پست های مشابه
madaran_sharif
. #ن_اسکندری (مامان #ریحانه ۷ ساله، #سلما ۳ ساله) دانشجوی دوران کرونا بودم و همهی مراحل تحصیلم غیر حضوری انجام شده بود! شکر خدا وضعیت بهتر شد و این ترم، امتحانات حضوری برگزار شد. اما تاریخ و ساعت امتحاناتم طوری بود که مجبور بودم بچهها رو با خودم همراه کنم.😐 حالا کجا؟ دانشگاه علوم قرآن و چه چیزی دلپذیرتر از نفس کشیدن در هوای حرم سیدالکریم؟☺️ اما دلشوره مادری توانم رو گرفته بود، که وقت آزمون بچهها رو چه کنم تو اون فضا؟؟ تنها چارهام این بود که بگم ریحانه جان مراقب سلما باش! سلمای مامان مراقب آبجی باش!😄 و بعد اللهخیرحافظا بخونم براشون... سفارشات لازم رو کردم. اما به سالن امتحان که رسیدم! با یه سالن مفروش مواجه شدم. که صندلیها با فاصله چیده شده بودن و چندتا مامان با بچههاشون وارد سالن شدن.😳 و مراقبینی که نهایت همکاری رو میکردن! شگفتزده شده بودم.🤩 بچهها رو نزدیک صندلی خودم نشوندم. سطح نگرانیها و سفارشام از "سراغ پلهها نرید و از سالن امتحان دور نشید و با غریبه صحبت نکنید" به "بی سر و صدا نقاشی بکشید و خوراکی بخورید" تقلیل پیدا کرد😂 و با خیالی آسوده به امتحانم رسیدم.😃 کاش همهی مسئولین مراکز آموزشی و فرهنگی صدای ما مامانا رو بشنون و این کار زیبا رو تکثیر کنن. #سبک_مادری #مامان_دانشجو #مادران_شریف_ایران_زمین
29 تیر 1401 17:35:38
15 بازدید
madaran_sharif
. همیشه یه سری کتاب و اسباببازی و لباس پخش و پلا ریخته بود کف خونهمون😨 . به این باور رسیده بودم که وضعیت خونهی بچهدار همینه. نباید الکی سخت بگیرم به خودم و بچهها🤷🏻♀️ تلاش خاصی برای تغییر شرایط نمیکردم😅 . . یه بار توی یه پیج خارجی😅 مربوط به یه خانواده ۱۰ نفره یه چیز جالب دیدم! یه سری فیلم از بخشای مختلف کمدها و انباریهاشون گرفته بود🎥 و نشون میداد که چطور همه وسایل، لباسا، اسباببازیا و... رو منظم دستهبندی کرده بودن طوری که دست بچهها بهش نرسه😅 . از اونجا با Organization آشنا شدم😁 . فهمیدم یه بخش زیادی از نامرتبی خونهمون به خاطر اینه که وسایل دستهبندی نشدن و در دسترس بچهها هستن. و همین باعث میشه توی نصف روز چند تا کشو لباس، دو طبقه کتابخونه و چند تا کیسه اسباببازی پخش بشه کف خونه😱 . . بعد یه مدت طولانی بالاخره تونستیم این کارو انجام بدیم😅 . یه تعداد ظرفهای دردار پلاستیکی گرفتیم، اسباببازی🧩 های شبیه به هم رو توی یه ظرف گذاشتیم، لگو ها، کاسه بشقابها، عروسکا، ماشینها، جورچینها و...😁 . کتابای📚 دو طبقه پایین کتابخونههامون رو خالی کردیم تا دیگه همهش نگران نابود شدن کتابا و نامرتب شدن خونه نباشیم 😅 . . برای لباسامون هم👚 چون کمدهامون جا نداشت، باید یه دراور میخریدیم. . یه گزینهی باحال پیدا کردیم😁 دراور بدون دستگیره😆 دیگه بچههای زیر دو سال نمیتونن بازش کنن. و خداروشکر دیگه لباسامون همهش پخش نمیشه کف اتاق😂 قفل کودک هم بد نیست برای کشو و کمد. ولی برا ما جواب نداد خیلی، بچه ها کندنش😆 . البته الانم خونمون خیلی مرتب نیستا😅 بالاخره خونهی بچه کوچیک دار خیلی فرق داره با خونهای که بچه کوچیک نداره. ولی خب از اون وضع بحرانی سابق خارج شدیم خداروشکر. . پ.ن۱: گاهی یه ظرف اسباب بازی رو میذاریم انباری و بعد یکی دو هفته میاریم برای بچهها... اینجوری براشون جذابتر میشه اون اسباب بازیا و بیشتر باهاش بازی میکنن چون جدیده😆😉 . پ.ن۲: یه سری تکنیکهای ساده هست واسه دسته بندی خونه👌🏻 یه سری وسایل هم هست به اسم ارگانایزر. البته با وسایل ساده (جعبه میوه، کارتن و...) هم میشه همون کارو کرد. فقط یه خورده سلیقه و وقت میخواد. . شما وسایلتون رو چطوری از دسترس بچهها در امان نگه میدارید؟😅 اگه از تکنیکهای دستهبندی وسایل استفاده میکنید به ما و بقیه مامانا هم بگید.🌷 . #پ_شکوری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
08 تیر 1399 16:36:56
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی #قسمت_هفتم . این دو برادر از همون ابتدا یه گردان تشکیل دادن و سنگر رو با قدرت💪🏻 حفظ میکردن.😁 یکی که میخوابید، اون یکی بیدار میشد و نگهبانی میداد. وقتی هم هر دو بیدار بودن محمدآقا لحظهای از داداش کوچولو غافل نمیشد، لذا در اون مواقع هم من باید نگهبانی میدادم که علی آقا آسیبی نبینه.😅 . خواب که یک رویا بود برای من. برنامهی درسی آقای همسر هم حسابی تحتالشعاع حضور عضو جدید قرار گرفت. . چند ماهی شرایط خیلی سخت بود و ما سرخوشانه آرمان زندگی تو خونهی مستقل حیاطدار رو در سر میپروراندیم.😅 . داشتن چند تا بچه و تلاش برای تربیت صحیح تو آپارتمان، اگر نگم ناممکن، باید بگم خیلیییییی دشواره. . نتیجه بررسیهای انجام شده این بود که در فاصلهی ۱۳ کیلومتری مجتمعی که ساکن بودیم، میشد تو یه خونهی مستقل حیاطدار زندگی کنیم.😮😀😜 . راضی کردن خانوادههای به شدت مخالف،😒 جمع کردن اسباب و وسایل به کمک محمد و علی،😫 آماده کردن خونه نیمه کاره،🏡🔨 طبق معمول مشکل مالی،💰 دو تا بچه فسقلی،👶🏻👦🏻 روزه ماه رمضان،😇 و گرمای طاقت فرسای قم،🌞💥 همه رو پشت سر گذاشتیم، و رفتیم تو خونهی باصفای روستاییمون و زندگی رو از سر گرفتیم. . البته خونه هنوز نیمه کارهست😁 ولی وقتی مقایسه میکنم با وقتی که هنوز آب، برق، گاز وصل نبود، آشپزخونه نداشتیم و کولر و آبگرمکن نبود😅 به وضع موجود امیدوار میشم.😍 یه روز تموم میشه بالاخره.😀 . بعد از هر سختی که پشت سر میذاریم، احساس میکنم که بزرگتر میشم، هرچقدر هم تو کتابا بخونم، تا تو زندگی با این رنجها دست و پنجه نرم نکنم، قوی نمیشم.💪🏻 البته ابلیس ملعون هم بیکار ننشسته، در قالبهای مختلف جلومون سبز میشه.👿(سبز که نه، بهتره بگم جلومون قرمز میشه😆) در قالب حرفهای مردم، یا با دردسرهای بچهها، یا بزرگ جلوه دادن مشکلات موجود و کمرنگ کردن قشنگیهای زندگی... گاهی متوقفم میکنه و گاهی حتی به عقب میبره.😣 . اما خدایی دارم که به خاطر حضور این فرشتهها نگاهم میکنه، با هر بوسهای که به بچهها میزنم، بوی بهشت رو بهم هدیه میده.😍💞 خدایی که من رو مادر آفریده، فطرتم رو هم طوری قرار داده که با مادری کردن آرامش داشته باشم، و بعد برای همین مادری کردنم کلی پاداش قرار داده.😍😘 هر وقت شیطان میاد که غالب بشه و کارو خراب کنه، تلنگرهای کتاب «طعم شیرین خدا» رو برا خودم تجویز میکنم...هر روز یه درس از این کتابو با یه فنجون بادرنجبویه مینوشم.😍 و به زندگی ادامه میدم... . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تجربیات_تخصصی #قسمت_هفتم #مهاجرت_معکوس
14 بهمن 1398 17:21:40
0 بازدید
madaran_sharif
. بچههای شمام از صدای جاروبرقی میترسن؟😅 یا فقط بچههای من اینطورین؟!😯 . . عباس از اول نسبت به صداها خیلی حساس بود، خصوصا صدای جاروبرقی، خیلی از صداش میترسید و گریه میکرد، تا یه مدت اصلا نمیشد توی بیداریش جاروبرقی بکشم. . اما جدیدا یاد گرفته خودش میره توی اتاق، درو میبنده تا من جارو بکشم و صداش اذیتش نکنه.😆 هر دو دقیقه یک بار هم سرشو از لای در میاره بیرون میپرسه تموم شد؟!😃 یا میگه صداشو کم کن من بیام جارو کنم.😆 . . نکتهی غم انگیزش اینجاست که فاطمه هم چند وقته از صداش میترسه و بغض میکنه و با سرعت، چهاردست و پا میاد طرفم که بغلش کنم.😢 . . به خاطر همینم اکثرا جمعهها با کمک باباشون جاروبرقی میزنیم و وسط هفته با کمک بچهها جارو نپتون.😅 . ولی دیروز به لطف غداخوردن عباس (در حال دویدن البته😉)، خمیربازیش (که ذرات خمیر رو تو خونه پخش کرده بود) و قیچی بازیش (که کلی کاغذ ریز ریز ریخته بود تو خونه)، چارهای نموند جز جارو برقی.😆 . عباس که مشکلی نداشت چون میرفت تو اتاق، فقط مشکل فاطمه بود که موقع جارو کشیدن بغل میخواست.😯 . و اینجا بود که راهکار عمه جانم (عمه بزرگم که بهشون میگیم عمه جان) به دادم رسید.😅 . بستن بچه به پشت با چادر رنگی.😍 . این روشو چند وقت پیش به صورت غیر حضوری و با فیلمی که با کمک مامانم و دختر عمهم تهیه شده بود، بهم آموزش دادن.😁 . خیلی خوبه برای مواقع اضطراری.😍 البته این کار قدیما خیلی عادی بوده. حتی سر مزرعه و موقع نون پختن با تنور!! اینم یکی از رموز سبک زندگی مادران دو نسل قبل ماست که واقعا حیفه اگه منتقل نشه به نسلهای بعد.😁 . . شما هم اگر مامانبزرگ یا خاله و عمهی بزرگ دارید، ازشون بخواید این روش رو بهتون یاد بدن. مخصوصا برای بچههای بغلی زیر یک سال خیلی خوبه.☺️ . الانم شاید دیده باشید خانمهای دستفروش توی خیابون و یا مترو بعضا از همین روش استفاده میکنن.😇 . . پ.ن : یه روش دیگه هم هست که با یه پارچه بلند میشه مثل آغوشی بچه رو بست. طبق جستجوهام این روش بیشتر برای بستن به جلو به کار میره و اسمش هم مراقبت #کانگوریی هست و از نوزادی قابل استفاده ست. فقط اینکه نسبت به وقتی که بچه به پشت بسته شده باشه، فشار بیشتری به کمر میاره. یه پارچه نخی (ترجیحا کشی) با عرض ۶۰ و طول ۴ تا ۵ متر لازم دارید. (میتونید سه تا شال نخی رو به هم بدوزید از عرض) و طبق روشی که توی عکس میبینید میتونید بچه رو ببندید. . . #پ_شکوری #شیمی۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
13 اسفند 1398 17:33:56
0 بازدید
madaran_sharif
. مسئولین برنامه اصرار داشتن با بچه ها بریم . و ما نگران بودیم که اگر بچه ها باهم تبانی کنن و تصمیم بگیرن یهویی بدو بدو یا جیغ جیغ کنن یا روی آنتن زنده کشتی بگیرن، چیکار میشه کرد؟😅😆 . ولی انصافا بچه ها کمال همکاری رو داشتن و رو سفیدمون کردن 😅 . بعدها خیلیا گفتن ما فقط حواسمون به بچه ها بود و نفهمیدیم چی گفتید اصلا 😂😂 . خلاصه خاطره شیرینی بود حضور 7 تا بچه روی آنتن زنده😆 . . بخشی از نکات مطرح شده در این برنامه: . 🔹🔹 شکوری: . 📍ما از دوران دانشجویی نسبت به مسائل کشور دغدغه و فعالیت داشتیم و بعد از مادر شدن، فعالیتمان را هماهنگ با بچههایمان کردیم. چون اولویتمان خانواده است. . 📍تصمیم گرفتیم برای حل مسئله جمعیت کشور خودمان نقش داشته باشیم و به دو یا سه فرزند اکتفا نکنیم. . 📍میخواهیم مسیر را برای افرادی که هم میخواهند مادر یک خانواده چند فرزندی باشند هم فعالیت اجتماعی داشته باشند، هموارتر کنیم. . 📍تجربیات و راهکارهایمان را با بقیه مادران در صفحهی مادران شریف ایران زمین به اشتراک میگذاریم. . 🔹🔹 بهروزی: . 📍یک عده میگویند ما در مخارج یک بچه ماندیم شما چطور به بچههای بیشتر فکر میکنید؟ . 📍ما سبک زندگیمان را تغییر دادیم و خیلی از خرید های غیر ضروری را حذف کردیم و فقط مطابق با نیاز واقعی بچهها خرید میکنیم. . 📍از طرفی اعتقاد داریم و در عمل هم دیدیم که هر بچه روزیاش را با خودش میآورد. . 📍چون برای شروع زندگی باید از تهران میرفتم، بین مدرک شریف و تشکیل خانواده و فرزندآوری گزینه دوم را انتخاب کردم. . 🔹🔹 اکبری: . 📍من حدود ۳ ترم درسم را با دو فرزندم خواندم. دوستان در دانشگاه از بچه ها مراقبت میکردند و من به کلاسم میرفتم و بین کلاسها به بچهام شیر میدادم. . 📍الان هم چه در فضای واقعی چه مجازی ما هرچقدر بتوانیم به همدیگر کمک میکنیم. . 📍مثلا برای اینکه یک نفر بتواند روی تزش کار کند، دوستان دیگر به خانه اش میروند و در مراقبت از بچهها و بقیه کارها به او کمک میکنند. . 📍تجربهام را به دیگر دوستانم هم گفتم، که سعی کنید وقتی میخواهید با وجود بچهها درس بخوانید، حتما وقت اختصاصی برای بچهها قرار دهید و بیشتر با بچهها بازی کنید تا روحیهشان شاد بماند. . یکشنبه 3 آذر 1398 . @gol.pesara @saqqa313alamdar
09 آذر 1398 18:54:07
0 بازدید
madaran_sharif
. ✏️موضوع انشاء: محلهمان بچه، نان بربری و بستنی صلواتی دارد! 👶🥖🍦 . به نام خدا چند وقت پیش که دلمان یک پیادهروی زن و شوهری خواست💑، دخترکِمان تا روی کالسکه اش نشست، خوابید 😴 و ما محلهمان را که دکّانهایش سرِ شب میبندند و میروند پیش #عیالِشان گز کردیم. . در راه برگشت، جلوی #بربری فروشیمان آقای نانوا دست به سینه و مرتب ایستاده بود و تا ما از جلویش رد شدیم گفت: بفرمایید نانِ #صلواتی!💁♂ ما که از شادی در پوست خود نمیگنجیدیم🤩 (دلتان نخواهد)، گفتیم برویم بربری را با پنیر و گوجه خیار بزنیم بر بدن تا دلبندمان خواب است #عیشِمان کامل شود!😎😁 که همسر پرسید پنیر داریم؟ خیر گوجه داریم؟ خیر خیار چطور؟ خیر بنابراین برای دکمهای که یافته بودیم، کتی دوختیم و به خانه برگشتیم! 😋 (بماند که تا رسیدیم و گوجه خیارهارو خرد کردیم زهرا گریه کنان سر رسید که یعنی خِعلی نامردین😢) . یادمان آمد قبلترها نان سنگکیمان هم گفته بود یک #خانم_سرپرست_خانوار_کم_بهره_از_مال_دنیا، هر پنجشنبه نان صلواتی سفارش میدهد برای مردم محل که آن ها هم از نظر #اقتصادی دست کمی از خودش ندارند!😇❤️ . و هی چیزهای بیشتری یادمان میآمد... . امشب هم که همسر بربری و #بستنی در دست وارد خانه شد، فهمیدیم در لبنیات فروشی محلهمان هم بستنی صلواتی میدهند و باید رفت و آمدمان را به آنجا بیشتر کنیم!🙈 . پس از صرف بستنی، داشتیم شام را با ذکر صلواتی 📿 به نیت صاحبِ نانها و با افتخار به مردمانِ محلهمان که هر چه از #مالِ_دنیا ندارند در عوض صفا و #اعتقاد دارند میل میکردیم که یکهو مغزمان شروع کرد به ظاهر کردن نگاتیوهای قهوهای که از #کودکان محله در آرشیوش داشت و ما پَرت شدیم در خاطراتی نه چندان قدیمی! 🎞🎥 . بوق بوق #کالسکهی خال خالی برو کنار راهو بستی!! اَخی چه کالسکه دوقلوی نازی! 👼👼 ای بابا باز هم عبرت نشد برایمان و حتی در ذهنمان هم سرِ ظهر بیرون آمدیم که ساعت تعطیلی #مدارس_دولتی محلهمان است، آخر در محله ما سرِ ظهر مادرها با بچههای کوچکشان پیادهروها را پر میکنند، جوری که نمیشود قدم از قدم برداشت و میآیند دنبال بچههای بزرگترشان. 👶👧🧒👱♀ . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #جنوبِشهر #اعتقاد #مال_دنیا #بربری #مدرسه_دولتی #فرزندآوری #رزق #شمالِشهر #هاپو #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
10 دی 1398 16:27:32
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. یک سال پیش، همین روزا درحالی که آخرین شب بارداریم🤰🏻 بود، همسرم داشتن برام تدبر سوره صف رو توضیح میدادن تا برای ارائه👩🏻🏫 دادنش آماده بشن. سوره با این آیات شروع میشه: 💚 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم . سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿١﴾ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٢﴾ کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ ﴿٣﴾ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ ﴿٤﴾ 💚 اونقدر زیبا شرح میدادن که در ذهنم ماند و تکرار شد و تکرار شد و... فردا حدود ۳ نصفه شب انگار کسی بیدارم کرد و... وقتش شده بود! . با اینکه خیلی منتظر این لحظه و تمام شدن شرایط سخت بارداری بودم، اما میترسیدم... یادم نیست شاید دستهام هم میلرزید.🤷🏻♀️ یاد زایمان قبلی میافتادم: دردهای نفس گیری که نمیدونی کی تموم میشن و ماماهایی👩🏻🦱 که هرچی بهشون التماس میکنی یه کاری بکنن، فقط لبخند🙂 میزنن که خیلی خوب داره پیش میره! لحظاتی که هیچکس نمیتونه برات کاری کنه. همهش این فکرا میاومد تو ذهنم و دلشوره عجیبی بهم میداد.🥺 . سوار ماشین🚗 شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. شب، هوای خنک و خلوتی خیابانها انگار منو به خدا نزدیکتر میکرد. از پنجره به آسمان تاریک 🌃 نگاه میکردم و مدام این قسمت از آیه تو ذهنم تکرار میشد: «...کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ» . با خودم گفتم از چی اینقدر میترسی؟🤔 از درد کشیدن یا مردن؟ پس چرا قبل از حالا اینقدر لاف مومن بودن و یار امام زمان بودن میزدی؟😏 حالا که وقتشه میترسی؟🤔 محکم باش! فقط چند ساعته،⏳ فکر کن تو میدان جنگی در کنار پیغمبر میجنگی، اگه اون موقع بودی، آیا جزء افرادی بودی که بعد چند تا زخم، ترس از مردن باعث عقب نشینی شون شد یا کسایی که تا پای جون کنار رسول خدا ایستادند؟😊 محکم باش، مثل «بنایی فولادی»! . این افکار کمی آرومم کرد، شاید قطره اشکی هم اومد. به خدا گفتم: کمکم کن در اوج اون دردها به غلط کردن نیوفتم و ایمانم به راهی که انتخاب کردم پابرجا بمونه. بعد از حدود ۳ ساعت، همه چیز تموم شد و الحمدلله پسرم به سلامت به دنیا اومد. . و ما رو یاد آیه ششم همین سوره انداخت که چطور خدای مهربون، شب قبل از به دنیا اومدنش بهمون خبر داده بود: «...وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...» چون اسم پسرم سید احمده... . #ع_ف #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین