پست های مشابه

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳ساله و #فاطمه ۱.۵ساله) . ئه بچه‌هاتون دوقلو ان؟ نه انگار پسرتون بزرگتره. چقدر نزدیکن به هم. چندماه اختلاف سنی دارن؟ - ۱۸ ماه😊 ئه چه جالب. خیلی سخته لابد؟ خودتون خواستید؟ . . این مکالمه‌ی کوتاه رو تا حالا بارها با افراد مختلفی داشتم، پارک، مغازه، هیات، حتی توی اینستاگرام😆😅 . خیلیا براشون جالب و گاهی عجیبه وقتی دوتا بچه‌ی نزدیک به هم و با اختلاف سنی کم رو می‌بینن. شاید چون توی این سال‌ها خیلی کم شده😁 . حالا چی شد که تصمیم گرفتیم اختلاف سنی بچه‌ها کم باشه؟ مهم ترینش این بود که می‌خواستم عباس تنها نباشه و زودتر خواهر یا برادر دار بشه و تو خونه‌ی خودمون هم‌بازی دائمی داشته باشه😀 تو فامیلمون هم متاسفانه هیچ بچه‌ی کوچیکی وجود نداشت😯 . می‌دونستم این تصمیم سختی‌هایی هم داره، به خاطر همین با چند تا از مامانایی که بچه‌های شیر به شیر داشتن مشورت کردم و خودم رو برای سختی‌هاش آماده کردم😀 . جوانب این تصمیم رو از نظر تربیتی و اسلامی و پزشکی هم بررسی کردم و نهایتا مصمم‌تر شدم😀 . تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم تا بتونم برای رسیدن به هدفم (که اختلاف سنی کم بچه‌های اول و دوم بود) سختی‌های راهش رو هم تحمل کنم. . و خداروشکر توی این ۱.۵ سال، شیرینی‌های این تصمیم برام خیلیییی بیشتر از سختی‌هاش بوده. تو این مدت هرچی فاطمه بزرگتر شد، بیشتر با عباس هم‌بازی شدن و در طول روز زمان‌های بیشتری رو با هم می‌گذرونن. اکثر اوقات با بازی و مسالمت آمیز و گاهیم با چالش و دعوا😃 که البته خود این دعواها هم مفید و آموزنده ست براشون😊 . . منم خیلی خوشحالم از اینکه مجبور نیستم برای پرکردن وقتشون از صبح تا شب برنامه داشته باشم و کمتر بهم وصل می‌شن😆 بیشتر روز با همن و من هم براشون بستر بازی‌های دونفره رو فراهم می‌کنم. گاهیم خودم تک‌تک باهاشون بازی می‌کنم بر حسب نیاز. . . پ.ن۱: البته من این اختلاف سنی رو به کسی پیشنهاد نمی‌دم😁 اصلا به نظرم این مسئله چیزیه که خود فرد باید تصمیم بگیره و به تصمیمش هم ایمان داشته باشه. که بعدا بتونه سختی‌ها و چالش‌های مسیر رو با خونسردی و اعتماد به نفس پشت سر بذاره. . پ.ن۲: در آینده بیشتر و دقیق‌تر درباره‌ی جزئیات زندگی با دو تا بچه‌ی شیر به شیر می‌نویسم😊 شماهم درباره اختلاف سنی بچه‌هاتون و تجربیاتتون بگید برامون. مخصوصا اگر اختلاف سنی شون کمه، از نقاط مثبت و منفیش بگید. . . #اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

28 مهر 1399 17:13:16

0 بازدید

madaran_sharif

. این روزا تو #مادران_شریف_ایران_زمین شریف چه خبره⁉️ 🔸۱. پست‌های #روزنوشت این پست‌ها رو کادر اصلی مادران شریف از تجربیاتشون می‌نويسن. این مامانا ۲ تا ۴ بچه دارن و در کنار تربیت بچه‌ها، مشغول تحصیل و فعالیت اجتماعی‌اند. 🔸۲. پست‌های #تجربیات_تخصصی مهم‌ترین بخش صفحه‌‌مونه. تجربیات مامانای فعال و چندفرزندی که بعد از ۳ تا ۶ ساعت #مصاحبه، پیاده سازی و خوشگل و مرتب در قالب چند پست‌ تقدیم می‌شه تا هرکی طبق شرایط خودش از راهکارهای این مامانا کمک و انگیزه بگیره. 🔸۳. پست‌های #سبک_مادری. اینا هم مهارت‌ها و راهکارهای شماست در مواجهه با چالش‌های مختلف مادری، که در قالب خاطره می‌نویسید ما ویرایش و منتشر می‌کنیم. 🔸۴. کلیپ‌هایی از مادران چندفرزندی خارجی در این بخش ویدیوهای منتشر شده از خانواده‌های بزرگ دنیا رو #ترجمه (زیرنویس) و منتشر می‌کنیم. تا تجربیاتشون در مواجهه با چالش‌های مختلف رو در اختیار مامانا بذاریم. (کلیپ ایرانی پیدا نکردیم!) 🔸۵. گفتگوی زنده (لایو) در این بخش با مامانای فعال و #چندفرزندی به صورت زنده گفتگو می‌کنیم و مخاطبین می‌تونن مستقیم باهاشون ارتباط بگیرن. 🔸۶. استوری تعاملی اینجا هم هربار یه موضوعِ مبتلابه رو مطرح می‌کنیم و مثل جاروبرقی همممه راهکارها و مطالعات شما رو می‌گیریم و بعد از بررسی ویرایش و دسته بندی، منتشر می‌کنیم. 🔸۷. مهر شریف (همکاری با گروه مهرفرشته‌ها) با کمک شما مخاطبین همیشه در صحنه، مبالغی جهت کمک به خانواده‌های چندفرزندی جمع‌آوری و از طریق همکاری با گروه #مهر_فرشته‌ها، در موارد مورد نیاز صرف می‌شه. 🔸۸. پروژه‌ی تحلیل راهکارهای جمع نقش بانوان‌. تو این دو سال ما مصاحبه‌های زیادی انجام دادیم و تجربیات شما رو دریافت کردیم. تو این پروژه می‌خوایم سر و سامونی به این تجربیات بدیم تا براتون قابل استفاده تر و کاربردی‌تر بشه. دعا کنید این کار به نتیجه برسه و به درد همه‌ی مامانای شریف ایران و فراتر از آن بخوره. 🔸۹. دوره‌های مطالعاتی ابزار خیلی مهم مامانا، تعمیق دانش مورد نیاز در زمینه‌ی تربیت فرزنده. اینجا دوره‌های مطالعاتی با محوریت کتاب‌های تربیتیِ ناب برگزار می‌کنیم. تا الان مجموعه‌ی #ادب_الهی اثر حاج آقا مجتبی تهرانی، #تربیت_دینی_کودک اثر آیت الله حائری شیرازی من دیگر ما اثر #حجت‌الاسلام_عباسی_ولدی تو یه گروه ۲۰۰ نفره خونده شده.👌🏻 🔸۱۰. لابه‌لای کتاب‌ها یه گروه، بخش‌های مهم کتاب‌های تربیتی‌ای که در #دوره‌ی_مطالعاتی خونده شده، انتخاب و به صورت عکس‌نوشت (استوری) منتشر می‌کن. تا همه مامانا با نکات مهم تربیت ا

18 مهر 1400 17:36:59

0 بازدید

madaran_sharif

. نیمه‌ی ماه رمضون سال گذشته همسرم🧔🏻⁩ تصمیم گرفتن بچه‌ها⁦⁦ رو برای جشن میلاد 🎉، با خودشون ببرن هیئت😍. .چون هیئت اون شب ویژه ی آقایون👥 بود، من و پسر کوچیکه که سه ماهه👶 بود باید می موندیم خونه.🤷‍♀ ولی من از این تصمیم استقبال کردم😁😍 و فوری راهیشون کردم...🏃🏻‍♂️⁩ . رفت و برگشت حدود دو ساعتی طول کشید...🕑 دو ساعت پربرکت که ثمرات خوبی داشت. ⁦🙏🏻⁩ . پسرکم رو که خوابوندم😴 تونستم به کارهام برسم⁦👌🏻⁩ و حتی کمی استراحت کنم😃 بچه‌ها هم وقتی برگشتن بسیار راضی و خوشحال بودن😍 . ⁦👈🏻⁩دیدن جمعیت زیادی که هم‌زمان دست می‌زدن⁦،👏🏻⁩ ⁦👈🏻⁩شکلات‌هایی🍬 که از دور به سمتشون پرتاب می‌شده، ⁦👈🏻⁩هندونه‌ای🍉 که برای گرفتنش تو صف وایستاده بودن⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦⁦🚶‍♂️⁩⁦🚶🏼‍♂️⁩ همه براشون خیلی جذاب بود⁦.👌🏻⁩ . اما شوق عجیبی تو چهره‌ی محمدحسن موج می زد.😍 با شور خاصی گفت: همه‌ش اسم منو صدا می‌زدن و شروع کرد به خوندن: حسن حسن حسن حسن . . اون شب به برکت میلاد امام حسن (علیه‌السلام)، شد یه نقطه‌ی عطف تو زندگی محمدحسن⁦👦🏻⁩ . در حد فهم کودک ۴ ساله در مورد امام حسن (علیه‌السلام) براش صحبت کردم. از مهربانی🧡 و بخشندگیشون💛 گفتم. . . این علاقه‌ی محمدحسن به اسمش و اینکه هم‌نام امام معصومه، انقدر براش مهم شده بود که از اون شب رضایت امام حسن (علیه‌السلام) شد یه معیار دیگه رفتاری و اخلاقیش...⁦👌🏻⁩⁦❤️⁩ . تا جایی که این هم‌ذات پنداری و شوقش به اسمش، تو ولادت و شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) هم براش جلوه داشت .🙂 . . تا اون زمان به عمق روایاتی که توصیه کرده بودن فرزندان⁦⁦👶🏻⁩ خود رو به نام معصومین نام‌گذاری کنیم‌ پی نبرده بودم🤔 . چند شب پیش محمدحسن کمی بهانه‌گیر شده بود😯 یادم افتاد که بگم تولد امام حسن (علیه‌السلام) نزدیکه و می‌تونیم همه باهم کیک درست کنیم😍 . و دوباره برق نگاهش👀 رو دیدم...😁⁦❤️ #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

20 اردیبهشت 1399 14:55:25

0 بازدید

madaran_sharif

. مدتی بود فراز و فرود اخلاقیم زیاد شده بود😅 . یک روز بر قله شادی😍😄 و پر از انرژی💪🏻! یه روز افسرده و بی اعصاب و داغون! 😓😖😵 . و گاهی در طول یک روز چند بار این حالت‌های متغیر پیش می‌اومد. این طفل معصوم‌ها هم تک و تنها و بی‌دفاع😔 در مقابل منِ نامعلوم الحال😈😂😔😰😢😁! . تردید رو تو چشم‌های محمدم می‌دیدم وقتی می‌خواست چیزی بهم بگه😔😢 معلوم نبود الان واکنش من چیه؟! قربون صدقه‌ش می‌رم و با یه بوس میاد می‌شینه تو بغلم و با هم اختلاط می‌کنیم، یا...😣😱 . استرس آقای همسر موقع ورود به خونه کاملا مشهود بود که نمی‌دونست الان می‌خوام برم استقبالش و خداقوتی بگم و ازش تشکر کنم که حالمون با بودنش خوبه،😘😍😉 یا می‌خوام بچه‌ها رو پرت کنم تو بغلش و بگم خسته شدم😠، ببرشون بیرون نمی‌خوام صداشونو بشنوم!😲😳 . وقتی حالم خوب بود از همه چیز لذت می‌بردم؛ از منظره‌ی بیرون پنجره، جیک‌جیک صبحگاهی گنجشک‌ها،🐣 شلوغ کاری بچه‌ها،👼🏻 سرمای خونه روستاییمون و گرم شدن زیر کرسی... ولی امان از وقتی حالم بده بود! دقیقااااا همین موارد برام عذاب آور می‌شد! از پنجره دیوار‌های آجری حیاط رو می‌دیدم که هنوز نما نشده، کف حیاط که خاکیه و سنگ نشده، جیک‌جیک صبحگاهی گنجشک‌ها صدای نخراشیده‌ای بود که از خواب بیدارم می‌کرد، شلوغ کاری این طفلک‌ها که با برخوردهای چکشی من خاموش می‌شد،😣😔 سرمای خونه رو که نگوووو! همه‌ی آرمان‌هام از رفتن به خونه روستایی رو فراموش می‌کردم و عالم و آدم (بویژه همسر) رو مورد عنایت قرار می‌دادم.😄 خشمِ قلمبه‌ی درونم😁😅 می‌گفت همه‌ش تقصیر این بچه‌هاست! خسته‌ت می‌کنن خب! نمی‌ذارن به خودت برسی، به کارهای مورد علاقت! کارای خونه هم که تمومی نداره! از صـُـــبح تا شــــب کار کن! آخرشم خونه به هم ریخته! (البته خودم هم ته قلبم می‌دونستم که مشکل این نیست!) . خلاصه که یه مشاور رو دیدم و گفتم خودم هیچی! بچه‌هام دارن تلف می‌شن زیر دست من😞 یه وقت فوری می‌خوام. و فرداش رفتم پیشش... . و از پس فرداش همه چی تغییر کرد.😅😁(همینقدر جوگیرم من!😆😅) . ادامه دارد... . پ.ن۱: قبل از اینکه انقدر داغون بشم احساس نیاز به مشاور می‌کردم، ولی مگه می‌شه به همین راحتی یه مشاور متعهد و متخصص پیدا کرد؟! . پ.ن۲: خشم قلمبه چیزیه که گاهی می‌ره تو دل محمد و بداخلاقش می‌کنه😅 و ما از تو دهنش می‌کشیم بیرون تا خوش اخلاق بشه.😅😂 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

24 اسفند 1398 18:06:30

0 بازدید

madaran_sharif

#ع_ف (مامان #زهرا 3/5ساله و #احمد 1/5ساله) . از دست زهرا عصبانی بودم.😤 دختر ۳سال و نیمه همه‌ش شیر می‌خورد.😳 شاید بگم روزی بیشتر از ۴ لیوان! به جای صبحانه و ناهار و شام. هی فکر می‌کردم چی بپزم که دوست داشته باشه. بعد از کلی زحمت و لفت و لعاب دادن به غذا، می‌گفت: نمی‌خورم! شیر می‌خوام!🤦🏻‍♀ و اونقدر می‌گفت که کلافه می‌شدم.. . اون‌ روز کلی کار داشتم، داداشش هم مریض بود. بی‌حوصله و خسته بودم.😩 وقتی دید دارم غذا می‌کشم گفت: شیر! شیر می‌خوام! اشتباه کردم و محکم گفتم: نه! گفت: می‌خوام، شییییییییر! شییییییییر!... گفتم هر وقت شامتو خوردی شیر می‌دم. شروع کرد به گریه.😭 . باباشم عصبانی‌تر از من(!) گفت: "خانوم شیرها رو بذار تو کیسه بده طبقه بالا ( مامانم اینا)! ما شیر نمی‌خوایم" همین کارو کردم! . گریه شدیدتر شد. ما هم محلش نمی‌ذاشتیم. هر دومون! انگار صدای گریه‌هاشو نمی‌شنیدیم... . یک لحظه یاد چیزی افتادم که منو هشیار کرد! یاد اینکه من در اوج ناراحتی‌ها و تنهایی‌هام، وقتایی که هیچ کس حتی مادر و همسر و دوستم هم درکم نمی‌کنن، یه خدایی دارم که می‌رم پیشش. سر نماز، یا حتی موقع کارهای خونه باهاش حرف می‌زنم و درددل می‌کنم و ازش کمک می‌خوام. می‌دونم اون صدامو می‌شنوه و براش مهمم. . اما وقتی ما هر دو از دست زهرا عصبانی شدیم، اون دیگه هیچ کس رو نداشت، هیچ پناهی نداشت. و هیچ کسی که واسطه قرارش بده برای عذرخواهی! . حتی نمی‌دونست می‌تونه با خدا حرف بزنه.😞 پدر و مادر یه جورایی حکم خدایی برای بچه‌ها دارن... . رفتم بغلش کردم تا گریه‌ش تموم شد و سعی کردم با صحبت براش توضیح بدم غدا نخوردن باعث ضعیف شدنش می‌شه.(البته فایده نداشت!🙄) . . پ.ن: راه بهتر اینه که همیشه یکی از والدین وساطت بچه رو بکنه. باهاش همدلی کنه وحرفاشو بشنوه. بهش بگه تو فلان کار رو بکن، من مامان و راضی می‌کنم. براش توضیح بده دلیل ناراحت شدن مادرش چی بوده. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 دی 1399 17:50:20

0 بازدید

madaran_sharif

سلام 😁 . #به_رسم_معرفی . ما جمعی از فارغ التحصیل های دانشگاه صنعتی شریف هستیم📚📚 که تصمیم گرفتیم یک سری نظرات و تجربیات و خاطرات و درد دل هامونو اینجا بنویسیم...📋 . . نظراتمون درباره مادری و فرزند پروری ... اینکه چرا این کار رو اولویت میدونیم برای خودمون👼👱 . . تجربیاتی از اینکه چطور میشه در کنار مادر بودن ، به فعاایت های علمی و فرهنگی و اجتماعی هم پرداخت. چطور میشه اولویت رو به مادری داد ولی به کارهای دیگه هم پرداخت. 🍼📚💻🏢 . . خاطره هایی از اینکه تو زندگی هامون چه اتفاقاتی داره میفته😅 و چه لذت هایی از مادری میبریم😇 و البته چه بلاهایی سرمون میاد تو فرآیند مادری 😂😂🙆 . . و درددل هایی درباره مشکلات و موانعی که در مقابلمون وجود داره 😡 و اینکه راه حلش چیه و چطور میتونیم این موانع رو با کمک همدیگه(یعنی ما و شما😊) از سر راهمون برداریم💪💪 . . مدتی پیش چند نفر به نمایندگی از جمع ما ، مصاحبه ای با خبرگزاری فارس داشتن.  اگر دوست داشتید این گروه رو بیشتر بشناسید ، توی قسمت هایلات ها متن مصاحبه رو میتونید بخونید . یک بیانیه هم نوشته بودیم که اونم توی هایلایت ها هست. . یا اینکه لینک های زیر رو ببینید 🔗🔗: . http://fna.ir/dbw98c  مصاحبه📰📰 . . http://fna.ir/dbbghn  بیانیه ✉✉ . . . #مادران_شریف #مصاحبه_فارس #بیانیه #معرفی #ما_کی_هستیم 😆😆

14 مهر 1398 16:55:38

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . #قسمت_پنجم . متاسفانه دوران عقدمون به دلایل مختلف طولانی شد (۱/۵سال) و این موضوع، مشکلات این دوره رو بیشتر و شیرینی‌ش رو کمتر کرد. خداروشکر همسرم مرد پرتلاشی بودند و سه جا کار می‌کردند. پشتکارشون هنوز زبانزده👌🏻 برای دوره‌ی ارشد، #دانشگاه_علم_و_صنعت در تهران پذیرفته شدند و باخیالی نسبتا آسوده و بعد از گذراندن تعدادی از خوان‌های #دوران_عقد رفتیم به دنبال #اجاره‌ی خونه.😊 با توجه به پولی که داشتیم، دنبال یه آپارتمان نقلی بودیم. یه خونه ویلایی قدیم ساز بزرگ قسمتمون شد... با #صاحبخونه‌‌ای خوش اخلاق و منصف.😍 خانواده‌م به خاطر بزرگی خونه، علی‌رغم رضایت من و همسرم #جهیزیه سنگینی دادند. چندسال بعد که آپارتمان کوچیکی خریدیم، مجبور شدم بیشترشونو بفروشم یا هدیه بدم. . و اما #عروسی ❗️ مخارج مراسممون زیاد شد. اقوام قم و تهران همکاری نکردند و حریف هیچ‌کدوم نشدیم و دوتا مراسم گرفتیم🙄 میلاد حضرت معصومه در قم و چند شب بعد، در تهران مراسم عروسی گرفتیم. البته سعی کردم مخارج مراسم در حد پس انداز همسرم باشه با حداقل ولخرجی و بریز بپاش. . اون روزای پرتکاپو، خانواده‌ی همسرم مشکلات مالی داشتند و من بعدها فهمیدم😢 همسرم از حقوق و پس اندازشون به خانواده هم کمک می‌کردند. . زندگیمون شروع شد💕 هر دو #دانشجو بودیم و من تمام روزها #دانشگاه می‌رفتم. هم کارهای #پایان_نامه‌م رو انجام می‌دادم هم کارهایی که استاد به من سپرده بود باید تحویل می‌دادم. ‌به سختی یک روز در هفته اجازه گرفتم نرم و به خونه برسم👌🏻 در کنارش کلاس #والیبال هم می‌رفتم. . شش ماه از زندگیمون طی شد... از زندگیم راضی بودم... خیلی شیرین‌تر از دوران عقدم بود و با وجود #اختلاف_فرهنگی بحثی بینمون پیش نمی‌اومد. سعی می‌کردم توقعاتم رو در حد توان همسرم تطبیق بدم☺️ تا این که عید سال هشتاد و نُه یک اتفاقی افتاد.. . پ.ن: عکس بخشی از گلخونه‌ی کوچیک خودم در حیاط‌خلوت خونه‌مون😍 . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . #قسمت_پنجم . متاسفانه دوران عقدمون به دلایل مختلف طولانی شد (۱/۵سال) و این موضوع، مشکلات این دوره رو بیشتر و شیرینی‌ش رو کمتر کرد. خداروشکر همسرم مرد پرتلاشی بودند و سه جا کار می‌کردند. پشتکارشون هنوز زبانزده👌🏻 برای دوره‌ی ارشد، #دانشگاه_علم_و_صنعت در تهران پذیرفته شدند و باخیالی نسبتا آسوده و بعد از گذراندن تعدادی از خوان‌های #دوران_عقد رفتیم به دنبال #اجاره‌ی خونه.😊 با توجه به پولی که داشتیم، دنبال یه آپارتمان نقلی بودیم. یه خونه ویلایی قدیم ساز بزرگ قسمتمون شد... با #صاحبخونه‌‌ای خوش اخلاق و منصف.😍 خانواده‌م به خاطر بزرگی خونه، علی‌رغم رضایت من و همسرم #جهیزیه سنگینی دادند. چندسال بعد که آپارتمان کوچیکی خریدیم، مجبور شدم بیشترشونو بفروشم یا هدیه بدم. . و اما #عروسی ❗️ مخارج مراسممون زیاد شد. اقوام قم و تهران همکاری نکردند و حریف هیچ‌کدوم نشدیم و دوتا مراسم گرفتیم🙄 میلاد حضرت معصومه در قم و چند شب بعد، در تهران مراسم عروسی گرفتیم. البته سعی کردم مخارج مراسم در حد پس انداز همسرم باشه با حداقل ولخرجی و بریز بپاش. . اون روزای پرتکاپو، خانواده‌ی همسرم مشکلات مالی داشتند و من بعدها فهمیدم😢 همسرم از حقوق و پس اندازشون به خانواده هم کمک می‌کردند. . زندگیمون شروع شد💕 هر دو #دانشجو بودیم و من تمام روزها #دانشگاه می‌رفتم. هم کارهای #پایان_نامه‌م رو انجام می‌دادم هم کارهایی که استاد به من سپرده بود باید تحویل می‌دادم. ‌به سختی یک روز در هفته اجازه گرفتم نرم و به خونه برسم👌🏻 در کنارش کلاس #والیبال هم می‌رفتم. . شش ماه از زندگیمون طی شد... از زندگیم راضی بودم... خیلی شیرین‌تر از دوران عقدم بود و با وجود #اختلاف_فرهنگی بحثی بینمون پیش نمی‌اومد. سعی می‌کردم توقعاتم رو در حد توان همسرم تطبیق بدم☺️ تا این که عید سال هشتاد و نُه یک اتفاقی افتاد.. . پ.ن: عکس بخشی از گلخونه‌ی کوچیک خودم در حیاط‌خلوت خونه‌مون😍 . . #قسمت_پنجم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن