پست های مشابه
madaran_sharif
#ف_جباری (مامان #زهرا ۲ساله) . نوبت دکتر داشتم و همسر پیش دختر موند. یهو یادش افتاد همون زمان کلاس مجازی داره😱 اما راه برگشتی نبود😬 من راهی شدم بدون اندکی راهنمایی به پدر در مورد شرکت همزمان با کودک در کلاس!😌 خب قصدم این بود که زندگی پدر رو کمی هیجانانگیز کنم و به توانمندیهاش بیافزایم! . وقتی برگشتم پدر با لبخندی از رضایت و غرور گفت ۷۰٪ کلاسو فهمیده!😎 دیگه راست و دروغش با خودشه! . تا حالا از این زاویه به مسئله پدری نگاه کرده بودین؟ پر از رشد و شکوفاییه👏🏻😁 . پ.ن۱: از این زاویه به مادری هم میشه نگاه کرد!😄 چند سالی هست که از دوران دانشجوییم میگذره، دورانی که توش اهداف زندگیم روشنتر شد، و بعدش با ازدواج و بعدترش با بچهداری تغییر اساسی توی اهداف ایجاد نشد. بچه و همسر و بقیه فعالیتهام رو هدفهای کوتاه مدت و بلند مدت و پارامترهایی در مسیر رسیدن به هدف اصلی میدیدم. . تو این مسیر بعضی از پارامترها تاثیر چندانی بر سرعت حرکت به سمت هدف ندارن ولی بعضیا شتاب دهندهن و سرعت رو برای رسیدن به هدف کم و زیاد میکنن. . بر اساس تلفیقی از قوانین فیزیک و تجربیات یک زندگی ۲۵ ساله نظریهی من اینه که بچهداری یکی از این شتابدهنده هاست😎 البته مثبت یا منفی بودن و حتی قدر مطلق شتاب دهندگیش یه اصل ثابت نیست و وابسته به عواملیه، یعنی شتاب دهندگیش توی عرصههای مختلف زندگی یه مادر ثابت نیست و روی هرکدوم از اخلاقیات، عبادات، تحصیل و شغل و... به صورت مستقل عمل میکنه و باعث پیشرفت یا عقبرفت هر کدوم میتونه باشه. . زندگی رو شبیه یه معادله ریاضی میبینم و عاشق حل معادلات پیچیده ام🤓 هر چی پارامترهای معادله بیشتر، زندگی هم هیجانانگیز تر🤪 اول تویی و هدفها حالا تویی و یه مرد و هدفهاتون بعدش تویی و یه مرد و یه بچه و هدفهامون حالا دونه دونه به بچهها اضافه میشه😆 . برای حل معادلهت باید؛ یاد بگیری تیز و بز باشی😅 تمرکز کنی برنامه ریزی کنی هدفگذاری و اولویتبندی کنی تلاش کنی حالت رو با چیزای ساده خوب نگه داری صبور باشی😁 و بلد باشی خوب به ضعیف بودنت اقرار کنی و زاری بزنی و دوباره محکمتر از قبل از سر سجاده بلند شی😉 . وگرنه اینجاست که بچهداری به جای شتاب مثبت بهت شتاب منفی میده و تو رو روز به روز از جواب معادله دور میکنه. . وقتی مادر میشی هنوز انسانی! با معادلات پیچیدهتر که برای حلش تلاش بیشتری لازمه، این یه تلاش دو سر برد و هیجانانگیزه، قبول دارین؟🤣 . پ.ن۲: عکس مربوط به یکی از معادلات پدره که به خوبی حلش کرده!😁 . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری
03 مهر 1399 16:22:22
0 بازدید
madaran_sharif
#ع_ف (مامان #زهرا 3/5ساله و #احمد 1/5ساله) . از دست زهرا عصبانی بودم.😤 دختر ۳سال و نیمه همهش شیر میخورد.😳 شاید بگم روزی بیشتر از ۴ لیوان! به جای صبحانه و ناهار و شام. هی فکر میکردم چی بپزم که دوست داشته باشه. بعد از کلی زحمت و لفت و لعاب دادن به غذا، میگفت: نمیخورم! شیر میخوام!🤦🏻♀ و اونقدر میگفت که کلافه میشدم.. . اون روز کلی کار داشتم، داداشش هم مریض بود. بیحوصله و خسته بودم.😩 وقتی دید دارم غذا میکشم گفت: شیر! شیر میخوام! اشتباه کردم و محکم گفتم: نه! گفت: میخوام، شییییییییر! شییییییییر!... گفتم هر وقت شامتو خوردی شیر میدم. شروع کرد به گریه.😭 . باباشم عصبانیتر از من(!) گفت: "خانوم شیرها رو بذار تو کیسه بده طبقه بالا ( مامانم اینا)! ما شیر نمیخوایم" همین کارو کردم! . گریه شدیدتر شد. ما هم محلش نمیذاشتیم. هر دومون! انگار صدای گریههاشو نمیشنیدیم... . یک لحظه یاد چیزی افتادم که منو هشیار کرد! یاد اینکه من در اوج ناراحتیها و تنهاییهام، وقتایی که هیچ کس حتی مادر و همسر و دوستم هم درکم نمیکنن، یه خدایی دارم که میرم پیشش. سر نماز، یا حتی موقع کارهای خونه باهاش حرف میزنم و درددل میکنم و ازش کمک میخوام. میدونم اون صدامو میشنوه و براش مهمم. . اما وقتی ما هر دو از دست زهرا عصبانی شدیم، اون دیگه هیچ کس رو نداشت، هیچ پناهی نداشت. و هیچ کسی که واسطه قرارش بده برای عذرخواهی! . حتی نمیدونست میتونه با خدا حرف بزنه.😞 پدر و مادر یه جورایی حکم خدایی برای بچهها دارن... . رفتم بغلش کردم تا گریهش تموم شد و سعی کردم با صحبت براش توضیح بدم غدا نخوردن باعث ضعیف شدنش میشه.(البته فایده نداشت!🙄) . . پ.ن: راه بهتر اینه که همیشه یکی از والدین وساطت بچه رو بکنه. باهاش همدلی کنه وحرفاشو بشنوه. بهش بگه تو فلان کار رو بکن، من مامان و راضی میکنم. براش توضیح بده دلیل ناراحت شدن مادرش چی بوده. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
15 دی 1399 17:50:20
0 بازدید
madaran_sharif
. #ز_منظمی (مامان علی آقا ۳ ساله و فاطمه خانم ۱سال و ۱۰ ماهه) . قبل از بچهدار شدن کلی شعار میدادم که نباید سخت گرفت. بچه باید آزاد باشه، کثیفکاری کنه، با غذا بازی کنه، خاک بازی کنه و... اما وقتی بچهها کمکم به مرحله بازیگوشی و ریخت و پاش رسیدن تازه فهمیدم چه خبره.🤪 . تازه فهمیدم انقدر که تو شعار دادن راحت و دلچسب بود راحت نیست.😅 اینکه بچه میخواد تو مهمونی حتماااا خودش غذا بخوره...(درد کشیدههاش میدونن چی میگم😁) گاهی دوست داره با پا ماست بخوره...🤦🏻♀ یا حس میکنه اگر غذا رو از روی زمین بخوره خوشمزهتره...😋 پس بشقابشو خالی میکنه رو زمین...🙄 یا لازم میبینه تو خاکا غلط بزنه😶 و... . با همهی سختیهاش سعی میکردم به بچهها آزادی بدم تا اینکه یه جملهای شنیدم که برام خيلی جالب بود. یکی بهم گفت: هر وقت خواستی به بچهها نه بگی یا هر کار تربیتی انجام بدی یه لحظه تصور کن ببین آینده بچهات رو چطور میبینی؟! دوست داری ۲۰ سال دیگه چطوری باشه؟ مستقل؟ خلاق؟ با اعتماد به نفس؟ شجاع؟ و.... یا عکس همه ی این صفات؟🤔 بعد از این حرف یه طور دیگه به رابطهام با بچهها نگاه کردم. بیشتر به اینکه هر حرف و کار من چه پیامی داره دقت میکنم. . پ.ن ۱: فکر نکنید من عصبانی یا خسته نمیشما🥴 گاهی خیلی منطقی به بچهها میگم: من امروز اصلا ظرفیت بازی کردن با غذا رو ندارم.🤨 اونها هم خیلی جدی میگن چشم و ۱۰ دقیقه بعد میام میبینم نقطهای تو بدنشون نیست که ماستی یا غذایی نشده باشه🤐 . پ.ن ۲: این عکس هم مال وقتیه که فاطمه خانوم احساس کرد حتما لازمه با جوراب شلواری سفید تو شنها بشینه و راه بره.🤦🏻♀ . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
07 آبان 1399 16:30:23
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . از یک خانوادهی هفت نفرهی گلپایگانی و متولد ۶۴ ام.😌 . خواهر بزرگم ۱۵ سالگی ازدواج کردن و من هم بعد از ایشون، سال ۸۳ تو ۱۸ سالگی ازدواج کردم. (قبل از کنکور) . همسرم متولد ۵۸ و دامپزشک بودن. با اینکه از اقوام نسبتا دورمونن ولی هیچکدوم همو ندیده بودیم😅 . همون سال کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم، ولی به دلایل مختلف مثل نداشتن انگیزهی کافی برای رفتن به شهر دور و عدم تحمل دوری از خانواده نرفتم. . یک سال عقد بودیم و تو این مدت، نزدیک خونهی پدر مادرامون، یه خونه ساختیم و بعد از اون با یه مراسم معمولی عروسی کردیم. . اول زندگی از سر بیکار نبودن پیش یه استاد نقاشی رفتم و ثبت نام کردم. یه جلسه بیشتر کلاس نرفته بودم، که امام رضا (علیهالسلام) ما رو طلبیدن🤩 و به عنوان ماه عسل، رفتیم مشهد و این اولین سفر متاهلیمون بود که خیلی خاطرهانگیز و عالی بود.🥰 . بعد از برگشتمون از زیارت خواستم دوباره برم کلاس، ولی استاد محل کلاس رو عوض کرده بودن و من هم که شمارهای از ایشون نداشتم، دیگه دنبالش نرفتم. خلاصه برای نقاش شدن، فقط استعدادش رو داشتم ولی انگیزه نه😁 . بعد اون، اوقات بیکاریم رو به بافت فرش (به کمک خواهرشوهرم) و کارهای دیگه گذروندم. میشه گفت اون روزا رو یه جورایی فقط گذروندم.😕 واقعا اگه تجربهی حالا رو داشتم با اون اوقات چه کارا که نمیکردم... . خدا خواست خیلی عمرم رو به باد ندم و ۹ ماه بعد از ازدواج باردار شدم. . از وقتی متوجه بارداری شدیم، برکت از زمین و آسمون به طرفمون سرازیر شد. تموم قرضهای خونه رو دادیم😊 ماشین خریدیم و کلی پس انداز کردیم💶 . تو بارداری، فرشبافی میکردم، تو باغچهمون سبزی و صیفی می کاشتم، و به خانواده ی همسرم و پدر ومادرم تو برداشت بعضی محصولات مثل انگور کمک میکردم. . فروردین ۸۶ ابوالفضل کوچولو به دنیا اومد. . بعد از اون به دلایلی تصمیم گرفتیم فقط یه بچه داشته باشیم، مثلا: راحت باشیم😎 تبلیغات علیه بچه و فرزندآوری روی ما موثر بود🧐 برای زایمان پسرم سزارین شده بودم😷 کمتجربگی و بلد نبودن خیلی چیزا تو فرزند پروری و البته توصیه ی بزرگترها🤨 (با وجود اینکه هر دو خانوادهی ما پر جمعیت بودن، ۸ فرزندی و ۵ فرزندی، ولی تحت تأثیر تبلیغات وسیع مراکز بهداشت و تلویزیون قرار گرفته بودن) . . بعد از مدتی، از طریق یکی از دوستان با استادی آشنا شدم که دید ما رو کاملا در مورد فرزندآوری و کلا سبک زندگی عوض کردن. . . #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 شهریور 1399 16:49:16
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_ششم #م_ک (مادر چهار پسر ۱۰ساله، ۸ساله، ۶ساله و ۳ساله) خونهی ما تو مجتمع طلابه و از نظر فرهنگی-مذهبی شبیه همیم تقریبا. همسایهها تو خواهری برای هم کم نمیذارن. تو محوطهی مجتمع، پارک و تاب و سرسره داره و خیلی راحت بچهها میتونن برن بازی. از نظر امنیتی و تربیتی هم خیالم راحته.👌🏻 تهران، پارک دم خونه هم میری باید هزار تا سوال بچه رو جواب بدی! شاید از جهاتی خوب باشه، ولی مدیریتش خیلی سخته.😥 بعد از مهاجرت به قم، به جمع دوستانهای ملحق شدیم که همدیگه رو از دانشگاه میشناختیم. هیئت و مهمونیهای خانوادگی داشتیم. خیلیاشون فعالیتهای اجتماعی موثری داشتن، حتی با بچههای کوچیک. معلم مدرسه بودن، یا کار میکردن، یکیشون دکترا میخوند. من با اینکه همچنان غیرحضوری درس میخوندم، اما اینکار احساس مسئولیت اجتماعیم رو اغنا نمیکرد.🤷🏻♀️ تا قبل از دیدن اون دوستان حس میکردم نمیتونم. البته وقتی که تهران بودیم، با دوری از خانواده و نبودن مهد مناسب و سختی رفت و آمد، احساس میکردم که نمیشه. بچهی سومم حدودا یک ساله بود، همین دوستان بهم گفتن بیا مدرسهی دخترونه، هفتهای دو سه ساعت، مرتبط با رشتهت (مهندسی برق) بادانشآموزا رباتیک کار کن. بیتمایل نبودم که برم و میگفتم میتونم کوچیکه رو دو سه ساعت بذارم پیش خالهش دیگه.😁 ولی همسرم میگفتن خوب نیست بچهی زیر سه سال، از خودم دور بمونه. روزها میگذشت و این دغدغهم بیشتر میشد که چه فعالیت اجتماعیای میتونم داشته باشم که با بچهداری هم منافاتی نداشته باشه و لازم نباشه بچه کوچیک رو مهد کودک بذارم؟! پسر بزرگم پیش دبستانی میرفت که به ذهنم رسید توی مجتمعمون، یه کاری برای بچهها بکنیم. چون مقولهی کتاب و کتابخوانی برای خودم خیلی ارزشمند بود و تو تربیت بچهها هم مهم میدونستم، یه کتابخونهی خونگی راه انداختم.😍👌🏻 تو اتاق مطالعهی آقای همسر! نزدیک در ورودی، که با پرده از اندرونی جدا میشد.😄 #مادران_شریف_ایران_زمین #تجربیات_تخصصی
17 تیر 1400 16:14:38
0 بازدید
madaran_sharif
. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶ساله، #طاها ۴/۵ساله، #محمد ۲ساله) . چندی پیش چند نفر از دوستانم رو بعد از مدتهاااا دیدم😍 همینطور که بچهها بازی میکردن، نکتهای از محمد کوچولوی ما به نظر یکی از دوستانم رسید🔍 - چه جالب! محمد همهی رنگها رو بلده😍 . از نظر خودم پنهان نمونده بود. نکات دیگهای هم وجود داره❗️ شعر میخونه، لباساشو تا حدی خوبی خودش درمیاره و میپوشه، همممه جا دایره میکشه😁 با قیچی به حساب کاغذ و مقواها میرسه👌🏻 حقشو میگیره😃 و فتح قلههای دیگهای که اون دوتای دیگه دیرتر فتح کردند! . اما نکتهی مهمتر اینه که من برای تقویت این مهارتها در این سن برنامهی ویژهای نداشتم! همهش به یمن وجود دوتا #همبازیست! #هم_گروهی در اجرای نمایش و کاردستی و ساخت عروسکهای رنگی رنگی، #هم_کلاسی در کلاس سرود، قصه و نقاشی #هم_کلام در بحث و دعواهای کودکانه #هم_رزم در میدون کارزار علیه دشمن فرضی❗️ #همکار در ادارهی تخریب منابع طبیعی و مصنوعی😜 . البته ناگفته معلومه تا این قلهها فتح بشه کلی دره و صخره پشت سر گذاشته شده😉 . در کنار اینها برای حفظ و شکوفایی خلاقیتش بارها فضای بازیش رو جدا کردم و سعی میکنم پاسخ خیلی از سوالاتش رو از خودش بپرسم و نذارم تندی داداشا بهش جوابو برسونن❗️ . . پ.ن۱: بچههای تنها و حتی اونهایی که #فاصله_سنی زیادی با خواهر و برادرهاشون دارند، برای تقویت بعضی از مهارتها، انگیزه و حوصلهی لازم رو ندارند❗️ مثلا رضا تا ۳ سالگی هیچ رغبتی به نقاشی و حتی خطخطی نداشت و تدابیر من کارساز نبود😐 ولی محمد از مدتها پیش هر بار میبینه داداشا نقاشی میکشن و میزنن به در و دیوار سریع خودش دست به کار میشه تا #خلق_اثر کنه! وجود #همبازی در خانه بخش زیادی از بار فکری و عملی مادر رو در این زمینه کم میکنه😉 . پ.ن۲: همهی بچهها حتی خواهر برادرها ویژگیها و روحیهی #منحصر_به_فرد دارند و نمیشه و نباید اونها رو باهم و بچههای دیگه، #مقایسه کرد! اما تأثیرات مثبت حضور خواهر و برادر همبازی، قابل انکار نیست👌🏻 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
31 شهریور 1399 17:40:40
2 بازدید
مادران شريف
0
0
. آیا میدانید چگونه کتاب مورد نظرتان را به سلیقه کودکتان بخرید؟!😯😎 . کودک👦🏻 را در کالسکه گذاشته، به سمت قفسه کتابهای بزرگسال میرویم.😐 . کتاب📚 مورد نظر خودمان را طی یک حرکت چریکی، به دور از چشم بچهها،در بین کتابهای بزرگسال میگذاریم.😈 . از بچهها میخواهیم خودشان یک کتاب انتخاب کنند.😂😅 . . تا آیا میدانیدی دیگر خدا یار و نگهدارتان🙋🏻♀️ . . پ.ن۱: ما هم همیشه انقدر خبیث😈 نيستيما!ولی نمیشه تو هر کتابفروشی بچهها رو رها کنیم. یا کتابی📚 با محتوای نامناسب برمیدارند، یا کتابی که مناسب سنشون نیست.🤷🏻♀ البته یکی دو تا کتابفروشی میشناسیم که غالبا کتاباش خوبه، اونجا محمد قدم میزنه و خودش انتخاب میکنه. . پ.ن۲: یه کتاب خوب میخوام معرفی کنم براتون، برای همه گروههای سنی😯!!استوری رو ببينيد😉 . پ.ن۳: راستی کتاب خوب کودک👶🏻 چی سراغ دارید؟ دلیل انتخابتون و گروه سنی مناسب هم بگيد بهمون.🌹 .. عکس نوشت: علی یه جوری با دقت قفسهها رو میگشت که انگار دنبال منبعی برا مقالهی جدیدش میگرده😄😂 . . #پ_بهروزی #طنز_مادرانه #کتاب_کودک #مادران_شریف_ایران_زمین