پست های مشابه
madaran_sharif
. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکردهبودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکسالعمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوهی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر میخوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت میده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پروندهی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقبماندگی هست. و با اینکه من میگفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمیتونم سقط کنم، راضی نمیشد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه میشدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمیتونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، میتونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقهی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون میکرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش میگرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچهها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیبزمینی میخواست اون یکی شیر. این بازی میخواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمیخورد و باید غذای مخصوصش رو درست میکردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما میخورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع میکرد و ۳ بامداد تموم میکرد که اونم فکر کنم خسته میشد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید میخوابید، ما ۳ تایی میرفتیم تو اتاق، در رو میبستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو میخوابوندیم.😴 . . روزها داشت میگذشت. من همچنان در فواصل بچهداری، شاگرد میگرفتم و به خودم دلگرمی میدادم که ناراحت نباشیهااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران
12 تیر 1399 17:26:07
0 بازدید
madaran_sharif
. #ز_منظمی (مامان #علی ۴ساله و #فاطمه ۲سال و ۱۰ ماهه) چند وقت پیش یه آشنا یه هدیه به پسرم داد که باب میل من نبود. یه آدمک عروسکی کشتی کج.🥴 اصلا خوشم نمیاومد همچین چیزی تو دست و بالش باشه. اما به دلایلی نتونستم اعتراض کنم. علی آقای ما هم عاشق آدمکش شد و حسابی باهاش بازی میکرد. چند روز بعد اومد و گفت: این یار علی مولاست... میره با آدم بدا میجنگه… فرماندهی سپاه علی مولاست.🤩 همین موقع یه حس قشنگ تمام وجودم رو پر کرد… حسی شبیه دیدن میوهی درختی که خودت کاشتی… یاد کوچولوییهاش افتادم. یاد وقتی که علی آقا یکساله بود و من سعی میکردم براش قصه بگم. قصههایی که به توصیهی کارشناس با محوریت علی مولا باشه. علی آقا یه پسر کوچولوی وروجک بود که از داستانهای جنگی خوشش میاومد.😉 اوایل که شروع کردم به داستان گفتن فقط قصهی جنگهای امیرالمؤمنین رو میگفتم. داستانها در حد چند تا جملهی ساده بود. آدم بدا اومدن حمله کردن. آدم خوبا دفاع کردن علی مولا برنده شد… در حد همچین جملاتی که ذهن کوچولوش بتونه بفهمه و درک کنه. با همین چند تا جملهی ساده ذوق میکرد و هیجانزده میشد.😍 هرچی بزرگتر شد داستانها هم پرجزئیاتتر و با آبوتاب بیشتری شد. دیگه کمکم شخصیتهای جدید وارد قصهها میشد. اسم و رسم آدمها جزئیات اتفاقها و… حتی گاهی روی کاغذ براش نقشه میکشیدم. کمکم قصههای جدیدی هم وسط اومد. قصههایی که همهی ابعاد وجود علی مولا رو نشون بده.🧡 قصهی بازی با بچههای یتیم، قصهی انفاقهای شبانه، و... الان علی آقای ما چهار ساله است و مدت زیادیه که من براش کمتر قصه میگم ولی اسم و رسم علی مولا تو ذهنش حک شده و تو بیشتر بازیهاش هست. از همون کوچولوییهاش آدم خوبا یار علی مولا بودن و آدم بدا دشمنش… آرزوی پسری ما اینه که یه روز یار علی مولا بشه😍 و کنار علی مولا با دشمنا بجنگه.😅 بعد از اتفاق اون روز فهمیدم چقدر مهمه که بچههای ما یه شخصیت محوری برای خودشون داشته باشن. و اگه این شخصیت قشنگ تو ذهن و وجودشون جا گرفته باشه دیگه لازم نیست از الگو شدن قهرمانهای پوشالی غرب ترسید. پی.ن: من با بحث شخصیت محوری از طریق صوتهای استاد عباسی ولدی آشنا شدم و از طریق کانال خودشون این مباحث رو دنبال کردم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین #ز_منظمی
20 آبان 1400 21:32:26
9 بازدید
madaran_sharif
. #ز_پازوکی (مامان زهرا ۲ ساله) . خواهرم چند ساعتی کار داشت. پسر کوچولوش رو گذاشت پیشم. تجربهای بود برای اینکه بفهمم برای بچهی دوم چند مرده حلاجم.😃 همهچی خوب پیش میرفت. سعی کردم بدون استرس نسبت به کارای خونه و درس، از بچهها مراقبت کنم. زهرا اولش از دیدن علی خیلی خوشحال بود. با نظارت من کلی با هم بازی کردند.( زهرا دو سال و علی تازه یک سالش شده) . کمکم علی خسته شد و مدام سراغ من میاومد و دستاش رو به سمتم دراز میکرد. من هم باید براشون غذا حاضر میکردم! دستهاشو گرفتم و تاتیتاتی اومدیم تو پذیرایی. بادکنک گذاشتم جلوش و برگشتم و همین داستان چندینبار تکرار شد. غذا آماده شد ولی...ای دل غافل! زهرا بیموقع خوابش برد.😩 نیم ساعت بعد، صدای گریهی زهرا که بیحوصله و زودرنج از خواب بیدار شده بود اومد. . علیکوچولو از سر محبت میخواست بیاد پیشش و باهاش بازی کنه ولی زهرا بهش آلرژی پیدا کردهبود! زد زیر گریه... علی هم شروع به بیتابی کرد! همسر هم که ساعت ۸ شب، هنوز نرسیدهبود. بیتاب شدم. سر علی داد زدم. علی گریه نکن😡 و بدتر زد زیر گریه... خودمو آروم کردم. کتاب آوردم و مشغول قصهگفتن شدم. علی دستاشو روی صفحات میکشید و زهرا سرش داد میزد، نکن.😬 دیدم فایده نداره باید بریم بیرون تا حال و هوای بچهها عوض بشه. . زدیم از خونه بیرون. انگار دنیا برا جفتشون گلستان شدهبود. بالاخره خواهرجان از راه رسید. . برگشتیم خونه و رفتم تو فکر... من اصلا جنبهی بچهی دوم رو ندارم. من بیظرفیتم و زود عصبانی میشم. فقط تو حرف خوبم...😢 . از خودم ناامید شدم. فکرم رفت سمت دو سه تا از دوستام که نینی سوم و چهارم تو راه داشتن... ته دلم یاد حاجقاسم افتادم... تو یه روز به خانوادههای شهدا سر میزد. محور مقاومت عراق و سوریه و...رو که درگیر صدها هزار داعشی بودند جلو میبرد. فکر آهوهای گرسنهی پشت پادگان بود. از پدر و مادرش احوال میپرسید... آرامش هم داشت... کی بهش این همه توفیقات رو دادهبود؟ کسی جز خدا؟!... و ما توفیقی الا بالله . اگر ظرفیتم کمه، باید همینطوری کمظرفیت بمونم؟ یا بگم گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را👌🏻... خدایا چشم امیدم به خودته. اگه دست رو دست بذارم تا ۱۰سال دیگه هم ممکنه ظرفیت و پختگی کافی برای بچهی دوم که هیچ، همین بچهی اول رو هم نداشتهباشم! ولی اگه تو بخوای و توفیقم بدی چه میشود. . . پ.ن: البته جنس مسائل بچهی دوم با مهمون یه روزه، خیلی فرق داره، اما تو افزایش سعهی صدر و مدیریت مادر، مشترک هستند. . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
10 دی 1399 16:34:53
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_اول . #ف_جباری( مامان زهرا ۲.۵ ساله و هدی ۳ ماهه) . . دبستان که تازه نوشتن یاد گرفته بودم، مشقامو تو یه دفترچه مینوشتم. همین کار تا انتهای دوران مدرسه ادامه پیدا کرد و به #دفتر_برنامهریزی کنکور ختم شد! سه ترم اول دانشگاه یه دفتر #چک_لیست داشتم که خیلی به درد میخورد. همه کارهایی که به ذهنم میرسید رو روزانه توش مینوشتم و بعد از انجامشون تیک میزدم. ایام امتحانات هم تو یه کاغذ برای خوندن درسها با توجه به فرجه #برنامهریزی میکردم.😎 . اون روزها تازه درگیر این سوال شده بودم که مأموریتی که تو این دنیا مال منه چیه؟🤔 میخوام ۱۰ سال دیگه چه شکلی باشم؟ این سوالها در حد درگیری ذهنی مونده بود و با درسهای دانشگاه و کمی کارهای فرهنگی روزها رو میگذروندم. . نه حسی به #مأموریت و #چشمانداز داشتم، نه اطلاعاتی در مورد برنامهریزی، سوالها توی ذهنم خیس میخورد و خیلی کند پیش میرفتم.😒 . گذشت و رسیدم به پایان مقطع کارشناسی که همزمان شد با بچهداری. تو فاصلهای که فارغالتحصیل شدم تا به دنیا اومدن بچه یه موقعیت کاری برام پیش اومد که متناسب بود با علاقهای که از فعالیتهای دانشجویی در من ایجاد شده بود. این موقعیت کاری #ناخونک زدنی شد به فضاهای کاری موجود، که به من برای شناخت مأموریت و چشم اندازم کمک زیادی کرد.😍 . اون دوران برنامهریزی من ذهنی بود و احساس نیاز به برنامهریزی ویژهتری نداشتم. چند روز در هفته سر کار بودم و چند روز دیگه هم ساعتای خواب بچه دورکاری میکردم و ساعتای بیداریش بچهداری و خونهداری و صوت تربیتی و... اون روزا حتی چک لیست هم نداشتم. همون ایام با نوزادم، کارگاه استعدادسنجی و معرفی رشتههای ارشد هم میرفتم. فکرم درگیر مسائلی شده بود که موقع انتخاب رشته کارشناسی اصلا به اونها توجهی نداشتم.🤔 . پ ن: امروز بعد از گذشت ۶ سال هنوز هم سرگشته و حیرانم... چون مسیر شناخت پیچیده و بلنده. مثل اینه که با گذاشتن یه تیکه از یه پازل چند هزار تیکهای، کمی قدمهای بعدی و طرح کلی پازل واضحتر بشه. ولی نباید از ندونستن طرح نهایی ترسید. باید قدم قدم توی مسیر شناخت مأموریت و چشمانداز جلو بریم.💪🏻 اما حالا چه جوری بریم که بهتر به طرح نهایی نزدیک بشیم؟ نقطه شروع کجاست و اولین قطعه پازل رو کجا باید بذاریم؟ برنامهریزی یا مأموریت و چشمانداز؟ یا هر دوی اینها رو با هم باید پیش برد؟ اگه به این موضوع علاقه دارید قسمتهای بعدی رو دنبال کنید.🌸 . . #روزنوشت_های_مادری #ف_جباری_برنامه_ریزی #بولت_ژورنال #مادران_شریف_ایران_زمین
08 فروردین 1400 16:45:19
2 بازدید
madaran_sharif
. #ز_زینیوند . همه چی مثل رویا بود.😍 خدا به مو رسوند اما نبرید. توی پروسه پیدا کردن خونه، یه خونه پیدا کردیم که صاحبخونه برای فروختنش بنا به دلایلی دست دست میکرد. ما هم خونه رو میخواستیم، هم جایی رو نداشتیم که منتظر فروش خونه باشیم و حدود ۲ هفته همراه خانواده آقای صاحبخونه تو همون خونه زندگی کردیم. دقیقا اوضاعمون مثل ماجرای نقی و هما توی پایتخت یک بود.😂 . همسرم در حال جوش دادن معامله خونهیآقای صاحبخونه و منم در حال بستهبندی وسایل خونه خانم صاحبخونه.🤭 . البته که مصلحت این بود صاحب اون خونه نشیم.😄 رسیدیم به خونهای که با وجود نقلی بودنش بعدها شد دلبازترین خونه زندگی مشترکمون.🤩 . حال دلم خوب شده بود. هر روز صبح با سرویس جامعهالزهرا با معصومه میرفتیم حوزه. معصومه میرفت مهد و من سر کلاس. برای بدقلقیهاش هم پیش یک روحانی که تخصص کار با کودک داشتند رفتیم و به برکت حضرت معصومه راهکارهای خوب و راهگشایی گرفتیم. . یکی از اشتباهات من که باعث وابستگی دخترم شده بود این بود که فکر میکردم هروقت دخترم بیداره من باید تمام و کمال در خدمتش باشم. به همین دلیل دخترم بلد نبود تنهایی بازی کنه. ولی از مشاور یاد گرفتیم که کودک باید گاهی ناکامی بهینه رو تجربه کنه، یعنی به اندازه ظرفیتش ناکام بشه و یاد بگیره در تمام زندگی کسی مدام در خدمتش نیست. البته این روش به شرط ارتباط خوب جواب میده، یعنی وقت مخصوصی برای ارتباط و بازی با فرزندمون داشته باشیم. . به مدد خدا، حال خوب خودم و با تکنیکهایی که یاد گرفتیم، آرامش و نشاط معصومه بیشتر شد. . واقعیتش اینه که توی زندگی هیچی اندازه تولد دخترم من رو با خود واقعیم روبرو نکرد و ایراداتم رو جلو چشمم نیاورد. بهم ثابت شده بود دخترم آیینه اعمال منه پس تمام تلاشم رو کردم که خودم رو عوض کنم و ایراداتم رو رفع کنم. خودمم همزمان دورههای درمانگری کودک و مهارتهای درمانگری رو میگذرونم. . حال دلم بهتر از همیشه است و دیگه با بالا و پایین زندگی خودمو نمیبازم. قدر داشتههامو که روزی رویام بوده میدونم. با مهارتهایی که یاد گرفتم رابطهام با همسرم بهتر شده. درسته زندگیمون بارها دچار بحران شد اما اگر هدف از زندگی مشترک رشد باشه، من در کنار همسرم به این رشد و تحول رسیدم. بالاخره هر رشدی پوست انداختن خودش رو داره قدیمیها درست گفتند که صبر تلخه اما میوهاش شیرینه😍 . خوشحالم که مادر شدم. با همه سختیهای داشتن یک کودک دشوار، روزگارم قشنگ شده و رشد میکنم. مگر هدف از آفریش انسان جز رشد و کماله؟ . #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
12 مرداد 1399 17:46:51
0 بازدید
madaran_sharif
. #ط_اکبری (مامان #رضا 7ساله، #طاها 6ساله، #محمد 3ساله، #زهرا 4ماهه) . اسفند95بود مُشتی تمرین و کوئیز و پروژهی سنگین داشتم که به بچهداری و خانهتکانی عید اضافه شده بود. رضا2.5سالش بود و طاها 1سال و اندی. طبق معمول وقتی تمیزکاری میکردم، بچهها میومدن دستمال و جارو میگرفتن و خلاصه همیشه تو #کارهای_اشتراکی حضور داشتن. 👌 البته کمک که چه عرض کنم بساط بازیشون رو جور میکردن و کار من رو چندبرابر❗️ من هم میدادم دستشون و از صحنه بامزه کارکردنشون قلقلکم میگرفت و عکس میگرفتم! چندتاشون هم برای دوستان فرستادم با این زیرنویس: "کودکان سخت مشغول کارند اگر شما هم قلبتان به درد آمد، مراتب را به مسئولین ذیربط گزارش کنید باشد که دیگر کودک کار نبینیم!" . الان حدود 4سال از اون روزها میگذره کوکان کار 3تا شدند😁 و یکی هم در گهواره درحال یادگیری😂 بچه ها همچنان درکارها حاضرند البته نه با اون اشتیاق! کلی باید انگیزه ایجاد کنم و حرص بخورم😜 درواقع خودم همه کارها رو بکنم خیلی راحتتره تا اینکه نقش جعبه تقسیم رو بازی کنم و مدام مسئولیتها رو تذکر بدم و نحوه اجرا رو بررسی کنم و ایرادات رو بهشون بگم و برطرف کنن. چاره چیه بالأخره باید میدون بدم تا رشد کنن و براشون ملکه بشه که این کارها واسه همهس نه مامان😉 . شاید اون موقع چندان ارزشش رو نمیدونستم و بهش فقط به چشم آزادی و بازی نگاه میکردم اما منم با بچه ها بزرگ شدم و ارزش این مسئولیت دادن برام روشنتر شد... . الان اگه مهمون داشته باشم و بچههام و همسرم نباشن به شدت خسته میشم و احتمالا سالاد هم نداریم😅 (جدیداً رضا و گاهی طاها، سیب زمینی، لوبیا، خیار و... خرد میکنن برای غذا و سالاد) چون مدتهاست نقش مدیریتیم از اجرایی پررنگتر بوده😂 . این فقط مربوط به بچهها نیست بعضی خانوما چون کارکردن آقایون رو قبول ندارن میدون نمیدن تا خطا کنن و یادبگیرن. "کمک نخواستم آقا! بدتر کار تراشیدی جانم" در نتیجه نوه و نتیجه دار هم که میشن همچنان آقا جاش جلو تلویزیون، یا تو حیاط و کوچهس بعضا خریدها رو هم خانوم انجام میده🙄 . البته حساب آقایونی که این کارها رو زنونه میدونن با کرامالکاتبینه(بلکه با سریع الحسابه😆) . خلاصه که باید یه همتی کنیم نسلهای آینده برامون دعایخیر کنن😍 . پ.ن: چندی پیش که زهرا مریض بود. وقتی از کارها فارغ شدم، رفتم آشپزخونه، با بستههای تمیز و مرتبِ مرغ پاک و خردشده(کار همسر) مواجه شدم! سینک ظرفشویی و ظروف مربوطه هم مثل آینه برق میزد😳 یک لحظه با چشمان گرد و دهان باز در افق محو شدم! . #روزنوشت_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
24 شهریور 1400 15:38:56
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶ساله، #طاها ۴/۵ساله و #محمد ۲ساله) . من یک #مادر هستم و خداوند، مسئولیت #تأدیب کودکانی پاکسرشت رو بعهدهام گذاشته... اول از همه باید خودم رو مؤدب میکردم و این ادب باید در همه ابعاد وجودم نمود پیدا میکرد😊 . البته مهمترین بعد ادب در #بندگی خدا بود👌🏻 رفتم سراغ اصلاح این رابطه پیچیده و ناشناخته: #رابطه_عبد_و_مولا البته در یک روز، چنین تصمیم کبرایی نگرفتم😃 به مرور سعی کردم خودتکانی کنم و گرد #غفلت و #توجیه رو از ذهن شلوغم پاک کنم. . از آنجا که ما در دوران بردهداری زیست نمیکنیم! تصور اینکه #عبد باید چه جوری رفتار کنه و #ادب_بندگی چیه، برام سخت و غیرقابل دسترس بود🧐🤨 مثلا استغفار، لازمه این رابطه ناشناخته هست. چه برای من سرتاپا گناه و چه فاطمه زهرا(س)، معصوم و میوه دل پیامبر❗️ . بیادبی یکی در بندگی خدا، مناجات به زبان خود، به جای اقامه نماز طبق #آداب اون هست. بی ادبی من در بندگی خدا هم در تأخیر نماز🤭 یا اخم و اعتراض حین مشکلات😓 و...نمود پیدا میکرد. در هر صورت بیادبی، بیادبیه دیگه! باید خودمو اصلاح میکردم🧐 . کارهای مختلفی برای رعایت ادب بندگی، پیش گرفتم و همه رو هم نیمه نیمه رها میکردم! . چرا؟ 1⃣ اینکه اولویتشون نسبت به هم برام معلوم نبود!🤔 مجموعه ادعیه، مناسک عبادی و توصیههای اخلاقی در برابرم شبیه چی بود⁉️ یه جعبه پر از خرت و پرت🤯 هی میگشتم ببینم چه چیز به درد بخوری توش هست؟ شاید این دکمه به درد اون مانتو بخوره🤔 نه اون مانتو اصلا پوسیدهاس، دکمه میخوام چیکار؟ عه این نگینه چه خوشگله بردارم شاید یه جا به دردم خورد😁 . 2⃣اینکه #زیرساخت زندگیام هم مناسب اون کارها نبود و دنبال اصلاح زیر ساخت هم نبودم! هربار سر اذان صبح بچه شیر میخواست! ول کن هم نبود😂 شام دیروقت و توقع بیداری بین الطلوعین؟ خلاصه اگه شرایط برقرار بود، سروقت، اون کار رو انجام میدادم و اگه نبود نمیتونستم، یا انقدر بهم فششششار میآورد که خیلی زود میذاشتم کنار😑 دوباره میرفتم تو فاز: خداجون بیخیال! ما که با هم این حرفا رو نداریم🙃 . در مدت این چهار سال، کلی تلاش کردم و خداوند هم راهشو کمکم نشونم میداد👌🏻 . مثل هدیه یک دوست، کتابی که تو دست خواهرم دیدم، خراب شدن گوشی، قطع سیر مطالعاتی الکترونیکی که فکر میکردم الان وقتشونه و بازگشت به گنجینه کتابهای کاغذیام که فکر میکردم الان وقتشون نیست😬 و... بالأخره به یک سبک مادرانه( از نوع بچه زیاد😄) در ادب بندگی دست پیدا کردم😍 . . #روزنوشت_های_مادری#قسمت_دوم #رابطه_عبد_و_مولا #ادب_بندگی #مادران_شریف_ایران_زمین