پست های مشابه

madaran_sharif

. اردیبهشت‌ماه امسال بود که تو جمع‌ مادران شریف، هر روز یه خبر جذاب می‌شنیدیم! . خبرها حاکی از این بود که دی‌ماه قراره سه نفر از هفت نفر عضو فعال جمع، مادر بشن! . دی‌ماه پرهیجانی رو پشت سر گذاشتیم و حالا سه تا نی‌نی به جمع ما اضافه شدن. . حسین‌آقا، پسر دوم خانوم #ه_محمدی ۱۰ دی دنیا اومد و محمد کوچولو، داداش‌دار شد. (عکس اول) مامان و باباشم که دیگه بی‌تجربه نیستن، از سختی‌هاش استقبال می‌کنن چون می‌دونن قراره انشاءالله مثل داداشش بزرگ بشه و منتظر #اولین‌هاش هستند.😍 .  هدی‌خانم دختر خانم #ف_جباری ۱۲ دی دو هفته بعد از فوت دایی‌جونش😢 به دنیا اومد و تسکین درد مادر داغ‌دارش شد و خواهر کوچولوش رو از تنهایی درآورد.😍 (عکس دوم) خانم جباری هم با این کوچولوها در حال اتمام آزمون‌های پایان‌ترم هست.⁦👌🏻⁩ .  و اما! ۱۹ دی هم فاطمه‌خانم دختر خانم #پ_عارفی عضو هنرمندمون بدنیا اومد.😍 (عکس سوم) . فعلا خانوم عارفی که مامان اولی هستن بیش‌تر از بقیه دوستان التماس دعا دارن ازتون.😩 . برای این مامان خسته که حسابی جاخورده و فکر نمی‌کرده انقدررررر مادرشدن سخت باشه، هر صحبتی دارید توی بخش نظرات بگید. . خلاصه که الان جلسات کاری مجازی مادران شریف با هفت مادر و چهارده فسقلی که بین بیست روز تا هفت سال سن دارن، برگزار میشه.😅 . . پ ن: دیگه کیا تو جمعمون‌ تازه مادر هستن؟ از حال و هواتون برامون تعریف کنید.😊💓 . . #مادران_شریف_ایران_زمین

13 بهمن 1399 17:15:57

1 بازدید

madaran_sharif

. . سلام✋🏻 کلیپ جدید داریم براتون.😍 تو این کلیپ سرگذشت دختر کوچولویی به اسم رزی رو می‌بینیم! همون دختر مبتلا به سندروم داون که توسط خانم آنجلا به فرزندخواندگی گرفته می‌شه. وقتی که چهار سال و نیمه بوده از بهزیستی وارد خانواده‌شون می‌شه و الان هفت سالشه. توی خانواده و به خاطر ارتباط با خواهر و برادرهاش تونسته خیلی پیشرفت کنه. حتما کلیپ رو ببینید.👌🏻 صفحه اینستاگرام این خانواده اینجاست 👇 @thisgatherednest پ.ن: به نظرتون چی می‌شه که به یه نفر باید گفت فرزند بی‌گناه سندروم داون خودت رو از بین نبر!!! و یکی دیگه با میل خودش سرپرستی یه دختر با این شرایط رو قبول می‌کنه؟! #کلیپ #ترجمه #زیرنویس #ا_باغانی #پ_عارفی #ف_محرم_زاده #پ_بهروزی #خانواده_چندفرزندی #مادران_شریف_ایران_زمین

04 دی 1400 17:27:05

1 بازدید

madaran_sharif

. بعد از چند روز آپارتمان‌نشینی تو تهران،🏢 به صورت مشهودی محمد و علی نیاز به فضای باز داشتن.🌳🌳🌲 . آماده شدیم که بریم پارک، تا یه کم انرژی‌هاشون تخلیه بشه.😄 . ناهارشون رو هم برداشتم که تو پارک بخورند.😎😋 . علی آقای نوپا لحظه‌ای ساکن نمی‌موند، و من باید دنبالش می‌رفتم.👶🏻🏃‍♂ برا همین، یه مامان‌بزرگ، که با نوه‌ش اومده بود پارک، مسئولیت تاب دادن محمد رو به عهده گرفت.👵🏻⁩⁦🧒🏻⁩ . محمد به درخواست مامان‌بزرگ شروع کرد به اظهار فضل نمودن، و دو سه تا از شعرهای فخیمش رو خوند.😎🗣😅 . می‌دونستم که الان مامان‌بزرگ می‌خواد ازم یه سوال بپرسه. این اتفاق بارها افتاده برامون...😂 «مهد کودک میره، نه؟» 😃 من گفتم نه.😏 و مامان‌بزرگ با تعجب به تاب دادن بچه‌ها ادامه داد.😯 . . آیا خانواده، و به طور خاص مادر، فقط وظیفه‌ی سیر کردن شکم بچه رو به عهده داره؟!😐🍎🍌🍖🍳 شعری که مربی مهد انتخاب می‌کنه رو باید حفظ کنه، قصه‌ای که با مدل تربیتی فلان کارگردان هماهنگه رو صبح ببینه، بعدش مجری برنامه کودک تراوشات ذهن نویسنده‌ی برنامه رو به خورد بچه بده، تو بازی با گوشی مامانش تصاویری که برنامه‌نویس انتخاب کرده ببینه، و... خب این آش شله قلمکاری که به خورد بچه‌هامون می‌دیم، نهایتا گودزیلا و زامبی تحویل می‌گیریم دیگه.😅😂 (البته که خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!) . پ.ن: عکس تزئینی است.😅 عکس از خاطره‌ی مذکور ندارم خب😕 ایشون هم محمدآقا هستن، وقتی نوپا بودن.😁 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تربیت_فرزند #نصیرالدین_محمد #فرزند_صالح #بوی_بهشت #گودزیلا #زامبی

10 اسفند 1398 16:58:13

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم . #بنت‌الهدی (مامان سه دختر) . . گذشت و من دانشجوی پزشکی شهید بهشتی شدم. دلیل انتخابم این نبود که تو خانواده اکثراً پزشک بودن. من دنبال وظیفه خودم بودم. جامعه اسلامی به پزشک زن نیاز داره و این رو در راستای تحقق ظهور می‌دونستم.😊 . سال دوم دانشگاه یکی از خواستگارها مقبول افتادند. ایشون هم دانشجوی پزشکی بودن و دو سال از من جلوتر.❤️ دو سال نامزد بودیم. هر دو مشغول درس و بیمارستان و فعالیت فرهنگی و تشکیلاتی. . اون مرحله از زندگی هم سخت بود! مثل همه مراحل دیگه زندگی! هر اتفاق مفیدی تو دنیا سخته! فاصله بین عقد و عروسی برای این بود که هر‌ دو‌ی ما آماده پذیرش مسئولیت زندگی بشیم. مراسم عقد تو خونه برگزار شد، سفره عقد رو خودم چیدم.🙂 . برای عروسی کلی گشتیم تا تالاری پیدا کنیم که راضی بشه فقط یک مدل غذا سرو کنه! همه می‌گفتن ما کمتر از دو مدل غذا نمی‌دیم!🙄 از لحاظ مالی محدودیتی نداشتیم. ولی می‌خواستیم ساده برگزار کنیم و به همه می‌گفتیم که چطور هزینه‌ها رو کم کردیم.😍 . لباس عروسی رو از دوستم قرض گرفتم. تو آرایشگاه هم نگفتم که خودم عروس هستم. پکیج مخصوص عروس چهارمیلیون بود ولی من با سیصد هزار تومن عروس شدم!😎 و اما جهیزیه... . استاد اخلاقی به مادرم گفته بودن که اگر کسی به دخترش طوری جهیزیه بده که بتونه همزمان به چهارده دختر دیگه هم جهیزیه بده، من سعادت اون دختر رو ضمانت می‌کنم. مادرم من رو مختار گذاشتن. برای من چه چیزی بالاتر از سعادت و عاقبت‌بخیری بود؟❤️ برای اجرای این شرط من باید سال ۹۳ با دو میلیون و چهارصد هزار تومان وسایل زندگی رو تهیه می‌کردم!!! . غیرممکن می‌نمود! ولی من سرسخت تر از این حرفا بودم.💪🏻 اول یه لیست از وسایل ضروری تهیه کردم. بعد گشتم یه جا رو پیدا کردم که زیر پونز نقشه بود و اجناس فوق‌العاده ارزان بود. حداقل قیمت هر کالا رو هم پیدا کردم. این لیست رو در اختیار اقوام درجه یک و دو قرار دادم. گفتم هر کسی هر چقدر که می‌خواد به ما هدیه عروسی بده، بگه و هزینه رو بده به من تا برم وسیله مورد نیازمو بخرم!😄 . این شد که با مبلغ هدیه‌های عروسی و همون دو میلیون و چهارصد هزار تومانی که مادرم دادن، وسایل اولیه شروع زندگی رو خریدیم و ، همزمان با چهارده عروس دیگه، زندگی رو به امید سعادت و عاقبت بخیری شروع کردیم.🤵🏻👰🏻 . هنوز هم نداشتن مبل و ظرف چینی خللی تو خوشبختی‌مون ایجاد نکرده الحمدلله. تلویزیون هم نگرفتیم. به همسرم گفتم بهتره اندک زمانی که برای با هم بودن داریم رو خودمون براش برنامه داشته باشیم، نه تلویزیون. . . #تجربه_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 اسفند 1399 18:52:22

2 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان #علی آقا ۳ سال و ۱ ماهه و #فاطمه خانم ۱ سال و ۱۱ ماهه) . این ترم از همه‌ی ترم‌های پیش واحدهای بیشتری دارم. دروسم کاملا تخصصیه و ۵ روز در هفته هم کلاس دارم. چند وقته مطالعات غیردرسیم بیشتر و هدفمندتر شده . چند تا فعالیت و مطالعه‌ی جانبی که شروع کرده بودم جدی‌تر شده و وقت بیشتری ازم می‌گیره. . گاهی وقتا که کارها و مشغله‌های ذهنی بهم فشار میاره🤯، یه ندای ضعیفی از اون ته دلم می‌گه چقدر دلم تنگ شده برای وقتی که بچه نداشتم.😏 می‌تونستم راحت‌تر درس بخونم، تحقیق کنم و هزار تا کار دیگه که دلم می‌خواد... یه کم که آروم‌تر می‌شم و می‌تونم واقعی به شرایطم نگاه کنم،🧐 مغزم می‌گه: مطمئنی اگه بچه نداشتی همه‌ی چیزایی که الان داری رو داشتی؟😎 منطقی که بهش فکر می‌کنم خیلی هم بیراه نمی‌گه.🤔 یادم میاد وقتی پسری رو باردار بودم در به در دنبال فعالیتی می‌گشتم که حوصله‌مو سر جاش بیاره اما نمی‌یافتم😕 به هر کار هنری یه نوک زدم اما هیچ‌کدوم حالم رو خوب نکرد...😒 حتی یادمه وقتی یه بچه داشتم کارم خیلی کمتر بود ولی به همون اندازه برکت وقت و کار مفیدم هم کمتر بود...🤨 به این جا که می‌رسم ته دلم دستشو میاره بالا می‌گه آقا من تسلیم🙌🏻 . شاید اگر کسی از بیرون به زندگی من نگاه کنه شرایطم خیلی ایده‌آل به نظر نیاد... اما الآن که خودم تو این شرایط هستم، فهمیدم نمی‌شه از روی چیزی که از بیرونِ زندگی آدم‌ها می‌بینیم درباره‌ی خوشبختی‌شون قضاوت کنیم. الآن شرایطم رو خیلی دوست دارم.😍 فاصله‌ی سنی کمی که با بچه‌هام دارم رو دوست دارم. برکتی که خدا به وقت و روحم داده رو دوست دارم. رزقی که بچه‌ها برای مطالعه و هدفمند شدن مسیرم برام آوردن رو دوست دارم. اینا و خیلی نکات دیگه، چیزایی هستن که از بیرون قابل دیدن نیستن اما به زندگی من ارزش می‌ده... . همه‌ی اینا با هم باعث میشه حس کنم همه‌ی سختی‌هایی که می‌کشم ارزشش رو داره... شاید اگر بچه نداشتم، مدرک داشتم. اما این هدفمندی رو نداشتم، این نشاط و رشد رو نداشتم.🤔 مدتیه فکر می‌کنم موفقیت چیه؟ اون چیزی که بقیه دوست دارن من بهش برسم طبق عرف، موفقیت تعریف می‌شه؟ یا اون چیزی که حال من رو بهتر می‌کنه و من رو در مسیر بندگی و زندگی رشد می‌ده؟ . یه چیزی ته قلبم می‌گه بیشتر چیزهایی که الان دارم رزقیه که بچه‌ها با خودشون برام آوردن 🎁 رزق که همیشه مادی نیست... . أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

12 آذر 1399 16:59:24

0 بازدید

madaran_sharif

. سال ۱۳۶۶ تو تهران متولد شدم. دو خواهر و دو داداش بودیم و من به عنوان بچه‌ی اول، دختر آروم و معقولی😌 بودم. . همیشه کمک حال مادرم بودم و از اونجایی که درسم خوب بود، از بچگی معلم خصوصی👩🏻‍🏫 خوبی بودم و مسائل تحصیلی خواهر برادرها رو حل می‌کردم. جایزه‌م هم این بود که ۳ ماه تابستان رو پیش مادربزرگم👵🏻 در شهرستان بگذرونم و اون ۳ ماه دوران طلایی✨ زندگی من بود. دشت🌱 و دمن🌳 و طبیعت🌲 و دایی‌ها👱🏻‍♂ و خاله‌های👩🏻 مهربون... خلاصه هایدی بودم تو این ۳ ماه😅😂 . به خاطر بچه‌ی اول بودن، به خودکفایی در تمام زمینه‌ها، حتی دیکته به خود🙇🏻‍♀📖 رسیده بودم. . تو ابتدائی، خودم تنهایی یه گوشه، قرآن حفظ می‌کردم. از علائقم این بود که برم تو مدرسه و یه سوره بخونم و یه ستاره⭐ بگیرم.😄 . خانواده‌ی من خیلی متدین نبودن و تقریبا من توی این خانواده یه چادر چاقچوریِ تمام عیار به چشم می‌اومدم و همیشه مورد نصیحت که این چه سبکیه🙄 یه کم راحت باش، شادتر باش... و از این حرف‌ها. . محرم‌ها می‌رفتم تو اتاقم و یواشکی به بهانه‌ی درس خوندن مداحی گوش می‌کردم.🎧 . دختر پویایی بودم. مربیگری👩🏻‍🏫 و یه خورده خطاطی✒️ و موسیقی🎼، از کارهایی بود که هم‌زمان با دبیرستان انجام می‌دادم. . اهل ورزشم بودم و دان۲ کاراته داشتم.🥋 با اینکه حرفه‌ای بودم، اما چون سبک ورزشیم آزاد بود و بین‌المللی نبود، مدال‌ها🏅به مسابقات داخلی ختم می‌شد. . یک بار بهم پیشنهاد شد که می‌تونم به‌صورت آزاد برم لهستان و مسابقه بدم.🥋 شاید با یه کم اصرار، خانواده راضی می‌شدن راهیم کنن، اما دوست نداشتم این‌جوری پیشرفت کنم.🤷🏻‍♀ . چون این‌جور قهرمانی، به جای اینکه افتخار ملی به حساب بیاد، جنبه مالی پیدا می‌کرد.😕 . از اونجایی که به صورت ذاتی، ریاضیم📐📈، از بقیه‌ی درس‌ها بهتر بود، رشته‌ی من هم شد ریاضی فیزیک. بعد از کنکور، رشته‌ی مهندسی عمران در یکی از دانشگاه‌های شمال کشور قبول شدم.😏 . دوران دانشجویی شروع شد.😁 خداروشکر تو خوابگاه دوست‌های خوبی داشتم.😍 . از بچگی با اینکه دوست داشتم مسجدی و چادری باشم ولی به خاطر جو خانواده، دچار دوگانگی بودم.⁉️🔀 گاهی چادر سرم می‌کردم، و گاهی میذاشتمش کنار.😣 تا اینکه با ورود به دانشگاه، با دختری آشنا شدم که عزمم رو برای راهم، جزم کرد🤗 و مطمئنم کرد که راهی که می‌رم غلط نیست.😃 . ترم ۷ دانشگاه بودم که از طریق یه آشنا به آقای همسر معرفی شدم.😌 . از بچگی علاقه‌ خاصی به شاه عبدالعظیم🕌 داشتم و همین بود که خدا، از هم‌محلی‌های آقا نصیبمون کرد.😌 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_اول #مادران_شریف_ایران_زمین

09 تیر 1399 16:22:25

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #قسمت_هفتم پس از سه ترم #مرخصی_تحصیلی، مجدد وارد #دانشگاه شدم! با مبلغی ترس و مشتی شک بابت باد خوردن پشت🙃 و #اولویت رسیدگی به همسر، نوپا و نوزاد.👶🏻👦🏻🧔🏻 . خب واحدها رو طوری باید بردارم که فقط تا ظهر دانشگاه باشم... واحدها بالا، پایین، کم، زیاد، چپ، راست...🤔 هرکار کردم نشد که نشد😑 بذار ببینم چطور شد؟!🤔 دو روز از صبح تا عصر باید برم.😕 کلاس سر صبح و دانشگاه بدون مهد.😒 طاها ۴ ماهه‌ست و فقط #شیر_مادر می‌خوره.😢 این‌همه وقت، دوتا بچه کوچیک، رو دست مامان بزرگ؟؟😳 غیرقابل قبوله😑 . و اما! یکی از #مادران_شریف،😌 به صورت خودجوش، تعدادی از مادران بالقوه‌ی (!) شریفی رو برای نگه‌داری از طاها در #مسجد_دانشگاه، بسیج کرد.👌😍 دوستان نوبتی در اوقات خالی از طاهای نازنینم مراقبت می‌کردن تا من بتونم بین کلاس‌هام بهش شیر بدم.❤️ رضا هم پیش مامان گلم می‌ذاشتم.👵🏻 خدا از همه‌شون به‌ ویژه از مادرم😚 قبول کنه.🤲🏻 . با توکل برخدا شروع کردم... وقتی برمی‌گشتم بدون معطلی رضا رو از مامانی می‌گرفتم. کارهای خونه و نیاز بچه‌ها زیاد بود، بیداری و خوابشون الاکلنگی بود! بازی‌های مورد نیازشون متفاوت! نیاز به #نظارت در اوج! دو هفته درماه همسرم نبود و خرید و...هم کم و بیش با خودم بود... گاهی بی‌حوصله و بی‌رمق می‌شدم.😢😩 دوست نداشتم کسی به خاطر من و تصمیماتم، اذیت بشه! درنتیجه از کسی درخواست یاری نمی‌کردم... البته چون #خدا بود،💪🏻 و #تصمیم و #هدف خودم بود، نق و نوق نمی‌کردم. "آمده ام که #رشد کنم نه اینکه دچار #رفاه_طلبی و #روزمرگی بشم" #بین_الطلوعین رو سعی می‌کردم بیدار باشم و درس بخونم... خونه کوچیک بود و یه اتاق داشت با پنجره‌ی مشرف به پذیرایی... نمی‌شد لامپ روشن کرد و راحت درس خوند...🤔 پس نسخه الکترونیکی کتاب‌ها رو می‌خوندم و رو تمرین‌ها فکر می‌کردم تا در روشنایی بنویسم...برنامه‌ی خوبی بود! چون می‌شد حین شیر دادن و آروم کردن نوزاد هم انجامش داد.😁 . تو مترو، بین کلاس‌ها، وقت ناهار، حین آشپزی، لابه‌لای کارهای خونه، درکنار بچه‌ها تو حیاط وقتی بازی می‌کردن و... خلاصه از هر فرصت اندکی استفاده می‌کردم تا به درس و پروژه‌ها برسم (واقعا فهمیدم وقت مرده زیاده! تو زندگی همه! حتی با این شرایط هم می‌تونه وجود داشته باشه!) البته #وقت_اختصاصی بچه‌ها خط قرمز بود!👼🏻👦🏻 ولو خیلی کم😞 و خدا چقددددر برکت می‌داد به وقتم!!😍 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_هفتم #فرهنگ_مقاومت #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #قسمت_هفتم پس از سه ترم #مرخصی_تحصیلی، مجدد وارد #دانشگاه شدم! با مبلغی ترس و مشتی شک بابت باد خوردن پشت🙃 و #اولویت رسیدگی به همسر، نوپا و نوزاد.👶🏻👦🏻🧔🏻 . خب واحدها رو طوری باید بردارم که فقط تا ظهر دانشگاه باشم... واحدها بالا، پایین، کم، زیاد، چپ، راست...🤔 هرکار کردم نشد که نشد😑 بذار ببینم چطور شد؟!🤔 دو روز از صبح تا عصر باید برم.😕 کلاس سر صبح و دانشگاه بدون مهد.😒 طاها ۴ ماهه‌ست و فقط #شیر_مادر می‌خوره.😢 این‌همه وقت، دوتا بچه کوچیک، رو دست مامان بزرگ؟؟😳 غیرقابل قبوله😑 . و اما! یکی از #مادران_شریف،😌 به صورت خودجوش، تعدادی از مادران بالقوه‌ی (!) شریفی رو برای نگه‌داری از طاها در #مسجد_دانشگاه، بسیج کرد.👌😍 دوستان نوبتی در اوقات خالی از طاهای نازنینم مراقبت می‌کردن تا من بتونم بین کلاس‌هام بهش شیر بدم.❤️ رضا هم پیش مامان گلم می‌ذاشتم.👵🏻 خدا از همه‌شون به‌ ویژه از مادرم😚 قبول کنه.🤲🏻 . با توکل برخدا شروع کردم... وقتی برمی‌گشتم بدون معطلی رضا رو از مامانی می‌گرفتم. کارهای خونه و نیاز بچه‌ها زیاد بود، بیداری و خوابشون الاکلنگی بود! بازی‌های مورد نیازشون متفاوت! نیاز به #نظارت در اوج! دو هفته درماه همسرم نبود و خرید و...هم کم و بیش با خودم بود... گاهی بی‌حوصله و بی‌رمق می‌شدم.😢😩 دوست نداشتم کسی به خاطر من و تصمیماتم، اذیت بشه! درنتیجه از کسی درخواست یاری نمی‌کردم... البته چون #خدا بود،💪🏻 و #تصمیم و #هدف خودم بود، نق و نوق نمی‌کردم. "آمده ام که #رشد کنم نه اینکه دچار #رفاه_طلبی و #روزمرگی بشم" #بین_الطلوعین رو سعی می‌کردم بیدار باشم و درس بخونم... خونه کوچیک بود و یه اتاق داشت با پنجره‌ی مشرف به پذیرایی... نمی‌شد لامپ روشن کرد و راحت درس خوند...🤔 پس نسخه الکترونیکی کتاب‌ها رو می‌خوندم و رو تمرین‌ها فکر می‌کردم تا در روشنایی بنویسم...برنامه‌ی خوبی بود! چون می‌شد حین شیر دادن و آروم کردن نوزاد هم انجامش داد.😁 . تو مترو، بین کلاس‌ها، وقت ناهار، حین آشپزی، لابه‌لای کارهای خونه، درکنار بچه‌ها تو حیاط وقتی بازی می‌کردن و... خلاصه از هر فرصت اندکی استفاده می‌کردم تا به درس و پروژه‌ها برسم (واقعا فهمیدم وقت مرده زیاده! تو زندگی همه! حتی با این شرایط هم می‌تونه وجود داشته باشه!) البته #وقت_اختصاصی بچه‌ها خط قرمز بود!👼🏻👦🏻 ولو خیلی کم😞 و خدا چقددددر برکت می‌داد به وقتم!!😍 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #تجربیات_تخصصی #قسمت_هفتم #فرهنگ_مقاومت #مادران_شریف

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن