پست های مشابه

madaran_sharif

. از اواسط ماه رمضون، نقشه کشیده بودم که تعطیلات عید فطر بچه‌ها⁦🧒🏻⁩⁦⁦👦🏻⁩ رو بذاریم خونه یکی از مامان جون‌ها⁦👵🏻⁩ و کارهای تل‌انبار شده رو انجام بدیم😁 . . از قضا خانواده‌ی همسر تعطیلات خونه نبودن🤷🏻‍♀️⁩ فرصت خوبی بود، چون می‌شد بچه‌ها رو بذاریم خونه‌ی مامان خودم⁦🧕🏻⁩ و خودمون بریم خونه‌ی مادرِهمسر⁦🧔🏻⁩😉 . از چند روز قبل به محمد گفتم: «چون پسر آقایی شدی و می‌تونی تنهایی مواظب داداش علی باشی، یه جایزه پیش ما داری😍😛 می‌خوایم یه روز شما و داداش علی رو تنهایی بذاریم خونه‌ی مامان جون😍😅» . یه جوری با هیجان و صدای بلند می‌گفتم😆😅 که اصلا متوجه ندای درونم نشه که می‌گفت: «دیگه نمی‌تونم ادامه بدم😫 یه روز مرخصی می‌خوام😖 تا دوباره بتونم باهاتون سر و کله بزنم😁😛» . محمد هم کللی هورا کشید و خوشحال شد که می‌خواد جایزه بگیره😆😂 . روز موعود فرا رسید و بچه‌ها توسط مامان جون سرگرم شدن و ما با کوله باری از درس و کتاب و جزوه رفتیم بیرون⁦⁦🧕🏻⁩⁦🧔🏻⁩😍 . من امتحان داشتم و همسر مقاله‌ی چند ماه عقب افتاده‌ش رو باید تنظیم می‌کرد📚 وقت برای این حجم کار کم بود،⏳ اما مثل دونده‌هایی⁦🏃🏻‍♂️⁩ که موقع تمرین گوی سنگین به پاهاشون می‌بندن و موقع مسابقه باز می‌کنن، بودیم😅😂 . باور نمی‌کردم یک ساعت پیوسته نشستم رو صندلی و مشغول لپ‌تاپم! و کسی نمی‌گه: -⁦👦🏻⁩ماماااااان بیا علی رو بردار! -⁦👦🏻⁩مامان منم می‌خوام فیلم ببینم تو لپ‌تاپ! -⁦👶🏻⁩ماما ماما دی ده! (مامان مامان شیشه)🍼 . . بچه‌ها هم با مامان جون و‌ باباجون رفتن گردش😍 (یه جای خلوت که پروتکل‌های بهداشتی هم نقض نشه😁!) خیلی بهشون خوش گذشته بود و از جایزه‌شون کاملا راضی بودن.😂😍 . . پ‌ن۱: ما همشهری خانواده‌هامون نیستیم و از این فرصتا کم پیش میاد برامون. اما تجربه‌ی خوبی بود، تو فکرشم این تجربه رو با یه دوست همشهری یا حتی همسایه‌مون⁦ هم امتحان کنم. خوشبختانه علی⁦👦🏻⁩ به خاطر حضور داداش محمد خیلی راحت از من جدا می‌شه. . پ.ن۲: چند روز قبل از این فرصت، شرایطی پیش اومد که محمد با خانواده‌ی همسر رفت و ما تقریبا ۱۲ ساعت با علی آقا تنها بودیم. شب بود و علی خوابید. شاید باورتون نشه تا صبح فردا ما بیدار موندیم و فقطط حرف زدیم!😲 نزدیک ده ساعت!‌ آخرش صدامون گرفته بود دیگه😅 از وقتی محمد آقامون حرف می‌زنه، دیگ ما فرصت نمی‌کردیم با هم صحبت کنیم!😆 کلی حرفِ عقب مونده هم داشتیم😁😅 . پ‌ن۳: الفُرصَة تَمر مرَّ السَحاب...فرصت مثل ابر می‌گذره.😭😭 قبول دارید مادرا ارزش زمان رو بیشتر درک می‌کنن؟!😄 . . #پ_بهروزی #روزنوشت_های_مادری #تجدید_قوا

20 خرداد 1399 16:53:51

0 بازدید

madaran_sharif

. دوری از همسر😟 و ناراحتی از دست دادن😫 بچه و هم‌زمان با این‌ها تمام شدن موعد خونه😓 شرایط سختی رو رقم زده بود. . اما وقتی یقین داشته باشی خدا رو کنارت داری💖 و خیلی نعمت‌های دیگه، این چیزها خیلی به نظر نمیاد و می‌گذرن☺️ . دوره‌ی آموزشی همسر تموم شد و خونه رو عوض کردیم و زندگی از نو شروع شد😊 . به خاطر از دست دادن بچه و خونه نشینی بعد از اون دوران پرشور کار و درس و ورزش، کمی دچار افسردگی شدم.😟 مدام خودم رو برای انتخاب رشته غلط سرزنش می‌کردم😞 . تا اینکه🤗 . یک سال بعد خدا فرزند دیگه‌ای به ما عطا کرد.🤰🏻 . البته من در طول این یک سال، تلاش می‌کردم📚 در یک رشته مرتبط، ارشد قبول شم. گاهیم تدریس خصوصی👩🏻‍🏫 توی خونه داشتم و طراحی🖋 میکردم دلم نمی‌اومد کلا از رشته‌م دست بکشم و مسیر تحصیلیم رو عوض کنم.🥺 . مدام تو همون فضا دست و پا می‌زدم، تا اینکه تصمیم گرفتم برم دنبال علاقه‌م🤔 و وارد حوزه بشم. . قبول شدن در حوزه هم‌زمان بود با ماه سوم بارداری و مادری که به شدت ویار داشت.😫 . ساختمان مدرسه قدیمی بود و بوی خاصی می‌داد🤧 و وارد شدن به کلاس همانا و بدحال شدن من همانا⁦🤷🏻‍♀️⁩ . انقدر حالم بد می‌شد که مدیر حوزه خودشون درخواست کردن برم خونه و فعلا حضوری نرم... . ۹ ماه سپری شد. بچه بریچ بود و یه خورده هم برای اومدن عجله کرد، تا اینکه دکتر درهفته ۳۸ تصمیم به سزارین گرفت😟 اما وجود یه پسر کوچولوی شیرین⁦👶🏻⁩ سختی‌های سزارین رو کم‌رنگ کرد😍 . زندگیمون شکل تازه‌ای گرفت.😄 باوجود یه پسر تپل بازیگوش، روزهای سخت، آسون به چشم می‌اومد.🤗 . از اونجایی که همسرم خیلی به تمیزی خونه اهمیت می‌دادن، بعد زایمانم هم تلاشم رو می‌کردم که اسباب رضایت همسر رو فراهم کنم و همین، سبب خیر شد که یادم بره افسردگی بعد از زایمان بگیرم😅 . از اول زندگی خودکفا و مستقل بودم و در مادری هم انگار، ۴۰ سال مادری کردم و کاملا آشنا به امور بودم.😏 از اول تمام کارهای بچه رو خودم انجام می‌دادم. . یادم میاد بچه ده روزه بود، شربتی که می‌دادم، پرید توی گلوش و نتونست قورت بده😵 رنگ صورتش کبود شد و بی‌حال افتاد😱 . یه لحظه نفس عمیق کشیدم و دستمو کردم تو حلقش... که باعث سرفه کردن و باز شدن راه گلوش شد.⁦🤲🏻⁩ نمیدونم کارم چقدر علمی بود، ولی بعدا دکتر گفت کار به موقعی کردی⁦👌🏻⁩ . . پسرم بزرگ می‌شد💗 . همسرم کار و ماموریت⁦🧔🏻⁩ و من خونه‌داری و بچه‌داری👶🏻⁩ و تک‌وتوک تدریس خونگی📖 . زندگی راه خودش رو می‌رفت تا اینکه باخبر شدیم پای یه کوچولوی دیگه درمیونه...💖 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_سوم #مادران_شریف_ایران_زمین

11 تیر 1399 17:20:10

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_وصالی (مامان #امیرعلی ۹ ماهه) . گریه می‌کنه😭 بغلش می‌کنم💕 راه می‌رم تو خونه⁦🤱🏻⁩ شروع می‌کنم به خوندن سوره انشراح، تو چشمام نگاه می‌کنه👀 اشک تو چشمای مشکی درشتش گم می‌شه... لبخند می‌زنم😍 می‌خنده😁 خوابش پریده، ساعت ۲ بامداد رو نشون می‌ده😱 داره دندون درمیاره😔 دست می‌زنم روی لثه‌ش، تیزی یه دندون فسقلی حس می‌شه... ذوق می‌کنم😍 بغلش می‌کنم و می‌گم مااااشااااالله مامانی... دندون نو مبارک🌹 می‌خنده... کیف می‌کنم، تا پنج صبح بازی می‌کنه⁦🤸🏻‍♂️⁩ از شدت خواب بیهوش می‌شم .. ولی نیاز دارم مثل کارتون تام و جری چوب کبریت بزارم لای پلک‌هام و چهار چشمی مراقب سینه خیز رفتنش باشم... به زور می‌خوابه😴 نماز می‌خونم... سوره‌ی انشراح... هنوز چشمام گرم نشده همسرم صدام می‌زنه: - خانوووم پا می‌شی با هم صبحونه بخوریم؟! چقدررررر امیر علی دیشب خوب خوابید😨 دلم می‌خواد از شدت خواب آلودگی و خستگی و اینکه اتفاقات دیشب رو حتی حس نکرده پاشم و یه کاری دستش بدم😝😆⁦👊🏻⁩ یهو ذهنم پر می‌کشه و می‌گم الم نشرح لک صدرک... پا می‌شم صبحونه حاضر می‌کنم. می‌گم دیشب نخوابیدم😕 می‌گه شرمنده خسته بودم نفهمیدم! پس برو بخواب با امیرعلی، ناهار هم نمی‌خواد درست کنی...یه چیزی مي‌خوريم. . . پ.ن: برای اینکه از نگرانی در بیاید باید بگم که بعد از صبحانه همراه با امیرعلی خان تا ۱۱ خوابیدیم.😴 . . #سبک_مادری #ان_مع_العسر_یسرا #مادران_شریف_ایران_زمین

13 مرداد 1399 15:23:57

0 بازدید

madaran_sharif

. چند صباحی قبل، امر نُمودیم جارچیان را که ندا در دهند: ایتها الامهات الشریفات! در اسرع وقت دوربین به دست شده از فسقلکان تازه قدم به دنیا نهادهٔ قرن جدیدی خود، تماثیلی تهیه و سوی ما روانه کنید تا درشادی ولادتشان جملگی شریک شویم. ماهم تماثیل مذکور را با کبوتر و چاپار و... به مصوّرالممالک خود (آیندگان وی را گرافیست گویند! چه سوسول!😁) فوروارد نُمودیم تا نماهنگی در خور، تهیه و عیونمان به جمالشان منور و قلوبمان مشعشع گردد.😍 حال این شما و این تمثال خواتین و خوانین قرن جدید.🤩 اخطار می‌نُماییم قبل از دیدن روی ماه این طفلکان خوردنی،😋 هرگونه احتمال انفارکتوس تنفسی، قلبی، کلیوی، قلوَوی و... را در نظر داشته و تمهیدات لازم را بیندیشید.😄 #عکس_نی‌نی_۱۴۰۱ #نماهنگ_تبریک_تولد #مادران_شریف_ایران_زمین

21 خرداد 1401 13:14:23

9 بازدید

madaran_sharif

. قسمت دوم مصاحبه مادران شریف با روزنامه جام جم به مناسبت روز  دانشجو . زینب پازوکی، جوان ترین عضو گروه است. . او متولد سال 75 و ورودی 94 رشته فیزیک دانشگاه شریف است:" من و همسرم همان سال اول دانشگاه عقد کردیم و حالا هم دخترم، زهرا خانم، یک سال و دو ماهش است." . خانم پازوکی هنوز کارشناسی‌اش را تمام نکرده است؛ او یک سال از تحصیلش را به خاطر روزهای بارداری و بچه‌داری مرخصی گرفته و حالا دوباره چند ماهی است که به سر کلاس‌هایش برگشته است. . او تازه اول راه است، ولی با این‌حال از سختی‌های درس خواندن و بچه‌داری به طور همزمان برایمان می‌گوید:" سختی‌اش که سخت است اما هرکسی باید شرایط خودش را بپذیرد و از همه مهمتر آن را اولویت‌بندی کند. اولویت اول من دخترم است و در کنارش می‌خواهم درسم را هم ادامه بدهم. طبیعتا در این راه کمک‌های خوبی مثل همسرم و خانواده‌ام دارم که در نگهداری بچه‌ها به من کمک میکنند تا بتوانم این مسیر را طی کنم." . . با این وجود، حرف از بچه‌های بعدی که می‌زنیم، خانم پازوکی از حرفمان استقبال می‌کند:" می‌دانید چه است؟ اینکه جامعه می‌پذیرد که مثلا برای رسیدن به یک هدف علمی، لازم است درس بخوانی، تلاش کنی و زحمت بکشی تا پیشرفت کنی؛ اما واقعا مادری کردن را هم یک پیشرفت می‌بینند؟ واقعا مادری کردن هم نیازمند یک زحمت و تلاش بی‌وقفه برای پیشرفت است. من واقعا حالا خودم را از کسانی که بچه ندارند، جلوتر می‌بینم." . . در واقع ما می‌خواهیم در جامعه‌مان تاثیر مثبتی از خودمان به جای بگذاریم؛ اصلا برای همین است به سراغ فعالیت‌های اجتماعی می‌رویم. . در صورتی که مادری کردن هم خودش یکی از تاثیرگذارترین اتفاقات در جامعه است. . تفکری که مادران شریف به خاطر آن دور هم جمع شده‌اند و حالا گاهی در راه رسیدن به اهدافشان به هم کمک هم می‌کنند: . " همین تجربه‌های مشترکمان باعث شد که عضوی از گروه مادران شریف باشیم و تجربیاتمان را با هم به اشتراک بگذاریم. البته گاهی این ماجرا از اشتراک گذاشتن تجربه‌ها هم جلوتر می‌رود. مثلا گاهی اوقات، تعدادی از دوستانمان که خانه‌هایشان به هم نزدیک است، با هم قرار می‌گذارند و چند ساعتی را در خانه یکی جمع می‌شوند و با هم درس می‌خوانند و به همدیگر برای نگهداری بچه‌ها کمک می‌کنند. دیگر چه چیزی از این بهتر؟" . ادامه در بخش نظرات😊 . . منبع: مصاحبه گروه مادران شریف با روزنامه جام جم شنبه 16 آذر 1398 . . #مادران_شریف #مصاحبه #روزنامه_جام_جم

18 آذر 1398 16:27:11

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری . چند روز پیش کلاس آنلاین داشتم و موفق نشده بودم بچه‌ها رو قبل کلاس بخوابونم😑 . کلاسم داشت شروع می‌شد و قصد داشتم براشون یه سطل اسباب‌بازی بیارم تا مثل جلسات قبل کلاسم باهم بازی کنن و منم با لپ‌تاپ و تلوزیون برم سر کلاسم😄 . تا اینکه یهو عباس در خونه رو باز کرد و گفت بریم حیاط😉⁦🤸🏻‍♂️⁩ . - مامان من الان کلاس دارم. نمی‌تونم ببرمتون حیاط😦 بیا براتون اسباب‌بازی بیارم😌 عباس چند لحظه فکر کرد و... -- به فاطمه بگو بیاد پیشم تو حیاط😀 - خودتون تنهایی می‌رید بازی کنید؟ من نمی‌تونم بیام ها‌ مواظب فاطمه هستی؟ عباس که حس داداش بزرگی بهش دست داده بود گفت: -- آره. کفشاشو👟 پاش کن. بذارش تو حیاط پیشم. . . و این شد که برای اولین بار دوتایی و بدون من رفتن حیاط😍 حدود 1.5 ساعت کلاس داشتم و بچه‌ها هم اکثرا تو حیاط بازی می‌کردن، گاهی هم می‌اومدن آب یا خوراکی می‌گرفتن، یا نگاه می‌کردن ببینن من چیکار می‌کنم😂 . . بقیه‌ی اوقات هم اگر هر دوشون سیر باشن و خسته هم نباشن، معمولا با همدیگه مسالمت آمیز بازی می‌کنن و همدیگه رو سرگرم می‌کنن😍 گاهی هم از من می‌خوان برم توی بازیشون شرکت کنم😇 گاهی هم خودم برای ایجاد صلح و آشتی یا دفاع از مظلوم و جلوگیری از ضرب و جرح (گاز و کشتی گرفتن) وارد صحنه می‌شم و جداشون می‌کنم😂 . . این روزا با بزرگ شدن عباس با چالش #حسادت بچه‌ی اول نسبت به دومی مواجهیم😬 البته چون می‌دونم تا حد زیادیش طبیعیه، خیلی به خودم و بچه‌ها سخت نمی‌گیرم😇 . . وقتی وضعیت الآنمون رو با قبل از اومدن فاطمه مقایسه می‌کنم، خیلی راضیم خداروشکر⁦🤲🏻⁩ سختی مادری قطعا بیشتر شده⁦👌🏻 ولی این سختی رو کمتر حس می‌کنم، به خاطر همبازی شدنشون⁦🤸🏻‍ و اینکه بخشی از وقت همو پر می‌کنن و کمتر به من می‌چسبن😅 و کمتر هم حوصله‌مون سر می‌ره به خاطر تنوع بازی‌ها و رفتارهای بچه‌ها😆 . با همه‌ی سختی‌ها و چالش‌هاش راضیم از تصمیممون برای کم بودن اختلاف سنی بچه‌ها😇 همین هم‌بازی شدنشون باعث شده یه زمان‌هایی از روز وقتم آزاد بشه تا بتونم به درس و کارای دیگه‌م برسم. . . چند وقت پیش از یه استاد عزیزی (مادر ۵ فرزند با مدرک دکترا)، شنیدم برای مامانایی که دوست دارن درس و فعالیت‌های اجتماعی داشته باشن، خوبه که بچه‌هاشون رو دوتا دوتا با فاصله‌ی کوتاه به دنیا بیارن. تا هر بچه هم‌بازی هم‌سن و سال داشته باشه و وقت مادر آزاد بشه تا حدی⁦👌🏻 . . پ.ن: از حسن تصادف امروز دقیقا #تولد یک‌سالگی فاطمه‌مونه😁 پیشاپیش از دعاهای خوبتون در حق بچه‌ها و مادر بچه‌ها ممنونم😉 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

08 اردیبهشت 1399 17:32:28

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. باز هم خونه به مرز انفجار رسید و نمی‌شد قدم از قدم برداشت...🙈😁 . قاشق و بشقاب تمیز نداشتیم🍽 . و حتی جایی برای پهن کردن سفره!😶 . پس تمیز کردن خونه وسط کلی کار و درس از حالت #مستحب به #واجب تغییر وضعیت پیدا کرد و رفت تو لیست #پروژه‌ها!📋 . مادر دختری یه روز رو اختصاص دادیم به #خونه_بازی که البته نتیجه‌ بازی از قبل معلوم بود و مراحل بعدیش موند واسه یه روز دیگه؛♦️سامون دادن #اسباب_بازی‌‌های زهرا ♦️اتو کردن لباسا ♦️شستن ظرفا و و و... . کارهای لیست شده زود انجام شد، اما... امان از وسایلی که سر جاشون نبودن! اصلا همه‌ش #تقصیر زهراست!🤓 از وقتی شده عضو خونه‌مون، می‌گه مامان ظرفا رو شب قبل خواب نشوریاا، صبح‌ها هم دیر از خواب بیدارم می‌کنه!😈 #زمینم_کَجه!🧐 مدیونین اگه فکر کنین قبل زهرا هم همینجوری بود اوضاع! همه‌ش تقصیر بچه‌ست!😏😌 (بچه موثره در بالا پایین شدن عادت‌ها، ولی تاثیرش اونقدری نیست که بتونه کلا عادتی رو از بین ببره؛ مثلا تو خونه‌ی ما نهادینه شده بود که شبا زود شام بخوریم و زود بخوابیم، حالا هم که زهرا رو داریم برنامه‌ نهایتا یک ساعت این‌ور اون‌ور می‌شه!) . هر وسیله‌ای رو که از روی زمین و کابینت و میز بر می‌داشتم ذهنم بیشتر مشغول می‌شد، وسایلی که اگه همون لحظه می‌ذاشتم #سر_جاشون و تکلیفشون رو یه سره می‌کردم، خونه به این حال و روز دچار نمی‌شد! . کتاب‌های نیم‌خونده که توی کتابخونه نرفتن و روی میز موندن📚 لباس‌هایی که به دلایل مختلف روی مبل گذاشته شدن و داخل کمد نرفتن👖👚 ظرف‌هایی که روی کابینت بودن و توی کابینت نرفتن🥄🥣 و یه عالمه خرده ریزی که اصن نمی‌دونستم جاشون کجا هست؟! . (سه دسته وسیله بود؛ اونایی که زهرا ریخته بود، اونایی که من به دلیل پیش آمدن کارهای یهویی کودکم رها کرده بودم و رفته بودم و دسته سوم وسایلی که من و پدر طفل صغیر، بدون دلیل قانع کننده ریخته بودیم!) . دیدن تعداد زیادی از وسیله‌های آقای همسر بین وسایل بی‌جا و مکان حالمو بیشتر هم دگرگون کرد.☹️🤭 . از اول ازدواج ایشون حساس بودن وسایلاشون رو #سر_جاش بذارن😇 تا از بیرون می‌اومدیم لباس‌هاشون می‌رفت یا پشت در، یا توی کمد، و لباس‌های من شوت میشد روی مبل😕 آخه می‌خواستم فردا دوباره بپوشمشون!😬😊 و به همین ترتیب بقیه وسیله‌ها! و #پسر_نوح که #با_بدان_بنشسته بود و دور نمی‌دیدم روزی رو که #دختر_نوح هم به این وضعیت دچار بشه! . خلاصه من قصدم خونه تکونی بود اما زندگی به اندازه یه ترم ۲۰ واحدی بهم چیز یاد داد!🤓 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #خونه_تکونی #عادت_ها #الگو #درس_زندگی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. باز هم خونه به مرز انفجار رسید و نمی‌شد قدم از قدم برداشت...🙈😁 . قاشق و بشقاب تمیز نداشتیم🍽 . و حتی جایی برای پهن کردن سفره!😶 . پس تمیز کردن خونه وسط کلی کار و درس از حالت #مستحب به #واجب تغییر وضعیت پیدا کرد و رفت تو لیست #پروژه‌ها!📋 . مادر دختری یه روز رو اختصاص دادیم به #خونه_بازی که البته نتیجه‌ بازی از قبل معلوم بود و مراحل بعدیش موند واسه یه روز دیگه؛♦️سامون دادن #اسباب_بازی‌‌های زهرا ♦️اتو کردن لباسا ♦️شستن ظرفا و و و... . کارهای لیست شده زود انجام شد، اما... امان از وسایلی که سر جاشون نبودن! اصلا همه‌ش #تقصیر زهراست!🤓 از وقتی شده عضو خونه‌مون، می‌گه مامان ظرفا رو شب قبل خواب نشوریاا، صبح‌ها هم دیر از خواب بیدارم می‌کنه!😈 #زمینم_کَجه!🧐 مدیونین اگه فکر کنین قبل زهرا هم همینجوری بود اوضاع! همه‌ش تقصیر بچه‌ست!😏😌 (بچه موثره در بالا پایین شدن عادت‌ها، ولی تاثیرش اونقدری نیست که بتونه کلا عادتی رو از بین ببره؛ مثلا تو خونه‌ی ما نهادینه شده بود که شبا زود شام بخوریم و زود بخوابیم، حالا هم که زهرا رو داریم برنامه‌ نهایتا یک ساعت این‌ور اون‌ور می‌شه!) . هر وسیله‌ای رو که از روی زمین و کابینت و میز بر می‌داشتم ذهنم بیشتر مشغول می‌شد، وسایلی که اگه همون لحظه می‌ذاشتم #سر_جاشون و تکلیفشون رو یه سره می‌کردم، خونه به این حال و روز دچار نمی‌شد! . کتاب‌های نیم‌خونده که توی کتابخونه نرفتن و روی میز موندن📚 لباس‌هایی که به دلایل مختلف روی مبل گذاشته شدن و داخل کمد نرفتن👖👚 ظرف‌هایی که روی کابینت بودن و توی کابینت نرفتن🥄🥣 و یه عالمه خرده ریزی که اصن نمی‌دونستم جاشون کجا هست؟! . (سه دسته وسیله بود؛ اونایی که زهرا ریخته بود، اونایی که من به دلیل پیش آمدن کارهای یهویی کودکم رها کرده بودم و رفته بودم و دسته سوم وسایلی که من و پدر طفل صغیر، بدون دلیل قانع کننده ریخته بودیم!) . دیدن تعداد زیادی از وسیله‌های آقای همسر بین وسایل بی‌جا و مکان حالمو بیشتر هم دگرگون کرد.☹️🤭 . از اول ازدواج ایشون حساس بودن وسایلاشون رو #سر_جاش بذارن😇 تا از بیرون می‌اومدیم لباس‌هاشون می‌رفت یا پشت در، یا توی کمد، و لباس‌های من شوت میشد روی مبل😕 آخه می‌خواستم فردا دوباره بپوشمشون!😬😊 و به همین ترتیب بقیه وسیله‌ها! و #پسر_نوح که #با_بدان_بنشسته بود و دور نمی‌دیدم روزی رو که #دختر_نوح هم به این وضعیت دچار بشه! . خلاصه من قصدم خونه تکونی بود اما زندگی به اندازه یه ترم ۲۰ واحدی بهم چیز یاد داد!🤓 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #خونه_تکونی #عادت_ها #الگو #درس_زندگی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن