پست های مشابه

madaran_sharif

. گفته بودم من تو خونه بند نمی‌شم؟!🤔 گل دخترمون ۳ روزه بود که در اقدامی کاملا انقلابی⁦✌🏻⁩، در اعتراض به ۳ روز خانه‌نشینی از خونه زدیم بیرون... . حالا کجا؟! جلسه قرآن😉 مگه هلند جلسه قرآن داره؟😳 چرا نداره؟! پرچم مسلمونا همیشه بالاست🇮🇷 . . دلفت (شهری که ما ساکنیم) یکی از شهرهای دانشگاهی هلنده. . ایرانی های مذهبی اینجا، که اکثرا تو دانشگاه کار می‌کنن یا دانشجو هستن، یه هیئت جمع و جور دارن، که در مناسبت‌های مذهبی مراسم دارن و هر هفته هم برای جلسه‌ی قرآن، دور هم جمع می‌شن. . تمام کارها و هزینه‌های جلسات و هیئت🍵💵 هم با خود بچه‌هاست، و هر هفته در منزل یکی از بچه‌های داوطلب، برگزار می‌شه.🏠 جلسات هیئت همه باهم حدود ۸۰ نفر می‌شیم. ولی جلسات قرآن، دورهمی و دوستانه‌ست و خانم‌ها جدا و آقایون جدا. هر هفته خونه‌ی یه نفر، با یه شام خیلی ساده در حد تخم‌مرغ🍳 و سیب‌زمینی پخته🥔، یا نون🍞 و پنیر🧀 (البته هرکی بخواد مفصل ترش🍲 کنه هم منعی نداره😜) . جلسات مذهبی، در شهرهای بزرگتر هلند، که به ماهم نزدیکه، کم نیستن. (کلا فاصله‌ی خیلی از شهرها از هم، نیم ساعته🕧) . بانی و مسئول بیشترشون هم، دوستان افغان 🇦🇫 هستن، که پرچم شیعه رو در اینجا بلند کردن. . . دخترم که ۱۰ روزه شد، پرستارمون رفت😰 جناب همسر👨🏻⁩ رو هم راهی دانشگاه کردیم.🏫 و من موندم و بچه‌ها⁦👩🏻⁩⁦👦🏻⁩⁦👶🏻⁩ . چند روز اول خیلی سخت گذشت😫 گل دختر همش بغل می‌خواست و گل پسر هم توجه😒 . بعد از مشورت با دوستان صاحب نظر😎😎😎 و تحقیقات علمی📑، به این نتیجه رسیدم که از یک ترفند قدیمی استفاده کنم... . ❗❗قنداق❗❗ . از اینترنت فیلم‌های آموزشی رو نگاه کردم و تمرین کردم... (ورق بزنید فیلمش رو گذاشتیم براتون) نتیجه❓ فوق العاده بود!😉⁦✌🏻⁩ . جالبه مدتی هم که پرستار خونه‌مون بود، وقتی می‌خواست دختر رو آروم کنه، اونو توی ملحفه می‌پیچید و می‌ذاشت روی سینه‌ی خودش. . نمیدونم قدیما چه‌جوری بود؛ ولی تو این مدل، پای بچه خیلی سفت پیچیده نمی‌شه. . خلاصه که گل دختر ما با قنداق و پستونک به خودکفایی رسید⁦💪🏻⁩ . شیرشو که می‌خورد می‌ذاشتمش رو تخت و خودش می‌خوابید.🛌 . حالا می‌تونستم تو وقت‌هایی که خانم گل خوابه، هم با پسری بازی⚽ کنم و هم کمی به کارای خونه برسم.🧹🧽🍲 . وقتایی هم که به گل دخترمون می‌رسیدم، هم‌زمان برای پسری کتاب📚 می‌خوندم. . پ.ن: پسر من عاشق کتاب‌هاشه😍😍😍 البته همه‌ی اینا مال اون موقع نیست و توی این مدت کم‌کم خریدیم. . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوازدهم #مادران_شریف_ایران_زمین

13 فروردین 1399 17:05:35

0 بازدید

madaran_sharif

. آیا می‌دانید چگونه کتاب مورد نظرتان را به سلیقه کودکتان بخرید؟!😯😎 . کودک⁦👦🏻⁩ را در کالسکه گذاشته، به سمت قفسه کتاب‌های بزرگسال می‌رویم.😐 . کتاب📚 مورد نظر خودمان را طی یک حرکت چریکی، به دور از چشم بچه‌ها،در بین کتاب‌های بزرگسال می‌گذاریم.😈 . از بچه‌ها می‌خواهیم خودشان یک کتاب انتخاب کنند.😂😅 . . تا آیا می‌دانیدی دیگر خدا یار و نگهدارتان⁦🙋🏻‍♀️⁩ . . پ.ن۱: ما هم همیشه انقدر خبیث😈 نيستيما!ولی نمی‌شه تو هر کتابفروشی بچه‌ها رو رها کنیم. یا کتابی📚 با محتوای نامناسب برمی‌دارند، یا کتابی که مناسب سنشون نیست.🤷🏻‍♀ البته یکی دو تا کتابفروشی می‌شناسیم که غالبا کتاباش خوبه، اونجا محمد قدم می‌زنه و خودش انتخاب می‌کنه. . پ.ن۲: یه کتاب خوب می‌خوام معرفی کنم براتون، برای همه گروه‌های سنی😯!!استوری رو ببينيد😉 . پ.ن۳: راستی کتاب خوب کودک⁦👶🏻⁩ چی سراغ دارید؟ دلیل انتخابتون و گروه سنی مناسب هم بگيد بهمون.🌹 .. عکس نوشت: علی یه جوری با دقت قفسه‌ها رو می‌گشت که انگار دنبال منبعی برا مقاله‌ی جدیدش می‌گرده😄😂 . . #پ_بهروزی #طنز_مادرانه #کتاب_کودک #مادران_شریف_ایران_زمین

22 تیر 1399 16:44:26

0 بازدید

madaran_sharif

. از وقتی خودمو شناختم فقط درس می‌خوندم📖 بدون اینکه فکر کنم چرا؟!🧐 . از همه بیشتر عاشق ریاضی بودم📈 و گه‌گاهی در المپیادها و مسابقات دانش‌آموزی مقام می‌آوردم. خدا رو شکر همیشه شاگرد اول بودم🏅 سال ۹۰ کنکوری شدم⁦🙇🏻‍♀️⁩ روزی ۱۰-۱۲ ساعت درس می‌خوندم و تست می‌زدم📝 نتیجه شد رتبه‌ی سه رقمی، رشته‌ی برق دانشگاه فردوسی در شهر خودم، یعنی مشهد🎓 . تو دانشگاه دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که هنوزم رفاقتمون ادامه داره.👥 . رییس تشکل دانشکده‌مون هم شدم.😊 . و چندتا دوره شرکت کردم که کلا نگاهم رو شکل داد😀 . درس‌ها رو معمولی می‌خوندم.📔 معدلم همیشه الف بود؛ ولی بکوب نمی‌خوندم⁦🤷🏻‍♀️⁩ . چهارسال بعد مدرکم تو دستم بود🧾 و با سهمیه‌ی استعدادهای درخشان، ارشد مهندسی پزشکی‌ رو شروع کردم.🤓 . . ترم اول ارشد که تموم شد، توسط همسایه‌ی داییم،😅 به همسرم که طلبه بودن، معرفی شدم. و بهمن ماه ۹۴ ازدواج کردیم.🌹🌺 . تازه اون موقع بود که با خودم فکر کردم تا کی می‌خوام درس بخونم و اصلا هدفم چیه؟!🤔🧐 . هرچند قبلا هم بهش فکر کرده بودم ولی انگاری خودمو می‌پیچوندم!!!⁦🤷🏻‍♀️⁩ . ده ماه بعدش رفتیم خونه خودمون🏡، با یه مراسم مولودی‌خوانی و تمام.🎤 . . ۵ ماه بعد، در ترم چهارم ارشد، وقتی که تازه پروپزالمو⁦👩🏻‍🏫⁩ دفاع کرده بودم، پای یک فرشته کوچولو⁦👼🏻⁩⁩ به زندگیمون باز شد😃 . . استادم گفت برو مرخصی بگیر و نمی‌خواد بیای دانشگاه! و همین شد اولین مرخصی عمرم از تحصیل!💖 . کلی وقت داشتم ک فکر کنم🤔 به خودم💖 به علایقم💗 به زندگیم✨ . از بچگی کارای هنری✨ رو دوست داشتم، ولی وقت نداشتم برم دنبالش!😅 . تو این فرصت، کلی سایت و کانال در مورد عروسک‌سازی خوندم و فهمیدم چقدر به این کار علاقه دارم.💟 . روزهای بارداری، داشت سپری می‌شد...🌙 و بالاخره در اسفند ۹۶، چشممون به جمال گل دخترمون منور شد.⁦👶🏻⁩ . وقتی دخترم دو ماهه شد، تصمیم گرفتم کار عروسک‌سازی رو شروع کنم.🤗 . اوایل خیلی سخت بود.😖 مخصوصا که حتی بلد نبودم پشت چرخ بشینم.🧵 ولی گفتم بالاخره باید از یک جایی شروع کنم⁦💪🏻⁩ . . و در واقع می‌شه گفت، اصل زندگی من از اینجا شروع شد😃 و فهمیدم چقدر به کارای هنری علاقه داشتم🤩 . دیگه نگم که اخلاق و روحیه‌م بعدش چی شد!😊 به قول شوهرم انگار تنها کاری که از اول عمرم دوست داشتم انجام بدم، همین بود.😆 . پ.ن: عکس پست مجسمه‌ی برفی برقه، که وقتی وارد دانشگاه شدیم، ساختیم😁 . . #ح_حیدری #تجرییات_تخصصی #قسمت_اول #تجربیات_مخاطبین #مادران_شریف_ایران_زمین

31 فروردین 1399 16:15:13

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ساله، #محمدعلی ۷ساله، #محمدحسین ۵ساله، #محمدرضا ۳ساله) #قسمت_اول متولد سال ۶۷ در تهرانم؛ با دو خواهر و یک برادر. فرزند سوم خانواده بودم و چون فاصله‌ی سنی کمی باهم داشتیم، هم‌بازی‌های خیلی خوبی بودیم.😍 مادر و پدرم اهل سختگیری نبودن. یادم نمیاد برای انجام کاری با سختگیری شدیدشون مواجه شده باشم. شایدم یه جوری هنرمندانه مخالفت می‌کردن که ما اذیت نشیم.😉 مادرم با ما، خیلی هم‌دل و همراه بودن. خیلی خوب حرفامونو گوش می‌دادن؛ انگار که داشتیم با یه دوست هم‌سن خودمون صحبت می‌کردیم.☺️ مادرو پدرم با اینکه هیچ‌کدوم تحصیلات دانشگاهی نداشتن ولی برای تحصیل ما خیلی زحمت کشیدن. دوران دبستان رو تو یه مدرسه دولتی، نزدیک خونه‌مون درس خوندم. از راهنمایی، وارد مدارس غیرانتفاعی شدم و اول دبیرستان رو در مدرسه انرژی اتمی تحصیل کردم. از بچگی درس خوندن رو دوست داشتم؛ اما اول دبیرستانم با عنایت خدا فوق‌العاده بود و مثل ساعت کار می‌کردم. ساعت ۳ از دبیرستان می‌رسیدم خونه. تا ۳:۳۰ ناهار می خوردم. ۳:۳۰ تا ۴:۳۰ می‌خوابیدم و وقتی ۴:۳۰ ساعت زنگ می‌خورد، من مثل آدم تیر خورده، سیخ می‌نشستم و هیچ وقفه‌ای بین تصمیمم و اجرایی شدنش نمی‌افتاد. جزء نفرات برتر کلاس بودم. اما از سال‌های بعد، چون مدرسه‌م رو عوض کردم و وارد مدرسه‌ای شدم که من بهترین دانش‌آموزش بودم، توهم بی‌جا بهم دست داد و تلاشم کم شد! تو مدارس قبلی من جز خوب‌ها بودم ولی بهترین نبودم و همیشه جای تلاشی برام بود. این شد که سال اول دانشگاه قبول نشدم و پشت کنکور موندم. سال بعدش، یعنی سال ۸۶، وارد رشته زیست شناسی گیاهی دانشگاه شهید بهشتی شدم. گذرم تا به در خانه‌ات افتاد، حسین خانه آباد شدم...؛ خانه‌ات آباد حسین❤️ من تا زمان دبیرستان، تو رعایت حجاب چندان سفت و سخت نبودم. یه بار، تو شام غریبان امام حسین، هیئتی رفتم، که حال و هوای عجیبی داشت و تو تغییر مسیر زندگیم خیلی موثر بود. به علاوه یه سفر حج، و یه دوست خیلی خوب تو دبیرستان، که خیلی تو انتخاب مسیر زندگی، کمکم کرد.👌🏻 چند ماه پس از ورود به دانشگاه، برادر همون دوستم به خواستگاری من اومدن. ایشون، کارشناسی حقوق داشتن و آخرای دوران سربازیشون بود ولی هنوز کار نداشتن. اما پدرم که شناخت کافی از خانواده‌شون داشتن، پذیرفتن و حدود یه ماه بعد عقد کردیم. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

03 مهر 1400 16:45:55

1 بازدید

madaran_sharif

#پ_بهروزی (مامان محمد ۴ساله و علی ۲ساله) . موقع تولد محمد خیلیا فکر می‌کردن برای زایمان می‌رم تهران پیش خانواده‌ی خودم و همسرم. اما نرفتم و زحمتش افتاد گردن مادرم که اومدن پیشمون.😍 مامانم هم نمی‌تونستن زیاد بمونن. پدر و برادرم تهران تنها بودن.😐 . خیلی زود سعی کردم کارهایی مثل شستن بچه رو در حضور مامانم تمرین کنم تا یاد بگیرم. . محمد ۱۱ روزه بود که برای اولین بار من و گل پسر صبح تا شب رو با هم گذروندیم و زندگی سه نفره آغاز شد.👪 اگر تهران می‌رفتم قطعا به این زودی برنمی‌گشتم! . . برای دختری که کلا استعداد خانه‌داری نداشته (و نداره😅) و تعاملش با بچه در حد نگه‌داری چند ساعته از بچه‌های فامیل بوده، تجربه ترسناکی می نمود!!😟 . سر علی که اعتماد به نفسم بیشتر هم شده بود، فقط یک هفته مادرم پیشمون بودن.👧 . . همیشه شنیدیم که آخی! فلانی تو غربت دست تنها بچه‌هاشو بزرگ کرده! اما من یکی از امکاناتی که برای بزرگ کردن بچه‌ها داشتم رو «دور بودن از خانواده‌ها» می‌دونم!🙃😮 حتی تو اوج بحران‌ها هم پیش نیومده که بگم کاش نزدیک هم بودیم! . البته اشتباه نشه ها! محمد و علی شکرخدا #پدربزرگ‌ها و #مادربزرگ‌های خیلی خوبی دارن و وقتی با اون‌ها هستیم خیلی بهمون خوش می‌گذره.😍 ان‌شاءالله خدا عمر باعزت بهشون بده.🌷 . ولی این تنهایی خیلی زود منو تبدیل به یه #مامان_توانمند کرد! نه به این معنی که همیشه خونه مرتبه یا غذا به موقع آماده‌ست! و نه حتی به این معنی که با بچه‌ها دعوامون نمی‌شه! بلکه یاد گرفتم موقع #مشکلات به جای متلاطم شدن، دنبال #راه_حل بگردم! از دل‌درد بچه، شب بیداری‌های مادرپسری و زخم شدن دست و پا... تا بحران‌های جدیِ خانوادگی! . خیلی زود با #رنج‌های طبیعی مسیر زندگی مأنوس شدم.🧡 . شاید اگر نزدیک خانواده‌م بودم هیچ‌وقت ضرورت #سحرخیزی رو درک نمی‌کردم!چون هر ساعتی می‌شد بچه‌ها رو بسپرم و به کارهام برسم.😅 . احتمالا اگر نزدیک بودم ترجیح می‌دادم به جای روش‌هایی که از کتب تربیت دینی بهش رسیدم، شبیه اطرافیانم بشم تا کمتر دچار تعارض بشم‌ باهاشون و این یعنی گاهی از ایده‌آل‌هام‌ باید صرف نظر می‌کردم. . اگر نزدیک بودیم همسرم کمتر درگیر نگه‌داری از بچه‌ها می‌شدن! ولی الان مجبوریم دوتایی بچه‌هامونو بزرگ کنیم و این برای همه‌مون یه مزیت خیلی بزرگه!❤️ . پ.ن:برای من دوری لازم بوده و هست چون با استقلال، آرامش بیشتری دارم☺️هرچند هیچ وقت منکر سختی هاش نمیشم. شما هم اگر دورید یا امکان کمک گرفتن ندارید، از معایب و‌ محاسنش بگید برامون.🌷 #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

06 دی 1399 16:21:30

0 بازدید

madaran_sharif

گفتم: علی چند روز دیگه یه سالش می‌شه.😍😘 گفت: آخی پس تولدشه، مهموناتو دعوت کردی؟ - نه! هنوز نمی‌دونه تولد چیه، ما هم تا وقتی خودش نخواد برای چی خودمونو تو زحمت بندازیم؟!😆😅 - بچه است خب، دوست داره، خوشحال می‌شه. - خب می‌گم هنوز نمی‌دونه که می‌تونه با چنین چیزی خوشحال بشه. اصلا کی گفته پسر بچه‌ی یه ساله با چیزی شبیه اون‌چه که ما بهش می‌گیم #جشن_تولد خوشحال می‌شه؟! - پس چه‌جوری خوشحالش می‌کنید؟! . با ارسال عکس فوق، براش توضیح دادم.😆😅😂 . پ.ن۱: خیلی از کارهایی که ما به اصطلاح برای بچه‌هامون انجام می‌دیم، در واقع برای دل خودمون هست، مثل همین جشن تولد یک سالگی😉 و من چون خودم تمایلی به این کار نداشتم، سعی می‌کنم برای بچه‌ها هم تمایلش رو ایجاد نکنم.😆 . پ.ن۲: آزادی تو‌ غذا خوردن انقدر مفید و‌ لازمه که ظاهراً اگر منجر به اندکی هدررفت غذا بشه، اسراف به حساب نمیاد. ضمن اینکه ما زیر بچه پارچه می‌ندازیم و غذاهای روی پارچه رو حتی المقدور خودمون می‌خوریم. (اگر هم قابل خوردن نباشه می‌ریزیم تو باغچه) . پ.ن۳: دور هم جمع شدن و با هم بودن خانواده خیلی خوبه و تولد هم می‌تونه بهونه‌ای برای دورهمی خانوادگی باشه، ولی من و همسرم از اول ترجیح دادیم بهانه‌ی این دورهمی جشن‌های مذهبیمون باشه، مثلا روز میلاد پیامبر برای محمد و روز میلاد امیرالمومنین (یا عید غدیر) برای علی جشن بگیریم و اطعام کنیم. این‌جوری مهمان‌ها هم به زحمت نمی‌افتند برای تهیه‌ی هدیه. . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #نیاز_اساسی #آزادی_کودک #غذا_بازی #نیاز_کاذب #جشن_تولد #عمادالدین_علی #مادران_شریف

22 دی 1398 16:32:42

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . پائیز ۹۷ آقا محمدجواد به دنیا اومد. . به خواست خدا ۱۱ ماه بعد هم، چشم ما به تولد حلما خانم عزیزم روشن شد. . شرایط زندگی ما طوری به نظر می‌رسید که اصلا آمادگی ۴ فرزند رو نداشته باشیم: خواهرهای من بچه‌ی کوچیک داشتن، مادرم به شدت بیمار بودن، و مادر شوهرم هم توانایی نداشت که به من حتی تو ده روز اول کمک کنن⁦🤷🏻‍♀️⁩ . . ولی حالا که ده ماه از تولد گل دختر می‌گذره، می‌بینم تنها خداست که اگر بخواد کاری انجام بشه، می‌شه و ما باید فقط اعتماد داشته باشیم. . من بعد تولد دخترم، به هر دو شیر مادر می‌دم. تو بارداری هم، تا ماه چهارم به آقا پسر شیر دادم، ولی بعدش شیر تازه‌ی گاوهای بومی خودمون رو می‌دادم. . . زندگی ما هم کم‌کم رشد کرد و حتی تو خیلی از موارد از صفر یا زیر صفر شروع کردیم... چه از لحاظ فرهنگی، چه معنوی و چه مادی. رشد مادی ما، شاید به خاطر اینکه اصلا آرزوهای دور و دراز نداشتیم خیلی سریع بود، ولی رشد فرهنگی‌مون می‌شه گفت فراز و فرودهایی داشت. . . به خاطر حجم کارها، همیشه یه برنامه‌ی فشرده دارم. تا اونجایی که امکان داره زود می‌خوابم و زود بیدار می‌شم و بعد از نماز نمی‌خوابم. مگر اینکه بچه‌ها تا صبح نگذارن بخوابم ولی در اون صورت هم دیگه ۶ بیدار می‌شم. . بچه‌ها هم شب‌ها ۷ ۸ می‌خوابن و خیلی زود بیدار می‌شن. تو طول روز به برکت وجود ننو، ۲ ۳ بار دوتایی با هم، یا تک‌تک می‌خوابن و من به کارای خونه و گاهی مشاوره و... می‌رسم. . . وقتی خدا حلما جانم رو به ما عطا کرد، شب‌هایی بود که نمی‌تونستم تا صبح بخوابم. اون موقع یادم می‌افتاد فاصله‌ی سنی من و خواهرم هم همین‌قدره و باعث می‌شد شب‌های زیادی رو تا صبح، به خاطر داشتن مادری با صبر کوه، خدا رو شکر کنم، باهاش از دور حرف بزنم و از دور به آغوش بکشمش. . وقتی بچه‌ها بخاطر بیماری بی‌تاب می‌شدن، به یاد بی‌تابی علی‌اصغر تو صحرای کربلا می‌افتادم و اونجا بود که عاشق روزای به ظاهر سخت زندگیم می‌شدم؛ وقتی می‌دیدم چقدر به این سختی احتیاج داشتم، تا بزرگ‌تر بشم. . وقتی مادرم رو می‌دیدم، عاشقانه بغلش می‌کردم، می‌بوسیدم و بهش می‌گفتم تو بهترین مادر دنیا هستی.⁦❤️⁩ چون با وجود تمام مشکلات، زمانی که می‌تونستی عصبانی بشی، با اون آرامش همیشگیت با ما حرف می‌زدی... . . پ.ن: متاسفانه مادرم دو هفته پیش، بعد از دوره‌ی طولانی بیماری‌شون، ما رو ترک کردند. از همه‌ی کسایی که مادر دارن، می‌خوام که قدرشو بدونن. . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . پائیز ۹۷ آقا محمدجواد به دنیا اومد. . به خواست خدا ۱۱ ماه بعد هم، چشم ما به تولد حلما خانم عزیزم روشن شد. . شرایط زندگی ما طوری به نظر می‌رسید که اصلا آمادگی ۴ فرزند رو نداشته باشیم: خواهرهای من بچه‌ی کوچیک داشتن، مادرم به شدت بیمار بودن، و مادر شوهرم هم توانایی نداشت که به من حتی تو ده روز اول کمک کنن⁦🤷🏻‍♀️⁩ . . ولی حالا که ده ماه از تولد گل دختر می‌گذره، می‌بینم تنها خداست که اگر بخواد کاری انجام بشه، می‌شه و ما باید فقط اعتماد داشته باشیم. . من بعد تولد دخترم، به هر دو شیر مادر می‌دم. تو بارداری هم، تا ماه چهارم به آقا پسر شیر دادم، ولی بعدش شیر تازه‌ی گاوهای بومی خودمون رو می‌دادم. . . زندگی ما هم کم‌کم رشد کرد و حتی تو خیلی از موارد از صفر یا زیر صفر شروع کردیم... چه از لحاظ فرهنگی، چه معنوی و چه مادی. رشد مادی ما، شاید به خاطر اینکه اصلا آرزوهای دور و دراز نداشتیم خیلی سریع بود، ولی رشد فرهنگی‌مون می‌شه گفت فراز و فرودهایی داشت. . . به خاطر حجم کارها، همیشه یه برنامه‌ی فشرده دارم. تا اونجایی که امکان داره زود می‌خوابم و زود بیدار می‌شم و بعد از نماز نمی‌خوابم. مگر اینکه بچه‌ها تا صبح نگذارن بخوابم ولی در اون صورت هم دیگه ۶ بیدار می‌شم. . بچه‌ها هم شب‌ها ۷ ۸ می‌خوابن و خیلی زود بیدار می‌شن. تو طول روز به برکت وجود ننو، ۲ ۳ بار دوتایی با هم، یا تک‌تک می‌خوابن و من به کارای خونه و گاهی مشاوره و... می‌رسم. . . وقتی خدا حلما جانم رو به ما عطا کرد، شب‌هایی بود که نمی‌تونستم تا صبح بخوابم. اون موقع یادم می‌افتاد فاصله‌ی سنی من و خواهرم هم همین‌قدره و باعث می‌شد شب‌های زیادی رو تا صبح، به خاطر داشتن مادری با صبر کوه، خدا رو شکر کنم، باهاش از دور حرف بزنم و از دور به آغوش بکشمش. . وقتی بچه‌ها بخاطر بیماری بی‌تاب می‌شدن، به یاد بی‌تابی علی‌اصغر تو صحرای کربلا می‌افتادم و اونجا بود که عاشق روزای به ظاهر سخت زندگیم می‌شدم؛ وقتی می‌دیدم چقدر به این سختی احتیاج داشتم، تا بزرگ‌تر بشم. . وقتی مادرم رو می‌دیدم، عاشقانه بغلش می‌کردم، می‌بوسیدم و بهش می‌گفتم تو بهترین مادر دنیا هستی.⁦❤️⁩ چون با وجود تمام مشکلات، زمانی که می‌تونستی عصبانی بشی، با اون آرامش همیشگیت با ما حرف می‌زدی... . . پ.ن: متاسفانه مادرم دو هفته پیش، بعد از دوره‌ی طولانی بیماری‌شون، ما رو ترک کردند. از همه‌ی کسایی که مادر دارن، می‌خوام که قدرشو بدونن. . . #قسمت_چهارم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن