پست های مشابه

madaran_sharif

. #ز_م (مامان #علی آقا ۲سال و ۱۰ماهه و #فاطمه خانم ۱سال ۸ماهه) . روزای اولی که اومده بودم هلند از یه چیزایی خیلی تعجب می‌کردم…😳 یکی از اونا مدل بازی کردن بچه‌ها تو پارک‌ها و مهدکودک‌ها و… بود‌. . اینکه تا وارد پارک می‌شن اولین کاری که می‌کنن درآوردن کفش و جورابه…😅 یا اینکه وسیله‌های بازی برای حیاط مهدکودک بچه‌های یکی دوساله، از شن و تنه‌ی درخته…  هر وقت از کنارش رد می‌شیم بچه کوچولو‌هایی رو می‌بینم که دارن از تنه‌ی درخت بالا مي‌رن یا تو خاکا غلت می‌خورن⁦🤸🏻‍♀️⁩ . یه مدت برام سوال بود که چرا اینا انقدر راحتن؟ بچه‌هاشون مریض نمی‌شن؟! تا اینکه یاد خاطرات و شنیده‌هام از شرایط گذشته‌ی خودمون افتادم… وقتی هنوز انقدر زندگی مدرن همه گیر نشده بود… وقتی خونه‌ها حیاط‌دار بودن… یادم افتاد داداشای خودم همینقدر خاک بازی می‌کردن… یادم افتاد تو بچگیام، اون بچه‌های همسایه‌مون که کمتر خاک بازی می‌کردن و پاستوریزه‌تر بودن بیشتر مریض می‌شدن و این حتی بین ما بچه‌ها هم معروف بود…😅 . وقتی مقایسه کردم دیدم چقدر بچه‌های ما از طبیعت و بازی‌های طبیعی دور شدن… و چقدر این مدل بازی‌ها باعث رشد خلاقیت و تخلیه‌ی انرژیشون می‌شه… . یه جایی دیدم پیامبرمون وقتی دیدن بچه‌ها دارن خاک بازی می‌کنن گفتن: خاک‌بازی بهار کودکانه😍 و اجازه ندادن کسی مانعشون بشه☺️ . حالا که نمی‌تونیم برگردیم به شرایط قدیم خودمون، کاش یه گوشه‌ای از این شرایط رو برای بچه‌هامون فراهم کنیم... حداقل باور داشته باشیم بچه‌ها به بازی‌های طبیعی بیشتر از اسباب‌بازی نیاز دارن⁦👌🏻⁩ . . پ.ن: می‌شه تو خونه با بچه‌ها تو گلدون سبزی بکاریم و موقع کاشت اجازه بدیم از خجالت خاک دربیان😁 حتی می‌شه گوشه‌ی بالکن یا حمام بساط خاک‌بازی راه انداخت. . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

01 مهر 1399 19:04:48

1 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_اول . دوران ابتدایی با #خواهر جونیم که یه سال ازم بزرگتر بود تو یه #مدرسه_دولتی نزدیک خونه درس می‌خوندیم🧕🧕 کلی بهمون خوش می‌گذشت! واقعا حس می‌کردم یه #مامان_کوچولوی مهربون تو مدرسه دارم.😍 زنگای تفریح با دوستاش می‌اومد درِ کلاس دنبالم.💓 . سال پنجم به دلیل #شرایط_شغلی مادرم رفتیم کرج. 🚛🏡 اون سال برام خیلی سخت بود... شهر و محله و مدرسه جدید و فراق خواهری که همون مدرسه بود، اما شیفت صبح.😢 همون سال کم‌کم خودمو پیدا کردم و کلی دوست و رفیق یافتم.😇 . تو #آزمون_تیزهوشان که قبول شدم، مدیر مدرسه از این‌که در میانِ سال منو پذیرفته بود، ابراز خرسندی می‌نمود.😅 دوباره مدرسه جدید🏫 مقطع جدید🤓 آدم‌های جدید و البته جورواجور🧐 . پس از ۴ سال زندگیِ پرماجرا در کرج، به طور غیرقابل پیش‌بینی باید به تهران بازمی‌گشتیم. 🚛🏢 الحمدلله ترازم مناسب بود و با درخواست انتقالیم به #فرزانگان_تهران موافقت شد☺️ از یک مدرسه‌ی بزرگ که جمعِ تعدادِ کلاس‌های دو مقطع راهنمایی و دبیرستانش ۱۴ بود، اومدم دبیرستانی کوچک که فقط پایه‌ی اولش ۷ تا کلاس بود.😱 اونم همه غریبه😐 تماما گروه‌های دوستی از دوره راهنمایی شکل گرفته و درزگیری شده بودند.😑برای چون منی که از بدوِ ورود به مدرسه از دانش‌آموز سال پایینی تا مدیر، سلام‌علیک و خوش‌و‌بش داشتم، چنین فضایی زندان بود.😩 . هرروز به سختی سپری میشد تا اینکه نمراتِ آزمونِ اولِ فیزیک اعلام شد! تنها نمره‌ی کاملِ کلاس از آنِ غریبه‌ی کلاس بود! برای خودمم جالب بود چه برسه بقیه.😅 چیزی نگذشت که به خاطر همین اتفاق پیش پا افتاده از ناشناس به شناس تبدیل شدم و خیلی از گروه‌های دوستی رو سرک کشیدم.🤩 با همه خوش بودم😍 اما از هیچ‌یک نبودم...🚶‍♀ . تو مسئله‌های #المپیاد_فیزیک غوطه می‌خوردم و هر #مسابقه_علمی بود می‌پریدم وسط، لوح و جایزه می‌گرفتم، فکر می‌کردم چه خبره.😒 . امورات می‌گذشت... اوایلِ سالِ دوم بعد از مراسم زیارت عاشورا، تجمعی نظرم رو جلب کرد.👁 تبریکات و روبوسی حس کنجکاویمو تحریک کرد، رفتم ببینم تولد کیه؟ کادوها چیه؟🎁 کیک چقدیه؟؟🎂 کادوها همه #کتاب!!📚 فلسفی، عقیدتی، اجتماعی... گفتم چه موجودات جالبی به نظر می‌رسن🤔 . خودمو انداختم وسطشون! چشم برهم زدنی شدم از خودشون، از خودِ خودشون!😍 دوست واقعی بودند💚 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف

02 دی 1398 16:16:49

0 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_سوم #ف_هاشمیان (مادر 6 فرزند) با محمدجواد تا دو سه ماهگی شب بیداری داشتیم.🤦بقیه بچه ها اینطوری نبودن شکرخدا. شهریور 93 خونه مون با تولد فاطمه زهرا خانم غرق نعمت شد. من که خواهر هم نداشتم، حالا بعد از سه تا پسرام، خیلی ذوق داشتم. بچه ها هم مثل خودمون حسابی از تولد بچه جدید استقبال کردند. محمد جواد هم اصلا حسودی نکرد و خیلی راحت جای خوابش رو به نی نی تازه وارد داد و خودش به جمع برادرا پیوست. فاطمه زهرا سه ساله بود که ما چشم به راه عضو جدید خونه بودیم. بیشتر از همه ما، دخترم منتظر بود. از شش ماهگیِ من روزشماری میکرد و هر روز سراغ نی نی رو می‌گرفت! بالاخره در آبان سال 96 علی آقا به‌دنیا اومد. علی هم نوزاد آرومی بود. جالبه که فاطمه زهرا هم اصلا حسودی نمی‌کرد و مثل یه مامان کوچولو بود برای علی. انگار یه عروسک زنده داره که می‌تونه باهاش خاله بازی کنه. از همه ما بیشتر ذوق داشت برای داداش کوچولوش. ما که از فاصله حدودا سه ساله بین بچه ها خیلی راضی بودیم و دیگه دستمون هم به بچه داری راه افتاده بود،😁 تصمیم گرفتیم نهضت رو ادامه بدیم. لذا آقا ابوالفضل فروردین ۱۴۰۰ بدنیا اومد. علی شخصیت آروم و مطیعی داشت. خیلی هم به من وابسته بود. به خاطر وابستگی زیاد علی به من نگران بودم که نکنه بعد از تولد داداشش اذیت بشه یا به نوزاد جدید حسودی کنه. ولی شکر خدا باز هم چنین اتفاقی نیفتاد. شاید چون بقیه خواهر برادرا انقدر دورشو شلوغ می‌کردن که احساس تنهایی نکنه. خلاصه که باز هم مشکل حسودی نداشتیم. شنیدید که می‌گن بچه سه تای اولش سخته🤪 از چهارمی به بعد دیگه رو روال میفته همه چی. حالا ما که سر سه تای اول هم خوشحال بودیم😁 سه تای بعدی دیگه خیلی خوش گذشت. بزرگترا کمک کارمون بودن و خودمون هم با چم و خم بچه داری کاملا آشنا شده بودیم. ما با تولد هر بچه برای فرزند قبلی هدیه میگرفتیم. من و همسرم هم انقدر هیجان زده بودیم که اگه کسی نمی‌دونست فکر میکرد بچه اولمونه! بچه هامونم مثل خودمون نی نی دوست شده بودند. خصوصا دخترم که خیلی اهل ابراز احساسات و بوس و بغل و فشار و حتی گازه! و یه جورایی منبع عاطفه تو خونه ما به حساب میاد. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

05 مرداد 1401 17:34:50

7 بازدید

madaran_sharif

. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۱۰ ماهه) . او که در شش ماهگی باب الحوائج می‌شود، گر رسد سن عمو حتما قیامت می‌کند... . می‌خوام بهش شیر بدم، شیر نمی‌خواد، پس میزنه. 😔 با عجله یه تیکه نون می‌دم دستش به امید اینکه شاید آروم بگیره، تیکه نون رو هم پس می‌زنه... گریه‌اش شدت می‌گیره. 😞 کلافه می‌شم هیچ کاری از دستم برنمیاد. 🤯 به هق‌هق می‌افته، هر کاری می‌کنم آروم نمی‌شه. لیوان آب رو نزدیک لباش می‌برم، مثل کویری که به آب رسیده آب می‌خوره. یادم می‌آد از صب بهش آب ندادم. 🥺🥺 به یاد صحرای کربلا اشکام جاری می‌شن. 😭 . بمیرم برای دلت رباب بمیرم برای تشنگیت علی اصغر. 😭😭 . آدم گاهی تا مادر نشه درد گریه بچه رو نمی‌فهمه. آدم گاهی تا مادر نشه نمی‌دونه اینکه پدر با بچه بره و بی‌بچه برگرده یعنی چی... . . #سبک_مادری #مادرانه_های_محرم #مادران_شریف_ایران_زمین

05 شهریور 1399 16:47:15

0 بازدید

madaran_sharif

. با دل‌ضعفه می‌رم سراغ یخچال. با چرخوندن نگاه👀 مشتاقم به اندرون یخچال😜 به بچه‌ها گزارش می‌دم و قبل شنیدن سفارشاتشون، برای #افطار خودم نقشه می‌کشم😋😑 . خوردنی‌هاشونو می‌ذارم جلوشون، می‌نشینم پای سفره و با فراغ بال به عزیزانم می‌رسم😍 . طاهای من! دستت خامه‌ای شده مامانی! به لباست👕 نزنی اخی می‌شه، آخرش برو بشور. . ئه محمد جونم کجا می‌ری؟! خب عروسکتم بیار صبحونه بدیم، بیچاره شب تا حالا چیزی نخورده! نه نه من نمی‌تونم بخورم، دهن داداشی بذار😚 . رضای من! قشنگم! با خیال راحت بخور به بازیات🤸🏻‍♂️هم می‌رسی😍 (لپشو با لقمه‌ی بزرگی پر کرده و می‌خواد سر و ته ماجرا زودی هم بیاد😃) . خب خوبه همینجوری کلی وقت گذشت.😅 . ولی چقدر فک و دست⁦🤚🏻⁩ و گردن و کمر و اعصاب و... انرژی سوزوندن.😲 . بچه‌ها می‌رن تو دنیای خودشون سراغ #بازی‌های جورواجور، گپ و گفت و بزن و دررو . می‌ایستم پای اجاق و وارد عملیات ناهار پزون می‌شم.🤗 عطر گوشت، پیاز داغ، سیر، لپه، رب تفت داده شده، بادمجان سرخ شده و پلو... واییییی😋 وسطشم لنگان لنگان به کارای دیگه‌م می‌رسم📿👩‍👦‍👦📚 . یکیشون می‌ره دستشویی صدام می‌زنه🗣 بعد چند دقیقه معلوم می‌شه کارش نیمه تموم بوده، دوباره می‌ره و صدا می‌زنه، در حالیکه شلوارشم کمی کثیف کرده😑 وقتی برمی‌گردم می‌بینم محمد پوشک و لباسشو کثیف کرده و نیازمند شستشوی کامله🤮 . چرا امروز آخه؟!😤 خدا جون این بود #رسم_مهمون_داری؟ اوا ببخشید🤭 💡مراقب باش غر نزنی! #امتحان بنیامینیه ها⁦✌🏻⁩ «...من برادر تو یوسفم! غصه نخوری‌ها (یوسف۶۹) اما چندروز بعد وقت رفتن منادی ندا داد! ای کاروان شما دزدید! تفتیش بارها شروع شد... بله بنیامین دزد است! (یوسف۷۰-۷۷) . فکر کنید اگر بنیامین به یوسف ایمان نداشت، عکس‌العملش خیلی آبروریزی می‌شد؛ خطاب می‌کرد به یوسف که: *بابا ای والله یوسف! این بود رسم برادری؟! این چه وضعیه؟ آقا ما که کاری نکردیم*! وقتشه جلوی خدا #ریا بیام و ☺️ همه چی خوبه! . محمد کوچولو آویزمه و شیر می‌خواد، معلومه که آماده‌ی خوابه🙄 یه ریزه دیگه صبر کن به‌به بخور! - نههههه شیرررر😩 به هر طریقی شده غذا رو میارم و... هنوز ساعت ۳ نشده من بی‌رمق شدم که!!🤕 می‌رم محمد کوچولو رو شیر بدم و کتابمو باز می‌کنم: . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #روزنوشت‌های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

11 اردیبهشت 1399 17:45:22

2 بازدید

madaran_sharif

. جواب مثبت بود. بغض کردم و گفتم ان‌شاءالله خیره😔 اما اون روز نمی‌دونستم چه روزهای سختی😩 در انتظارمه. . تجویز دکتر برای بیماری من هفته‌ای سه تا آمپول💉 بود که خودم باید تزریق می‌کردم. اوایل بعد تزریق حالم خیلی بد می‌شد،😖 طاقت صدای📢 طفل معصوم🥺 خودم رو هم نداشتم. مادرم اونو می‌برد خونه🏡 همسایه تا من آروم بشم. . تابستون این‌طوری گذشت، چیزی به شروع ترم پاییز نمونده بود و من تو فکر برگشتن به قم بودم.🕌 . تصمیم این شد که برگردیم سر خونه زندگیمون و مادرم هم همراهم اومدن تا تو این شرایط یه مدتی همراهیم کنن⁦.👵🏻 . دانشگاه🏫 که شروع شد روحیه‌م خیلی بهتر شد، اواسط ترم آخر بودم که برای ارشد همون دانشگاه هم قم قبول شدم⁦👩🏻‍🎓. . . بیماری من اسم گنده‌ای داره ولی خیلی به رشد کردنم کمک کرد...⁦👌🏻⁩ از همه نظر... گاهی چیزی رو شر می‌پنداری در حالی که برات خیره و گاهی چیزی رو خیر می‌پنداری در حالی که برات شره⁦.⁦🤷🏻‍♀️⁩ . من دوست داشتم چند تا بچه⁦👼🏻⁩⁦👼🏻⁩⁦👼🏻⁩ داشته باشم اما روزگار جوری پیش نمی‌ره که ما خوشمون بیاد. . برای بارداری مجدد و... باید تحت نظر دو تا دکتر👨🏻‍⚕️👨🏻‍⚕️ باشم و هر دو رضایت بدن. هرچند همسرم🧔🏻 هم به خاطر سلامتی من راضی نیستن و از ۳۷ تا کوتاه اومدن.😂 . توی این مدت همسرم خیلی برای درس خوندنم همراهیم کردن👫 و همین درس خوندن و دانشگاه رفتن حسابی حالم رو بهتر کرد⁦.⁦👌🏻⁩ . ارشد دو روز در هفته‌ست و محمدمهدی معمولا پیش باباش می‌مونه تا من برم و برگردم⁦.⁦👨‍👦⁩ . دیگه همسرم طلبه‌ی درس خارج هستن و کلاس‌های کمتری دارن. زمان‌هایی هم که کلاس داشتند، محمدمهدی👦🏻 رو می‌بردند نمازخونه‌ی محل تحصیلشون و می‌خوابوندن و می‌رفتن سر کلاس.👨🏻‍🏫 . بالاخره بعضی وقتا هم پیش میاد که من مجبور به غیبت بشم یا همسرم موفق به خوابوندن نمی‌شن و از درس و کلاس عقب می‌مونن.🤷🏻‍♀️⁩ اما با عشق و انگیزه جبرانش می‌کنیم.⁦💪🏻⁩ . یه مدت روزهایی از هفته رو بیکار بودم و حس می‌کردم بیکاری برام سمه، به همین خاطر کلاس‌های هنری بیشتری رفتم.🎨💐 . . #ز_م_پ #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

28 خرداد 1399 17:38:38

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #قسمت_دوم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) وقتی رفتم راهنمایی، دوستم تیزهوشانی شد و رفت... و من دوباره دچار افت تحصیلی شدم.😁 سوم راهنمایی بودم که باز با یه بچه زرنگ رفیق شدم و دوباره درسم خیلی پیشرفت کرد.👌🏻 دبیرستان هم مشابه این اتفاق برام افتاد.😅 و سال ۸۳ در رشته‌ی مهندسی شیمی دانشگاه شریف قبول شدم.🤩 دوران لیسانس برام دوران شیرینی بود. در کنار درس به فعالیت فوق برنامه هم مشغول شدم و از قضا خیلی هم به این فعالیت‌ها علاقه‌مند بودم! تو چند تا از کانون‌ و تشکل دانشجویی فعالیت می‌کردم. یه روز یکی از همین خانم‌ها که تو فعالیت‌های فوق برنامه باهاشون آشنا شده بودم، در مورد یکی از دوستان همسرش با من صحبت کرد و ازم برای خواستگاری اجازه خواست. همون جلسه‌ی اول خواستگاری، مهر آقا داماد به دل همه‌ی اعضای خانواده‌مون افتاد.😍 و این‌جوری شد که جلسات پی‌درپی به سرعت طی شدند و آذر سال ۸۸ ازدواج کردیم.❤️ همسرم سرباز بودن. صبح‌ها می‌رفتن پادگان و شب‌ها سر کار بودن. ما همراه مادرشوهر و پدرشوهرم تو یک ساختمون زندگی می‌کردیم. خداروشکر با هم خوب بودیم. ماه‌های اول عروسی‌مون بود که همسرم گفت "یکی از دوستانم گرفتاری مالی شدیدی پیدا کرده و من الان دستم خالیه، به نظرت می‌شه سکه‌هایی که تو مراسم عقدمون هدیه گرفتیم رو بفروشیم و به این بنده خدا بدیم؟ زود برمی‌گردونه، اون‌وقت ان‌شاءالله دوباره می‌خریم." قبول کردم. اینجوری شد که همون اول ازدواج، سکه‌هایی که هدیه گرفته بودیم رو دادیم به اون بنده خدا که البته هیچ‌وقت به اون پول نرسیدیم. همسرم می‌گفت:"ازت خجالت می‌کشم که این‌جوری شد!" بهش می‌گفتم:"ان‌شاالله خدا ازمون قبول کنه و جزاش رو بهمون می‌ده نگران نباش" چیزی نگذشت که تو همون سال دو بار قسمت شد بریم کربلا.🤩 یک بار شب‌های قدر، یک بار هم اربعین! و به نظرم این همون پاداش قرض دادنمون بود و چه پاداش دل‌چسبی! خیلی دوست داشتم درسم رو ادامه بدم همسرم هم تشویقم می‌کرد. بالاخره ارشد مهندسی بیوتکنولوژی قبول شدم. اون روزا دخترم زهرا رو هم باردار بودم.🥰 قربون خدا برم دانشگاه باهام هم‌کاری کرد و یک سال بهم مرخصی داد.😊 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #قسمت_دوم #ک_موسوی (مامان #زهرا ۱۰ساله، #مریم ۶.۵ساله، #نرگس ۴ساله) وقتی رفتم راهنمایی، دوستم تیزهوشانی شد و رفت... و من دوباره دچار افت تحصیلی شدم.😁 سوم راهنمایی بودم که باز با یه بچه زرنگ رفیق شدم و دوباره درسم خیلی پیشرفت کرد.👌🏻 دبیرستان هم مشابه این اتفاق برام افتاد.😅 و سال ۸۳ در رشته‌ی مهندسی شیمی دانشگاه شریف قبول شدم.🤩 دوران لیسانس برام دوران شیرینی بود. در کنار درس به فعالیت فوق برنامه هم مشغول شدم و از قضا خیلی هم به این فعالیت‌ها علاقه‌مند بودم! تو چند تا از کانون‌ و تشکل دانشجویی فعالیت می‌کردم. یه روز یکی از همین خانم‌ها که تو فعالیت‌های فوق برنامه باهاشون آشنا شده بودم، در مورد یکی از دوستان همسرش با من صحبت کرد و ازم برای خواستگاری اجازه خواست. همون جلسه‌ی اول خواستگاری، مهر آقا داماد به دل همه‌ی اعضای خانواده‌مون افتاد.😍 و این‌جوری شد که جلسات پی‌درپی به سرعت طی شدند و آذر سال ۸۸ ازدواج کردیم.❤️ همسرم سرباز بودن. صبح‌ها می‌رفتن پادگان و شب‌ها سر کار بودن. ما همراه مادرشوهر و پدرشوهرم تو یک ساختمون زندگی می‌کردیم. خداروشکر با هم خوب بودیم. ماه‌های اول عروسی‌مون بود که همسرم گفت "یکی از دوستانم گرفتاری مالی شدیدی پیدا کرده و من الان دستم خالیه، به نظرت می‌شه سکه‌هایی که تو مراسم عقدمون هدیه گرفتیم رو بفروشیم و به این بنده خدا بدیم؟ زود برمی‌گردونه، اون‌وقت ان‌شاءالله دوباره می‌خریم." قبول کردم. اینجوری شد که همون اول ازدواج، سکه‌هایی که هدیه گرفته بودیم رو دادیم به اون بنده خدا که البته هیچ‌وقت به اون پول نرسیدیم. همسرم می‌گفت:"ازت خجالت می‌کشم که این‌جوری شد!" بهش می‌گفتم:"ان‌شاالله خدا ازمون قبول کنه و جزاش رو بهمون می‌ده نگران نباش" چیزی نگذشت که تو همون سال دو بار قسمت شد بریم کربلا.🤩 یک بار شب‌های قدر، یک بار هم اربعین! و به نظرم این همون پاداش قرض دادنمون بود و چه پاداش دل‌چسبی! خیلی دوست داشتم درسم رو ادامه بدم همسرم هم تشویقم می‌کرد. بالاخره ارشد مهندسی بیوتکنولوژی قبول شدم. اون روزا دخترم زهرا رو هم باردار بودم.🥰 قربون خدا برم دانشگاه باهام هم‌کاری کرد و یک سال بهم مرخصی داد.😊 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن