پست های مشابه

madaran_sharif

. قرار بود بریم باغ عموصمد🌳 . مامان بزرگم👵🏻 ۷ تا بچه داره و هر ۷ تا پیششن. هر چند وقت یه بار، جمع می‌شن و می‌رن باغ عموجان و یه شام دورهمی می‌خورن. . مامان بزرگم به لطف خدا، هیچ وقت تنها نیست، حتی یه ساعت... همیشه یکی پیشش هست🤗 . قرار بود اون روزم همه دورهمی، بریم باغ عمو، عمو فقط یه پسر ۹ ساله داره⁦👦🏻⁩ . از در که وارد شدیم، محمد تا جمعیت رو دید، ترسید و برگشت... می‌گفت بیا سوار ماشین🚙 شیم بریم... تلاش ما برای راضی کردن محمد بی‌فایده بود... . من رفتم بین جمعیت و گرم خوش و بش و چاق سلامتی با فامیل شدم. و باباش⁦🧔🏻⁩ همون دم در، مشغولش کرد تا ترسش ریخته بشه... . مهدی، پسرِ عمو، اومد دم در... و من دیگه نفهمیدم چی شد...⁦🤷🏻‍♀️⁩ . تا اینکه دیدم محمد⁦👦🏻⁩ داره وسط بچه‌ها بازی می‌کنه... . بله.... مهدی، پسر عموجان خوب بلد بود چجوری بیارتش توی باغ...😉 بچه برای بچه، گاهی از پدر و مادر کارسازتره...⁦👌🏻⁩ . محمد بهش می‌گفت داداشی👬 . مهدی دست محمد رو می‌گرفت و می‌برد دور باغ🌳 . بزرگترا دور هم آتیش🔥 درست کرده بودن... . و مهدی و بقیه بچه‌ها، اون ورتر یه آتیش کوچیک، البته با نظارت همسرم...😉 . . مامان بزرگم⁦👵🏻⁩ وسط زیلو نشسته بود و بچه‌ها و نوه‌ها و تنها نتیجه‌شو تماشا می‌کرد...🤗 . شنیدم که عموجان به زن عمو می‌گفت ببین مهدی چه جوری محمد رو مثل چشماش👀 نگه می‌داره...🥰 یه بچه بیاریم طفلی تنهاست...🙃 . . #ه_محمدی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

22 خرداد 1399 16:48:03

0 بازدید

madaran_sharif

. یکی از علاقه‌های زیاد اکثر بچه‌ها و خصوصا این گل پسر ما چیزاییه که ازش منع می‌شن... که شاید به علت اون روحیه و شخصیت پادشاهی⁦🤴🏻⁩ با یه مقدار چاشنی لج‌بازی باشه.😏 . یه روز بهونه‌های پسرم خیلی زیاد شده بود و مدام چیزای خطرناکی می‌خواست که من درحال کارکردن باهاشون بودم⁦.🤦🏻‍♀️⁩ . ماهیتابه داغ! 🥘 قیچی!✂️ اتو! چاقو🔪 و... . چاقو رو که از دستش گرفتم با گریه و اصرار می‌خواست دوباره بگیرتش...😫 . پای گاز با اصرار می‌خواست ماهیتابه رو بهش بدم تا مثل وقتی که سرد بود باهاش بازی کنه و اسباب‌بازی هاش رو بریزه توش.😩 اما این بار نمی‌شد! . برعکس این همه اصرار، انکار عجیبش بود تو غذا خوردن!😔 هرچی میوه یا غذاهای مختلف براش می‌آوردم که یه ذره بخوره اصلا گوشش بدهکار نبود!⁦🤷🏻‍♀️⁩ یا فرار می‌کرد🏃‍♂ یا دهنشو محکم می‌بست🤐 یا خودشو به یه کار مهم دیگه مشغول می‌کرد و هیچ اهمیتی به تلاش و اصرار من نمی‌داد.😔 . . داشتم فکر می‌کردم که چقدر چیزهایی که می‌خواد براش ضرر داره❌ و چیزهایی که نمی‌خواد واقعا براش لازم و ضروریه✅ و چرا انقد متناقض عمل می‌کنه؟🤔 . 💡که این آیه اومد تو ذهنم: 🔸عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم🔸 . و باز حکایت ما (در نقش بچه‌های کم فهم) و نقش پروردگارمون برام تداعی شد! . چه کارهایی که واقعا دوست دارم انجام بشه و اتفاق بیفته درحالیکه واقعا برام خطرناکه!❌ و چه کارهایی که ازشون فراری ام و در ظاهر خوشم نمیاد ازشون و در واقع برای رشد حقیقی من مفیده!✅ . خدایا این بچه‌ی کم فهمت رو در مقام فهم و رضایت به آنچه که خودت خیر و صلاح من می‌دونی قرار بده که تو بهترین پروردگاری...⁦🤲🏻⁩ . . پ.ن: البته به نظرم می‌شه کاری کرد بچه⁦🧒🏻⁩ کمتر احساس منع شدن بکنه... تا در مقابل اون چیزی که براش مفیده یا اون چیزی که براش مضره خیلی مقاومت نکنه.🙂 . مثلا ما سعی می‌کنیم تو غذا خوردن خیلی اصرار نکنیم بهش⁦👎🏻⁩ یا چیزایی که خطرناک نیستن، مثل ماهیتابه سرد یا اتوی سرد یا پیچ گوشتی و... رو اجازه می‌دیم باهاشون بازی کنه و تجربه کنه⁦👌🏻⁩ . مثل خدای خوبمون که مجبورمون نکرده و فرصت امتحان و تجربه بعضی چیزا رو بهمون می‌ده❤️ . . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

04 تیر 1399 17:14:20

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_چهارم و #پایانی . به خاطر بچه‌ها نمی‌تونم كاری كه دوستش دارم رو انجام بدم! . اتاق #مشاوره جای هيچ مورد اضافه‌ای نیست، حتی يه نی‌نی خيلی ساكت و آروم! پس همين كه بخش اجباری درمونگاه دانشگاه تموم شد، بقيه‌شو گذاشتم برای روزها‌ی دور. . . اين مدت ذهنم دنبال كاری بود كه بشه با بچه‌ها انجام داد، راستش برام خيلی مهم بود كه حتما اون كار تو #خونه نباشه، تجربه خوبی از كار در منزل ندارم🤷🏻‍♀ كل ساعت‌های روز ذهنمو درگير می‌كرد و از كيفيت حضور تو خونه كم می‌كرد. . . #مسجد عالي بود😍 يه كيس فوق العاده😄 تابستونی برای تجديدی‌ها تو پایگاه کلاس رياضی گذاشتم، با شرطِ "مامانتون بايد بياد كمک، بچه‌هامو تو مسجد نگه داره"😁 . سرود و تئاتر كودک و نوجون داشتيم "من كار حرفه‌ای شو بلد نيستم، ولی در حدی كه برنامه‌های پايگاهمون راه بيافته و يه بستر حسابی برای رفاقت با بچه‌ها باشه، عالی👌🏻 بود"... كما اين‌كه شخصيتم خيلی با كلاس‌های عقيدتی برای بچه‌ها جور نبود... . عمده وقتا تو پايگاه بسيج بچه‌هايی بودن كه هم‌سن پسرم باشن و باهاش بازی كنن، دخترایِ نی‌نی دوستی هم بودن كه هی بخوان با كوچيكه بازی كنن و ريسه‌های خنده شو دربيارن😄. خلاصه فيتِ موقعيت خودم بود. . خدا رو شكر💚، آخه چطوری انقدر #نعمت داده با هم، اسمشو گذاشته خونه خودش؟ (دلم می‌خواد دانشگاه يه ذره خلاق‌تر بود تا يه طرح می‌نوشتم: "چگونه خودمان را در مساجد بچپانيم"!😄 می‌شد پايان نامه‌م، حقيقتا هزارنكته باريك‌تر ز مو اين‌جاست كه با صحيح و خطا و مشورت گرفتن از بزرگترا تو مساجدِ مختلف بهش رسيديم.) . سال تحصيلی شروع شده و برنامه‌های مسجد فشرده شدن توی پنج‌شنبه‌ها، روزای ديگه‌ی هفته حضورم سرِ كار بيشتره شده. . كاری كه ويژگی‌هايی رو داره كه الان لازمش دارم.☺️ يه جور مشاوره تو ساماندهیِ يه سری مهدكودک. اونجا با بچه‌ها👧🏻👦🏻 اجازه دارم برم. اتاق كارم يه مقداری #امن هست و يه خاله مربی خوب هم كنارمون تو اتاقه. . صبح‌ها كه می‌ريم، تا بعد از ظهر هستيم و برگشتنی یه ساعت راه رسیدنمون رو خستگی در می‌کنيم كه وقتی رسيديم خونه، زنی سرحال😄 باشم و منتظر و مشغول كار، كه ۴ ساعت ديگه همسر بياد😍 . . اما چطوری به يک موسسه يا سازمان بفهمونيم كه خيلی #ارزشمنديم😉 تا حاضر بشن ما رو با بچه‌هامون بپذيرن؟ اينم يه پايان‌نامه‌ ست كه وسط راه صحيح خطاهاشم هنوز! . #ط_خدابخشی #روانشناسی_بالینی_دانشگاه_تهران۹۱ #پست_مهمان #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف

30 آذر 1398 17:04:19

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمداحسان ۱۲.۵ساله، #محمدحسین ۱۱ساله، #زهرا ۹ساله، #زینب ۷ساله و #محمدسعید ۳ ساله) بچه که بودم پدرم در عین مهربانی، اقتدار و هیبت خاصی داشتن و حرفشون حجت بود. بابا از همه‌ی شیطنت‌هام خبردار می‌شدن و می‌گفتن که کلاغه براشون خبر برده. توی عالم بچگی باورم می‌شد و همیشه بین دار و درخت‌ها دنبال اون کلاغ فضول بودم که حقشو بذارم کف دستش😁 مادر که شدم، به اهمیت ارتباط خوب و حفظ اقتدار پدر در تربیت فرزندان پی بردم. و تو زندگی خودم، برای حفظ ارتباط خوب بچه‌ها با پدر، راهکارهایی رو با ایده گرفتن از پدر و مادرم، اجرا کردم و الحمدلله الان بچه‌ها ارتباط بسیار خوبی با پدرشون دارن: 🔸حفظ احترام بین پدر و مادر ما سعی می‌کنیم نسبت به همدیگه جلوی بچه‌ها واکنش منفی نداشته باشیم و اگر دلخوری پیش بیاد، در خلوت باهم در میون بذاریم. حتی همدیگه رو با اسم کوچک صدا نمی‌زنیم (به جاش عزیزم، آقایی، خانومی و... استفاده می‌شه) 🔸حفظ اقتدار پدر در خانواده توسط مادر😊 از بچگی تمام کارها رو منوط به اجازه‌ی پدر کردم. با اینکه خودم اختیار داشتم ولی بهشون می‌گفتم که بابا باید اجازه بدن و این یک اصل تخلف ناپذیر شده. (مزیتش اینه که اگر دوست نداشتید اجازه بدید، به آقای همسر می‌رسونید و همه‌ی تقصیرها می‌افته گردن ایشون😜) 🔸خودمون به پدر و مادرهامون احترام میذاریم. مثل بوسیدن دستشون و با احترام خطابشون کردن☺️ 🔸پدرشون تدریس می‌کنن و بچه‌ها چند باری با بابا سر کلاس رفتن و احترام دیگران نسبت به پدرشون رو دیدن و این باعث شده حساب ویژه‌ای روی پدرشون باز کنن. 🔸اگر پدر مخالف کاری باشن، همون موقع صریح مخالفتشون رو ابراز نمی‌کنن و می‌گن بذارید بیشتر در موردش فکر کنیم. 🔸اگر کسی رو دیدیم که با پدر و مادرش بد صحبت یا رفتار می‌کنه، طوری‌که بچه‌ها متوجه بشن، می‌گیم خداروشکر که بچه‌های ما اینطوری نیستن. 🔸شخصیت پدر باید دارای جاذبه و دافعه باشه. داشتن دافعه به معنای خشن بودن نیست، بلکه به این معنیه که در موقع خودش، ناراحتی و یا حتی خشمش رو نشون بده و گاهی از تنبیه (غیر بدنی مثل تبعید کردن توی اتاق و یا محروم کردن از بازی یا برنامه‌ی مورد علاقه) استفاده کنه (البته تا قبل از نوجوانی) 🔸توی خونه هیچ مسئله‌ی مخفی از پدر نداریم. بچه که بودن دیگه از آقا کلاغ فضول😁 خبری نبود، بلکه بابا انقدر باهوش بودن که خودشون همه چیو می‌فهمیدن.😉 الآنم ما یک خانواده ایم و مخفی کاری یا دروغ نداریم. اگر بابا بپرسن راستشو می‌گیم.😉 #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

10 آذر 1400 16:57:44

1 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_سوم #ف_هاشمیان (مادر 6 فرزند) با محمدجواد تا دو سه ماهگی شب بیداری داشتیم.🤦بقیه بچه ها اینطوری نبودن شکرخدا. شهریور 93 خونه مون با تولد فاطمه زهرا خانم غرق نعمت شد. من که خواهر هم نداشتم، حالا بعد از سه تا پسرام، خیلی ذوق داشتم. بچه ها هم مثل خودمون حسابی از تولد بچه جدید استقبال کردند. محمد جواد هم اصلا حسودی نکرد و خیلی راحت جای خوابش رو به نی نی تازه وارد داد و خودش به جمع برادرا پیوست. فاطمه زهرا سه ساله بود که ما چشم به راه عضو جدید خونه بودیم. بیشتر از همه ما، دخترم منتظر بود. از شش ماهگیِ من روزشماری میکرد و هر روز سراغ نی نی رو می‌گرفت! بالاخره در آبان سال 96 علی آقا به‌دنیا اومد. علی هم نوزاد آرومی بود. جالبه که فاطمه زهرا هم اصلا حسودی نمی‌کرد و مثل یه مامان کوچولو بود برای علی. انگار یه عروسک زنده داره که می‌تونه باهاش خاله بازی کنه. از همه ما بیشتر ذوق داشت برای داداش کوچولوش. ما که از فاصله حدودا سه ساله بین بچه ها خیلی راضی بودیم و دیگه دستمون هم به بچه داری راه افتاده بود،😁 تصمیم گرفتیم نهضت رو ادامه بدیم. لذا آقا ابوالفضل فروردین ۱۴۰۰ بدنیا اومد. علی شخصیت آروم و مطیعی داشت. خیلی هم به من وابسته بود. به خاطر وابستگی زیاد علی به من نگران بودم که نکنه بعد از تولد داداشش اذیت بشه یا به نوزاد جدید حسودی کنه. ولی شکر خدا باز هم چنین اتفاقی نیفتاد. شاید چون بقیه خواهر برادرا انقدر دورشو شلوغ می‌کردن که احساس تنهایی نکنه. خلاصه که باز هم مشکل حسودی نداشتیم. شنیدید که می‌گن بچه سه تای اولش سخته🤪 از چهارمی به بعد دیگه رو روال میفته همه چی. حالا ما که سر سه تای اول هم خوشحال بودیم😁 سه تای بعدی دیگه خیلی خوش گذشت. بزرگترا کمک کارمون بودن و خودمون هم با چم و خم بچه داری کاملا آشنا شده بودیم. ما با تولد هر بچه برای فرزند قبلی هدیه میگرفتیم. من و همسرم هم انقدر هیجان زده بودیم که اگه کسی نمی‌دونست فکر میکرد بچه اولمونه! بچه هامونم مثل خودمون نی نی دوست شده بودند. خصوصا دخترم که خیلی اهل ابراز احساسات و بوس و بغل و فشار و حتی گازه! و یه جورایی منبع عاطفه تو خونه ما به حساب میاد. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

05 مرداد 1401 17:34:50

7 بازدید

madaran_sharif

#ز_منظمی #قسمت_دوم بعد از تشری که از ندای درونی‌م خوردم😝 نشستم فکر کردم ببینم چکار می‌شه کرد؟🤔 شروع کردم به سبک کردن برنامه‌هام تا بتونم روی بهبود شرایط  تمرکز کنم. برداشته شدن فشار کارهای نکرده از روی ذهنم، مثل خونه تکونی ذهنی بود🥰 بعد سعی کردم شرایط جدید رو بپذیرم و زندگی جمعی و گسترده رو با همه‌ی مزایا و معایبش ببینم و یادم نره تربیت دست خداست ما فقط وسیله‌ایم و مامور به انجام تکلیف...⁦👌🏻⁩ حالا که عمیق‌تر نگاه می‌کردم جلوه‌های جدیدی از زندگی جمعی برام روشن می‌شد.💗 جلوه‌هایی که بعضا ملموس بود اما ندیده‌بودمشون... به تدریج حس کردم شاید بشه بعضی از مشکلات زندگی جمعی رو ندیده بگیرم.  شرایط داشت بهتر می‌شد...😊 حال خودم و بچه‌ها این‌رو نشون می‌داد…😍 بچه‌ها داشتند به محیط جدید انس می‌گرفتند و وابستگی‌شون به من کم می‌شد.😁 انگار گوش‌ها و چشم‌های جدیدی پیدا کرده‌بودند. حالا چشم و گوش من می‌تونست کمی استراحت کنه.😌 کم شدن بعضی تنش‌های روحی و رفتاری‌شون برام ملموس بود. خیلی وقت‌ها می‌تونستم کارهایی رو به افراد دیگه بسپرم و کمی رها بشم...😉 حتی حس می‌کردم یه باری از روی دوشم برداشته شده.🤭 به مرور تونستم برکات خانواده گسترده‌ رو بیشتر ببینم. من که همیشه از زندگی جمعی فراری بودم حالا بهش جدی‌تر فکر می‌کنم.🧐 قبلاً می‌گفتم؛ خیلی از اصول تربیتی توی این سبک از زندگی زیر پا گذاشته می‌شه، ولی الان می‌گم ؛ ممکنه اجرای بخشی از اصول تربیتی ما در خانواده‌ی گسترده ممکن نباشه یا سخت باشه، اما زندگی در خانواده گسترده برکاتی داره که خانواده‌ی هسته‌ای ازش محرومه.🙂 چیزهایی مثل؛ آزادی و آرامش روحی و جسمی مادر⁦✅  بچه‌هایی که خیلی بهتر و سریع‌تر یاد می‌گیرن گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن و روابط اجتماعی قوی تری دارن. ⁦✅ بچه‌هایی که یک محیط امن، غنی و هم‌بازی‌های مطمئن برای بازی دارن.⁦✅ بچه‌هایی که آغوش‌های پرمهر متفاوتی رو تجربه می‌کنن و خیلی بهتر از محبت لبریز می‌شن.⁦⁦✅ پدربزرگ و مادربزرگ‌های که از نظر روحی و جسمی سالم‌ترن…⁦✅ و البته بچه‌هایی که تجربه‌های مهیج‌تر و خطرناک‌تر😉 از بچه‌های گلخانه‌ای دارن... پ‌.ن۱ : انتخاب زندگی در خانواده‌ی گسترده گاهی عوارضي داره که به مدل تربیتی اطرافیان و اعتقاداتشون بستگی‌ داره. مثل مقدار رعایت خط قرمز های شما! ‌شاید بهتر باشه سبکی بین زندگی جمعی و هسته‌ای رو انتخاب کرد که عوارضش کمتر بشه. ⁦⁦👌🏻⁩ ❗ادامه متن رو توی کامنت‌ها بخونید❗ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

29 تیر 1400 16:03:36

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. این روزها آقا پسری داره قد می‌کشه⁦👦🏻⁩ یاد گرفته روی نوک پاهاش بلند بشه و نوک انگشت‌های دستشو برسونه به سینک و اپن! 🙃 . دیشب در یه اقدام خیلی جسورانه لیوان آبش رو که البته شیشه‌ای هم بود برد و گذاشت نزدیک سینک! با فاصله‌ی میلی متری از لبه‌ی کابینت که می‌تونست تو یه حرکت بیفته و تمام... 😱 . فوری بابایی بلند شد که لیوان رو بگیره و من خوشحال شدم که گل پسرم⁦👦🏻⁩ داره کارهای خودشو انجام می‌ده☺️ . با خودم گفتم پسرم چقدر دوست داره کمک کنه ولی نمی‌تونه! . یه لحظه خودمو جای پسر یه ساله‌م گذاشتم، با اون قد و توان و زبان الکن و دنیای کوچیک خودش... چی می‌فهمه از دنیای ما؟ و چیکار می‌تونه بکنه با اون توان و فهم کمش، که می‌خواد کمک ما باشه؟🤔 . شاید از دید ما اگه هیچ کاری نکنه و بشینه یه جا بهترین کمکه!😏 ولی وقتی می‌رم تو نقش پسرم، دوست دارم هر کاری بکنم و فکر هم می‌کنم درسته و کمک کردم!😏 . مثلا؛ ⁦👈🏻⁩وقتی مثل مامان غذاهای تو بشقاب رو انقد هم می‌زنم که می‌ریزه بیرون🍛 👈یا وقتی شعله گاز رو براش کم و زیاد می‌کنم، خاموش می‌شه یا زیاد می‌شه و غذا می‌سوزه🍘 👈یا وقتی مثل بابا پیچ‌گوشتی برمی‌دارم و می‌زنم به اسباب بازیم 🔨 که کار کنه ولی می‌شکنه! و... دوباره که تو نقش خودم قرار می‌گیرم، می‌بینم که ما آدم بزرگا نسبت به بچه‌ها چقد توانمندیم، چقدر می‌فهمیم و اشراف داریم به محیط پیرامونمون، انگار کلا دنیامون متفاوته🙂 . ولی کوچولوهامون یه دید از پائین، کوچیک و محدود دارن و یه فهم خیلی محدودتر نسبت به دنیای پیرامونشون. . به همین نسبت، فهم ما هم کوچیک و محدوده نسبت به حقیقت عالم🤔 و البته در تلاشیم با همین فهم محدود و ناقصمون یه کمکی بکنیم و اثر مثبتی به جا بذاریم😉 . درحالیکه اگه یه کم رشد کنیم و از حقیقت عالم چیزهایی بفهمیم، شاید به این فهم ناقص و این تلاش‌های الانمون بخندیم😁 . (کاش خدا فهم و درک و روحمون رو وسعت و عمق ببخشه تا واقعا مثل آدم بزرگ‌های حقیقی عالم رفتار کنیم😊) . . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه‌_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. این روزها آقا پسری داره قد می‌کشه⁦👦🏻⁩ یاد گرفته روی نوک پاهاش بلند بشه و نوک انگشت‌های دستشو برسونه به سینک و اپن! 🙃 . دیشب در یه اقدام خیلی جسورانه لیوان آبش رو که البته شیشه‌ای هم بود برد و گذاشت نزدیک سینک! با فاصله‌ی میلی متری از لبه‌ی کابینت که می‌تونست تو یه حرکت بیفته و تمام... 😱 . فوری بابایی بلند شد که لیوان رو بگیره و من خوشحال شدم که گل پسرم⁦👦🏻⁩ داره کارهای خودشو انجام می‌ده☺️ . با خودم گفتم پسرم چقدر دوست داره کمک کنه ولی نمی‌تونه! . یه لحظه خودمو جای پسر یه ساله‌م گذاشتم، با اون قد و توان و زبان الکن و دنیای کوچیک خودش... چی می‌فهمه از دنیای ما؟ و چیکار می‌تونه بکنه با اون توان و فهم کمش، که می‌خواد کمک ما باشه؟🤔 . شاید از دید ما اگه هیچ کاری نکنه و بشینه یه جا بهترین کمکه!😏 ولی وقتی می‌رم تو نقش پسرم، دوست دارم هر کاری بکنم و فکر هم می‌کنم درسته و کمک کردم!😏 . مثلا؛ ⁦👈🏻⁩وقتی مثل مامان غذاهای تو بشقاب رو انقد هم می‌زنم که می‌ریزه بیرون🍛 👈یا وقتی شعله گاز رو براش کم و زیاد می‌کنم، خاموش می‌شه یا زیاد می‌شه و غذا می‌سوزه🍘 👈یا وقتی مثل بابا پیچ‌گوشتی برمی‌دارم و می‌زنم به اسباب بازیم 🔨 که کار کنه ولی می‌شکنه! و... دوباره که تو نقش خودم قرار می‌گیرم، می‌بینم که ما آدم بزرگا نسبت به بچه‌ها چقد توانمندیم، چقدر می‌فهمیم و اشراف داریم به محیط پیرامونمون، انگار کلا دنیامون متفاوته🙂 . ولی کوچولوهامون یه دید از پائین، کوچیک و محدود دارن و یه فهم خیلی محدودتر نسبت به دنیای پیرامونشون. . به همین نسبت، فهم ما هم کوچیک و محدوده نسبت به حقیقت عالم🤔 و البته در تلاشیم با همین فهم محدود و ناقصمون یه کمکی بکنیم و اثر مثبتی به جا بذاریم😉 . درحالیکه اگه یه کم رشد کنیم و از حقیقت عالم چیزهایی بفهمیم، شاید به این فهم ناقص و این تلاش‌های الانمون بخندیم😁 . (کاش خدا فهم و درک و روحمون رو وسعت و عمق ببخشه تا واقعا مثل آدم بزرگ‌های حقیقی عالم رفتار کنیم😊) . . #ف_قربانی #سبک_مادری #عارفانه‌_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن