پست های مشابه
madaran_sharif
#پ_وصالی #قسمت_پایانی تا روز بیستم تولد امیرعلی، با همسرم بودم❤️ ولی بعدش قم و تهران رفتنهاشون شروع شد. چند روز قم و تهران بودن و چند روز همدان. وقتی قرار بود برن قم، یه روز قبلش میرفتیم فروشگاه و کلی خرید میکردیم🛒 و من موندم و کلی #درس و یه #بچه کولیکی... باید تمام طول روز تو خونه راه میرفتم تا آروم باشه. به حدی جییغ میزد که گلوش میگرفت😟 حتی وقت نمیکردم غذا بخورم🍛😟 ولی گذشت...😊 الان امیرعلی سه ماهشه👶 کولیکش خوب شده و یه پسر آروم و به شدت خندهرو😄 همچنان پدرش مشغول درس، و من با پسرم خونه تنها. ولی #با_قدرت ادامه میدیم💪 پسرم با ذوق به #کتابهای توی دستم نگاه میکنه و من تمام مطالب رو بلندبلند براش میخونم📖 تا جایی که با صدای درس خوندن مامانش، پستونک به دهن، خوابش میبره😴 روزهایی که #امتحان دارم، یه شیشه شیر و امیرعلی تو کریر، تحویل مامان داده میشه و بدو بدو میرم سر جلسه امتحان😀 با خیلی از استادا صحبت کردم سر کلاس کمتر برم؛ و خدا خیرشون بده قبول کردن☺️ کلی #فایل_پایاننامه تو گوشیم دارم؛ و وقتی امیرم داره تو بغلم چرت میزنه، مطالعه میکنم و #نکات_خوبشو کپی میکنم😊 #سخنرانیهای_فلسفی هم، که همسرم تو ماشین برای منو امیرعلی میذاره، #جرقههای_پژوهشی جدیدی تو ذهنم ایجاد میکنه💡 کلی بهشون فکر میکنم و #نتایج خودمو تو گوشیم ثبت میکنم✅ یه بار رفتم کتاب فروشی تا یکی از کتابام رو بخرم؛ کتاب ۶۰۰ صفحه، با فونت خییییلی ریز بود با یه قیمت گزاف که من اینجوری شدم😫😶😖 پیدیاف کتاب رو پیدا کردم ک اونم به شدت زیاد بود😟 و من وقت این همه خوندن نداشتم😒 #خلاصهی_کتاب رو پیدا کردم و برای امتحان با گوشیم خوندم و شکر خدا قبول شدم😄 هر چند نمره ام آش دهنسوزی نشد😅 روزهایی ک قراره #کلاس برم، اگه #بابای_پسرم خونه باشه، با بچه، تو ماشین، پشت در دانشگاه، با یه شیشه شیر، منتظر من میشن👶🍼🚗 و اگه نباشه #مامانم مثل همیشه زحمت میکشن و امیرعلی رو نگه میدارن😊 البته وقتی میرسم خونه، قیافه مامان و خواهر کوچیکم، از خستگی اینجوریه😖😫😣 و امیرعلی که پیروز میدان شده، اینجوریه👶 زندگی با تموم روزای سختش داره برای من میگذره😊 و فقط #طعم_عمیق_شیرینی_بچهداری و عشقی که بین منو همسرم هست، برام یادگاری میمونه❤️ برام مهم نیست که پسرم باهوشه یا یه آدم معمولی☺️ تموم سعیام بر اینه که یه مرد #تلاشگر و #کوشا باشه؛ که اینجوری به همهجا خواهد رسید انشاالله❤️ #علوم_تربیتی۹۳_امام_صادق #تجربه_شما #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف
23 بهمن 1398 16:34:15
2 بازدید
madaran_sharif
#ح_یزدانیار (مامان #علیرضا ۱۰ساله، #زهرا ۷ساله ، #فاطمه و #زینب ۱.۵ساله) #قسمت_سوم چند ماه بعد از تولدم جنگ تموم شد و زندگی در ملایر تقریباً به حالت عادی برگشت. از اون موقع تا سه سالگیم مادرم تو خونه مهد خونگی داشت. دختر دایی و پسر داییم و فرزندان یکی دو تا از دوستان و همکارانشون تو خونهٔ ما همبازی ما بودن و مادرم هم مربیمون بود. من که ۳ ساله شدم و برادر هام ۶ و ۹ ساله مادرم استخدام آموزش و پرورش شد. بعد از اون بعضی از روزها رو با مادرم به مدرسه میرفتم و بعضی روزها مهد شاهد. کار مادرم شیفتی بود و مهد هم به صورت ثابت صبحها، بنابراین یک هفته مهد بودم یک هفته خونهٔ خاله. توی مهد کودکِ شاهد همه بچه شهید بودیم گ. منم دخترا رو تو مهد مدیریت میکردم و دست به یکی میکردیم علیه پسرا.😁 از همون بچگی به بچههای کوچیکتر از خودم علاقه زیادی داشتم. حتی مسئولیت نگهداری پسر مربی مهدمون رو من بر عهده میگرفتم. چون پدرم شهید شده بود، دایی مصطفی و دایی محسنم محبت و علاقهٔ خاصی بهم داشتن. دایی مصطفی یه دستش تا مرز قطع شدن رفته بود و پیوند خورده بود و گاهی برای معالجه عوارض شیمیایی میرفت خارج از کشور. اتفاقاً دختر دایی مصطفی موقعی به دنیا اومد که داییم ایران نبود.😔 همیشه یادمه وقتی میاومد من رو روی پای راستش که دست مجروحیت داشت مینشوند و دختر خودش رو روی پای چپش. میگفت حمیده (من😉) آرومه و محجوب! محیا شلوغکاره! همیشه هر جا که میرفت برای من و محیا سوغاتیهای شبیه به هم میآورد. داییهام با اینکه نظامی بودن و اکثراً مشغول مأموریت ولی هوامون رو داشتن و تو همهٔ تعطیلات و مسافرتهاشون ما رو با خودشون میبردن. هنوز خیلی بزرگ نشده بودم، کلاس دوم رو تازه تموم کرده بودم که کم و بیش مریضی دایی مصطفی و حال خراب و لاغر شدنش رو میدیدم. دایی محسنم که معاونش بود چند ماهی بود که همه جا همراهش بود که اگر حال فرماندهش (دایی مصطفی) خراب شد، بتونه از کرمانشاه سریع برسونتش تهران. آخرای خرداد ۷۴ بود که ما بچهها رو گذاشتن خونهٔ مادرخانمِ داییم و همه با لباسهای مشکی رفتن تهران، محل شهادت سردار شهید حاج مصطفی طالبی. از اون روز دیگه محیا هم مثل ما فرزند شهید شد؛ اما با روحی خسته از سالها دیدن مجروحیت و زجر جانبازی پدر.😭 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
08 شهریور 1401 15:50:28
4 بازدید
madaran_sharif
. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله، ۴ساله و ۶ماهه) . زندگیمونو تو خوابگاه دانشجویی شریف شروع کردیم و حدود یک سال بعد، فرزند اولمون رو باردار شدم. ۵ ماهه باردار بودم که ارشد اقتصاد دانشگاه تهران قبول شدم.👩🏻🏫 حدودا تا ۹ ماهگی نینیمون، توی همون خوابگاه بودیم و بعد باید از اونجا میرفتیم. (به خاطر فارغالتحصیلی، مهلتمون تموم میشد) . . یکی دو ماه آخری بود که تو خوابگاه قبلی بودیم... یه شب برقا رفت و من یه شمع🕯️ روشن کردم و گذاشتم جلوی آینه و اومدم تو اون یکی اتاق که نماز بخونم. یکی از نمازامو که خوندم، دیدم یه نور زردی از این اتاق داره میاد.😳 همین که درو باز کردم دیدم این شمعه افتاده، گرفته به پرده و خونه آتیش گرفته.🤯 هول کردم و فقط بچه رو بغل کردم، اومدم تو راهرو و داد زدم کمک. . اول شب بود و اکثر مردا خونه نبودن. زنهای همسایه اومدن بیرون و بچه رو سپردم دست یکی و دویدم که آب بریزم. دیدم عطرای جلوی آینه دارن آتیش میگیرن و دونه دونه میترکن و بوووم صدا میکنن و میخوردن تو در و دیوار🤦🏻♀️ برگشتم آب پیدا کردم و با کمک چندتا از خانمای همسایه بالاخره آتش رو خاموش کردیم. . الان اگه اون اتفاق میافتاد، بچه رو برنمیداشتم، یه پتو مینداختم رو آتیش و در همون لحظات اول خاموش میکردم. ولی اون موقع، اولین بارم بود آتیش میدیدم و خیلی ترسیده بودم و این به فکرم نرسید.🤷🏻♀️ . حادثهای بود که خیلی تلخ شد. از این جهت که خونهی عروس بود، همون وسایل سادهمون هم نو بود. یه مقدار از وسایلمونو از بین برد و یا آسیب زد و همه چی دودی و سیاه شد و کلی بشور بساب داشتیم. البته اول زندگی، وسیله زیادی نداشتیم، نه مبل داشتیم نه سرویس چوب و تخت و فلان و اینا، خیلی از این چیزا رو به خاطر ساده شدن جهیزیه گفتیم نخریم. البته که اگه میخریدیم هم تو خوابگاه جا نمیشدن.😅 . اون موقعا دردسر گرفتن خوابگاه دانشگاه تهرانو هم داشتیم. چون من دانشجوش بودم (و همسرم نبود) بهمون نمیدادن. ما هم واقعا پول کافی نداشتیم که خونه اجاره کنیم و نمیخواستیم از خانوادهها هم کمک بگیریم. واقعا برامون نقطهی بحران بود که ما الان میخوایم چی کار کنیم...🤷🏻♀️ . همسرم اون زمان کار پاره وقت داشتن و بیشتر وقتشون صرف درس و کارای جهادی میشد. بالاخره به لطف خدا، خوابگاه دانشگاه تهران رو با کلی دوندگی و تو نوبت رفتن تونستیم بگیریم. . . فرزندم که ۹ ماهه شد، کلاسهای ارشدم شروع شد. . خداروشکر خوابگاه با دانشگاه ده دقیقه فاصله داشت و این برای من بچهدار حسن بزرگی بود.🌹 . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
09 مهر 1399 17:15:05
0 بازدید
madaran_sharif
. #ز_منظمی (مامان #علی آقای ۴ساله و #فاطمه خانم ۳ ساله) #قسمت_اول دو سال بود که بچهها چشمشون دنبال قرآن من بود.😅 هروقت میخواستیم قرآن بخونیم دوست داشتند قرآن من رو بردارن. (قرآنم ظاهر بچه پسندتری داره😁) امسال اولین سالی بود که عید ایران بودیم و بچهها عیدی نقدی گرفتن رو تجربه کردن. بعد از تعطیلات با کلی ذوق و شوق با بچهها رفتیم کتابفروشی تا با عیدی هاشون خرید کنن. هر کدوم کنار کتابی که خریدن یه قرآن هم برداشتند. علی آقا قرآن سبز و فاطمه خانم قرآن صورتی.🤩 هدف من از تهیهی قرآن برای بچه ها این بود که احساس انس و تعلق با قرآن در وجودشون شکل بگیره. حالا قراره شب قدر هم با قرآنهای خودشون قرآن به سر بگیرند. متأسفانه سالهای پیش توفیق زیاد قرآن خوندن رو در ماه مبارک نداشتم. امسال تصمیم گرفتم تلاش کنم کنار بچهها بیشتر از سالهای قبل قرآن بخونم. حالا یه وقتهایی در روز سهتایی کنار هم میشینیم. من قرآن میخونم و بچهها هم به قرآنهای خودشون نگاه میکنن. البته که وسطش سراغ بازی هم میرن، بپربپر هم میکنند، کشتی هم میگیرند🤪 اما همینکه گاهی کنارم میشینن و کتابهای قرآن شون رو دست میگیرند قشنگ و کافیه.😍 روز اول وسط قرائت جزء اول قرآن، به ذهنم رسید بعضی از آیات رو که برای بچهها قابلفهمه یا داستان جذابی داره براشون توضیح بدم. و همین باعث شد زمان تلاوت من رو با ذوق و شوق رسیدن به یه داستان جدید بگذرونند. چند شب پیش وقتی داشتم آیات آخر سورهی بقره رو میخوندم به داستان جالوت و طالوت رسیدم و احساس کردم این داستان برای علی آقا و فاطمه خانم خیلی جذابه. صداشون کردم و شروع کردم به تعریف داستان… گاهی هم چند کلمه از متن عربی رو براشون میخوندم. از قضا خیلی داستان رو دوست داشتند و جالبتر اینکه دیدم چه قشنگ میشه داستان رو به ماه مبارک و فلسفهی روزه ربط داد. تو پست بعد داستانی که برای بچهها گفتم رو براتون میذارم. تا شما هم ایده بگیرید و از این داستانها برای بچهها بگین. انشاءالله که باعث انس بیشترشون با قرآن بشه شما هم ما رو تو این ماه عزیز از دعای خیرتون محروم نکنید.😍 راستی آقای عباسی ولدی (فکر کنم مخاطبهای اینجا دیگه ایشون رو به خوبی میشناسن😁) یه کانال دارن به اسم لالایی خدا که اونجا قرآن رو به زبان ساده برای بچهها ترجمه میکنن و همراهش قصه تعریف میکنن. یه نگاهی به محتواهاشون بندازید.😍 آدرس کانال ایتا : لالایی خدا https://eitaa.com/lalaiekhoda #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
27 فروردین 1401 19:40:04
1 بازدید
madaran_sharif
. شلوار کثیف و رنگی و خیس...👖 پوشک محتاج تعویض... جییییغ و داد...🤦🏻♀️ لگد و ضربات محکم پا... و خلاصه مقاومت شدید در برابر تعویض پوشک!😥 . از این صحنههای آشنای هر مادر، وقتی بچه حسابی آتیش سوزونده و بازیگوشیهاشو کرده و وقت تعویض لباس و پوشکش نق میزنه. - حسین مامان...وایستا یه دقیقه... مامان لگد نزن... آخه چرااا؟؟😤 . . مقاومتش رفته بود بالا... پوشکو که نزدیکش میبردم جوری با لگد میزد بهش که پرت میشد دو متر اون طرفتر😐 داشت کم کم اعصابم خطخطی میشد که مامانمو صدا کردم: -ماااااامااااااان... میای کمک؟🤕 . حسین همچنان لگد میزد و با جیغ میگفت: نهههه...😤 مامانم اومد. با لبخند به حسین گفت: سلام عزیییزم. ئه شلوارشو نگاه... چقدر رنگیرنگی و خیس شده... بذار پوشکتو عوض کنم پات راحت شه.😇 . پوشکو نزدیک پای حسین برد و حسین با یه جیغ دیگه لگد محکمی به پوشک زد و پوشک دو متر پرت شد.😐 مامانم خندید و با تعجب گفت: ئههههههه اینجا رو نگاه چقدر بلند پرت شد. حسین که انگار انتظار خندهی مامانمو نداشت ساکت شد😐. مامانم گفت: پوووووشک پرندههههه😲😍 دوبارهههه دوبارهههه😍😍 . و پوشک رو نزدیک پای حسین برد. حسین با یه نیشخند دوباره پوشکو پرت کرد بالا. مامانم گفت: نگاش کن این پوشک پرنده ست...😍 بذار ببینم تا کجا میپره بالا؟😊 و محکم انداختش بالا😃 حسین که حسابی سرگرم پوشک پرنده شده بود و با خنده و بیحرکت داشت نگاهش میکرد، مامانم آروم یه پوشک دیگه برداشت و زود عوضش کرد و تمام!😎 . اونجا فهمیدم حسین چیزیش نیست! فقط #توجه و #بازی میخواد.🤸🏻♂️ ولی من ناخواسته دارم با رفتارم خستگیها و بیحوصلگیهامو به بچه منتقل میکنم.😥 . بعد از تعویض لباسش هم یک ربع داشت با مامانم پوشک پرنده بازی میکرد و غشغش میخندید.😐😅😂 . پ.ن: مادرم همیشه میگه تو که غذا نخوری بچه هم نمیخوره. تو که بیحوصله باشی بچه هم بیحوصلهست. تو که عصبی باشی بچه هم عصبیه. خلاصه بچهها آینهی مادران🤔🙄😊 . . #ف_مصلحتجو #سبک_مادری #مادری_باصبر #مادری_باحوصله #مادربزرگ #مادران_شریف_ایران_زمین
24 فروردین 1399 16:00:36
2 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی . شاید شما هم مثل ما فکر کنید مهمترین چالش بعد از حذف تلویزیون📺، پر کردن جای خاليشه!😬 . در واقع اینطور نبود!😯 مهمترین چالش، طبق معمول #حرف_مردم بود! از فامیل تا دوست و همسایه! . همه مدل حرفی😏 البته خوب بود... باعث میشد دقیقتر به تلویزیون و معایب و محاسنش(؟) فکر کنیم. - شما که از دنیا عقبید!😴 خبر ندارید ملت چه استعدادهایی دارن جدیدا!😒 - اخبار نمیبینید؟؟مثل اصحاب کهف ميشيدا! - حوصلهتون سر نمیره؟! - اینجوری بچه حریص میشه! خونه بقیه مثل عقدهای ها رفتار میکنه!😮 - شما صورت مسئله رو پاک کردید! مدیریت کنید براش!😎 . حتی بچهها:😕 . - خاله! چرا نمیذاری محمد کارتون ببینه؟😒 گناه داره خب!😢 بچهها خیلی کارتون دوست دارن😍 . ما قصد نداشتیم دیگران رو متقاعد کنیم! در واقع اگر میخواستیم باید 👈🏻۳۷۰ صفحه جلد پنجم "من دیگر ما" رو میخونديم براشون😄 👈🏻حداقل جلسه اول مبحث کنترل ذهن حاجآقا پناهیان رو میدادیم گوش کنن!😁 👈🏻بهعلاوه سه ساعت صوت دکتر اسماعیلی درباره جایگاه رسانه در تربیت اسلامی! و چندین سخنرانی و تحلیل دیگه در مورد رسانه (خصوصا 📺)😅 . پس برای اینکه بندگان خدا رو از نگرانی در بیاریم با لبخند😊 و جملات کوتاهی مکالمه رو تموم میکردیم. . - چیزایی که دونستنش به درد دنیا و آخرتمون میخوره، از راههای دیگه هم بدست میاد😊 - والا حوصلهمون که سر نمیره! وقت کم میاریم حتی! - یکی از بخشهای خبری رو دانلود میکنیم و میبینیم که فقط همون ده دقیقه یک ربع زمان میبره... بدون مقدمه و موخره😁 -فعلا جمع کردیم تا این نیاز کاذب برای محمد ایجاد نشه! . درواقع هنوز تلویزیون مسئله نشده! هر وقت به هر دلیلی خواست براش میاریم دوباره و اونوقت سعی میکنیم مدیریت کنیم. میتونم بگم "حذف تلویزیون از ابتدا برای کودک" بخشی از مسير "مدیریت تلویزیون" بود برامون. . - خاله جون محمد هنوز نمیدونه کارتون چیه! هروقت شناخت و خواست براش میذاریم. پ.ن۱:حذف تلویزیون از جهتی کار رو برام راحت کرد! چون اصلا نبود که بخوام زحمت مدیریتشو بکشم! و از طرفی گذاشتن محمد جلوی تلویزیون، تنبلانهترین گزینه ممکن برای ساکت کردنش بود! متناقضترین جملهای که تو عمرم گفتم همین بود😅 . پ.ن۲: تنها کسی که با ما هم نظر بود😍 یکی از اقواممون بودن که از سوئیس اومدن ایران چند روزی!😯 خیلی تعجب کردم که نمیذاره پسر ۵ سالهش تلویزیون ببینه! دليلشو پرسیدم، گفت خیلی بده بچه عادت کنه بشینه یه جا و سرگرم بشه! . پ.ن۳:باز هم ادامه دارد..این تازه چالش اول بود😵 . . #تلویزیونی_شدن #مادران_شریف_ایران_زمين
01 مرداد 1399 16:40:08
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ح_کرباسی ( مامان #حسنا ۹ساله، #محمدحسین و #محمدهادی ۵ساله و #زینب ۱ساله) #قسمت_پایانی برای تقویت روحیهی خودم و همسرم سعی میکنیم تفریحات دو نفره داشته باشیم. به خواهرم میگم یه روز شما بچههاتون رو بیارید پیش من و برید گردش دو نفری، یه روز هم من بچهها رو میسپرم به شما.☺️ یا گاهی بچهها رو به مامانم یا خانوادهی همسرم میسپریم و با همسرم دوتایی میریم کوهنوردی یا سینما.😍 الآن هم در کنار بچهداری و خونهداری گاهی پروژههای گرافیکی مثل پوستر و لوگو میگیرم. گاهیم دلی و برای خودم کار میکنم.😌 توی تابستونی که دختر اولم هنوز یکی دو ماهه بود، باهاش توی کلاس قالی بافی و هلال احمر شرکت میکردم. مکانش موکت داشت و حسنا هم کنارم آروم بود. اینم بگم که فعالیت در کنار بچهداری، سختیهای خودش رو داره. ولی من چون به کارم علاقه دارم و حس میکنم مفیده و به درد جامعه میخوره، انجامش میدم. مشکلات و سختیهش هم به جون میخرم. هرچند تا جای ممکن سعی میکنم حل کنم.👌🏻 اگه خدا بخواد میخوام توی رشته و کار خودم پیشرفت کنم و در آینده دوست دارم ارشد هم بخونم.😉 بچهها هم خداروشکر با کارهای من کیف میکنن و نقاشی و رنگ آمیزی براشون جذابه.🤩 حتی حسنا گاهی میگه بزرگ شدم دوست دارم برم رشتهی گرافیک. الان بچهها تا حد خوبی مستقل شدن. گاهی برای خریدهای خونه من و همسرم و زینب میریم و حسنا و پسرا خونه میمونن. البته به همسایهها هم میگیم اگه مشکلی پیش اومد حواسشون باشه و به حسنا هم یه گوشی میدیم در صورت لزوم زنگ بزنه. در رو هم قفل میکنیم. خداروشکر از پس خودشون بر میان.☺️ من و همسرم دوست داریم اگر خدا بخواد در آینده بچههای بیشتری داشته باشیم و انسانهای مومن و سالم و قوی و پاکی رو تربیت کنیم. بچههامون خداروشکر رزق و روزیشون رو با خودشون آوردن و برکت خونه اند. اون اوایل بارداری دوقلوها که هنوز مطمئن نبودم بادارم، توی یه قرعه کشی شرکت کردیم و اسممون در اومد. همسرم گفتن پس حتما بارداری.😁 بعدش فهمیدیم دوقلو هستن و از همون اول خوش روزی.😉 الآنم همینکه چند تا بچه موقع غذا دعای سفره میخونن، خیلی توی رزق و روزیمون اثر داره. حتی گاهی که مشکلی پیش میاد یا حاجتی داریم، به بچهها میگیم دعا کنن و از خدا بخوان تا اگه خیره روا بشه.🤲🏻 همینکه پیامبرمون گفتن من روز قیامت به بچههای شما حتی اونایی که سقط شدن مباهات میکنم، برامون مایهی دلگرمی و امیدواریه🥰 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین