پست های مشابه

madaran_sharif

. در کمد رو باز کردم آرد بردارم که حلوا درست کنم😋 - ئه اینجا جاشون گرم بوده حشره🐛 زده آردها رو توی چند تا ظرف ریختم که بذارمشون تو بالکن. . زهرا سادات: - مامان! خمیر بازی، خمیر بازی😍 -- باشه مامان جان درست می‌کنم. یه کم آرد و آب و یه ورز کوچولو. -- بفرما محمدحسین داشت گریه می‌کرد😭 نزدیک اذان ظهر بود. با خودم گفتم بخوابونمش که نمازمو اول وقت بخونم😌 موقع خوابوندنِ محمدحسین صدای زهرا سادات نمی‌اومد!😯 گفتم به احتمال زیاد یا داره خمیر بازی می‌کنه یا سر کشوی لباسه👚😕 . . با صدای پیامک✉️ متوجه شدم بیست دقیقه‌ای کنار محمدحسین خوابم برده😴 چشمم افتاد به زهرا سادات👩🏻 که با جوراب‌‌های🧦 من برای خودش دستکش درست کرده بود!😕 . و اما.... وااای دستکشا آردیه😮😮 . آااخ یادم رفته ظر‌ف‌های آرد رو بذارم تو بالکن!😫 محمدحسین خواب بود😴 و نمی‌تونستم از اعماق وجودم ابراز احساسات کنم!😰 از کنارش بلند شدم و به صحنه‌ی جرم نزدیک😶 . دیدم زهرا سادات سه تا 🍚 از پنج تا ظرف آرد رو خالی کرده روی فرش و همه رو با هم قاطی کرده!😲 یه روسری و ملحفه و چند تا جوراب هم آورده داخلشون پهن کرده!😨 . نگاهش کردم😶 با یه لبخند ملیح و چشمای منتظر عکس‌العمل من، ایستاده بود!😥😌 -- مامان چرا این کارو کردی؟ حیفه! ببین فرشمون آردی شده!😩 سعی کردم خودمو از صحنه دور کنم تا خشمم در تارهای صوتیم بروز پیدا نکنه!😖 . وضو گرفتم و ایستادم به نماز!📿 چه نمازی! فکرم همش درگیر تمیز کردن فرش و در و دیوار بود... که صدای محمدحسین هم پیچید توی گوشم👶🏻 ظاهرا بیدار شده و وارد عملیات☠ زهرا سادات برای نابودی ته مانده‌ی اعصاب من شده بود!😑😡😵 . نمازم تموم شد. پشت سرم رو نگاه کردم👀 محمدحسین شبیه گرگِ قصه‌ی شنگول و منگول شده بود🐺 . زهرا سادات دستشو می‌زد تو آردها و پخش می‌کرد روی صورت محمدحسین و می‌ریخت روی سرش😯😬 . . -- وااای مامان😡 بریم حموم دیگه، خونه خیلی کثیف شد! خیلی ناراحت شدم😒😢 . محمدحسین رو گذاشتم توی تاب، تا رد پای آردیش خونه رو پر نکنه😅 . زهرا سادات هم فرستادم تو حموم و سریع🏃🏻‍♀️مشغول تمیز کاری شدم. . . پ.ن۱: با همین واکنش من، به مرور کار خوب و بد رو یاد می‌گیره! ان‌شاءالله😅 . پ.ن۲: اگر به اندازه‌ی سی ثانیه وقت گذاشته بودم و کار آردها رو به سرانجام می‌رسوندم، لازم نبود یک ساعت وقت بذارم و تمیزکاری کنم😏 . پ.ن۳: بعد از این ماجرا فهمیدم آردبازی گزینه‌ی خوبیه برای سرگرم کردنشون به مدت نسبتا طولانیه، ولی با مقدار محدود آرد، یه زیرانداز و نظارت مامان!😌😍 . #ر_سلیمانی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

12 خرداد 1399 16:50:03

0 بازدید

madaran_sharif

. امروز می‌خوام از یه #دوست جدید حرف بزنم🤗 قبلا گفته بودم که توی این ایام #قرنطینه دنبال کشف بازی جدیدیم🤔 . حال و حوصله‌ی بچه‌ها داشت بحرانی می‌شد که😇 یاد یکی از بازی‌هایی افتادم که مامانم تو بچگی باهام انجام داده بود. یه بازی خیلی کاربردی و بدون محدودیت سنی...😜 . البته فقط یه قسمتش مال مامانم بود، بقیه‌ش رو خودم ابتکار کردم😎 . #روزنامه_بازی 📜📃😀 . چیزی که تو هر خونه‌ای پیدا می‌شه⁦👌🏻 . هرچی روزنامه باطله داشتیم، آوردیم... . ✅ بازی اول #پاره_کردن و مچاله کردن! مخصوصا برای دختری، که جدیدا به پاره کردن کتاب📚 علاقه پیدا کرده. بعدش جنگ روزنامه‌ای راه انداختیم😁 روزنامه‌ها رو به هم پرت می‌کردیم و با روزنامه به هم ضربه می‌زدیم. . ✅ بازی دوم روزنامه‌ها رو مچاله کردیم، باهاشون توپ⚾ درست کردیم و توپ بازی کردیم.⁦🤸🏻‍♂️⁩ هرچند هی باز می‌شدن، ولی تلاش برای گلوله نگه داشتنشون هم بخشی از بازی بود. . ✅ بازی سوم کمی روی روزنامه‌ها راه رفتیم و خرش خرش کردیم. تا اینکه یه فکری به سرم زد🤩 پسری رو زیر روزنامه‌ها قایم کردیم و یک‌دفعه پا می‌شد و خودش رو نجات می‌داد. . یه دو روز اینطوری سرگرم شدن... تا اینکه جذابیت روزنامه‌ها از بین رفت...😒 . حالا تازه رسیدیم به بازی مامانم😅 . ✅ بازی چهارم با یه تشت آب💧 رفتیم تو بالکن (حموم هم می‌شه) روزنامه‌ها رو ریختیم توی آب و حسابی ورزشون دادیم، خوب خیس خوردن #آب_بازی💦 هم قاطیش شد دیگه. . در نهایت #روزنامه‌ها رو خوب مچاله کردیم، فشار دادیم تا آب اضافیش خارج بشه و گرد کردیم. حالا توپ‌هامون منتظرن تا خشک بشن😀 . چند روز بعد #توپ‌هامون آماده‌ی توپ بازی بودن...⁦💪🏻⁩ . ✅ بازی پنجم وقتی بود که دیگه از #توپ_بازی هم خسته شده بودن😖 در نتیجه در اقدامی جسورانه، تصمیم گرفتیم باهاشون آدم‌برفی بسازیم⛄ . اول توپ‌ها رو به وسیله‌ی چسب با کاغذ سفید و دستمال کاغذی پوشوندیم بعد هم روش پنبه چسبوندیم. مرحله‌ی آخر هم گذاشتن چشم 👀 و دکمه و دست💪🏻⁩ و شال گردن بود. حالا پسری یه دوست جدید پیدا کرده...😍 علی آقای ما که هیچ‌وقت با #عروسک‌ها ارتباط نمی‌گرفت و خوشش نمی‌اومد حالا خیلی آدم برفیشو دوست داره و باهاش رفیق شده...🤗 باهاش حرف می‌زنه (البته #آدم_برفی هم جوابشو می‌ده😅) بازی می‌کنه (سوار اسبش🐎 می‌کنه و...) . حتی وقتایی که از دست ما ناراحت می‌شه ⁦🧔🏻⁩⁦👩🏻⁩ به اون شکایتمونو می‌کنه😶 . . پ.ن: توپای روزنامه‌ای رو با رنگی که برای رنگ‌بازی درست کرده بودیم قرمز کردیم. . . #ز_م #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

14 اردیبهشت 1399 18:34:45

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳سال و نیمه و #فاطمه ۲ساله) . - مامان! خدا کجاست؟ - خدا همه جا هست. نزدیک ماست و هر وقت باهاش صحبت کنیم، حرف‌های مارو گوش می‌ده. . - یعنی خدا توی خیابونه؟ - آره‌. همین‌جا هم هست. توی قلب‌های شما بچه‌ها هم هست. . - مامان! هممه چیزا رو خدا آفریده؟ - بله. همه‌ی حیوونا، گلا، درختا، آسمون و خورشید و ماه و ستاره‌ها، حتی خود تو رو هم خدا آفریده. همه‌ی مارو خدا آفریده. . - تلویزیون رو هم خدا آفریده؟ - خدا به آدم‌ها عقل داده و کمکشون کرده تا خودشون بتونن یه چیزایی که لازم دارن رو درست کنن. مثل تلویزیون. . - مامان! خدا چرا سوسک‌ها رو آفریده؟ - خدا هر چیزی رو برای یه کاری آفریده، چون خدا خیلی زرنگه و همه چیز رو می‌دونه. شاید ما ندونیم چرا، ولی خدا حتما سوسک‌ها رو برای یه کاری ساخته. مثلاً بعضی پرنده‌ها، همین سوسک‌ها رو می‌خورن مثل غذا. . . اینا یه سری مکالمات من و عباس توی دو سه هفته‌ی اخیره😅 توی کتاب تربیت فرزند دیدم که باید از سه سالگی (قمری) بچه‌ها رو با مفهوم « لا اله الا الله» آشنا کرد. بچه‌ها با فطرت توحیدی به دنیا میان و با مفهوم خدا غریبه نیستن. برای همین تصمیم گرفتم بسته به فهم و درک عباس ، خدا رو بهش معرفی کنم. . بلافاصله سوالات عباس هم شروع شد ، خدا کیه؟ چیکار می‌کنه؟ کجاست؟ . جواب‌هاش با زبونی که بچه بفهمه، سخت به نظر می‌رسید. نمی‌دونستم چی باید بگم و هی به آینده حواله‌ش می‌دادم. . تا اینکه اتفاقی یه کتاب خیلی خوب رو توی کتاب فروشی دیدم. دقیقا کتاب مورد نیاز من و در واقع عباس بود. . 📚کتاب خداشناسی قرآنی کودکان. آقای غلامرضا حیدری ابهری . توی این کتاب ۴۰ تا سوال پرتکرار بچه‌ها درباره خدا رو جواب دادن. با توجه به آیات قرآن و به زبون بچه‌ها. نویسنده هم یه روحانی خیلی خوش ذوقن که کتاب‌های  کودک خیلی خوبی هم نوشتن. . بعد از این سوالات، وارد مرحله دعا شدیم. عباس فهمید که وقتی با خدا حرف بزنه، خدا گوش می‌ده و می‌تونه دعا کنه و از خدا چیزهایی بخواد. اوایل مثلاً می‌گفت خدایا کمک کن خط‌کشم زود پیدا بشه.😅 یا می‌گفت خدایا بهم یه عالمه خوراکی خوشمزه بده‌. اخیرا بیشتر یک دعا رو می‌گه: خدایا بهم یه برادر بده.🙂 . بامزه‌ترین دعاش هم این بود که خدایا به مامان عقل بده که زودی بیاد باهم کاردستی درست کنیم.😉😎 . پ.ن ۱: شما هم درباره سوال و جواب‌هاتون با بچه‌ها درباره خدا بگید. بچه‌های شما چه دعاهایی می‌کنن؟😍 . چندتا نکته‌ی خیلی مهم رو حتما در بخش نظرات بخونید.👇🏻 . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

18 اردیبهشت 1400 16:34:43

1 بازدید

madaran_sharif

. سلام به همه‌ی اعضای عزیز خانواده‌ی مادران شریف ایران زمین😍 حالتون خوبه؟ . تولد یک‌سالگی‌مون مباااارک😇 و یه تبریک ویژه هم می‌گیم به اونایی که از همون روزای اول (مهر پارسال) کنارمون بودن😁 (کیا بودن؟ دستا بالا) . . به این بهونه می‌خوایم یه خورده بیشتر از خودمون بگیم، بعدش شماهم تو کامنتا از خودتون برامون بگید😇 . ما یه تعداد مامان فارغ‌التحصیل دانشگاه شریف هستیم.😁 بعد مامان شدن مثل بقیه مامانا یه مدت حالمون خوب نبود از اینکه نمی‌تونیم به کارای مورد علاقه‌مون برسیم و رشد کنیم و فعال باشیم.😞 . توی گروه دوستانه‌ای که داشتیم دنبال این بودیم که چطور می‌شه کنار بچه داری، به کارای دیگه هم برسیم؟ از تجربیات دوستامون و مامان‌های باتجربه استفاده می‌کردیم.👌🏻 دنبال مامانایی بودیم که کنار مادری، فعالیت‌های دیگه‌ای داشتن. فعالیت‌هایی طبق  شرایط، علاقه و نقشی که داشتن. ادامه‌ی تحصیل، مطالعه، فعالیت اجتماعی و فرهنگی، کارهای هنری، اشتغال، کارآفرینی و ... . کم‌کم به نتایج خوبی رسیدیم... دیدیم این آرزو دست یافتنیه😄 چون یه سری مامانا تونستن پس ماهم می‌تونیم. و تونستیم😇 . بعدش تصمیم گرفتیم تجربیات این مامانا رو به بقیه مامانا بگیم. و این حال خوب رو برای همه‌ی مامانا رقم بزنیم😍 . حالا بعد این یه سال ما یه خونواده‌ی حدود 10 هزارتایی هستیم توی پیج و کانال‌هامون (بله و ایتا و سروش) تو این مدت هم خیلی چیزا از شما خونواده‌ی عزیزمون یاد گرفتیم. و خیلی بیشتر از قبل حال خوب و انگیزه داریم به خاطر بودن کنار شما.🌹 . و اما اینکه ما دقیقا کی هستیم و این پیج توسط چه کسانی اداره می‌شه: . اول کار ما یه تیم ۶ نفره بودیم. بعدش کم‌کم دوستای دیگه‌ای پیدا کردیم و خیلیا توی این مسیر بهمون کمک کردن.💚 . الان تیم اصلی‌مون شامل این افراده. 👇 اینجا جا نشد کامل معرفی کنیم. توی بخش نظرات معرفی ها رو بخونید😁😇 . 🔸پروانه شکوری 🔸پگاه بهروزی 🔸طاهره اکبری 🔸فاطمه جباری 🔸هاجر محمدی 🔸پریسا عارفی 🔸الهام باغانی 🔸زهرا منظمی 🔸اسما توانا . و البته با همراهی تعداد زیادی از مامانا که برامون پست می‌نویسن و خیلی عوامل پشت صحنه‌ی دیگه😘 . . پ.ن: دوست داشتیم تولدمون رو دورهم و کنار شما جشن بگیریم. اما امان از کرونا😕 به جاش چند روز پیش یه دورهمی دوستانه داشتیم با رعایت پروتکل‌ها😉 البته جای یکی از مامانا و سه تا پسراش خالی بود. چهار تا از بچه‌ها هم غایب بودن و خونه‌ی مامان بزرگاشون مونده بودن.😅 . ❤️جاتون کنارمون خیلی خالی بود❤️ . . ادامه در بخش نظرات👇👇 . #تولد #یک_سالگی #مادران_شریف_ایران_زمین

19 مهر 1399 18:15:24

0 بازدید

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمد_احسان ۱۳، #محمد_حسین ۱۱/۵، #زهرا ۱۰، #زینب ۷/۵، #محمد_سعید ۳/۵ ساله) #قسمت_دوازدهم خداجونم می‌شه غر بزنم؟! بی‌زحمت به اون فرشته که سمت چپ گذاشتی بگو یه کوچولو استراحت کنه و ننویسه! شمام خواهشاً این دفعه رو ندید بگیر! آقامون! دلم می‌خواد غر بزنم! ناراحت نشیا! دلم پره😜بزنم؟! و اینجا بودکه با دادن چراغ سبزی از سوی آقای همسر، غرزدن‌ها شروع می‌شد. با تولد هر فرزند علاوه بر برکات مادی و معنوی که شامل حالمون می‌شد، همسرم از نظر شغلی پیشرفت می‌کردن. (طلبه اند) تا اونجایی که حد کمک‌های ظاهری‌شون (و نه مادی و معنوی)، از فرزند اول تا پنجم، از بی‌نهایت به سمت صفر میل کرد!😂 البته به سمت صفر رفت ولی الحمدلله، گوش شیطونه کر، صفر نشد! سال به سال سرشون شلوغ‌تر شد و وقتشون کمتر. اوایل اذیت می‌شدم و گاهی شکایت می‌کرد. (با اطلاع قبلی😅) اما بعد بارداری پنجم تصمیم گرفتم نیمه‌ی پر لیوان رو ببینم.😌 دیدنِ تنها که نه! در واقع زل بزنم!😁 و به این قضیه و خیلی از مسائل دیگه، از زاویه‌ی زیباتری نگاه کنم. انقدر نگاه کنم و بهش فکر کنم تا چشم و ذهنم عادت کنه به زیبا دیدن.😍 به جای اینکه به همسر پرتلاشم به عنوان مردی که بیشتر به فکر کارشونن و فرصت چندانی برای وقت گذروندن با خانواده ندارن نگاه کنم، به این فکر می‌کردم که چقدر تلاش می‌کنن که خانواده کمبودی احساس نکنن. و به کارشون به چشم جهاد نگاه می‌کردم. این‌طوری دیگه دیر اومدنشون و یا مدام کار کردنشون با گوشی اذیتم نمی‌کرد. اون موقع بود که فراوانی درخواست مجوز برای غرغر، کم و کمتر شد.😁(ان‌شاءالله به صفر برسه) به خانه‌داری و بچه‌داری خودم به دید شغلی نگاه کردم که باید به نحو احسن انجامش بدم.👌🏻 شغلی که حقوقشو خدا برام پس‌انداز می‌کنه.😇 سعی کردم باری از دوششون بردارم. به جای اینکه آخر هفته‌ها ازشون درخواست تفریح و گردش کنم، سعی می‌کردم برنامه‌ی مستقل با دوستانم بذارم و بچه‌ها روو هم ببرم تا هم همسرم به کارهاشون برسن و هم بچه‌ها به تفریحشون.👌🏻 البته آقای همسر هم به جاش تابستونا سنگ تموم می‌ذارن و مسافرتمون به راهه. حضور کمشون توی خونه هم مثل چای عراقیه!! قلیل ولی غلیظ😉 همین‌طور یک نوع قرارداد نانوشته و ناگفته بینمون داریم و هر دو سعی می‌کنیم سطح توقعاتمونو پایین بیاریم و خستگی و گرفتاری‌های همدیگه رو درک کنیم. در مواقعی که یکیمون اعصاب نداره اون یکی سعی می‌کنه محیط رو آروم و به طرف مقابل آرامش تزریق کنه.(البته بار این آخری رو آقای همسر بیشتر به دوش می‌کشن.😁) #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

12 فروردین 1401 16:38:43

1 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی #قسمت_سوم . حال روحی و جسمی نه چندان مساعد، منو از فکر کردن به دانشگاه🎓 تا مدتی بازداشت. ضمن اینکه مدیریت خانه برای منی که تا حالا مشغول هر چیزی به جز #خانه_داری بودم، خیلیییییی سخت بود.😩😰 . از صبح علی الطلوع🌄 تا پاسی از شب🌃 درگیر کارهای حداقلی خانه.😕 . چرا واقعا؟!؟ ۱۲ سالِ تحصیلی شاگرد اول مدرسه بودم!!!بعد اولین بار بادمجون‌ها رو با پوست سرخ کرده بودم.😨😣🙈 #مدرسه قراره چیکار کنه دقیقا؟! مارو برای ایفای نقش در خانواده و جامعه آماده کنه؟! یا فقط برای ورود به #دانشگاه؟! اصلا #نسل_سوخته ماییم😁😆 که همه‌جا (از جمله در مدرسه و خانواده) بهمون گفتن تو فقط درس بخون، ما بقیه کاراتو می‌کنیم. حالا کجایید که بیاید بادمجونامو پوست بگیرید؟!🍆😅😅😁 . لازمه بگم که مامانم آشپزی می‌کردن😅، خیلی هم زبر و زرنگ و فرز هستن. ولی نمی‌دونم چرا من هررررر کاری می‌کردم جز اینکه بایستم بغل دست ایشون و کار یاد بگیرم.😒😕 . بگذریم... . یه کم که سرحال شدم👩 و با خانه‌داری هم تا حدی کنار اومدم، با هدایت و حمایت آقای همسر👳،مطالعه گسترده📗📘📙📚📖 و روزانه راجع به سه موضوع مهم✨ که تا اون موقع ازش غافل بودم رو شروع کردم... . یک؛ #تغذیه_صحیح و #طب_سنتی 🍎🍞🍲🍖🍢 دو؛ #همسرداری و قواعد زندگی مشترک👸💑 سه؛ #تربیت_فرزند👶👦 . انصافا اون مدت انقدرررر برام مفید بود که احساس می‌کردم اگر تمام دوران تحصیلم، این‌طور جهت‌دهی شده بودم چقدررررر الان بزرگتر بودم😔😕.میزان مطالعه‌ام از زمانی که دانشگاه می‌رفتم خیلیییی بیشتر بود، #راضی‌تر و #شادتر از همیشه بودم. چون واقعا این مطالب رو برای خودم تو این شرایط، ضروری‌تر و کاربردی‌تر می‌دونستم. اون لذتی که فقط تو کلنجار رفتن با مسائل ریاضی تجربه کرده بودم، دوباره برام تکرار شد، اما این بار با مطالعه‌ی مجموعه‌ی #تا_ساحل_آرامش و بعدش #من_دیگر_ما و طبیعتاً استفاده از اون مطالب تو متن زندگیم. . این کتاب‌ها شدن پایه‌ی ثابت هدیه‌های که به عزیزانم می‌دادم.🎁🎀📚📖 . از فراغت حاصل از مرخصی تحصیلی استفاده کردم و رفتم کلاس خیاطی✂...و باز هم ناشی بازی‌های وحشتناکم کاملا نشون می‌داد که تا حالا به چرخ خیاطی نزدیک هم نشدم. (مثلاً اینکه با تعجب پرسیدم مگه چرخ خیاطی دو تا نخ داره؟!فک میکردم چرخ هم مثل خودمون کوک می‌زنه می‌ره جلو😅😅😅) ادامه دارد... . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تجربیات_تخصصی #خانه_داری #خیاطی #حلیم_بادمجان #بادمجان #مادران_شریف

05 بهمن 1398 16:55:23

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. مادری خیلی قشنگه💖 ولی دلیل نیست که سخت نباشه😥 . وقتی بچه‌ی سومم به دنیا اومد، کولیک شدید داشت و من نمی‌تونستم برای دوتای دیگه وقت بذارم😣 . تقریبا هیچ برنامه‌ای برای بچه‌هام نداشتم، جز تلویزیون😓 این، هم اونا رو ناراحت می‌کرد هم خودمو😟 . قبلا باهاشون بازی می‌کردم⚽ نقاشی می‌کشیدم...🎨 یه مدت با بچه‌ها ورزش می‌کردیم، گرگم به هوا بازی می‌کردیم و تو خونه می‌دویدیم🏃‍♀️ . ولی حالا هیچی. حالم خیلی بد بود...😣😩 . داشتم شرایط سختی رو تحمل می‌کردم. شرایطی که ممکن بود برای هر مادری پیش بیاد... . هر مادری ممکنه گاهی حالش بد باشه، آدم‌ها همیشه با بچه‌ها خوب و خوشحال نیستن. گاهی یکی از بچه‌ها اینقدر مریضه، که نمی‌تونی به اون یکی توجه کنی. اگه شب تا صبح یکیشو پاشویه کردی، صبح دیگه نا نداری😵 یا اگه بچه‌ت جیغ می‌زده😩 و این شرایط یکی دو ماه تکرار شده . نمی‌شه گفت این فرد الان مادر بدیه. شرایط الان سخته، و البته ارزش مادری هم به خاطر همین سختی‌هاشه. . همه‌ی مادرها روزهای خوب و بد دارن. آدم با بچه‌ش عصبانی هم می‌شه. مخصوصا اگه چندتا باشن و حقوق یکی، توسط اون یکی خدشه‌دار بشه🥺 . . من یه روزهای خیلی ایده‌آلی دارم که برای بچه‌هام خیلی وقت گذاشتم😌 بهترین بازی‌ها رو کردیم، کاردستی درست کردیم، و یک روزهایی هم انقدر اذیتم کردن که صادقانه بگم از مادری بدم اومده😭 . . حالا که چند تا بچه دارم، متوجه شدم چند تا چیز، برای من خیلی ضروریه⁦👌🏻⁩ . یکی اینکه بتونم برای خودم یه وقتی رو بدون بچه باز کنم. . خوبه این فرهنگ بین مامانا و خانواده‌ها جا بیفته که مادر بتونه گاهی از بچه‌ش جدا باشه⁦🧕🏻⁩ برای اینکه بتونه حتی خودشو پیدا کنه. و یکی اینکه مادر، بدون بچه‌ش با همسرش باشه⁦🧕🏻⁩⁦🧔🏻⁩ . . نیاز آدم‌ها با هم متفاوته. و حتی نیاز یه نفر در طول زمان . ولی اگه کسی این نیاز رو حس می‌کنه😣 باید بهش توجه کنه... . خودم می‌تونم بگم تا وقتی بچه سومم به دنیا نیومده بود، این نیاز رو نداشتم. پسر اولمو، تقریبا هیچ‌وقت از خودم دور نمی‌کردم😌 نه تنها نیاز نداشتم، که حتی همسرم یک‌بار پیشنهاد دادن که بچه‌ها رو یک هفته بفرستیم جایی، و من اینقدر حالم بد شد😨 که همسرم از پیشنهادشون پشیمون شد⁦ن⁦👋🏻⁩ ولی وقتی مهدیمون به دنیا اومد، این من بودم که این پیشنهاد رو دادم...😁 . و دوتای اولی رو یکی دو هفته‌ای فرستادیم شیراز، پیش مادرشوهرم، و من فرصت کردم خودمو پیدا کنم... . . #پ_ت #قسمت_دهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. مادری خیلی قشنگه💖 ولی دلیل نیست که سخت نباشه😥 . وقتی بچه‌ی سومم به دنیا اومد، کولیک شدید داشت و من نمی‌تونستم برای دوتای دیگه وقت بذارم😣 . تقریبا هیچ برنامه‌ای برای بچه‌هام نداشتم، جز تلویزیون😓 این، هم اونا رو ناراحت می‌کرد هم خودمو😟 . قبلا باهاشون بازی می‌کردم⚽ نقاشی می‌کشیدم...🎨 یه مدت با بچه‌ها ورزش می‌کردیم، گرگم به هوا بازی می‌کردیم و تو خونه می‌دویدیم🏃‍♀️ . ولی حالا هیچی. حالم خیلی بد بود...😣😩 . داشتم شرایط سختی رو تحمل می‌کردم. شرایطی که ممکن بود برای هر مادری پیش بیاد... . هر مادری ممکنه گاهی حالش بد باشه، آدم‌ها همیشه با بچه‌ها خوب و خوشحال نیستن. گاهی یکی از بچه‌ها اینقدر مریضه، که نمی‌تونی به اون یکی توجه کنی. اگه شب تا صبح یکیشو پاشویه کردی، صبح دیگه نا نداری😵 یا اگه بچه‌ت جیغ می‌زده😩 و این شرایط یکی دو ماه تکرار شده . نمی‌شه گفت این فرد الان مادر بدیه. شرایط الان سخته، و البته ارزش مادری هم به خاطر همین سختی‌هاشه. . همه‌ی مادرها روزهای خوب و بد دارن. آدم با بچه‌ش عصبانی هم می‌شه. مخصوصا اگه چندتا باشن و حقوق یکی، توسط اون یکی خدشه‌دار بشه🥺 . . من یه روزهای خیلی ایده‌آلی دارم که برای بچه‌هام خیلی وقت گذاشتم😌 بهترین بازی‌ها رو کردیم، کاردستی درست کردیم، و یک روزهایی هم انقدر اذیتم کردن که صادقانه بگم از مادری بدم اومده😭 . . حالا که چند تا بچه دارم، متوجه شدم چند تا چیز، برای من خیلی ضروریه⁦👌🏻⁩ . یکی اینکه بتونم برای خودم یه وقتی رو بدون بچه باز کنم. . خوبه این فرهنگ بین مامانا و خانواده‌ها جا بیفته که مادر بتونه گاهی از بچه‌ش جدا باشه⁦🧕🏻⁩ برای اینکه بتونه حتی خودشو پیدا کنه. و یکی اینکه مادر، بدون بچه‌ش با همسرش باشه⁦🧕🏻⁩⁦🧔🏻⁩ . . نیاز آدم‌ها با هم متفاوته. و حتی نیاز یه نفر در طول زمان . ولی اگه کسی این نیاز رو حس می‌کنه😣 باید بهش توجه کنه... . خودم می‌تونم بگم تا وقتی بچه سومم به دنیا نیومده بود، این نیاز رو نداشتم. پسر اولمو، تقریبا هیچ‌وقت از خودم دور نمی‌کردم😌 نه تنها نیاز نداشتم، که حتی همسرم یک‌بار پیشنهاد دادن که بچه‌ها رو یک هفته بفرستیم جایی، و من اینقدر حالم بد شد😨 که همسرم از پیشنهادشون پشیمون شد⁦ن⁦👋🏻⁩ ولی وقتی مهدیمون به دنیا اومد، این من بودم که این پیشنهاد رو دادم...😁 . و دوتای اولی رو یکی دو هفته‌ای فرستادیم شیراز، پیش مادرشوهرم، و من فرصت کردم خودمو پیدا کنم... . . #پ_ت #قسمت_دهم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن