پست های مشابه

madaran_sharif

. روابط مسالمت آمیز بچه ها اون روز توی برنامه زنده خیلی برام جالب و حتی شگفت انگیز بود😆 . همیشه توی دورهمی هامون مدیریت تعداد زیاد بچه ها کار سختی بود و روابط متقابلشون گاهی پرچالش می شد! . اما اون روز شاید به خاطر رودروایسی با #آقای_مجری و آقایون و خانم های پشت صحنه، بچه ها خیلی آروم و متین بودن😅 . مثلا وقتی عباس میخواست اسباب بازی محمد رو بگیره ، گفتم مامان اول اجازه بگیر ، در لحظه محمد گفت اجازه دادم خاله😉 و مسئله ختم بخیر شد. . رضا و طه که پسرای ارشد و بزرگ جمع بودن خیلی موقر و با طمأنینه با اسباب بازی های جذابشون بازی میکردن و البته به بقیه هم میدادن سازه های خلاقانه شون رو😀 . محمد و داداشش علی با هم مسابقه #چهار_دست_و_پا میدادن😃 . محمد کوچک برای آقای عکاس ژست هنری میگرفت😎 . فاطمه بین بغل من و خاله ش در حال تردد بود و بازی های بقیه بچه هارو نگاه می کرد و خوشحال بود👧 . خلاصه خاطره شیرینی برای ما رقم خورد اون روز😍 . البته از شما چه پنهون قبلش کلی نذر و نیاز کرده بودیم که بچه هامون جلوی دوربین آبروداری کنن😆😆 . . پ.ن1: برای شفاف سازی بیشتر میخوام بچه ها رو معرفی کنم😊 . رضا 5 ساله طه 4 ساله محمد 3 ساله عباس 2 ساله محمد 1 سال و 4ماهه علی 11 ماهه فاطمه 7 ماهه . رضا و طه و محمد پسرهای خانم اکبری هستن😊 محمد و علی پسرهای خانم بهروزی😀 و عباس و فاطمه هم بچه های من هستن😅 . . پ.ن 2: توی قسمت igtv یا هایلات ها میتونید فیلم کامل این برنامه رو ببینید. برنامه عصرانه شبکه افق یکشنبه 3 آذر 1398 . . #پ_شکوری #مادران_شریف #شبکه_افق #برنامه_عصرانه

13 آذر 1398 17:27:37

0 بازدید

madaran_sharif

. روزهای اولی که پسرم بستری شده بود، حالمون خوب نبود. مادرم تفألی به قرآن زدند.😌 و این آیه جواب حال ما بود:😍 . 🔸قُل لَّن يُصِيبَنا إِلَّا مَا كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَعَلَى اللَّهِ فَليَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُون🔸 . 😇 هرچی بهمون می‌رسه، خدا مقرر کرده❣️ و مومنین باید به خدا #توکل کنند💗 . . پیاده‌روی اربعین تازه تموم شده بود، و هنوز شهر تو همون حال و هوا بود. جلوی بیمارستان، یه موکب #روضه_علی_اصغر گذاشته بود. اولین بار بود که این روضه رو، انقدر از #عمق_جان حس می‌کردم.😢 . یک هفته که گذشت، به من اجازه دادن که برم بیمارستان و بهش شیر بدم😍 . حدود ۱۰ مادر تو یک اتاق بودیم. همه هم بچه‌ زیر یک ماه، که هرکدوم به یه دلیلی مهمون NICU شده بودن؛ یکی نارس بود، یکی ریه‌ش مشکل داشت، یکی مشکل پوستی، یکی تشنج و... . یک هفته هم این‌طوری گذشت. دیگه احساس می‌کردم توانم داره ته می‌کشه.😫 . تا اینکه این بار آقای همسر، از راه دور به قرآن تفألی زدند و انرژی من رو تا پایان راه، تامین کردند.💪🏻 . و این بشارت دلم رو آروم کرد😊 . 🔸يا زكريّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا🔸 . دو هفته بیمارستان تموم شد.🤲🏻 با توشه‌ای از مناجات، دعا، عهد، تفکر، رنج و... . گل پسرمون با یه کیسه دارو💊مرخص شد و منتظر جواب آزمایش‌ها بودیم... . بیمارستان🏨 که بودیم، صحنه‌های تلخی دیدم که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمیشن؛ بچه‌هایی که همه جاشون سوراخ سوراخ بود از مچ دست و پا گرفته تا سر تراشیده، مادری که بچه‌ش رو از دست داده بود، نوزادی که خون بالا می‌آورد، بچه‌ی نارسی که فقط نهصد گرم بود... . بعد دیدن این‌ها، وقتی که بچه رو برای یه سرما خوردگی ساده🤒🤧، می‌برم دکتر، با خودم فکر می‌کنم ممکن بود الان برای مشکل بزرگ‌تری اینجا باشم... و وجودم پر از #شکر_خدا می‌شه، به خاطر امتحان ساده‌ای که توش قرار گرفتم💗🤲🏻 . و بعد از رنج‌های این چنینی در زندگیم بود که مفهوم #رنج و نقشش در #لذت_بردن_از_زندگی رو حس کردم💗 . . بالاخره جواب آزمایش‌ها اومد📋 همه چیز عالی بود... خوب خوب...😃 علائم تشنج، به علت عدم تکامل سیستم عصبی نوزاد بود، که خودش در دوران نوزادی کامل می‌شد... داروها قطع شد و خیالمون از بابت هر بیماری راحت شد💆🏻‍♀ . گذشت... #سخت_بود_ولی_گذشت... همه‌ی این‌ها برای این بود که توی این یک ماه، کلی #بزرگ_بشیم...💗 . . #ز_م #تجربه_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_پنجم #مادران_شریف

06 فروردین 1399 16:27:29

0 بازدید

madaran_sharif

. باز هم خونه به مرز انفجار رسید و نمی‌شد قدم از قدم برداشت...🙈😁 . قاشق و بشقاب تمیز نداشتیم🍽 . و حتی جایی برای پهن کردن سفره!😶 . پس تمیز کردن خونه وسط کلی کار و درس از حالت #مستحب به #واجب تغییر وضعیت پیدا کرد و رفت تو لیست #پروژه‌ها!📋 . مادر دختری یه روز رو اختصاص دادیم به #خونه_بازی که البته نتیجه‌ بازی از قبل معلوم بود و مراحل بعدیش موند واسه یه روز دیگه؛♦️سامون دادن #اسباب_بازی‌‌های زهرا ♦️اتو کردن لباسا ♦️شستن ظرفا و و و... . کارهای لیست شده زود انجام شد، اما... امان از وسایلی که سر جاشون نبودن! اصلا همه‌ش #تقصیر زهراست!🤓 از وقتی شده عضو خونه‌مون، می‌گه مامان ظرفا رو شب قبل خواب نشوریاا، صبح‌ها هم دیر از خواب بیدارم می‌کنه!😈 #زمینم_کَجه!🧐 مدیونین اگه فکر کنین قبل زهرا هم همینجوری بود اوضاع! همه‌ش تقصیر بچه‌ست!😏😌 (بچه موثره در بالا پایین شدن عادت‌ها، ولی تاثیرش اونقدری نیست که بتونه کلا عادتی رو از بین ببره؛ مثلا تو خونه‌ی ما نهادینه شده بود که شبا زود شام بخوریم و زود بخوابیم، حالا هم که زهرا رو داریم برنامه‌ نهایتا یک ساعت این‌ور اون‌ور می‌شه!) . هر وسیله‌ای رو که از روی زمین و کابینت و میز بر می‌داشتم ذهنم بیشتر مشغول می‌شد، وسایلی که اگه همون لحظه می‌ذاشتم #سر_جاشون و تکلیفشون رو یه سره می‌کردم، خونه به این حال و روز دچار نمی‌شد! . کتاب‌های نیم‌خونده که توی کتابخونه نرفتن و روی میز موندن📚 لباس‌هایی که به دلایل مختلف روی مبل گذاشته شدن و داخل کمد نرفتن👖👚 ظرف‌هایی که روی کابینت بودن و توی کابینت نرفتن🥄🥣 و یه عالمه خرده ریزی که اصن نمی‌دونستم جاشون کجا هست؟! . (سه دسته وسیله بود؛ اونایی که زهرا ریخته بود، اونایی که من به دلیل پیش آمدن کارهای یهویی کودکم رها کرده بودم و رفته بودم و دسته سوم وسایلی که من و پدر طفل صغیر، بدون دلیل قانع کننده ریخته بودیم!) . دیدن تعداد زیادی از وسیله‌های آقای همسر بین وسایل بی‌جا و مکان حالمو بیشتر هم دگرگون کرد.☹️🤭 . از اول ازدواج ایشون حساس بودن وسایلاشون رو #سر_جاش بذارن😇 تا از بیرون می‌اومدیم لباس‌هاشون می‌رفت یا پشت در، یا توی کمد، و لباس‌های من شوت میشد روی مبل😕 آخه می‌خواستم فردا دوباره بپوشمشون!😬😊 و به همین ترتیب بقیه وسیله‌ها! و #پسر_نوح که #با_بدان_بنشسته بود و دور نمی‌دیدم روزی رو که #دختر_نوح هم به این وضعیت دچار بشه! . خلاصه من قصدم خونه تکونی بود اما زندگی به اندازه یه ترم ۲۰ واحدی بهم چیز یاد داد!🤓 . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #خونه_تکونی #عادت_ها #الگو #درس_زندگی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

29 دی 1398 16:07:41

1 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ساله، #محمدعلی ۷ساله، #محمدحسین ۵ساله، #محمدرضا ۳ساله) #قسمت_هشتم پرستاری که برای کمک میاد خونه‌مون، بیشتر روزها رو از ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر حضور دارن و گاهی اگه مادرم کار زیادی داشته باشن (معمولا یکی دو روز تو هفته)، می‌رن به ایشون کمک می‌کنن. روزهایی که ایشون نیستن، کارهای خونه و بچه‌ها رو خودم انجام می‌دم و یه کمی درسم رو می‌خونم. و وقتایی که هستن، کارهای خونه رو ایشون انجام می‌دن و منم فقط به بچه‌ها و درسم می‌رسم.👌🏻 اگه حجم درس‌هام کم باشه، بیشتر با بچه‌ها بازی می‌کنم یا کارهای فوق‌برنامه انجام می‌دم؛😁 مثل پختن کیک و پیتزا و غذاهای زمان‌بر. و اگه حجم درس‌هام زیاد باشه، فقط در حدی که کاری از بچه‌ها نمونه، به اونا رسیدگی می‌کنم و بیشتر درس می‌خونم. کارای درس و دانشگاه رو هم معمولاً تو خونه و پیش بچه‌ها انجام می‌دم. مگه اینکه کار فشرده داشته باشم و مجبور باشم برم تو حسینیه‌ی همکف ساختمونمون و اونجا کارامو انجام بدم.😁 بیشترین هدف از استخدام این خانوم، به خاطر حضور تو آزمایشگاهه که از ترم‌های بعد، پیش رو دارم. زمان خواب بچه‌ها هم از مواقعیه که سعی می‌کنم ازش استفاده کنم. مخصوصا که آرامش خونه هم بیشتره و راحت‌تر می‌شه درس خوند. موقع امتحانات هم که کارام زیاده، معمولاً تا دم نماز صبح بیدارم یا اگه شب خوابم بیاد، می‌خوابم و صبح خیلی زود بیدار می‌شم. تلاشم رو می‌کنم همیشه خونه نسبتاً مرتب باشه. همسرم هم تو کارهای خونه مشارکت می‌کنن و این باعث می‌شه بچه‌ها هم به مرتب بودن خونه اهمیت بدن.👌🏻 وقتی می‌بینن پدرشون با اون خستگی داره کمک می‌کنه، قشنگ تاثیر می‌گیرن و وقتی پدرشون تذکر می‌ده اینو بردار، ازش حساب می‌برن.😉 برای من بهترین زمان مرتب کردن خونه (غیر از مواقعی که همسرم میان) شب‌ها قبل خوابه. سعی می‌کنیم با کمک هم خونه رو مرتب کنیم بعد بخوابیم. اینجوری روز بعد رو با آرامش شروع می‌کنم و هول نمی‌شم که وای خونه رو ببین😢 حالا غذا رو چی کار کنم؟ حالا بچه‌ها رو چیکار کنم؟ البته گاهیم خسته می‌شم. مواقع خستگی، صحبت کردن با مادرم و همسرم و دوستام خیلی حالمو خوب می‌کنه. گاهی که با دوستای خانوادگی می‌ریم پارک یا بچه‌ها رو می‌سپریم به مامان یا پرستار و با همسرم یه تفریح دونفره داریم، روحیه‌م خیلی خوب می‌شه. برای حفظ سلامتی‌م، سعی می‌کنم تدابیر طب سنتی رو تو زندگی پیاده کنم. و اینکه تو اوقات خالی‌ورزش می‌کنم. هرچند برنامه‌ی منظم ندارم و اگه سرشلوغ باشم رهاش می‌کنم.🤪 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

11 مهر 1400 16:20:45

2 بازدید

madaran_sharif

. حالا که دو تا بچه با فاصله یک سال و دوماه⁦🧒🏻⁩👶🏻⁩ داشتیم، برای بیرون بردنشون احتیاج به کالسکه دوقلو پیدا کردم. . اینجا کاربرد کالسکه زیاده. خیابونا 🛣 جوب ندارن (کانال‌های آب زیرزمینی هستن)، و پیاده‌روها و ساختمون‌ها🏢 مناسب کالسکه و ویلچر طراحی شدن. هیچ مغازه‌ای🏩 پله نداره! مگه اینکه سطح شیب‌دار یا آسانسور داشته باشه. . خیلی دنبال کالسکه خوب گشتم. بالاخره تونستم یکی با قیمت مناسب💵 پیدا کنم. (ورژن هلندی سایت دیوار😜) . اینجا خرید جنس دست دوم خیلی رایجه، مخصوص قشر خاص یا ضعیف هم نیست. از انواع لباس و کیف و کفش گرفته تا هر وسیله‌ای که به ذهنتون خطور کنه. . وقتی که می‌رفتم کالسکه بخرم، کلی تو ذهنم تمرین کرده بودم که وقتی دستشو دراز کرد، با چه جمله‌ای بهش بفهمونم نمی‌تونم دست بدم😖 و باید اینطوری⁦🙏🏻⁩احترام بذارم؟ Can I respect you like this? . ولی با کمال تعجب دیدم خودش دست نداد😀😎 بعدش فهمیدم اسم پدرش علیه. خلاصه کلی ذوق کردم که از یه مسلمون خرید کردیم😊😍 . بیشتر روزها، هر دو⁦🧒🏻⁩⁦👶🏻⁩ رو سوار کالسکه می‌کردم و می‌زدیم بیرون. از خرید روزانه🛒 گرفته تا پارک‌های🎢 🌳🌲کنار خونمون. . حسابی غرق کارهای بچه‌ها و خونه بودم⁦🧒🏻⁩⁦👶🏻⁩🏠🧹🤸🍲🥣🚿🧴🧺 فرصت سر خاروندن هم نداشتم، کارها هم که تمومی نداشت..🤯 ولی انگار یه چیزی کم بود و آزارم می‌داد😣 . انگار دچار #روزمرگی شده بودم😞 دلم برای مطالعه📖، درس خوندن📚، سرکلاس نشستن⁦👩🏻‍🏫⁩، حتی شاید باور نکنید، ولی برای امتحان دادنم📝 تنگ شده بود.😬🙈 . وقتی بچه‌های دانشجو⁦👩🏻‍🎓⁩ رو می‌دیدم، یا حتی وقتی با دوستای دانشگاه خودم صحبت می‌کردم، بغض می کردم و چشمام پر از اشک🥺 می‌شد. دوستام کم‌کم داشتن فارغ‌التحصیل می‌شدن🎓 ولی من هنوز توی مرخصی بودم.😒😢 یک مرخصی که معلوم نبود کی تموم می‌شه... . برای ۵ ترم از دانشگاه🏫 #امام_صادق(ع) مرخصی گرفته بودم، و ۳ ترمش گذشته بود؛ ولی معلوم نبود کی بتونم برگردم سرکلاس😨 . با خودم می‌گفتم مگه هدفت از دانشگاه رفتن مدرک بوده که الآن اینطوری افسرده شدی؟!😔 ببین توی این مدت چقدر رشد کردی⁦💪🏻⁩ . یه مدت خودم رو این‌طور آروم کردم، تا اینکه فهمیدم من واقعا به درس خوندن⁦🙇🏻‍♀️⁩احتیاج دارم؛ وگرنه پژمرده می‌شم🥀 . با هیچ کار و تفریح دیگه‌ای، به اندازه‌ی #مطالعه و #تحقیق 📒📖انرژی نمی‌گیرم. . و درنهایت باز هم خدا درهای رحمتش رو به وسیله‌ی آقای همسر⁦⁦🧔🏻مشکل⁦‌گشا، به روم باز کرد. . #دانشگاه_مجازی_بین_المللی #المصطفی . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_سیزدهم #مادران_شریف_ایران_زمین

14 فروردین 1399 15:56:22

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان رضا ۷ساله، طاها ۶ساله، محمد ۳ساله، زهرا ۶ماهه) اون روزا که با دوستم واسه خودمون کسب و کاری راه انداخته بودیم، همه‌ش تو فکر این بودم که بچه‌هام بزرگ بشن بیوفتن دنبال کارآفرینی و تولید و ان‌شاءالله بلند همت باشن.😍 وقت‌هایی که تو خونه جلوشون کار می‌کردم، یا حتی ازشون کمک می‌گرفتم، یا اون زمان‌هایی که دست رضا و طاها رو می‌گرفتم محمد به بغل با بسته‌های عروسک‌سازی پارک و مسجد و نمایشگاه می‌رفتیم. درآمدش در برابر زحمتش خیلی ناچیز بود اما اون زحمات، اگه فقط همینو جا انداخته باشه که 'کار، خیلی ارزشمنده' کافی و عالیه.👌🏻 حالا هم بچه‌ها گه‌گاهی چیزی تولید می‌کنن و به قصد فروشش فیلم و عکس تهیه می‌کنن و می‌فروشن. (فعلا تو گروه‌های خانوادگی😉) تو اینترنت می‌گردیم و باتوجه به توانایی‌هایشون انتخاب می‌کنیم. بعد لوازم مورد نیاز رو می‌نويسن. بعد از خرید، با توجه به زحمت و زمانی که می‌ذارن، قیمت فروش رو با هم برآورد می‌کنیم! البته فعلا توانایی‌هاشون در حد کارهای حرفه‌ای نیست اما قصدم اینه که تا کوچیکن کارهای مختلفی رو تجربه کنن. هم اعتماد به نفسشون بالا بره👌🏻 هم خودشونو بیشتر بشناسن. بزرگتر که شدن ببینن چه راهی انتظارشونو می‌کشه و با جهت باد حرکت نکنن.😁 با پولش هم اول صدقه می‌دن حتی خیلی کم.😉 و بعد چیزایی که "دل هوس کرد" رو می‌خرن و چون زحمت زیادی کشیدن گاهی باهم صحبت می‌کنیم و از اون خواسته، برای خواسته‌های بزرگتر چشم‌پوشی می‌کنن. گاهی هم این کارو نمی‌کنن! که هیچ اشکالی هم نداره. بادکنک می‌ترکونن و بزرگ می‌شن. البته هنوز خیلی سخته براشون😁 مثلاً پول بادکنک هلیومی به اندازه‌ی کار دو روز‌ِ رضا می‌شه! بعد قراره این رو رها کنه بره بالا تو ابرا.😃 از نظر من خیلی احمقانه‌ست.😒 ولی گذاشتم خودش تصمیم بگیره... هر چند در نهایت پدر وارد میدان تصمیم گیری می‌شه.😂 و ناگهان رضا تصمیم می‌گیره پولشو جمع کنه برای کوادکوپتر تا بره بالا.👌🏻 #روزنوشت_مادری #تربیت_اقتصادی #مادران_شریف_ایران_زمین

01 آذر 1400 17:33:03

2 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی (مامان #محمد سه سال و ده ماهه و #علی یک سال و نه ماهه) . مکالمات مادر با پدر: . آخی😔 بچه‌ام... اسبش ترک خورده ولی بازم سوارش میشه. یادت باشه یه جا دیدیم براش بخریم. . یه مدت بعد... . وااای! یه تیکه‌اش شکسته کلا! ولی ببین چه جوری سوار شده و چه ذوقی هم می‌کنه!😅 یادمون رفت بگیریم! . دیروز... . یا خدا! نابود شده این اسب بیچاره! ولی هنوزم اسباب‌بازی محبوب علی همینه! سوارش هم میشه با این وضع! و با داداشش مسابقه میده 😅😆 یکی ندونه فک می‌کنه سوار رخشه😆 جالبه که نه لباسش پاره میشه و نه پاش زخمی! ولی انصافا یادت باشه بخریم براش. . پ ن: اصلا کی گفته بچه‌ها باید بزرگ بشن؟!😯 اگه قراره مثل ما بشن شاید بهتر باشه ما کودک‌ بشیم! پسر کوچولوی من همینجوری بزرگ شو لطفا😊 کاش ما هم بلد بودیم از درون شاد باشیم!😍 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین #راه_لذت_از_درون_دان_نز_برون

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی (مامان #محمد سه سال و ده ماهه و #علی یک سال و نه ماهه) . مکالمات مادر با پدر: . آخی😔 بچه‌ام... اسبش ترک خورده ولی بازم سوارش میشه. یادت باشه یه جا دیدیم براش بخریم. . یه مدت بعد... . وااای! یه تیکه‌اش شکسته کلا! ولی ببین چه جوری سوار شده و چه ذوقی هم می‌کنه!😅 یادمون رفت بگیریم! . دیروز... . یا خدا! نابود شده این اسب بیچاره! ولی هنوزم اسباب‌بازی محبوب علی همینه! سوارش هم میشه با این وضع! و با داداشش مسابقه میده 😅😆 یکی ندونه فک می‌کنه سوار رخشه😆 جالبه که نه لباسش پاره میشه و نه پاش زخمی! ولی انصافا یادت باشه بخریم براش. . پ ن: اصلا کی گفته بچه‌ها باید بزرگ بشن؟!😯 اگه قراره مثل ما بشن شاید بهتر باشه ما کودک‌ بشیم! پسر کوچولوی من همینجوری بزرگ شو لطفا😊 کاش ما هم بلد بودیم از درون شاد باشیم!😍 . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین #راه_لذت_از_درون_دان_نز_برون

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن