پست های مشابه

madaran_sharif

. #قسمت_دوم تو خواستگاری شرط کرده بودم که ۵ سال بعد از ازدواج بچه‌دار شیم و همسر هم قبول کرده بود.😄 با خیال راحت رفتیم که در علم غوطه بخوریم که ندای "مساله جمعیت" بلند شد! یه روز تو حوزه دانشجویی، استاد حدیثی از امام معصوم خوندن که می‌گفت آیا نمی‌خواهی فرزندی 👶🏻 بیاری تا با گفتن لااله‌الا‌الله، زمین را از بار توحید سنگین کند؟ با من همان کرد که "بوی جوی مولیان" با سلطان😉 . ترم ۶ کارشناسی به دوران تهوع گذشت، یادم نمی‌ره وسط اتوبان یهو به تاکسی 🚖 می‌گفتم وایسا! پولشو می‌دادم و می‌رفت... . روزهای شلوغی بود، ۳ روز دانشگاه، ۲ روز حوزه دانشجویی، ۱ روز هم کاری که در رابطه با رشته‌م پیدا کرده بودم و ۷ روز همراهی با طفلی که داشت دنیای منو با خودش به جایی می‌برد که نمی‌دونستم کجاست.🤔 . ترم هفت دیگه محمد بالقوه نبود. تابستون قابل رویت شده بود.😂 فقط ۱۳ واحد داشتم تا فارغ_التحصیلی. دو سه تا صبح تا ظهر رو که می‌رفتم، پیش مامان می‌موند. شب‌هایی بود که تا صبح مشغول مثلث عشقی معروف😅 (شیر و آروغ و ... ) بودم و دم صبحی، از اتاق خونه‌ی مامان اینا بیرون می‌اومدم، می‌دادمش دست مامان و چادر به سر، برو خوابتو ببر سر کلاس آسیب‌شناسی روانی۳! 🙈 . محمد ۴ ماهه شد، زمستون شد و درس من تموم.😍 از اون اوج فعالیت، یهو افتادم پایین. اولش خوب بود، حس احترام به آرمان‌هام ، چند ماه گذشت ولی دیگه من خوب نبودم! سالی بود که دوستای دبیرستانم اگه ریاضی خونده بودن، هر روز عکس گودبای پارتی هاشونو می‌ذاشتن و بعد هواپیما🛫، تجربی‌ها هم از آزمون جامع رد شده بودن و گوشی معاینه به گردن، سلفی می‌گرفتن. . تصمیم داشتم دو فرزند داشته باشم‌، به قدری از کفایت برسن و بعد برم سراغ درس، هنوزم کسی ازم بپرسه، قطعا پیشنهاد اولم همینه. اما خدا برای خودم مسیر دیگه‌ای رو می‌خواست! . حالم #خوب نبود، ولی کم‌کم خوب شد.☺️ یه عالمه راه برای "بودن" پیدا کردم. حوزه رو محمد به بغل🤱🏻 ادامه می‌دادم، چیزایی که اونجا یاد می‌گرفتم رو، تو مسجد محل محمد به بغل درس می‌دادم، شنبه شب‌ها برای گاج تست منطق طرح می‌کردم و صبح شنبه‌ها موتور 🛵 گاج جان می‌اومد دنبالشون (این کار رو از تو دیوار پیدا کردم!) ولی بیشتر ساعت‌هام به محمد و شیرینی‌هاش و بازی‌های دو تایی‌مون سپری می‌شد. . #ط_خدابخشی #روانشناسی_بالینی_دانشگاه_تهران۹۱ #پست_مهمان #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف

25 آذر 1398 17:47:10

0 بازدید

madaran_sharif

. دیده بود که با قاشق، چایی رو از لیوان خودم می‌ریزم توی لیوانش . هم‌زمان که داشتم صوت درس رو برای چندمین بار گوش می‌دادم و خودم رو برای امتحان آماده می‌کردم، نشستیم سر سفره و زهرا تلاشش رو برای انجام این کار شروع کرد⁦🤦🏻‍♀️ نتیجه معلوم بود؛ چایی هر جایی می‌ریخت جز توی لیوان🙄 . داشتم به مدیریت این وضعیت و واکنشم فکر می‌کردم🤔 که یهو استاد گفتن: -اصلا چرا باید آزاد باشیم؟😂😨 -انسان به ۳ دلیل باید آزاد باشه: ۱.استعدادها بروز پیدا نمی‌کنه مگر اینکه آزاد باشیم و ۲ و ۳ .. هوم پس بشین کنارش بذار تلاش کنه و چند بارم بریزه بلاخره این استعدادشم بروز پیدا می‌کنه!😌 اشتباه نکنید! نمی‌خوام در مورد آزادی دادن به بچه بگم😆 . امتحان داشتم چه امتحانی😖 ۶ تا از کتاب‌های شهید مطهری، لذت بخش، کاربردی😍 و در عین حال حجیم و قاطی پاتی شدنی😖 . با وجود برنامه‌ریزی از هفته قبلش، نتونستم به برنامه برسم، نمی‌ندازم تقصیر مهمون و مهمونی و #۲۲بهمن و #روز_مادر چاره این بود که خوابم رو کم کنم که نتونستم😔 . شنبه آخرین مهلت درس خوندن بود و من تازه به نصف مواد امتحان رسیده بودم، سر سفره همون‌جوری که غرق در صدای استاد بودم که کتاب #آزادی_معنوی رو تدریس می‌کردن📘 و به استعدادهای کشف شده و نشده زهرا فکر می‌کردم🔎 و دست‌هام رو بر سر می‌کوفتم که درسم تموم نمیشه تا شب⁦🤷🏻‍♀ ایکیوسان مغزم شروع به فعالیت کرد؛ تلفن رو برداشتم زنگ زدم به یکی از #دوست_همسایه‌هام، پرسیدم برنامه‌ت چیه امروز؟ بیام خونه‌تون بچه‌ها بازی کنن منم برم تو اتاقتون درس بخونم؟😏😁 گفت برنامه‌ای ندارم ولی خونه‌مون جایی برای نشستن و درس خوندنت نداره😂 خدا خیر بده این دوست همسایه‌ها رو😍 پیشنهاد می‌کنم یه دونه برای خودتون پیدا کنین . سر راه یه پودر کیک گرفتم که دست خالی نرم و دست خالی هم برنگردم😂 یکی دو ساعت درس خوندم🤓 یه کم خونه رو تمیز کردیم یه کیک خوشمزه هم به مناسبت ولادت حضرت زهرا پختیم😋🥧 و تقدیم همسران کردیم . خیلی کم از درسم موند که خداروشکر فرداش بعد از نماز صبح تمومش کردم و امتحانم رو دادم💪😊 همون صبح به یه فراغتی رسیدم برای شروع پر انرژی روزی که در پیش داشتم؛ فاذا فرغت فانصب🌸 وقتی از کار فارغ شدی قامت راست کن و کار بعدی رو شروع کن💪 . صبحانه و ناهار و شام رو آماده و خونه رو یه کم مرتب کردیم صبحانه رو خوردیم 🍳 ناهار رو گذاشتیم توی ساک و شام رفت توی یخچال تا شب که با آقای همسر از سر کار برمی‌گردیم همه چی رو‌به‌راه باشه (البته همیشه هم همه چیز انقدر رو به راه نیست😅) . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

29 بهمن 1398 16:14:05

1 بازدید

madaran_sharif

. شلوار کثیف و رنگی و خیس...👖 پوشک محتاج تعویض... جییییغ و داد...⁦🤦🏻‍♀️⁩ لگد و ضربات محکم پا... و خلاصه مقاومت شدید در برابر تعویض پوشک!😥 . از این صحنه‌های آشنای هر مادر، وقتی بچه حسابی آتیش سوزونده و بازیگوشی‌هاشو کرده و وقت تعویض لباس و پوشکش نق می‌زنه. - حسین مامان...وایستا یه دقیقه... مامان لگد نزن... آخه چرااا؟؟😤 . . مقاومتش رفته بود بالا... پوشکو که نزدیکش می‌بردم جوری با لگد می‌زد بهش که پرت می‌شد دو متر اون طرف‌تر😐 داشت کم کم اعصابم خط‌خطی می‌شد که مامانمو صدا کردم: -ماااااامااااااان... میای کمک؟🤕 . حسین همچنان لگد می‌زد و با جیغ می‌گفت: نهههه...😤 مامانم اومد. با لبخند به حسین گفت: سلام عزیییزم. ئه شلوارشو نگاه... چقدر رنگی‌رنگی و خیس شده... بذار پوشکتو عوض کنم پات راحت شه.😇 . پوشکو نزدیک پای حسین برد و حسین با یه جیغ دیگه لگد محکمی به پوشک زد و پوشک دو متر پرت شد.😐 مامانم خندید و با تعجب گفت: ئههههههه اینجا رو نگاه چقدر بلند پرت شد. حسین که انگار انتظار خنده‌ی مامانمو نداشت ساکت شد😐. مامانم گفت: پوووووشک پرندههههه😲😍 دوبارهههه دوبارهههه😍😍 . و پوشک رو نزدیک پای حسین برد. حسین با یه نیشخند دوباره پوشکو پرت کرد بالا. مامانم گفت: نگاش کن این پوشک پرنده ست...😍 بذار ببینم تا کجا می‌پره بالا؟😊 و محکم انداختش بالا😃 حسین که حسابی سرگرم پوشک پرنده شده بود و با خنده و بی‌حرکت داشت نگاهش می‌کرد، مامانم آروم یه پوشک دیگه برداشت و زود عوضش کرد و تمام!😎 . اونجا فهمیدم حسین چیزیش نیست! فقط #توجه و #بازی می‌خواد.⁦🤸🏻‍♂️⁩ ولی من ناخواسته دارم با رفتارم خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌هامو به بچه منتقل می‌کنم.😥 . بعد از تعویض لباسش هم یک ربع داشت با مامانم پوشک پرنده بازی می‌کرد و غش‌غش می‌خندید.😐😅😂 . پ.ن: مادرم همیشه می‌گه تو که غذا نخوری بچه هم نمی‌خوره. تو که بی‌حوصله باشی بچه هم بی‌حوصله‌ست. تو که عصبی باشی بچه هم عصبیه. خلاصه بچه‌ها آینه‌ی مادران🤔🙄😊 . . #ف_مصلحت‌جو #سبک_مادری #مادری_باصبر #مادری_باحوصله #مادربزرگ #مادران_شریف_ایران_زمین

24 فروردین 1399 16:00:36

2 بازدید

madaran_sharif

. . . سلاااام✋😍 . ما مامان‌ها گاهی فکر می‌کنیم بعضی مشکلات فقط برا خودمونه! . بعد که می‌بینیم بقیه‌ی مامان‌ها هم این معضلات رو دارن، انگار تحمل سختی‌ها برامون راحت‌تر می‌شه! . جالبه که مامان‌ها در هر فرهنگ و با هر زبانی می‌تونن به هم کمک کنن، چون خیلی مسائل مشترک دارن. . خانواده‌ی فیلدز نُه فرزند داره و دَهمی‌شون هم‌‌ تو راهه.🙃 . روتین صبح‌ یه مامان باردار با نُه تا بچه قدونیم‌قد رو ‌تو‌ کلیپ ببینید. . فقط اونجاش که می‌ره یه سروسامانی به خودش بده و وقتی برمی‌گرده خونه به فنا رفته😭 . شما با کدوم قسمت برنامه‌ی روزانه‌ی این مامان بیش‌تر هم‌ذات‌پنداری کردید؟! . #مادران_شریف_ایران_زمین #خانواده_چندفرزندی #خانواده_پرجمعیت #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #پ_بهروزی #ا_باغانی #ش_سعیدی

10 اسفند 1399 16:56:36

1 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_هفتم برای مدیریت هم‌زمان درس خوندن کنار بچه‌ها به چند تا راهکار مهم رسیدم: اصل اول اینه که اجازه ندم به همسرم و بچه‌ها فشار وارد بشه. اگه امکانش باشه (که به لطف خدا جور شده) گاهی از کسی کمک می‌گیرم؛ ولی فقط گاهی! برای اینکه بچه‌ها، تحت تربیت خودم باشن. دوم اینکه زمان خواب بچه‌ها، درس بخونم و کار خونه نکنم. خوبه مادر، تو زمان بیداری بچه‌ها، کارهای خونه رو انجام بده و زمان خوابشون رو به کارهای شخصیش اختصاص بده.👌🏻 این کار، دوتا اثر خوب داره: اول: روحیه‌ی مادر به خاطر اینکه تونسته به کارهای شخصی‌ش هم برسه حفظ می‌شه و حتی تو انجام کارهای منزل هم قوی‌تر عمل می‌کنه.😍 دوم: اینکه بچه‌ها مادر رو در حال زحمت کشیدن برای امور خانواده می‌بینن و این، حس مشارکت‌پذیری بچه‌ها رو بالا می‌بره.👌🏻 نکته‌ی بعدی اینه: برای خسته نشدنم، چند درس متفاوت رو تو یه روز بخونم و کل یه روز رو به یه درس اختصاص ندم. و از کم‌ترین وقت‌ها استفاده کنم. مثلاً موقع آشپزی یا خوابوندن بچه از فلش کارت استفاده کنم یا صوت‌هایی که تو گوشی دارم رو گوش کنم. این‌ها زمان‌های پرت هستن که با استفاده از اون‌ها مادری که بچه داره می‌تونه کلی از مطالب رو یاد بگیره. یه مادر معمولاً نمی‌تونه چندین ساعت خالی برای انجام یک کار واحد در اختیار داشته باشه.😁 پس باید این توانایی رو داشته باشه که وسط تفکر یا مطالعه رو یه موضوع خاص، کارشو رها کنه و تو فرصت بعدی که به دست اومد، ادامه‌ی این تفکر و مطالعه را پی بگیره. حتی به نظر می‌رسه اگه بین یه مطالعه‌ای که تو حالت عادی باید به صورت منسجم باشه، فاصله بیفته، اون مبحث برکت بیشتری هم پیدا می‌کنه؛ چون ذهن تو اون موضوع درگیر می‌شه و تو اون درگیری می‌مونه.👌🏻😌 و وقتی ساعت بعدی مطالعه می‌رسه، ذهن برای پذیرش اون موضوع آماده‌تر از قبله. و نکته‌ای که مهم‌تره، اینه که چون برای رضای خدا و به خاطر انجام وظایفت که همون مادری، همسری و خونه داریه، از اون موضوع، تو اون زمان که اوج درگیری ذهنیته می‌گذری، کارت خیلی برکت پیدا می‌کنه.😍 و باید بپذیریم که وقتی فرزند داریم، احتمالأ مدت زمان بیشتری برای درس خوندن باید وقت بذاریم. مثلاً اگه دیگران سه ماه تلاش می‌کنن، شما باید پنج ماه وقت بذارید و این کاملا طبیعیه.👌🏻😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

10 مهر 1400 15:55:23

0 بازدید

madaran_sharif

. در کمد رو باز کردم آرد بردارم که حلوا درست کنم😋 - ئه اینجا جاشون گرم بوده حشره🐛 زده آردها رو توی چند تا ظرف ریختم که بذارمشون تو بالکن. . زهرا سادات: - مامان! خمیر بازی، خمیر بازی😍 -- باشه مامان جان درست می‌کنم. یه کم آرد و آب و یه ورز کوچولو. -- بفرما محمدحسین داشت گریه می‌کرد😭 نزدیک اذان ظهر بود. با خودم گفتم بخوابونمش که نمازمو اول وقت بخونم😌 موقع خوابوندنِ محمدحسین صدای زهرا سادات نمی‌اومد!😯 گفتم به احتمال زیاد یا داره خمیر بازی می‌کنه یا سر کشوی لباسه👚😕 . . با صدای پیامک✉️ متوجه شدم بیست دقیقه‌ای کنار محمدحسین خوابم برده😴 چشمم افتاد به زهرا سادات👩🏻 که با جوراب‌‌های🧦 من برای خودش دستکش درست کرده بود!😕 . و اما.... وااای دستکشا آردیه😮😮 . آااخ یادم رفته ظر‌ف‌های آرد رو بذارم تو بالکن!😫 محمدحسین خواب بود😴 و نمی‌تونستم از اعماق وجودم ابراز احساسات کنم!😰 از کنارش بلند شدم و به صحنه‌ی جرم نزدیک😶 . دیدم زهرا سادات سه تا 🍚 از پنج تا ظرف آرد رو خالی کرده روی فرش و همه رو با هم قاطی کرده!😲 یه روسری و ملحفه و چند تا جوراب هم آورده داخلشون پهن کرده!😨 . نگاهش کردم😶 با یه لبخند ملیح و چشمای منتظر عکس‌العمل من، ایستاده بود!😥😌 -- مامان چرا این کارو کردی؟ حیفه! ببین فرشمون آردی شده!😩 سعی کردم خودمو از صحنه دور کنم تا خشمم در تارهای صوتیم بروز پیدا نکنه!😖 . وضو گرفتم و ایستادم به نماز!📿 چه نمازی! فکرم همش درگیر تمیز کردن فرش و در و دیوار بود... که صدای محمدحسین هم پیچید توی گوشم👶🏻 ظاهرا بیدار شده و وارد عملیات☠ زهرا سادات برای نابودی ته مانده‌ی اعصاب من شده بود!😑😡😵 . نمازم تموم شد. پشت سرم رو نگاه کردم👀 محمدحسین شبیه گرگِ قصه‌ی شنگول و منگول شده بود🐺 . زهرا سادات دستشو می‌زد تو آردها و پخش می‌کرد روی صورت محمدحسین و می‌ریخت روی سرش😯😬 . . -- وااای مامان😡 بریم حموم دیگه، خونه خیلی کثیف شد! خیلی ناراحت شدم😒😢 . محمدحسین رو گذاشتم توی تاب، تا رد پای آردیش خونه رو پر نکنه😅 . زهرا سادات هم فرستادم تو حموم و سریع🏃🏻‍♀️مشغول تمیز کاری شدم. . . پ.ن۱: با همین واکنش من، به مرور کار خوب و بد رو یاد می‌گیره! ان‌شاءالله😅 . پ.ن۲: اگر به اندازه‌ی سی ثانیه وقت گذاشته بودم و کار آردها رو به سرانجام می‌رسوندم، لازم نبود یک ساعت وقت بذارم و تمیزکاری کنم😏 . پ.ن۳: بعد از این ماجرا فهمیدم آردبازی گزینه‌ی خوبیه برای سرگرم کردنشون به مدت نسبتا طولانیه، ولی با مقدار محدود آرد، یه زیرانداز و نظارت مامان!😌😍 . #ر_سلیمانی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

12 خرداد 1399 16:50:03

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. اون مدتی که پرستار هلندی خونه‌مون بود، تجربه جالبی بود. بیشترین چیزی که تو چشم می‌زد تعارف نداشتنش بود.😬 . چون رژیم داشت، با خودش سالاد می‌آورد و فقط هم سالاد می‌خورد. به ماهم تعارف نمی‌کرد😜 . اگه چیز جدید و جالبی هم بهش پیشنهاد می‌دادیم، حتما امتحان می‌کرد؛ مثل ته دیگ،😍 دوغ آبعلی 😉 و... البته نظرش رو هم بدون تعارف می‌گفت؛ نه اصلا خوب نبود😖 یا بد نبود🤨🙂 (اینجا تقریبا هر چیزی که از ایران بخوای پیدا می‌شه، البته در فروشگاه‌هایی که مخصوص مسلمونا و علی‌الخصوص ایرانی هاست... از لواشک وچیپس و پفک گرفته تا رب انار و کشک) . تو اون مدت، در مورد موضوعات مختلفی حرف زدیم.🙂 . وقتی فهمید ما از ایران اومدیم، پرسید تو کشورتون جنگه؟😅😂 (تنها چیزی که رسانه‌ها گفته بودن، جنگ و درگیری بود.😑) . یا وقتی بهش گفتیم ۶۰ درصد از دانشجوهای ایرانی🎓، خانم هستن، خیلی تعجب کرد.😮 انتظار داشت زنان ایرانی، به خاطر اسلام⁦🧕🏻⁩ خیلی محدود باشن، سواد نداشته باشن،📝 و فعالیت اجتماعی نکنن! . صحبت از #زایمان هم بود. جالبه که در هلند، اصل بر زایمان طبیعیه و سزارین مخصوص زمانیه که مشکل جدی در میون باشه. جدی یعنی جدی‌ها!😨 . وقتی به پرستار از علاقه‌ی بیشتر زنان ایرانی، به #سزارین گفتم با چشم‌های گرد شده😳😶 به من نگاه می‌کرد و می‌گفت:😮 این خیلی عجیبه!! چرا دوست دارن بدون دلیل، زیر بار همچین عمل سنگین و سختی برن؟!😣 . . یه روز ازش پرسیدم از شغلت راضی هستی؟ گفت خیلی‌ها شغل من رو دوست ندارن و به نظرشون شبیه خدمتکاریه.🧹 ولی من خیلی دوسش دارم.💖 هم نوزادها رو دوست دارم.⁦👶🏻⁩ و هم با آدم‌ها و فرهنگ‌های مختلف آشنا می‌شم😌 مثلا جالبه که در تعامل با مسلمونا، اذان و نماز 🕌🕋 رو می‌شناخت😃 . . یه چیز جالب دیگه که در هلند دیدم، مشوق‌ها و تسهیلاتی بود که با هدف افزایش جمعیت👥👥، و #فرزندآوری_زنان⁦👶🏻⁩ به کار گرفته می‌شد. . مثلا تا ۱۸ سالگی تمام خدمات درمانی بچه‌ها رایگانه.💉💊🧫 و یک مقرری ماهانه هم، به ازای هر بچه به خانواده‌ها داده می‌شه.💵 . یا مثلا حمل و نقل شهری🚆🚌 برای مادر ⁦👩🏻⁩و کودک⁦👶🏻⁩ راحته؛ و حتی اینکه در همه‌ی مراکز تفریحی🎡 تجاری🏦 درمانی🏥 اداری🏢 و... محل کوچیکی برای بازی بچه‌ها 🤸🏻‍♂️⁩ وجود داره. (عکس، محل بازی کودکان در کتابخانه🏫) . پ.ن: جالبه که غربی‌ها، تلاش می‌کنن شعار فرزند کمتر، زندگی بهتر رو برای ما جا بندازن اما خودشون سرسختانه به دنبال #افزایش_جمعیت هستن. . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_یازدهم #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. اون مدتی که پرستار هلندی خونه‌مون بود، تجربه جالبی بود. بیشترین چیزی که تو چشم می‌زد تعارف نداشتنش بود.😬 . چون رژیم داشت، با خودش سالاد می‌آورد و فقط هم سالاد می‌خورد. به ماهم تعارف نمی‌کرد😜 . اگه چیز جدید و جالبی هم بهش پیشنهاد می‌دادیم، حتما امتحان می‌کرد؛ مثل ته دیگ،😍 دوغ آبعلی 😉 و... البته نظرش رو هم بدون تعارف می‌گفت؛ نه اصلا خوب نبود😖 یا بد نبود🤨🙂 (اینجا تقریبا هر چیزی که از ایران بخوای پیدا می‌شه، البته در فروشگاه‌هایی که مخصوص مسلمونا و علی‌الخصوص ایرانی هاست... از لواشک وچیپس و پفک گرفته تا رب انار و کشک) . تو اون مدت، در مورد موضوعات مختلفی حرف زدیم.🙂 . وقتی فهمید ما از ایران اومدیم، پرسید تو کشورتون جنگه؟😅😂 (تنها چیزی که رسانه‌ها گفته بودن، جنگ و درگیری بود.😑) . یا وقتی بهش گفتیم ۶۰ درصد از دانشجوهای ایرانی🎓، خانم هستن، خیلی تعجب کرد.😮 انتظار داشت زنان ایرانی، به خاطر اسلام⁦🧕🏻⁩ خیلی محدود باشن، سواد نداشته باشن،📝 و فعالیت اجتماعی نکنن! . صحبت از #زایمان هم بود. جالبه که در هلند، اصل بر زایمان طبیعیه و سزارین مخصوص زمانیه که مشکل جدی در میون باشه. جدی یعنی جدی‌ها!😨 . وقتی به پرستار از علاقه‌ی بیشتر زنان ایرانی، به #سزارین گفتم با چشم‌های گرد شده😳😶 به من نگاه می‌کرد و می‌گفت:😮 این خیلی عجیبه!! چرا دوست دارن بدون دلیل، زیر بار همچین عمل سنگین و سختی برن؟!😣 . . یه روز ازش پرسیدم از شغلت راضی هستی؟ گفت خیلی‌ها شغل من رو دوست ندارن و به نظرشون شبیه خدمتکاریه.🧹 ولی من خیلی دوسش دارم.💖 هم نوزادها رو دوست دارم.⁦👶🏻⁩ و هم با آدم‌ها و فرهنگ‌های مختلف آشنا می‌شم😌 مثلا جالبه که در تعامل با مسلمونا، اذان و نماز 🕌🕋 رو می‌شناخت😃 . . یه چیز جالب دیگه که در هلند دیدم، مشوق‌ها و تسهیلاتی بود که با هدف افزایش جمعیت👥👥، و #فرزندآوری_زنان⁦👶🏻⁩ به کار گرفته می‌شد. . مثلا تا ۱۸ سالگی تمام خدمات درمانی بچه‌ها رایگانه.💉💊🧫 و یک مقرری ماهانه هم، به ازای هر بچه به خانواده‌ها داده می‌شه.💵 . یا مثلا حمل و نقل شهری🚆🚌 برای مادر ⁦👩🏻⁩و کودک⁦👶🏻⁩ راحته؛ و حتی اینکه در همه‌ی مراکز تفریحی🎡 تجاری🏦 درمانی🏥 اداری🏢 و... محل کوچیکی برای بازی بچه‌ها 🤸🏻‍♂️⁩ وجود داره. (عکس، محل بازی کودکان در کتابخانه🏫) . پ.ن: جالبه که غربی‌ها، تلاش می‌کنن شعار فرزند کمتر، زندگی بهتر رو برای ما جا بندازن اما خودشون سرسختانه به دنبال #افزایش_جمعیت هستن. . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_یازدهم #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن