پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_بهروزی . ّتا دو سالگی محمد، ایشون تک پسر خونه بودن و منم یه مامان اولی باحوصله و جوگير😁😃 هفت صبح: - 😴 -- ماما⁦👶🏻⁩ - سلام گل پسرم😍 بیدار شدی؟😘 و هر روزمون بعد از مشتی بوس و بغل، با "غذابازی" آغاز می‌شد! . بعدش نوبت "کابینت بازی"بود! تا من کارهای آشپزخونه رو مي‌کردم، محمد تو کابینتا قل می‌خورد! هی می‌ریخت، هی جمع می‌کردم! البته همیشه هم انقدر ایده‌آل نبود⁦🤷🏻‍♀️⁩ چون محمد اولین درخواستش "ددر" بود! هفت و نیم صبح به همراه بچه مدرسه‌ای‌های مجتمع از خونه می‌زدیم بیرون! گاهی تا ظهر تو محوطه بودیم و نگاه‌های ترحم‌آميز پيرمرد نگهبان رو با یه لبخند که نشون می‌داد "من راضيم و شاد" پاسخ می‌دادم😄 . تو خونه هم هر بازی که فکرشو بکنید داشتیم! خط قرمز🚫، بازی‌های #زشت و #خطرناک بود! باقی همه آزاد!⁦👌🏻⁩ آیا نقاشی رو دیوار و کندن گچ دیوار با چکش زشته یا خطرناک؟! به نظر ما هیچ کدوم😂😝 . به جز بازی، سه گانه‌ی "قصه، نمايش و کتاب" برای ما مهم‌ترین جایگزین تلویزیون📺 بوده و هست. . علی آقا هم قرار بود بیاد و تو پازل تربیتی خانواده نقش ایفا کنه!😁 پس نباید خیلی دیر می‌شد! . محمد دو سال و یک ماهش بود. دیگه من نه یه مامان اولی باحوصله و جوگير😅 بودم، و نه می‌تونستم تمام وقت در خدمت محمد باشم! پس تا علی بزرگتر بشه و رسما هم‌بازی بشن، باید محمد بازه‌های کوتاهی در روز جوری سرگرم بشه که سراغ ما نیاد! مثلا تا پایان خوابوندن علی در سکوت بمونه! چیکار کنیم؟! تو شهر غریب نیرو کمکی هم که نداریم💥 ما لپ‌تاپ رو انتخاب کردیم. خب فرقش چی شد؟! مثل تلویزیونه که؟!😕 نه،خیلی فرق داره!😌 . 👈 دیگه دوسالش رد شده، و آسیبی که برای چشم و مغز مي‌گفتن خیلی کم شده. 👈مثل تلویزیون دم دست نیست و بچه خودش نمی‌تونه راهش بندازه! ضمن اینکه گاهی لپ‌تاپ رو هرچی می‌گردیم پیدا نمی‌کنيم😅😈 👈هرچی "ما" بخوایم تو لپ‌تاپ هست، نه هرچی تهیه کننده و نویسنده و کارگردان تلويزيون ميخوان. اوایل فيلمای خانوادگی بود فقط، فيلم بچگی‌هاش رو خيلی دوست داشت، براش جالب بود که می‌دید کارهایی که ما الان برای داداش علی می‌کنیم، قبلا برای اون هم کردیم😍 کم‌کم بعضی کليپای کودکانه مناسب رو هم اضافه کردیم. . البته لپ‌تاپ هم بايد مدیریت می‌شد. زحمتی نداشت!چون صفحه‌ش کوچيکه، و بچه باید تو یه وضعیت ثابت تماشا کنه، پس خودش خسته می‌شه و می‌ره سراغ بازی😜 اینم از روزگار آپارتمان نشینی! . الان هم که تو روستا، خونه حیاط‌دار و مرغ و جوجه و آب بازی و گل بازی و گچ کاری.. نوبت به تلویزیون ميرسه آیا؟!😊 . #مادران_شریف_ایران_زمین #تلویزیونی_شدن

04 مرداد 1399 18:09:45

0 بازدید

madaran_sharif

. . سلام✋🏻 کلیپ داریم دوباره...چه کلیپی😜👌🏻 کاربردی و مهم برای همه‌ی مامان‌ها از مامان تک‌فرزند تا پانزده فرزند بیاید و تجربه‌ی خانم نانسی درباره بازگشت به اندام قبل از زایمان رو ببینید. قسمت اول این کلیپ رو قبلاً منتشر کرده بودیم. اینم قسمت دوم تقدیم به شما‌.❤️ پ.ن: با یه روش ساده می‌شه ببینید که بین ماهیچه‌های شکمتون بعد از بارداری چقدر فاصله افتاده و بعد با ورزش‌های ساده اون‌ها رو برگردونید سرجاشون. روش تشخیص اینجوریه که می‌خوابید روی زمین. زانوها رو خم می‌کنید. درحالیکه کف پاتون روی زمینه، انگشتای دستتون رو عمودی توی ناف فرو می‌برید. بعد در همون حالت که انگشت‌ها رو به سمت داخل فشار میدید، گردنتون رو از زمین بلند کنید و بالا بیارید، طوریکه انگشت‌های داخل ناف رو ببینید. با اینکار ماهیچه‌های شکم سفت می‌شن و به انگشت‌ها فشار میارن. حالا ببینید که به اندازه‌ی چند انگشت بین ماهیچه‌ها فاصله افتاده. اگه دو انگشت یا بیشتر بود یعنی حتماً ورزش لازمید. از همین امروز شروع کنید. تا به فاصله‌ی یک انگشت برسید. پ.ن۲: زکات علمی که در اختیارت گذاشتیم بپرداز همین الان که به گردنت نمونه!😁 هر مامانی می‌شناسی این پست رو براش بفرست یا پست رو استوری کن. لایک و ذخیره هم بکن که بیشتر دیده بشه. مهم‌تر از همه اینکه برنامه‌ی ورزشتو از همین الان شروع کن و به فردا ننداز.👌🏻 #ا_باغانی #پ_عارفی #کلیپ #اضافه_وزن #بارداری #ورزش_بعد_از_زایمان #مادران_شریف_ایران_زمین

28 مهر 1400 17:45:47

0 بازدید

madaran_sharif

. همیشه قبل ماه رمضان بحث داغ مامان‌هایی که بچه‌ی شیرخوار دارن اینه که روزه بگیرن یا نگیرن؟!🤔 . اگه بگیرن، برای خودشون یا بچه آسیب داره یا نه؟! اگه نگیرن، عذرشون موجه هست یا نه؟!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . فارغ از این‌که شرایط جسمی هرکسی منحصربه‌فرده و هرکس خودش باید برای خودش تصمیم بگیره،😉 می‌خوام چندتا نکته‌ی جالب که تو یه مقاله‌ی هلندی دیدم این‌جا بگم، شاید تو تصمیم‌گیری‌تون مؤثر باشه!🥰 . البته تو این مقاله فرض اینه که مادر می‌خواد روزه بگیره و نکاتی رو می‌گه تا روزه‌داری و شیردهی هم‌زمان ممکن بشه. . مشخصه که هرکسی باید با توجه به نظر مرجع تقلید و پزشک متعهد، درباره‌ی اصل روزه گرفتن یا نگرفتن خودش تصمیم بگیره.💚 . باید بگم، پنج درصد جمعیت هلند، مسلمان هستند و این مقاله تو یه نشریه منتشر شده! . ورق بزنید و نکات این مقاله رو بخونید!⁦⁦👈🏻⁩⁦ . نظر شما چیه؟! تجربه‌ی روزه‌داری و شیردهی دارید؟!😊 . . #مادران_شریف_ایران_زمین #ف_محرم‌زاده #شیردهی #روزه‌داری #ترجمه

22 فروردین 1400 16:20:08

8 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶ساله، #طاها ۴/۵ساله و #محمد ۲ساله) . من یک #مادر هستم و خداوند، مسئولیت #تأدیب کودکانی پاک‌سرشت رو بعهده‌ام گذاشته... اول از همه باید خودم رو مؤدب می‌کردم و این ادب باید در همه ابعاد وجودم نمود پیدا می‌کرد😊 . البته مهمترین بعد ادب در #بندگی خدا بود👌🏻 رفتم سراغ اصلاح این رابطه پیچیده و ناشناخته: #رابطه_عبد_و_مولا البته در یک روز، چنین تصمیم کبرایی نگرفتم😃 به مرور سعی کردم خودتکانی کنم و گرد #غفلت و #توجیه رو از ذهن شلوغم پاک کنم. . از آنجا که ما در دوران برده‌داری زیست نمی‌کنیم! تصور اینکه #عبد باید چه جوری رفتار کنه و #ادب_بندگی چیه، برام سخت و غیرقابل دسترس بود🧐🤨 مثلا استغفار، لازمه این رابطه ناشناخته هست. چه برای من سرتاپا گناه و چه فاطمه زهرا(س)، معصوم و میوه دل پیامبر❗️ . بی‌ادبی یکی در بندگی خدا، مناجات به زبان خود، به جای اقامه نماز طبق #آداب اون هست. بی ادبی من در بندگی خدا هم در تأخیر نماز🤭 یا اخم و اعتراض حین مشکلات😓 و...نمود پیدا می‌کرد. در هر صورت بی‌ادبی، بی‌ادبیه دیگه! باید خودمو اصلاح می‌کردم🧐 . کارهای مختلفی برای رعایت ادب بندگی، پیش گرفتم و همه رو هم نیمه نیمه رها می‌کردم! . چرا؟ 1⃣ اینکه اولویتشون نسبت به هم برام معلوم نبود!🤔 مجموعه ادعیه، مناسک عبادی و توصیه‌های اخلاقی در برابرم شبیه چی بود⁉️ یه جعبه پر از خرت و پرت🤯 هی می‌گشتم ببینم چه چیز به درد بخوری توش هست؟ شاید این دکمه به درد اون مانتو بخوره🤔 نه اون مانتو اصلا پوسیده‌اس، دکمه می‌خوام چیکار؟ عه این نگینه چه خوشگله بردارم شاید یه جا به دردم خورد😁 . 2⃣اینکه #زیرساخت زندگی‌ام هم مناسب اون کارها نبود و دنبال اصلاح زیر ساخت هم نبودم! هربار سر اذان صبح بچه شیر می‌خواست! ول کن هم نبود😂 شام دیروقت و توقع بیداری بین الطلوعین؟ خلاصه اگه شرایط برقرار بود، سروقت، اون کار رو انجام می‌دادم و اگه نبود نمی‌تونستم، یا انقدر بهم فششششار می‌آورد که خیلی زود می‌ذاشتم کنار😑 دوباره می‌رفتم تو فاز: خداجون بیخیال! ما که با هم این حرفا رو نداریم🙃 . در مدت این چهار سال، کلی تلاش کردم و خداوند هم راهشو کم‌کم نشونم می‌داد👌🏻 . مثل هدیه یک دوست، کتابی که تو دست خواهرم دیدم، خراب شدن گوشی، قطع سیر مطالعاتی الکترونیکی که فکر می‌کردم الان وقتشونه و بازگشت به گنجینه کتاب‌های کاغذی‌ام که فکر می‌کردم الان وقتشون نیست😬 و... بالأخره به یک سبک مادرانه( از نوع بچه زیاد😄) در ادب بندگی دست پیدا کردم😍 . . #روزنوشت_های_مادری#قسمت_دوم #رابطه_عبد_و_مولا #ادب_بندگی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 مرداد 1399 16:46:47

0 بازدید

madaran_sharif

. همه چی از يه آب خوردن ساده شروع شد. . اَب...اَب...و دستم رو گرفت و برد به لیوانش اشاره کرد و گفت: اَب...💦 . با اینکه ۱ سال و ۲ ماهشه و قبلا هم خودش آب می‌خورد، حالا چند وقته فقط از دست ما آب می‌خوره😮 نمی‌خواستم اين‌جوری عادت کنه، لیوانو گذاشتم زمین وگفتم: مامانی خودت بردار☺️ (مي‌دونم یه کم ظالمانه بود، اما لازم دیدم) لیوانو برداشت یه کم خورد و یهو بقیشو خالی کرد رو فرش😐 - وااای مامانی😞 می‌شد یه دعوای ریز باهاش بکنم با چاشنی يه اخم چند دقیقه‌ای و قهر... و اونم دیگه این کارو نکنه و بچه به اصطلاح مودبی بشه😚 . اما یاد روایتی از امام علی(ع) افتادم😍 خودم رو در حد پسرکم کوچولو کردم و شدم هم‌بازیش!⁦🧒🏻⁩💕⁦👩🏻⁩ . راه دومی ک انتخاب کردم ۲ ساعت و نیم طول کشید!😐😁 اول تشت آوردم و من لیوانو پر می‌کردم و می‌دادم اوشون می‌ریختن توتشت، که یهو سرم رو چرخوندم دیدم تشت رو برعکس کرد و دوباره آب ریخت رو فرش! و من:😊😒 سفره‌ی بزرگی پهن کردم و آب بازی رسما شروع شد. . از لیوان به تشت، از تشت به پارچ، از پارچ به تشت و... نهایتا خیس شدن لباس‌هامون و من:☺😌 آب بازی به حموم کشیده شد! حالا شیر آب🚰 و دوش🚿 و اردک 🐤 هم اومدن تو بازی. . کاری بهش نداشتم و فقط با بازی‌هاش همراه می‌شدم. خودمم داشتم کیف می‌کردم😁و همه‌ش یاد حرف استادم می‌افتادم ک با بچه بازی نکنید بخاطر نيازش به بازی، بازی کنید که خودتون لذت ببرید⁦👌🏻⁩ . نمی‌خواستم کاری رو بکنه که من مي‌خواستم! فقط بهش ایده می‌دادم تا کشف کنه😍 و به چه کشف‌های خوبی هم رسید؛ اینکه اگ لیوان رو برعکس روی سطح آب بزاره باید فشارش بده تا بره پایین اینکه پارچ رو ک یهو می‌بره زیر آب، قل قل می‌کنه، به اردکش🦆 آب داد😍 البته که خودشم کلی آب خورد😝 و کلی بازی ديگه که ازشون لذت می‌برد و نتیجه مهم نبود. پر کردن و جا‌به‌جا کردن توی ظرف‌ها کاری بود ک من مي‌خواستم یاد بگيره⁦👌🏻⁩ . شاید به نظر خیلی‌ها بچه‌ی اصطلاحا مودب اینکار رو نمی‌کنه! آبش رو می‌خوره، لیوانش رو می‌ده به مامانش و می‌ره ادامه کارتونش رو می‌بینه😄 هیچ کدوم از این تجربه‌ها رو نمی‌کنه، وقتی هم بزرگ شد، شاید بترسه از تجربه کردن، چشمش👀 به دهن مافوقش باشه و دائم بترسه که مبادا سرزنش بشه! . . پ.ن۱: هرکس با کودک سروکار دارد، با او کودکانه رفتار کند. 💙امام علی(ع)💙 پ.ن۲: ناهار نداریم و باید حاضری بخوریم🙁 اما در عوض نهار روحی‌مون رو پر و پیمون صرف کردیم⁦😍💪🏻 پ.ن۳: بعد یه حموم اساسی، گل پسر خوووب خوابید😘 و من هم به کارام رسیدم😃 . #م_شیخ‌حسنی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

18 تیر 1399 15:14:08

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶ساله، #طاها ۴/۵ساله، #محمد ۲ساله) . یادم میاد مغزم سوت می‌کشه❗️ که برای انتخاب #مدرسه_دولتی خوب یا #مکتب_اسلامی یا #مدرسه_در_مسجد و از طرف دیگه، انتخاب محل زندگی، مدتها درگیر و بلاتکلیف بودیم❗️ . اما دیگه بعد از ثبت‌نام، خیالم راحت بود! پسرم در حد خواندن و نوشتن کلاس اول بلده.👌🏻 پس دیگه سال سختی پیش رو نداریم.☺️ (هدفم از ثبت‌نام، #مؤدب، #مقید و #منظم‌ شدن پسرم بود.) . همه در تکاپوی سفارش روپوش و خرید کیف و... و من هم‌چنان خیالم راحت بود می‌خوام مجازی شرکتش بدم.😉 . روز پنجشنبه خبردار شدیم از شنبه کلاس‌ها دایر هست و حضوری❗️البته ما موافق با شرکت حضوری نبودیم و قرار شد نبریمش. روز شنبه فرا رسید و من با گل پسر کلاس اولیم صحبت می‌کردم و براش خاطره می‌نوشتم.☺️ که یکهو دیدم از گروه مجازی کلاس، فیلم پشت فیلم! پیام پشت پیام! متن و صوت، رسید❗️ حقیقتا دستپاچه شدم.😱 هیچی آماده نبود به جز مداد، پاک کن، تراش، دفتر و کتاب! آخه یه «آب» و «بابا» این همه سرود و نمایش می‌خواد؟ نمی‌دونم حتما معلم محترم با سابقه ۲۸ سال تدریس یه چیزی می‌دونه دیگه.👌🏻 . اول باید خودم همه فیلم‌ها رو می‌دیدم، توصیه‌ها رو به خاطر می‌سپردم و بعد برای پسرم می‌ذاشتم و از نحوه حضور در کلاس و پاسخگوییش فیلم بازخورد می‌گرفتم و همراه تکالیف می‌فرستادم. سعی کردم مسلط بنمایم😌 _پسر گلم رضا جان! بیا خانم معلم مهربونت درس داده😍 اتاق رو مرتب کردم میز و دفتر و... آماده! _پیراهن بپوش! شونه بزن به موهات! مرتب و منظم سر کلاس حاضر شو.😊 . کلاس درس رسما آغاز شد اما نه با یه گل پسر بلکه با سه قند و عسل❗️ تیله و توپ رنگی، نقاشی و کتاب، خاک بازی، آب بازی، اسباب‌بازی‌های نهفته در انبار و... هیچ‌کدوووم جذابیت کلاس درس رضا رو نداشتند😄 طاها جان! رضا نیاز به تمرکز داره حواسش پرت بشه باسواد نمیشه ها! رضا جان به سروصدا توجه نکن! سرت رو ثابت نگهدار فقط خوب به خانم حکیم گوش کن! اینجوری تمرکزت زیاد میشه👌🏻 طاها: رضا من اصلا واسه این اومدم اتاقت که تمرکزت زیاد بشه😜 . رفتم یه کاغذ بزرگ از باطله‌ها آوردم و زدم رو دیوار و گفتم: بفرمایید نقاشی😍 ولی بی سروصدا! . انگار جواب داده! منم شعر و مطالب رو مرتب با هیجان برای رضا تکرار می‌کردم، فیلم می‌گرفتم و موقع نوشتنش هم کتاب خودمو می‌خوندم😃 آخرشم برای تشویق زیر هر تکلیف یه نقاشی خوشگل می‌کشیدم😚 . الان، محمد ۲ساله حین بازی‌هاش می‌خونه: از اون بالا بکشم پایین پامو نکنی تو زمین (سرود حرف ا) . ❗ادامه در نظرات❗ . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

18 شهریور 1399 17:34:51

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ط_اکبری (مامان #رضا، #طاها و #محمد ۶، ۴.۵ و ۲ ساله) . زندگی رو دور تند بود و حس می‌کردم با شیب نزدیک ۹۰ درجه، دارم به ملکوت اعلی می‌پیوندم😃 . درس و پروژه دانشگاه، دوتا فرشته کوچولوی شیر به شیر، حیاط و مرغ و خروس و... و همسری که به اندازه‌ی موهای سر و صورتش کار و مشغله داشت🤪 . از هر فرصت کوچکی برای درس خوندن و فکر کردن روی تمرین، پروژه‌هام، بچه‌داری و همسرداریم استفاده می‌کردم . پای اجاق، حین خوابوندن بچه‌ها، شب‌ها، #بین_الطلوعین، تایم بازی دوتایی و حیاط رفتنشون، مترو و... در ناخودآگاهم حس می‌کردم چون مادرم و لحظه لحظه خدمتم اجر داره و صبر و تلاشم برای بازی و رفع نیازهاشون عین عبادته، دیگه چه نیازی به سیرمطالعاتی تهذیب نفس، هیئت، دعا، تعقیبات، استغفار، ذکر و قرآن🤔 . گه‌گاهی یه سخنرانی گوش می‌دادم اونم بدون سیر مشخص. گاهی یه مناجات سحری، یه دعای ندبه‌ای...و فکر می‌کردم #برنامه_عبادی‌م سنگین شده😄🤭 . خلاصه به خیال خودم دارم با ترک #محرمات و انجام #واجبات پیش می‌رم🙃 . کم‌کم نمازهام به خاطر نیازهای بی‌پایان بچه‌ها و غذای روی اجاق و... به بعدا مؤکول شد😐 گاهی هم به وقت اضافه😓 بلافاصله بعد نمازم می‌رفتم سراغ کارهام. . کم‌کم برنامه‌ی #محاسبه_نفس هم به تک و توک آه و استغفار بدون فکر و برنامه‌ی اصلاح، بدل شد😕 . ارتباطم با خدا، محدود شده بود به ابراز عجز و ناله حین مشکلات و نهایتا شکرگزاری خشک و خالی😒 به قول حاج آقا پناهیان خدا برام شده بود یکی از اقلام سبد نیازمندی‌هام 🤭 حتی در حل مشکلات هم مرحله‌ی آخر یاد خدا می‌افتادم😢 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم حضرت زهرا(س) با اون جایگاه والا، بچه‌های کوچیک و کارهای سخت منزل، خیالشون به اندازه‌ی من تخت تبارک نبوده😄 عبادات رو با رعایت دقیق آداب انجام می‌دادند و از سنگینی برنامه‌ی عبادی پادرد می‌گرفتند🤔 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: حضرت علی (ع) با اون مقام و عصمت، سحرگاهان استغفار ۷۰ بند می‌خواندند🤔 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: دین یه واقعیت پویاست، درجا زدن نداره یا پیشرفت داری یا پسرفت! یه کوچولو غفلت کنی پس می‌ری😯 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: عبد باید برنامه عبادی منظم و مشخص داشته باشه⁦ . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: عبد در نماز میهمان خداست و بعد هر نماز واجب یک دعای مستجاب داره، اگر بعد نماز چیزی از مولایش نخواد، به مولا برمی‌خوره و... خب حالا وقتش رسیده بود به سادگی از کنار شنیده‌هام نگذرم رفتم سراغ اصلاح یک رابطه‌ی پیچیده‌ی ناشناخته: #رابطه_عبد_و_مولا⁦ . . #روزنوشت_های_مادری#قسمت_اول #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ط_اکبری (مامان #رضا، #طاها و #محمد ۶، ۴.۵ و ۲ ساله) . زندگی رو دور تند بود و حس می‌کردم با شیب نزدیک ۹۰ درجه، دارم به ملکوت اعلی می‌پیوندم😃 . درس و پروژه دانشگاه، دوتا فرشته کوچولوی شیر به شیر، حیاط و مرغ و خروس و... و همسری که به اندازه‌ی موهای سر و صورتش کار و مشغله داشت🤪 . از هر فرصت کوچکی برای درس خوندن و فکر کردن روی تمرین، پروژه‌هام، بچه‌داری و همسرداریم استفاده می‌کردم . پای اجاق، حین خوابوندن بچه‌ها، شب‌ها، #بین_الطلوعین، تایم بازی دوتایی و حیاط رفتنشون، مترو و... در ناخودآگاهم حس می‌کردم چون مادرم و لحظه لحظه خدمتم اجر داره و صبر و تلاشم برای بازی و رفع نیازهاشون عین عبادته، دیگه چه نیازی به سیرمطالعاتی تهذیب نفس، هیئت، دعا، تعقیبات، استغفار، ذکر و قرآن🤔 . گه‌گاهی یه سخنرانی گوش می‌دادم اونم بدون سیر مشخص. گاهی یه مناجات سحری، یه دعای ندبه‌ای...و فکر می‌کردم #برنامه_عبادی‌م سنگین شده😄🤭 . خلاصه به خیال خودم دارم با ترک #محرمات و انجام #واجبات پیش می‌رم🙃 . کم‌کم نمازهام به خاطر نیازهای بی‌پایان بچه‌ها و غذای روی اجاق و... به بعدا مؤکول شد😐 گاهی هم به وقت اضافه😓 بلافاصله بعد نمازم می‌رفتم سراغ کارهام. . کم‌کم برنامه‌ی #محاسبه_نفس هم به تک و توک آه و استغفار بدون فکر و برنامه‌ی اصلاح، بدل شد😕 . ارتباطم با خدا، محدود شده بود به ابراز عجز و ناله حین مشکلات و نهایتا شکرگزاری خشک و خالی😒 به قول حاج آقا پناهیان خدا برام شده بود یکی از اقلام سبد نیازمندی‌هام 🤭 حتی در حل مشکلات هم مرحله‌ی آخر یاد خدا می‌افتادم😢 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم حضرت زهرا(س) با اون جایگاه والا، بچه‌های کوچیک و کارهای سخت منزل، خیالشون به اندازه‌ی من تخت تبارک نبوده😄 عبادات رو با رعایت دقیق آداب انجام می‌دادند و از سنگینی برنامه‌ی عبادی پادرد می‌گرفتند🤔 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: حضرت علی (ع) با اون مقام و عصمت، سحرگاهان استغفار ۷۰ بند می‌خواندند🤔 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: دین یه واقعیت پویاست، درجا زدن نداره یا پیشرفت داری یا پسرفت! یه کوچولو غفلت کنی پس می‌ری😯 . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: عبد باید برنامه عبادی منظم و مشخص داشته باشه⁦ . روزمرگی می‌کردم و می‌شنیدم: عبد در نماز میهمان خداست و بعد هر نماز واجب یک دعای مستجاب داره، اگر بعد نماز چیزی از مولایش نخواد، به مولا برمی‌خوره و... خب حالا وقتش رسیده بود به سادگی از کنار شنیده‌هام نگذرم رفتم سراغ اصلاح یک رابطه‌ی پیچیده‌ی ناشناخته: #رابطه_عبد_و_مولا⁦ . . #روزنوشت_های_مادری#قسمت_اول #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن