کوچولو رو خیلی دوست داشتن. بعد از تولد زینب ۴ تا بچه‌ی قدونیم‌قد داشتم که بزرگترینشون ۵.۵ ساله بود. در کنار همه‌ی شیرینی‌ها و لذت‌های داشتن چند تا فسقلی تو خونه☺️ (بازی‌ها، خنده‌ها، سرود و قرآن خوندنای دسته‌جمعی که اولش همآهنگ شروع می‌شد و از ثانیه‌ی پنجم به بعد هرکس برای خودش می‌خوند😂 و...) گاهی ولی اوضاع انقدر به هم می‌پیچید که واقعا تحملش سخت می‌شد. من هم صبر و حوصله و آگاهی الان رو نداشتم. هنوز کتاب‌های تربیتی دینی مثل من‌دیگرما و... انقدر گسترده نبودن. گاهی عصبانی از بچه‌ها می‌شدم! گاهی از همسرم!😜 و بی‌خبر بودم از آینده که چه خواهد شد! شاید اگر اون موقع یک چشمه‌ی کوچیک از حال و روز الانم رو می‌دیدم که چندان هم دور نبود، تحمل اون سختی‌های زودگذر برام راحت‌تر می‌شد و انقدر اجرم رو آجر نمی‌کردم.😔 اخلاق بچه‌ها در نبود پدرشون، بسیار متفاوت با رفتارشون در حضور پدرشون بود.😳🙁 انگار با ورود پدر بهانه‌های تو دلشون فروکش می‌کرد و گل از گلشون می‌شکفت. گریه‌ها و بهانه‌ها ناگهان با چرخش ۱۸۰‌درجه‌ای تبدیل به لبخند و اون قیامت کبری در کسری از ثانیه تبدیل به بهشت برین می‌شد!! من بودم و قیافه‌ی درب و داغون و بچه‌های شاد و شنگول.😒 و منتظر می‌موندم که همسرم ازم بپرسن چه خبر؟! تا دلایل اون قیافه رو براشون توضیح بدم و اشکی از سر درماندگی چاشنی‌ش کنم و خودمو خالی کنم از سختی‌های نصف روز. بعد همسرم اول یه کم هم‌دردی کنن و بعد به شوخی بگن: اینا که آرومن بچه‌های به این خوبی! شوخی‌ای که کم‌کم رنگ جدی گرفت! بعد از مدتی همسرم تلویحا گفتن که نمی‌گم اذیت نمی‌کنن. اما تو هم تحملت کم شده، که اگر این‌طوریه و انقدر اذیت می‌کنن پس چرا جلوی من اینطوری نیستن؟!😏 حق داشتن ولی به خدا سپردم تا اینکه یک روز....😈 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن