پست های مشابه

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_پایانی همسر من ابتدا اصلأ موافق تعداد زیاد بچه نبودن. یه بار وقتی فقط یه بچه داشتیم یه هئیتی رفتیم که سخنران داشتن درمورد امام زمان (عج) و یاری ایشون صحبت می‌کردن. حرفاشون خیلی ذهنم رو درگیر کرد. وقتی اومدیم خونه به همسرم گفتم به نظرتون اگه من به عنوان مادر و زن وظیفه‌ام این باشه که چند تا فرزند بیارم تا یار امام زمان (عج) باشن عاقلانه است؟ و تو جواب با استقبال شگفت‌انگیزی روبه‌رو شدم که اصلا فکرشو نمی‌کردم. و عنایت امام حسین (علیه‌السلام) رو دیدم.💛 واقعا راضی شدن همسرم کار خدا بود. چون خیلی مسئولیت‌پذیرن و به جزئیات زیاد فکر می‌کنن، مسئولیت خانواده‌ی چندفرزندی براشون سخت‌تره. الحمدلله اصول تربیتی‌ من و همسرم هم یکیه. گاهی اختلاف نظرهایی پیش میاد که با گفت‌وگو حلش می‌کنیم.👌🏻 در طول این سال‌ها خانواده برام اولویت بوده و هیچ وقت نخواستم درس‌خوندن آسیبی به خانواده‌م بزنه. شاید به نظر بیاد اگه بچه‌ها نبودن، من بیشتر به درس‌هام می‌رسیدم. خودمم شده که اینطور فکر کنم. ولی واقعاً وقتی عمیق نگاه می‌کنم می‌بینم که اگه بچه نداشتم، هیچ وقت به این پیشرفت‌ها نمی‌رسیدم. به هر حال تجربه‌ی شخصی من این بوده.😊 مادری خیلی سختی داره، شب بیداری داره... دلت پر می‌زنه یه روز با همسرت بیرون بری... همه‌ی این‌ها رو داره ولی وقتی به عمقش نگاه می‌کنی می‌بینی به خاطر بچه‌داری بهترین زمان‌بندی ممکن برای رسیدن به اهدافت ایجاد شده. و از همین حداقل فرصت‌ها حداکثر استفاده رو بردی.👌🏻 یه وقتی آقای قرائتی می‌گفتن مادرهایی که بچه‌دار می‌شن، می‌تونن درس مدیریت بدن. الان می‌بینم راست می‌گفتن. یه مادر روزانه مدیریت هم‌زمان چندین برنامه رو تجربه می‌کنه. دوست دارم به لطف خدا بعد اتمام تحصیلاتم، به کار پژوهشی مشغول بشم. کار پژوهشی تو ذهن من خیلی ارزشمنده. همینطور علاقه دارم کنار کار پژوهشی هیئت علمی یه دانشگاهی هم بشم. کار آموزشی به خاطر تاثیری که می‌شه روی دانشجوها گذاشت و همینطور انتقال تجربیات و دانسته‌ها خیلی خوبه. ان‌شاالله که بتونم با توکل به خدا در کنار داشتن خانواده‌ی سالم و موفق به این اهداف هم برسم.🤲🏻🌷 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

16 مهر 1400 15:34:39

2 بازدید

madaran_sharif

. امروز می‌خوام از یه #دوست جدید حرف بزنم🤗 قبلا گفته بودم که توی این ایام #قرنطینه دنبال کشف بازی جدیدیم🤔 . حال و حوصله‌ی بچه‌ها داشت بحرانی می‌شد که😇 یاد یکی از بازی‌هایی افتادم که مامانم تو بچگی باهام انجام داده بود. یه بازی خیلی کاربردی و بدون محدودیت سنی...😜 . البته فقط یه قسمتش مال مامانم بود، بقیه‌ش رو خودم ابتکار کردم😎 . #روزنامه_بازی 📜📃😀 . چیزی که تو هر خونه‌ای پیدا می‌شه⁦👌🏻 . هرچی روزنامه باطله داشتیم، آوردیم... . ✅ بازی اول #پاره_کردن و مچاله کردن! مخصوصا برای دختری، که جدیدا به پاره کردن کتاب📚 علاقه پیدا کرده. بعدش جنگ روزنامه‌ای راه انداختیم😁 روزنامه‌ها رو به هم پرت می‌کردیم و با روزنامه به هم ضربه می‌زدیم. . ✅ بازی دوم روزنامه‌ها رو مچاله کردیم، باهاشون توپ⚾ درست کردیم و توپ بازی کردیم.⁦🤸🏻‍♂️⁩ هرچند هی باز می‌شدن، ولی تلاش برای گلوله نگه داشتنشون هم بخشی از بازی بود. . ✅ بازی سوم کمی روی روزنامه‌ها راه رفتیم و خرش خرش کردیم. تا اینکه یه فکری به سرم زد🤩 پسری رو زیر روزنامه‌ها قایم کردیم و یک‌دفعه پا می‌شد و خودش رو نجات می‌داد. . یه دو روز اینطوری سرگرم شدن... تا اینکه جذابیت روزنامه‌ها از بین رفت...😒 . حالا تازه رسیدیم به بازی مامانم😅 . ✅ بازی چهارم با یه تشت آب💧 رفتیم تو بالکن (حموم هم می‌شه) روزنامه‌ها رو ریختیم توی آب و حسابی ورزشون دادیم، خوب خیس خوردن #آب_بازی💦 هم قاطیش شد دیگه. . در نهایت #روزنامه‌ها رو خوب مچاله کردیم، فشار دادیم تا آب اضافیش خارج بشه و گرد کردیم. حالا توپ‌هامون منتظرن تا خشک بشن😀 . چند روز بعد #توپ‌هامون آماده‌ی توپ بازی بودن...⁦💪🏻⁩ . ✅ بازی پنجم وقتی بود که دیگه از #توپ_بازی هم خسته شده بودن😖 در نتیجه در اقدامی جسورانه، تصمیم گرفتیم باهاشون آدم‌برفی بسازیم⛄ . اول توپ‌ها رو به وسیله‌ی چسب با کاغذ سفید و دستمال کاغذی پوشوندیم بعد هم روش پنبه چسبوندیم. مرحله‌ی آخر هم گذاشتن چشم 👀 و دکمه و دست💪🏻⁩ و شال گردن بود. حالا پسری یه دوست جدید پیدا کرده...😍 علی آقای ما که هیچ‌وقت با #عروسک‌ها ارتباط نمی‌گرفت و خوشش نمی‌اومد حالا خیلی آدم برفیشو دوست داره و باهاش رفیق شده...🤗 باهاش حرف می‌زنه (البته #آدم_برفی هم جوابشو می‌ده😅) بازی می‌کنه (سوار اسبش🐎 می‌کنه و...) . حتی وقتایی که از دست ما ناراحت می‌شه ⁦🧔🏻⁩⁦👩🏻⁩ به اون شکایتمونو می‌کنه😶 . . پ.ن: توپای روزنامه‌ای رو با رنگی که برای رنگ‌بازی درست کرده بودیم قرمز کردیم. . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 اردیبهشت 1399 18:34:45

0 بازدید

madaran_sharif

#ف_صنیعی (مامان #فاطمه ۷ ساله، #معصومه‌زهرا ۴.۵ ساله و #رقیه ۲ ساله) #قسمت_چهاردهم گاهی دو فنجان چای و چند حبه حرف دل، گاهی سپردن بچه‌ها به کسی و یه بیرون رفتن کوتاه دو نفره، و گاهی حتی «بیا بشینیم؛ می‌خوام یکم درد دل کنم!!😢» و بعد یه عالمه حرف زدن و «آخیش! خالی شدم...😅»، می‌تونه تر و تازگی روابط همسرانه رو حفظ کنه و نذاره صمیمیت همسرانه بین کارهای زندگی و بچه‌ها، فدا بشه. شده حتی وقتایی که میخواستم برم دکتر، یا کار دانشگاه داشتم، بچه‌ها رو میذاشتم پیش مامانم و موقع برگشتن همسرم میومدن دنبالم و اگه خیالمون از بچه ها راحت بود، مسیر رو کمی طول بدیم و تو شهر یه دوری بزنیم و چیزی بخوریم و بعد برگردیم. و گاهی هم اصلا خود مامانم بچه ها رو می‌گرفتن که برید بگردید.☺️ و احساس می‌کنم از وقتی بچه‌هامون بیشتر شدن، از اینجور زمان‌ها باید بیشتر برای خودمون ایجاد کنیم.👌 با وجود بچه‌ها زمانهایی که برای هم میذاریم، محدود میشه؛ ولی اتفاقاً من فکر میکنم شاید این خیلیم خوب باشه!! اون کسایی که بچه ندارن و بدون مشغله میتونن همیشه هم‌صحبت و درکنار هم باشن شاید ارزش اون زمانها رو خیلی درک نکنن! و نفهمن اشتیاق امثال ما رو برای دیدن و وقت گذروندن با همدیگه.😃 شبیه نامزدهایی که مشتاقانه منتظر رسیدن وقت قرارن😍 اون وقتی که بچه ها استراحت کنن و ما بتونیم بشینیم و با همدیگه حرف بزنیم.☺️ و این بنظر من نعمت شیرینیه. همسرم هم خدا رو شکر، موافق خانواده باشکوه پرفرزند هستن.🤩 درواقع اول ازدواجمون در این مورد صحبت کرده بودیم. یادمه بهشون گفته بودم که در زمان حاضر، این رسالتیه که به دوش ما گذاشته شده... و البته خودم که خونواده‌م کم جمعیت بوده کاملا می‌فهمم که داشتن خواهر و برادر چقدر خوبه و چه تاثیرات خوب تربیتی می‌تونه داشته باشه.👌 هرچند اون اوایل، گاهی پیش میومد که همسرم، شاید به خاطر جوی که تو جامعه هست میگفتن بذار یکی دو سال صبر کنیم... و من می‌گفتم آخه نیازی نیست که! و ایشون هم البته واسه تعویق اصراری نداشتن. الانم خدا رو شکر همراهند.😊 خوشبختانه رابطه بچه‌ها هم با پدرشون خوبه. خودم که آدم خجالتی هستم و کم ارتباط میگیرم! ولی بچه های من اجتماعی هستن. به پدرشون رفتن.😄 اون زمان کمی که خونه هستن میگن بچه‌ها! بیاین بریم بیرون، مسجد، هیئت... اینم بگم که ایشون رو من هم تاثیر گذاشتن و من هم کم کم با خانم های محل ارتباط گرفتم.😉 البته اول دخترای من با بچه‌ها ارتباط گرفتن، و بعد من با مادر بچه‌ها آشنا شدم😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

05 تیر 1401 18:36:19

3 بازدید

madaran_sharif

. پسرم یک سال و هشت ماهه بود که متوجه بارداری دوم شدم. . من و همسر هیچ وقت راجع به تعداد بچه صحبت نکرده‌بودیم، اما با شنیدن خبر بارداری دوم عکس‌العمل خوبی داشت و همین باعث دلگرمی من بود.😏 . هر چند اطرافیان خیلی روی خوشی نشون ندادن.🙄 مادرم هم از این ناراحت بود که چرا نوه‌ی عزیزش باید با شیر خداحافظی کنه. غافل از اینکه نوه جان فعلا قصد ادامه شیر داره😅 و تا نزدیک ۲ سالگی شیر می‌خوره و بالاخره با نذر و نیاز، رضایت می‌ده.😁 . تا ۷ ماهگی بارداری همه چی خوب بود. تا اینکه برای زایمان دکترم رو از بین دکترهای معروف انتخاب کردم.👩🏻‍⚕ . دکتر جدید گفت باید برای پرونده‌ی من سونوی جدید بدی. تو سونوی جدید اندازه سر بچه رو، برخلاف سونوهای قبل کوچیک زدن. دکتر گفت بچه مشکوک به نوعی عقب‌ماندگی هست. و با اینکه من می‌گفتم حالا به فرض هم اینطور باشه، من که نمی‌تونم سقط کنم، راضی نمی‌شد و ما از این مرکز به اون مرکز روانه می‌شدیم.🏥 تا اینکه پس از صرف هزینه هنگفت، گفتن که سر بچه تو لگنه و دستگاه نمی‌تونه اندازه سر رو دقیق بگه.😑 . بعد طی اون مدارج، می‌تونستم برای مامایی امتحان بدم.😎 ممنون که اینقدر به فکر سطح علمی ما مادرها هستن.🙏🏻 . . گل دختر داشتن همانا و برکت آمدن همانا. . یکی دوماه قبل از تولدش، ما صاحب یک آپارتمان ۱۵ سال ساخت نقلی در طبقه‌ی سوم شدیم.🏘 هرچند که آسانسور نداشت و کمی قدیمی بود اما همینکه دیگه مستاجر نبودیم و فقط با کمک خداوند تونستیم خونه رو بخریم، خیلی خوشحالمون می‌کرد.😃 . دختر کوچولوی ما به دنیا اومد. داداش مهربونش هم، حسابی تحویلش می‌گرفت و چندین بار ایشون رو مورد محبت شدیییید قرار داد. . روزهای به نسبت سختی بود.😟 بچه‌ها یه جورایی شبیه دوقلو بودن.👶🏻👧🏻 با این تفاوت که یکی پوره سیب‌زمینی می‌خواست اون یکی شیر. این بازی می‌خواست، اون لالاش میومد. (پسرم خیلی غذای سفره نمی‌خورد و باید غذای مخصوصش رو درست می‌کردم.)🥘 . علاوه بر اون، پسرم آسم آلرژیک هم داشت و اگر سرما می‌خورد بیچاره بودم.😰 دخترم هم ۳ ماه اول، راس ساعت ۱۲ گریه رو شروع می‌کرد و ۳ بامداد تموم می‌کرد که اونم فکر کنم خسته می‌شد.🥴 . از اونجایی که کار همسرم سخت بود و شبها باید می‌خوابید، ما ۳ تایی می‌رفتیم تو اتاق، در رو می‌بستیم و به صورت ضربتی و درگیری همدیگه رو می‌خوابوندیم.😴 . . روزها داشت می‌گذشت. من همچنان در فواصل بچه‌داری، شاگرد می‌گرفتم و به خودم دلگرمی می‌دادم که ناراحت نباشی‌هااا😉 تو هنوز همون مهندسی، با همون درجه از توانایی💪🏻📝 . . #م_ح #تجربیات_تخصصی #قسمت_چهارم #مادران_شریف_ایران

12 تیر 1399 17:26:07

0 بازدید

madaran_sharif

امروز هوا خیلی دوست داشتنی بود؛ اندکی سرد اما تمیز بود و نم بارون حس خوب خاطرات گذشته رو به یادم آورد... 💻📚🛫🚀🛰👨‍👩‍👧‍👧💕 . وقتی با بچه ها از پارک برگشتیم سریع رفتم و #دفتر_خاطراتم رو تورق کردم... رضا گفت: مامان! بازم میخوای #کاردستیمو بچسبونی تو دفتر خاطراتت؟!☺️ گفتم بله عزیزم😍 میخوای قبلیها رو هم باهم ببینیم؟ . جلوتر از همه محمد👶 پرید توی دفتر و همه کاسه کوزه ها رو بهم ریخت😕 قطره ای آب دهان مبارک هم یادگاری گذاشت کنار کاردستی جدید داداشهاش😃 . طاها سریع رفت دستمال بیاره تا خشکش کنم وقتی ناراحتیشو دیدم بهش گفتم: "عزیز دلم این نی نی کوچولو هم دوست داره تو دفتر خاطرات یادگاری بذاره دیگه!😉 " اخمش تبدیل به لبخند ملیحی شد و پرید تو بغلم . خلاصه نشد تو این حال و هوای دل انگیز خاطرات گذشته رو مرور کنم... دفترو بستم و رفتم کتابهاشونو آوردم باهم بخونیم😍 طبق معمول محمدم👶 رفت کتاب لالایی برداشت و شروع کرد باصدای قشنگش لالا لالا لالا گفتن...😚 . الان بچه ها غرق خوابن و دیگه وقتشه برم تو #خاطراتم دور بزنم😄 . 25آذر95... نم نم بارون میومد و من باعجله مسیر مترو تا خونه رو میرفتم و تو راه هرچی برای خونه لازم داشتم🌿🍎🥦🍞🍶 . از چندتا فروشگاه با کمینه قیمت و بیشینه کیفیت⚖ خریده و چون موشی آبکشیده رسیدم خونه! . سریع وسایل رو گذاشتم و خودم رو رسوندم چندتا کوچه بالاتر، خونه مامان گلم! زنگو که زدم طبق معمول وروجکها شروع کردن به تتق تتق کردن تا برسم بهشون😍 دوتا بیسکوییت خوشمزه گرفتم جلوشون پریدن تو بغلم سرو روی خیسمو بیسکوییتی کردن😜 مامانی گلمو بوسیدم و ازش تشکر کردم و سریع بچه ها و ساک وسایلشونو گرفتم رفتیم خونه... بچه ها! امشب بابایی از ماموریت برمیگرده حسابی کار داریم! واسه بابا چی درست کنیم؟؟😋 . خب لامپا رو روشن کنیم هوا گرفته، خونه که نگرفته! خب حالا کی میاد بازی؟ چه بازی؟ طاها کوچولو هنوز به زبون نیومده یکراست رفت سراغ توپها و همه رو ریخت و روشون قل خورد من و رضا هم دنبالش😃 کلی شعر خوندیم و بهمون خوش گذشت😍 . بعدش سریع همه رو جمع کردیم و رفتم تو آشپزخونه #دفتر_برنامه م رو برداشتم #تمرینهامو صبح انجام دادم✅ #کلاسها رو رفتم✅ جزوه جلسات غیبت رو نوشتم✅ سوالامو از استاد پرسیدم✅ خرید✅ بازی✅ کیک▶️ لازانیا▶️ رسیدگی به خود و خانه▶️ خیلی هم خوب وقت دارم☺️ بچه ها میخواید باهم کیک درست کنیم؟؟ بچه ها اومدن رو میز و منم وسایلو آوردم.. تخم مرغها رو رضا بزنه😇 آرد رو طاها الک کنه😁 . ❗ادامه را در اولین نظر بخوانید❗ . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

20 آذر 1398 16:36:38

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دوم گفتگو با سرکار خانم حائری شیرازی💐 قریب دو ساعت نشستیم پای صحبت های ایشون و واقعا لذت بردیم.😍 مادری با چهار فرزند،جامعه شناسی خونده ،و در اندیشه علوم انسانی اسلامی👌 اینکه چطور در دل سختی های زندگی به آرامش رسیدن قله بحث بود حقیقتا. دیدن این قسمت رو از دست ندید.👌 #مادران_شریف_ایران_زمین #حائری_شیرازی #لایو

11 تیر 1401 21:07:17

5 بازدید

مادران شريف

0

0

. نیمه‌ی ماه رمضون سال گذشته همسرم🧔🏻⁩ تصمیم گرفتن بچه‌ها⁦⁦ رو برای جشن میلاد 🎉، با خودشون ببرن هیئت😍. .چون هیئت اون شب ویژه ی آقایون👥 بود، من و پسر کوچیکه که سه ماهه👶 بود باید می موندیم خونه.🤷‍♀ ولی من از این تصمیم استقبال کردم😁😍 و فوری راهیشون کردم...🏃🏻‍♂️⁩ . رفت و برگشت حدود دو ساعتی طول کشید...🕑 دو ساعت پربرکت که ثمرات خوبی داشت. ⁦🙏🏻⁩ . پسرکم رو که خوابوندم😴 تونستم به کارهام برسم⁦👌🏻⁩ و حتی کمی استراحت کنم😃 بچه‌ها هم وقتی برگشتن بسیار راضی و خوشحال بودن😍 . ⁦👈🏻⁩دیدن جمعیت زیادی که هم‌زمان دست می‌زدن⁦،👏🏻⁩ ⁦👈🏻⁩شکلات‌هایی🍬 که از دور به سمتشون پرتاب می‌شده، ⁦👈🏻⁩هندونه‌ای🍉 که برای گرفتنش تو صف وایستاده بودن⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦⁦🚶‍♂️⁩⁦🚶🏼‍♂️⁩ همه براشون خیلی جذاب بود⁦.👌🏻⁩ . اما شوق عجیبی تو چهره‌ی محمدحسن موج می زد.😍 با شور خاصی گفت: همه‌ش اسم منو صدا می‌زدن و شروع کرد به خوندن: حسن حسن حسن حسن . . اون شب به برکت میلاد امام حسن (علیه‌السلام)، شد یه نقطه‌ی عطف تو زندگی محمدحسن⁦👦🏻⁩ . در حد فهم کودک ۴ ساله در مورد امام حسن (علیه‌السلام) براش صحبت کردم. از مهربانی🧡 و بخشندگیشون💛 گفتم. . . این علاقه‌ی محمدحسن به اسمش و اینکه هم‌نام امام معصومه، انقدر براش مهم شده بود که از اون شب رضایت امام حسن (علیه‌السلام) شد یه معیار دیگه رفتاری و اخلاقیش...⁦👌🏻⁩⁦❤️⁩ . تا جایی که این هم‌ذات پنداری و شوقش به اسمش، تو ولادت و شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) هم براش جلوه داشت .🙂 . . تا اون زمان به عمق روایاتی که توصیه کرده بودن فرزندان⁦⁦👶🏻⁩ خود رو به نام معصومین نام‌گذاری کنیم‌ پی نبرده بودم🤔 . چند شب پیش محمدحسن کمی بهانه‌گیر شده بود😯 یادم افتاد که بگم تولد امام حسن (علیه‌السلام) نزدیکه و می‌تونیم همه باهم کیک درست کنیم😍 . و دوباره برق نگاهش👀 رو دیدم...😁⁦❤️ #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. نیمه‌ی ماه رمضون سال گذشته همسرم🧔🏻⁩ تصمیم گرفتن بچه‌ها⁦⁦ رو برای جشن میلاد 🎉، با خودشون ببرن هیئت😍. .چون هیئت اون شب ویژه ی آقایون👥 بود، من و پسر کوچیکه که سه ماهه👶 بود باید می موندیم خونه.🤷‍♀ ولی من از این تصمیم استقبال کردم😁😍 و فوری راهیشون کردم...🏃🏻‍♂️⁩ . رفت و برگشت حدود دو ساعتی طول کشید...🕑 دو ساعت پربرکت که ثمرات خوبی داشت. ⁦🙏🏻⁩ . پسرکم رو که خوابوندم😴 تونستم به کارهام برسم⁦👌🏻⁩ و حتی کمی استراحت کنم😃 بچه‌ها هم وقتی برگشتن بسیار راضی و خوشحال بودن😍 . ⁦👈🏻⁩دیدن جمعیت زیادی که هم‌زمان دست می‌زدن⁦،👏🏻⁩ ⁦👈🏻⁩شکلات‌هایی🍬 که از دور به سمتشون پرتاب می‌شده، ⁦👈🏻⁩هندونه‌ای🍉 که برای گرفتنش تو صف وایستاده بودن⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦⁦🚶‍♂️⁩⁦🚶🏼‍♂️⁩ همه براشون خیلی جذاب بود⁦.👌🏻⁩ . اما شوق عجیبی تو چهره‌ی محمدحسن موج می زد.😍 با شور خاصی گفت: همه‌ش اسم منو صدا می‌زدن و شروع کرد به خوندن: حسن حسن حسن حسن . . اون شب به برکت میلاد امام حسن (علیه‌السلام)، شد یه نقطه‌ی عطف تو زندگی محمدحسن⁦👦🏻⁩ . در حد فهم کودک ۴ ساله در مورد امام حسن (علیه‌السلام) براش صحبت کردم. از مهربانی🧡 و بخشندگیشون💛 گفتم. . . این علاقه‌ی محمدحسن به اسمش و اینکه هم‌نام امام معصومه، انقدر براش مهم شده بود که از اون شب رضایت امام حسن (علیه‌السلام) شد یه معیار دیگه رفتاری و اخلاقیش...⁦👌🏻⁩⁦❤️⁩ . تا جایی که این هم‌ذات پنداری و شوقش به اسمش، تو ولادت و شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) هم براش جلوه داشت .🙂 . . تا اون زمان به عمق روایاتی که توصیه کرده بودن فرزندان⁦⁦👶🏻⁩ خود رو به نام معصومین نام‌گذاری کنیم‌ پی نبرده بودم🤔 . چند شب پیش محمدحسن کمی بهانه‌گیر شده بود😯 یادم افتاد که بگم تولد امام حسن (علیه‌السلام) نزدیکه و می‌تونیم همه باهم کیک درست کنیم😍 . و دوباره برق نگاهش👀 رو دیدم...😁⁦❤️ #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن