پست های مشابه

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶سال و ۴ماهه، #طاها ۵سال و ۲ماهه، #محمد ۲.۵ساله) . کم‌کم احساس ضعف تو پاهام کردم اما قنوتش همچنان ادامه داره! خدایا خاله بیتا... عمو... خاله شیرین... مامان جون... پرستارا... . قرار شده هر وقت دعاهاش تموم شد بلند صلوات بفرسته تا هم‌زمان بریم رکوع. محمد کوچولو میاد تو اتاق و با ماشینش از رو پای رضای دست به قنوت، رد می‌شه! پقی می‌زنه زیر خنده و سریع خودشو جمع و جور می‌کنه.😅 تو سجده هم می‌شینه رو سرش! بازم تلاش می‌کنه همچنان مودبانه به نمازش ادامه بده... نماز تموم شد. پهن زمین شد و بلند بلند خندید و کلی محمد رو قلقلک داد😁 بغلش کردم و بهش گفتم ایول مرد! چقدر بهش افتخار کردم❤️ چقدر به نمازش حسرت خوردم... چه خوب موهاش و لباسشو مرتب می‌کنه واسه نماز. همون رضا که چند دقیقه پیش تو خاک قل می‌خورد😆 چه زود گذشت... دیدن بزرگ شدن رضا تحمل سختی و اذیت‌های کوچیک‌ترا رو برام آسون‌تر می‌کنه، منو امیدوارتر می‌کنه، امیدوار به لطف و عنایت خدا که ان‌شاءالله در آینده هم بتونم بهشون افتخار کنم. . یادمه اون اوایل وقتی "مامانِ رضا" صدام می‌کردند بهم برمی‌خورد! مگه من خودم اسم و هویت ندارم؟! اما الآن از خدااامه یکی بیاد و بهم بگه "مامانِ رضا" 😍 . . پ.ن: برای اینکه نماز برای فرزند ملکه بشه بهتره از ۷ سالگی با رعایت اصول شروع کنیم. من و رضا به لطف خدا، مدتیه باهم نماز می‌خونیم.😊 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

08 دی 1399 16:26:30

0 بازدید

madaran_sharif

. و اما اقدامات بالینی😄 ✅ اول؛ برنامه‌ریزی کارهای ماه و هفته‌ی پیش‌رو رو نوشتم، کارهای «فردا» رو هم لیست کردم. یه لیست مفصل شد با همه‌ی جزییات! 🔸بازی با علی👶🏻 🔸بازی با محمد👦🏻 🔸بازی سه تایی!👩🏻👦🏻👶🏻 🔸دانه برای مرغ‌ها 😅🐔 . حتی همون #آیت‌الکرسی، #چهار_قل، صدقه و اسفند هم تو برنامه‌ی هر روز می‌نوشتم. . گفتم خدا کنه تا فردا شب بخش خوبی از کارام پیش رفته باشه و حالم خوب باشه. . صبح شد و پر توان شروع کردم...💪🏻 کلی کار دارم که باید انجام بدم و تیکشو بزنم تا خوشحال بشم😅 پس وقت ندارم که کسل باشم. . در کمال تعجب همه‌ی اون لیست تا قبل ساعت ۱۱ ظهر تیک خوردن😮 بدون فشار عصبی به خودم و گل پسرا😍 (هرجا بچه‌ها صدام‌ می‌کردن کار رو رها می‌کردم و می‌رفتم، ولی حواسم بود که اولین فرصت برگردم به برنامه که به فنا نره!😀) . ✅ دوم؛ رمزِ «وقتِ اضافه» داشتن تو خونه اینه که «هیچ کاری بدون دلیل موجه، ترک نشه.» (دلیل موجه مثل نیاز بچه 👦🏻👶🏻) کار پیش اومد، همون موقع انجام بده، تل‌انبار نشه! کارِ مونده خیلیی انرژی می‌گیره‌.😖 تبدیل می‌شه به یه فایل باز، حافظه رو اشغال می‌کنه، و سرعت سیستم کم می‌شه.😅 . 👈🏻چای خوردین، لیوان روی زمین نمونه! 👈🏻از بیرون اومدیم لباس‌ها بره سرجاش. 👈🏻حین آشپزی هر ظرفی کثیف شد، نذار تو سینک بمونه. شستن یه ملاقه چند ثانیه وقت می‌گیره، ولی شستن دو تا سینک پر از ظرف، علاوه بر وقتی که می‌گیره، خیلیی رو اعصابه!😵😖 👈🏻بعد غذا، شستن ظرف‌های ۴ نفر حداکثر ده دقیقه وقت می‌بره! 👈🏻بعدش هم با جارو دستی سی ثانیه جارو میزنی. . ✅سوم؛ این نکته خیلی مهمه! برنامه‌ریزی و کار منظم برای اینه که حالمون خوب باشه و توانمون بهینه مصرف بشه. بنابراین خودِ این فرایند نباید انرژی‌گیر یا حال‌گیر😆 باشه! پس اگر برنامه ریختی و به هر دلیلی اجرا نشد، یا اگر کارهای خونه موند و خونه به هم ریخت، تو به هم نریز!😉 اصالت با اجرای برنامه نیست! اصل، حال خوب من و بچه‌هام و زندگیمونه تا بتونیم به سمت #هدف پیش بریم.💐 . ✅چهارم؛ با همه‌ی این‌ها بازم روزایی پیش میاد که حالم خوب نباشه و بی‌صبر بشم. اصلا اگه آدم همه‌ش حالش خوب باشه که خیلی لوس می‌شه زندگی!😅 مهم اینه که زود خودمو جمع کنم و برم پشت سنگر!😅 . مورد جذاب پنجم رو تو کامنت بخونید.🌷👇👇 #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

26 اسفند 1398 16:53:06

0 بازدید

madaran_sharif

. #ه_محمدی (مامان #محمد ۳سال و ۹ماهه، ‌و #حسین ۱ساله) چند روز پیش تو یکی از گروه های دوستی‌مون سرِ دردودل دوستان در مورد لجبازی و قلدری بچه‌های سه چهار ساله‌شون باز شد. اونجا بود که فهمیدیم تنها نیستیم و تقریباً همه‌ی بچه‌ها اینجورین. و این، مرحله‌ی دیگه‌ای از رشدشونه و اقتضای سنشون. البته دوستان راهکارهایی هم داشتن: به نظر می‌رسه یه علتش اینه که بچه‌ها تو این سن دوست دارن جلب توجه کنن و مطمئن بشن که ما اونا رو دوست داریم و اگه باهاشون دوست باشیم و محبت کنیم و براشون وقت بذاریم، اوضاع بهتر شه و البته می‌خوان به ما و خودشون ثابت کنن که بزرگ شدن و می‌تونن مثل بزرگترا تصمیم بگیرن و عمل کنن. و احتمالاً نیاز دارن که ما کمی بیشتر جدی‌شون بگیریم و بهشون احترام بذاریم (هرچند خیلی سخته بچه‌ی نیم وجبی رو مثل یه آدم بزرگ حساب کنی😬) شده تو خونه ما گاهی محمد برای خاموش کردن تلویزیون، مستقیم برقشو قطع می‌کنه. و ما می‌گییم این کارو نکن. گاهی می‌شه که قشنگ با نگاه در چشمای ما این کارو می‌کنه که مطمئن بشه داریم می‌بینیم این صحنه رو.😂 و باید بی‌خیال باشیم... اما وقتی یه کم بهش محبت می‌کنیم و صمیمی می‌شیم، خودش می‌گه ببخشید. قول می‌دم دیگه این کارو نکنم☺️ (از اون قول‌های یک‌بار مصرف که دفعه‌ی بعدی فراموش شده😁) گاهیم نیاز دارن باهاشون بازی کنیم و انرژی اضافه‌شون تخلیه بشه تا بچه‌ی آرومی بشن و به تعادل برگردن.🥴 و نهایتاً بهترین کار اینه که کمی تا قسمتی صبر پیشه کنیم و به خدا بسپریم و از خودش بخوایم بزها رو بیاره پایین.😌 چند روز پیش به محمد گفتم فلان لباستو بپوش. بعد کلی دنگ و فنگ بالاخره پوشید بعد گفت بهم بگو چرا پوشیدی؟ نباید می‌پوشیدی. کار بدی کردی پوشیدی. بابا ناراحت می‌شه...😂 تا تو جوابم بگه: نه کار خوبی کردم. بابا خوشحال می‌شه...😁 و بهم فهموند که «مخالفت کردن» از نیازهای ذاتی بچه‌هاست.😁 خلاصه بگم که اگه شما هم تو این مرحله هستید بدونید تنها نیستید. اگه شما هم راهکاری برای مقابله با لجبازی بچه‌هاتون دارید، بگید. پ.ن: عکس دومی، مال دیروزه که حسین برای اولین بار بیرون از خونه راه می‌ره. بچه‌ها دائم مراحل جدیدی از رشد رو تجربه می‌کنن و پشت سر می‌ذارن. بعضی‌هاش پر از چالشه. مثل همین لجبازی‌ها... و تو بعضی ‌هاش فقط می‌خوای با چشمای پر امید بچه‌تو نگاه کنی و بگی: خدایا شکرت🥰 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

06 دی 1400 16:48:19

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم تلفنم رو برداشتم زنگ بزنم مامانم خوشحالش کنم که پیامی رو دیدم پرشور و هیجان انگیز! . #حج_عمره دانشجویی ۸۰ درصد تخفیف برای کاروانِ #نخبگان ثبت نام در لینک زیر...😍🤗 . شب با آقای همسر صحبت کردم و با وجود دودلی‌ها، بالا پایین کردنِ خرج، وام و...، باتوکل برخدا ثبت نام کردیم... ماه بعد _با شروع دومین ترم مرخصی تحصیلیم_ خبردادن اسممون درومده.🤩 شک ندارم این نعمتِ بزرگ، روزیِ فرشته‌های پاک و معصوم خونه بود و بس.👶👦 . یه دست می‌ذارم سر رضا و یه دست روی شکم... عزیزای دلم! می‌خوایم بریم خونه‌ی خدا 🕋 حرم امن الهی... راستی می‌دونید چرا به اونجا می‌گن خونه خدا؟!... داریم می‌ریم عرض ادب کنیم خدمت #خانم_فاطمه_زهرا (س)، می‌دونید وقتی اونجاییم تولدشونه؟😇... می‌ریم از پشتِ دربِ خانه‌شون بهشون سلام بدیم و تبریک بگیم!😍 چندروزی تو هوایی نفس بکشیم که #پیامبر_مهربانی‌ها (ص)، #علی_مولا (ع)، عمار، یاسر... نفس کشیدند.❣ قدمگاهشون رو ببوییم و ببوسیم☺️ شمارش معکوس شروع شد...⏳ موعدِ دیدار فرا رسید.😍😍😍 وضع چندان مناسبی نداشتم، اما با توکل برخدا و عمل به توصیه‌های دکتر، دلمونو سپردیم دست صاحبش و با رضای ۷ ماهه، عازم #حج شدیم.🛫🕋 سفری پرماجرا؛ ما در #مدینه و ساک وسایل در #مکه😳 (آخه چرا ساک ما که بچه داریم؟!😆) مُحرِم که شدیم، باورم شد بالاخره روزیمون شده! نوبتی #زیارت🕌 نوبتی اعمال حج🕋 نوبتی غذا خوردن🍛 و گاهی نوبتی خواب😴 . از میعادگاهِ یار برگشتیم و تو خونه‌ی پدری یه ولیمه‌ی خودمونیِ ساده گرفتیم.☕️🍎🍛 . از بازار حرم حضرت عبدالعظیم مقداری سوغاتی در حد وسع خریدیم و رفتیم بازدید فامیل.😍 . دوماه گذشت... هرروز تو خونه، من و رضا بازی‌های جورواجور می‌کردیم بازم دلمون می‌خواست بریم ددر.😐 . وقتی رضا می‌خوابید دیگه نمی‌خوابیدم.💪😄 مطالب مربوط به رشد، سلامت جسمانی و رفتاری، بازی و...مربوط به ماه‌های آینده و خصوصا دوران دوتایی شدنشون😍 رو می‌خوندم.📚📝 . ۱۰ ماهه بود که از خوابگاه در اومدیم.💪 خرد خرد اثاث جمع کردیم که نه آرامش طاها کوچولو تو جای گرم و نرمش بهم بخوره و نه خواب و خوراک رضا بهم بریزه؛ به رضا خوش می‌گذشت! تو کشوهای خالی می‌نشست، وسایل پنهان رو کشف می‌کرد! _البته دو مورد بریز بشکن داشت😕_ یه مورد هم رفت زیر سونامیِ لباسا! البته قبل اینکه کارش به جیغ و هوار برسه، تو بغلم بود.😉 . رفتیم #محله_ی_شلوغ، 📣🗣 سرزنده😄 و البته آلوده😷 (همه خوبی‌ها یه جا جمع نمی‌شه که😒) دودشش‌هام شنگول شدند.😃 . #ط_اکبری #هوافضا90 #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #حج #اثاث_کشی #مادران_شریف

09 دی 1398 16:14:41

0 بازدید

madaran_sharif

. داشتم تو پيجای خارجکی😁😎 می‌گشتم ببینم خانواده‌های پر جمعیت اون ور آبی چه‌جوری روزگار مي‌گذرونن؟😅 . . به‌به😍 چه شیک و مجلسي!😎😋 چه تميييزززز! بچه هم انقدر تمیز می‌شه آخه؟! 😯😒 اکثرا لباس‌های بچه‌ها سته، دخترا⁦👧🏻⁩ مثل هم، پسرا⁦👦🏻⁩ هم مثل هم، حتي با پدر⁦👨🏻⁩ و مادراشون⁦👩🏻⁩ ست می‌کنن و عکس دلبر می‌گیرن مي‌ذارن اينستاگرام.😒😑 . ده دوازده نفر به ترتیب قد می‌ایستن کنار هم، ترتیب سن و قدشون هم کاملا مرتبه! معمولا کنار دیوار یا راه پله هم عکس می‌گیرن!😄 . خلاصه که جو ما رو گرفت و گفتیم یه عکس مجلسي از پسرا بگیریم بذاریم اينستا!😂😁 و این شد که می‌بینید😬😕😅 . . پ.ن۱: هیچ‌وقت جو گیر نشید! لاکچری بازی‌های فضای مجازی کیلو چند؟! راحت بگير، حالشو ببر.😉😜 . پ.ن۲: ما نمی‌تونیم زیاد بچه بیاریم😞😢 چون راه پله نداریم تو خونه‌مون که کنارش عکس بگیریم!😝😂 . پ.ن۳: خيليم شلوارای پسرام قشنگن😏زیبا، جادار، مطمئن😅 خیلی هم در راستای ترویج بچه‌دار شدنه... الان شما دلت نخواست ۴ تا پسر داشته باشی همه این‌جوری تیپ بزنن؟!😂😝 . . #نیاز_کاذب #بهانه #شلوار_کردی #طنز_مادرانه #پ_بهروزی #مادران_شریف_ایران_زمين

07 تیر 1399 17:14:54

0 بازدید

madaran_sharif

. "این‌همه بچه! باید ماشین شخصی داشته باشین!" . مامان اولی بودم و #خوابگاه_دانشجویی کیلومترها با خونه‌ی پدری فاصله داشت؛ ماشین شخصی نداشتیم و با مترو حدود دوساعتی تو راه بودیم... کلی استرس داشتم نکنه گریه کنه بقیه اذیت بشن؟! و هربار نهایت تلاشم 10دقیقه جوابگو بود.😞 جامعه ما هم که دوست‌دار مادر و کودک! با اخم و نچ‌نچ از خجالتم در می‌اومدن.😐 درنتیجه از ترسم مسجد و هیئت هم نمی‌رفتم.😔 . مامان دومی که شدم حرفا بیشتر شد.😕 ماشین ندارید چرا بچه میارید؟! من معذرت می‌خوام که از شما و اهل محل اجازه نگرفتم.⁦✋🏻⁩😂 (تو دلم می‌گفتم البته😒) اما دیگه کمتر ذهنم درگیر این حرفا می‌شد؛ خصوصا که با سختی‌های درس و دانشگاه بزرگتر هم شده بودم. البته باز ناراحت می‌شدم...😔 خداروشکر خونه‌مون اون‌روزا حیاط‌دار بود و مجبور نبودم خیلی اینور و اونور ببرمشون.😁 به خودم یادآور می‌شدم که هرچه ایمانم روی تصمیمی که گرفتم بیشتر باشه، خودم هم پخته‌تر بشم، نباید حرف‌های دیگران قلقلکم بده! اصلا نباید ببینم و بشنوم! نه تشویق اون‌ها باعث بشه مصرتر بشم 😍⁦👌🏻⁩ و نه تخریب و تحقیرشون باعث دلسردی و سستی اراده‌م بشه.😩😟 . مامان سومی که شدم، سعی کردم بزرگتر بشم و به این حرفا بها ندم.🙃 از فامیل گرفته تا بقال سرکوچه، بندگان خدا هرکدوم نظری داشتن!🗣⁦👲🏻⁩⁦⁩⁦👷🏻‍♀️⁦👷🏻‍♂️⁩⁦⁩⁦👩🏻‍🍳⁩ البته همیشه احترامشونو داشتیم.☺️ انقدر مشغول خونه و بچه‌ها و استارتاپ بودم که اندک وقت باقیمانده‌م رو برای تحلیل و مرور این حرفا هدر نمی‌دادم! با خیال آسوده با سه تاشون مسجد و مراسم و پارک می‌رفتم.⁦👶🏻⁩⁦🧒🏻⁩⁦👦🏻⁩⁦ با مترو هرجا می‌خواستیم می‌رفتیم . الان که فکر می‌کنم میبینم اتفاقا از وقتی کمتر بها دادم بیشتر تشویق دریافت کردم😇: _ماشاءالله خداقوت! کمک لازم داری؟ بازم بیار👍🏻⁩ _به‌به چه بچه‌هایی! بفرمایید شکلات!😋 و... تو این ۶ ماه گذشته فقط یک بار کنایه شنیدم! وقتی که با اتوبوس می‌رفتیم مسافرت اونم دریا😍 آدم‌ها موقع پیاده شدن: _"این‌همه بچه! باید ماشین شخصی داشته باشن و سفر برن!😏" اعتراض به چی؟! با کلی خوراکی و اسباب بازی و قصه و...سرگرمشون کردیم و فقط صدای خنده و حرف زدن طبیعیشون بود نه جیغ جیغ! من و آقای همسر هم بدون اندک توجهی، به بحث سیاسی اجتماعیمون ادامه دادیم.☺️ بالاخره این جامعه باید بپذیره که داریم میریم به سمت داشتن یه جامعه عاشق مادر و کودک! "این‌همه بچه 😍 خوش اومدین بفرمایید قدمتون روی چشم و سر و کول ما😂" . ❗ادامه را در نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا_۹۰ #روزنوشت_های_مادری #حرف_مردم #مادران_شریف

06 بهمن 1398 16:20:32

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی #قسمت_پایانی . یه کم خونه سر و سامون گرفت. انگار این امتحان زندگی هم به پایان رسید و حالا خدا برای فرجه بین امتحانات یه پیشنهاد هیجان انگیز داشت.😁 . استخر🌊 مردد بودم که علیِ شش ماهه رو می‌شه تنها بذارم و برم؟! محمد رو زیر یک سال اصلا تنها نمی‌ذاشتم، ولی حالا حساسیتم کمتر شده😁 چون هم دیگه مامان اولی نیستم، و هم اینکه انگار حضور محمد باعث می‌شه علی کمتر یاد من بیفته. پس می‌ریم که بعد دوسال و نیم از شروع مادری لحظاتی رو بدون حضور بچه‌ها داشته باشیم.⁦💪🏻⁩😀 روزهای زوج همسر و روزهای فرد من.😍 . فرجه‌ی خیلی خوبی بود واقعا و من برای بار چندم تصمیم گرفتم ورزش رو وارد برنامه ثابت زندگیم کنم.😁 (ولی انگار ورزش هنوز نمی‌خواد وارد برنامه‌ی ثابت زندگیم بشه😒😕) . قبل بچه‌دار شدن نهایت فعالیت روزانم، ناهار و شامِ دست و پاشکسته و نهایتا مطالعه‌ی کتاب بود... و تازه آخر شب خونه مرتب نبود.😯 (واقعا خونه بدون بچه نامرتب می‌شه؟!) حالا چطور می‌رسم این همه کار انجام بدم؟! رسیدگی به این دو تا فرشته کللللیییی زمان می‌بره، غذا و نظافت و کارهای معمول خونه که هست، رسیدگی به خودم، وقت گذاشتن برای همسر، مطالعه و گاها ورزش و دوره های مجازی و دورهمی دوستانه و... عمیقأ احساس می‌کنم با هر بچه «من» بزرگتر می‌شم... همه‌ی «من»، حتی وقتِ من کش میاد انگار... و انگار وقتی «مادریِ من» با کارهای دیگه ترکیب می‌شه، اون کارها هم بزرگ می‌شن، عمیق می‌شن و پربرکت... . مادرِ خانه‌دار، مادرِ دانشجو، مادرِ پزشک، مادرِ معلم، مادرِ ورزشکار... . این روزهای من ترافیکش سنگینه، درست مثل ترافیک ماشین‌های محمد.😅 . سومین دوره‌ی تربیت مربی مجازی به نیمه رسیده، ترم چهار دوره مطالعاتی شروع شده، چند تا کتاب هم خودم گذاشتم تو برنامه و دارم می‌خونم. محمد به سن لجبازی رسیده و داره برای صبور شدن من تلاش می‌کنه.😅 علی راه افتاده و هی زمین می‌خوره و داره برای بالا رفتن سرعت عمل من تلاش می‌کنه.😂 آقای همسر سه هفته است مریضه و بنده خدا خودش داره برای بهبودی خودش تلاش می‌کنه😆 و من این روزها بیشتر از هروقت دیگه‌ای از همه‌ی کائنات سپاس‌گزارم که در راه رشد و تعالی من تمام تلاششون رو می‌کنن.😍😅 و الحمدلله رب العالمین... و العاقبه للمتقین😍 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #قسمت_پایانی #مادری #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی #قسمت_پایانی . یه کم خونه سر و سامون گرفت. انگار این امتحان زندگی هم به پایان رسید و حالا خدا برای فرجه بین امتحانات یه پیشنهاد هیجان انگیز داشت.😁 . استخر🌊 مردد بودم که علیِ شش ماهه رو می‌شه تنها بذارم و برم؟! محمد رو زیر یک سال اصلا تنها نمی‌ذاشتم، ولی حالا حساسیتم کمتر شده😁 چون هم دیگه مامان اولی نیستم، و هم اینکه انگار حضور محمد باعث می‌شه علی کمتر یاد من بیفته. پس می‌ریم که بعد دوسال و نیم از شروع مادری لحظاتی رو بدون حضور بچه‌ها داشته باشیم.⁦💪🏻⁩😀 روزهای زوج همسر و روزهای فرد من.😍 . فرجه‌ی خیلی خوبی بود واقعا و من برای بار چندم تصمیم گرفتم ورزش رو وارد برنامه ثابت زندگیم کنم.😁 (ولی انگار ورزش هنوز نمی‌خواد وارد برنامه‌ی ثابت زندگیم بشه😒😕) . قبل بچه‌دار شدن نهایت فعالیت روزانم، ناهار و شامِ دست و پاشکسته و نهایتا مطالعه‌ی کتاب بود... و تازه آخر شب خونه مرتب نبود.😯 (واقعا خونه بدون بچه نامرتب می‌شه؟!) حالا چطور می‌رسم این همه کار انجام بدم؟! رسیدگی به این دو تا فرشته کللللیییی زمان می‌بره، غذا و نظافت و کارهای معمول خونه که هست، رسیدگی به خودم، وقت گذاشتن برای همسر، مطالعه و گاها ورزش و دوره های مجازی و دورهمی دوستانه و... عمیقأ احساس می‌کنم با هر بچه «من» بزرگتر می‌شم... همه‌ی «من»، حتی وقتِ من کش میاد انگار... و انگار وقتی «مادریِ من» با کارهای دیگه ترکیب می‌شه، اون کارها هم بزرگ می‌شن، عمیق می‌شن و پربرکت... . مادرِ خانه‌دار، مادرِ دانشجو، مادرِ پزشک، مادرِ معلم، مادرِ ورزشکار... . این روزهای من ترافیکش سنگینه، درست مثل ترافیک ماشین‌های محمد.😅 . سومین دوره‌ی تربیت مربی مجازی به نیمه رسیده، ترم چهار دوره مطالعاتی شروع شده، چند تا کتاب هم خودم گذاشتم تو برنامه و دارم می‌خونم. محمد به سن لجبازی رسیده و داره برای صبور شدن من تلاش می‌کنه.😅 علی راه افتاده و هی زمین می‌خوره و داره برای بالا رفتن سرعت عمل من تلاش می‌کنه.😂 آقای همسر سه هفته است مریضه و بنده خدا خودش داره برای بهبودی خودش تلاش می‌کنه😆 و من این روزها بیشتر از هروقت دیگه‌ای از همه‌ی کائنات سپاس‌گزارم که در راه رشد و تعالی من تمام تلاششون رو می‌کنن.😍😅 و الحمدلله رب العالمین... و العاقبه للمتقین😍 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #قسمت_پایانی #مادری #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن