پست های مشابه

madaran_sharif

. #ا_زمانیان (مامان #محمد_مهدی ۱۳ساله (#محمد_صادق ۷، #زینب ۵، #علی ۲) #فاطمه_زهرا ۱سال و ۸ماهه #محدثه ۴ماهه) ❌هشدار:قسمت‌های بعدی این تجربه شرح مصائب زینب گونه‌ی مادری صبور است. در صورت داشتن هرگونه سابقه‌ی افسردگی یا ناراحتی روحی، از مطالعه‌ی آن اجتناب کنید.❌ #قسمت_دوم وقتی علی به دنیا اومد که زینب ۳سال و نیم بیشتر نداشت و به خاطر حسادت تا مدت‌ها ما رو اذیت می‌کرد. به قول قدیمی‌ها سر بچه هوو اومده بود و خب حق هم داشت. پسر اول و دومم هم‌بازی‌های خوبی بودن. البته بعضی وقتا دعوا هم می‌کردن ولی در کل بیشترش بازی بود و سرو صدا و ورجه وورجه... بچه‌ی پسر نمی‌تونه آروم بازی کنه. ولی زینب با وجود بهانه گیری‌های زیاد خیلی آروم یه گوشه چادر سرش می‌کرد و با عروسک‌هاش مشغول بازی می‌شد و اگر برادرهاش سربه‌سرش نمی‌گذاشتن دو ساعتی با خودش بازی می‌کرد. چون خودم خواهر نداشتم دوست داشتم دخترم مثل خودم نباشه و دعا می‌کردم بچه‌ی چهارم دختر بشه ولی خدا جور دیگری رقم زده بود و اونم پسر شده بود. چون بچه‌ها کوچیک و پشت هم بودن، وقتی که پدرشون نبود، (اون موقع در کارخانه سیمان به طور شیفتی کار می‌کردن) بیشتر اذیتم می‌کردن و می‌نشستم به گریه کردن که خدایا کمکم کن. من هیچ وقت ناشکری نکردم ولی از خدا می‌خواستم حداقل اذیت‌های بچه‌هام کمتر بشه... خب اون موقع تحمل الان رو نداشتم. اما بیشتر از شیطنت بچه‌ها، طعنه و کنایه‌ی دیگران اذیتم می‌کرد. هرجا می‌رفتم اولین سوال بقیه این بود که حامله نیستی باز؟!😕 از بعضی برخوردها خیلی اذیت می شدم، هرچند جواب‌های دندان شکنی در سر آستین آماده داشتم ولی باز کنایه‌ها دلم رو می‌رنجوند. بعضی‌ها می‌گفتن تو چهار تا داری؟!! مگه جوجه‌کشی راه انداختی؟! یا مثلاً مگه شوهرت پول پارو می‌کنه؟؟ یا چقدر بیکاری!! سر بچه‌ی چهارم هم همه پیشنهاد می‌کردن که عمل جراحی عقیم‌سازی انجام بدم! حتی مادرم همش می‌گفت مواظب باش دیگه نیاری!😮 اما هرچه که بود، زندگی ما با سختی‌هاش شیرینی خاص خودش رو هم داشت و من که چند سالی بود که پشت سر هم یا باردار بودم یا شیر می‌دادم و چند سالی نتونسته بودم روزه بگیرم، ماه رمضان سال ۹۸ تونستم با سختی روزه بگیرم و حس خوبی داشتم که مثل بقیه روال عادی روطی می‌کنم. همه چیز ‌خوب پیش می‌رفت که ورق زندگی ما بدجور برگشت.😢 #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

01 اردیبهشت 1401 17:14:43

3 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶.۵ساله، #طاها ۵.۵ساله، #محمد ۳ساله، #زهرا ۲۰روزه) . _ساعت چنده؟🤔 _نزدیک۵ . _وقتش شد؟ نه جانم، هنوز مونده... . _الان چقد مونده؟😕 حدود یه ساعت ... _الان چی؟ خیلی ذوق داشت تو نماز عید فطر امسال شرکت کنه بچه‌م روزه اولی بوده🤩 (البته کله گنجشکی😉) باباش که از خستگی غش کرده‌بود... بااینکه شب تا صبح در حال رسیدگی به نوزادم بودم اما به خاطر شادی دل بزرگِ پسرکم، زیرانداز و جانماز رو دادم دستش، بچه‌ها رو سپردم همسرجان و... . دلم نیومد زهرا رو بذارم خونه!⁦👶🏻⁩ شاید برگشتمون طول بکشه و شیر بخواد... یواشکی زهرا رو هم زدیم به بغل و راه افتادیم... هییییچ صدای تکبیری نمیاد! کلی مادر پسری پیاده‌روی کردیم😍 و از اینور اونور سوال کردیم و بالاخره یکی گفت مسجدالنبی(ص)! برید شاید هنوز نخونده‌باشن... من که نمی‌شناختم! ولی یه خانومی با دیدن نوزاد تو بغلم گفت بیا با ما...❤️ . خلاصه با ماشینشون ما رو هم بردند مسجدالنبی(ص) اما نماز رو خونده‌بودند بااین‌که ساعت تازه ۸ شده‌بود😔 _بازم می‌خونن؟ _نه! یه نگاه به چشمای منتظر رضا جانم انداختم.🥺 _اشکال نداره تا همین‌جاشم خدا کلی به خاطر این قدم‌های تو به فرشته‌هاش پز داده!⁦👦🏻⁩ یه خانومی که مثل ما دیررسیده‌بود با دیدن زهرا تو بغلم گفت: _از ابعادش معلومه تازه دنیا اومده! _بله🥰 و شروع کرد به دعا کردن واسه بچه هام!❤️ . حاج‌آقا که مرد سال‌خورده‌ای بود و خطبه‌خوانی توانش رو گرفته‌بود درخواست ما رو رد کرد! اما یه آقایی که همراه حاج‌آقا بود با دیدن زهرا توی بغلم گفت بیایید براتون می‌خونم❤️ . خلاصه خانم‌ها و چندتا آقا به صف شدیم و الحمدلله قسمتمون شد.⁦🤲🏻⁩ و رضا هم بسسسسیار راضی!⁦❤️ دوتا خانم که نمازشون رو خونده‌بودند پشت صف ما هنوز نشسته‌بودند و با اشاره به زهرا به هم‌دیگه گفتن وایسیم شاید وسط نمازش بچه گریه کنه آرومش کنیم❤️ . بماند که همه احساس کردیم این نماز رو خدا به برکت قدم‌های رضا و حضور زهرا روزی ما کرد و بعد نماز نگاه‌های گرم و دل‌نشینی به سمت بچه‌ها روانه بود❤️ . یادمه وقتی فقط رضا رو داشتم و مسجد می‌رفتم بیشتر خانوما به اعتراض می‌گفتن آخه مسجد که جای بچه نیست!😳 مترو سوار می‌شدیم کسی جاشو به ما نمی‌داد!😣 توی صف نون هم!😑 و... زمان تولد طاها کمی مهربانانه‌تر❤️ زمان تولد محمد مهربانانه‌تر❤️❤️ . بااین اوصاف... به نظر من که این‌طور میاد⁦👇🏻⁩ جامعه رو به رشده!😃 تجربه شما چی می‌گه؟! . . #روزنوشت_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

25 اردیبهشت 1400 16:52:52

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_پنجم سال ۹۲ سید علی به دنیا اومد.😍 تو دوره‌ی بارداری، مثل زمان بارداری ساره اردوهای تربیتی فرهنگی برای دانش‌آموزها برگزار می‌کردیم و مدیریت اردوها با من بود. گاهی در حد دو سه تا اتوبوس دانش‌آموز رو مشهد می‌بردیم و براشون برنامه‌های متنوع فرهنگی تربیتی اجرا می‌کردیم.👌🏻 بعد از تولد سید علی هم، کارم رو به همون روال ادامه دادم. وقتی قم بودیم، از راه دور با تلفن، کارها و مربی‌های مؤسسه رو مدیریت می‌کردم. وقتی هم می‌اومدم گیلان، اگر نیاز بود برم محل کارم، بچه‌ها پیش خانواده‌م بودن یا کوچیک‌ترها رو همراه خودم می‌بردم، که این مدل هم مقطعی بود. برای ایامی مثل تابستون‌ها و تعطیلات مذهبی که واسه تبلیغ می‌رفتیم گیلان. توی اردوها هم بچه‌ها همراهمون بودن.☺️ هیچ وقت اینجور نبود که من مثل یه کارمند مرتب از صبح برم بیرون و بچه‌ها رو بسپرم و بعد برگردم❗️ برای همین نیاز نشد از مهد کودک استفاده کنم. خلاصه دوران طلایی‌ای رو با فعالیت توی مؤسسه ی یاران سبز موعود گذروندم و خدا توفیق خدمت رو اونجا بهم داد. خیلی تجربه‌ی لذت بخش و شیرینی بود.🤩 تا اینکه... سال ۹۶ فرزند چهارمم دنیا اومد.😍 رفت و آمد برامون سخت شده بود.🤪 درس‌های بچه‌ها جدی‌تر شد. فسقلی‌ها هم کوچیک بودن و فاصله‌شون کم بود و البته من احساس نیاز می‌کردم به اینکه یه کم مطالعاتمو در حوزه‌‌ی زنان سر و سامون بدم😊 چون بچه‌های مؤسسه درگیر یه سری شبهاتی بودن، که به نظرم نشأت گرفته از سرمایه‌گذاری دشمن روی خانم‌ها بود. کاملا مشهود بود که جبهه‌ی دشمن، جنس زن و قدرت تأثیرگذاری زنان رو در جامعه بیشتر از ما باور داشته و روی این قشر خیلی برنامه‌ریزی کرده.😞 متوجه شدم نیاز دارم این جریانات رو درست بشناسم و تفکراتشون رو تجزیه و تحلیل کنم.👌🏻 حجم کاریم رو کم کردم و به طور کامل مسئولیت‌هام رو تحویل دادم. اما سریع فهمیدم که برنامه نداشتن برای ساعات اضافیم، خیلی داره اذیتم می‌کنه. گشتم و دیدم شاخه‌ای هست به اسم مطالعات زنان که مرکز تحقیقات زن و خانواده ارائه کرده. اون دوره‌ی ۱۰۰ ساعته رو گذروندم و استفاده کردم. اما کافی نبود. 😉 امکان ادامه‌ی تحصیل تو حوزه هم نبود. باید حتما مدرک حوزوی می‌داشتم تا می‌تونستم این شاخه رو فراتر از اون دوره‌ی ۱۰۰ ساعته بخونم. برای ادامه تحصیل ناچار دانشگاه رو انتخاب کردم. سال ۹۸ کارشناسی ارشد مطالعات زنان دانشگاه الزهرا قبول شدم. ترم اول خیلی سخت گذشت... #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

30 بهمن 1400 17:38:20

1 بازدید

madaran_sharif

. توی این گفتگو در خدمت خانوم مریم زارع بودیم. @maryamzare.sh . نکات جالبی از تجربیات و خاطراتشون برامون تعریف کردن. . درباره درس خوندن و درس دادن در مقطع دکتری عمران دانشگاه شریف همراه با سه تا آقا پسرشون برامون گفتن. . این گفتگو به نظرتون چطور بود؟ چقدر برای شما مفید بود؟ نظرات، انتقادات و پیشنهاداتتون رو برامون بنویسید. . #مادران_شریف_ایران_زمین #گفتگو_زنده #لایو #دکتری #مهندسی_عمران #مامان_فعال #مامان_شاغل #مامان_دانشجو #دکتر_مریم_زارع

07 آذر 1399 16:30:57

0 بازدید

madaran_sharif

. #ر_ن (مامان سه فرزند ۷ساله، ۴ساله و ۶ ماهه) . به خونه جدید که اسباب‌کشی کردیم، باردار بودم. اتاق‌ها حتی سرپیچ لامپ هم نداشتن (سیم خالی بودن) و من همه‌ش روی چهارپایه بودم و سرپیچ وصل می‌کردم.👩🏻‍🔧 . کلا عادت کردم هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم. البته مادرم پیشمون بودن و خیلی کمک می‌کردن. ایشون از اول ازدواجمون، هرموقع مسئله‌ای در پیش داشتیم، از شهرستان می‌اومدن و پیشمون بودن❤️ . واقعا اگه این امکان رو نداشتم، احتمالا به خیلی کارا نمی‌رسیدم و خیلی از جسارت‌ها رو برای یک سری از قدم‌ها تو زندگی نداشتم💪🏻 . مخصوصا خیلی از مواقع که همسرم درگیر کارهاشون بودن و پیش ما نبودن، مادرم می‌اومدن. وقتی که بچه اولم دو ساله‌ شد، پدرم فوت کردن😞 و مادرم تنها شدن. این غم، بار بزرگی برای مادرم و ما بود. بعد از اون بیشتر پیش ما میان یا در هر فرصتی که پیش میاد، ما پیش ایشون می‌ریم😊 . . بچه دوم که به دنیا اومد، حوزه دانشجویی تقریبا تموم شده بود ولی با چند جا کار فرهنگی انجام می‌دادم. از طرفی هنوز ارشدمو دفاع نکرده بودم و باید پایان‌نامه رو می‌نوشتم. . ۶ ۷ ماه گذشت. دیدم حالا که دو تا بچه دارم و همسرم نمی‌تونن زیاد خونه باشن، پایان‌نامه‌م تموم نمیشه‌. رفتم شهرستان و یک ماه اونجا موندم. اون یک ماه، بچه‌ها رو می‌ذاشتم پیش مامانم و برای فرزند کوچیکم، که غذاخورم شده بود، شیر می‌ذاشتم و از صبح تا غروب می‌رفتم کتابخونه و روی پایان‌نامه‌م کار می‌کردم👩🏻‍💻 دو، سه وعده‌ای هم مادرم بهش شیرخشک می‌دادن. . ماه خیلی سختی بود. با اینکه خود رشته و امتحاناش برام راحت بود، ولی جمع کردن پایان‌نامه انسانی برام سخت‌تر از پایان‌نامه فنی بود. چون آدم دو دو تا چهار تایی بودم و قلم خوبی برای نوشتن نداشتم. بالاخره تموم شد و آخرای سال ۹۵ ارشد رو دفاع کردم. . . سال بعدش تقریبا سالی بود که از آزادی‌هام لذت بردم😁 پایان‌نامه‌م اونقدر برام سخت بود که وقتی آزاد شدم، واقعا دلم می‌خواست یه مدت هیچ‌ کاری نکنم و فقط از بچه‌داری لذت ببرم👩‍👧‍👦 هرکی بهم می‌گفت بیا فلان کار رو کمک کن و... نمی‌خواستم. هیچ موقع از بچگیم نشده‌ بود که درس نداشته باشم و واقعا می‌خواستم ذهنم آزاد و در اختیار بچه‌ها باشه. دلم می خواست یه مدت بدون هیچ چیز دیگه‌ای (جز چند تا کار فرهنگی جزئی) با بچه‌ها بگذرونم. . توی دورهمی‌های مادرانه شرکت می‌کردم. کلاسای تربیتی و... با بچه‌ها می‌رفتم. خونه‌نشین نبودم. ولی همه‌ی کارام با بچه‌ها و با محوریت بچه‌ها بود. ولی آفت‌هایی هم داشت... . . #قسمت_ششم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

12 مهر 1399 17:53:25

0 بازدید

madaran_sharif

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_چهارم درس خوندنم، خیلی کم و منقطع بود و گاهی ناامید می‌شدم. یه بار با یکی از دوستام تماس گرفتم که فلان درس رو چطور و چقدر خوندی؟ گفت من دو دور خوندم و الان دور سوممه؛ در حالی‌که من اون درس رو هنوز یه دور هم نخونده بودم.🤭 پیش خودم می‌گفتم من با این وضع قبول نمی‌شم دیگه.😞 ولی مادرم همش می‌گفتن نگران نباش. تو بچه داری. درس خوندن تو، با بقیه فرق داره. کار تو برکت داره.👌🏻 تو هر چقدر که بچه‌ت اجازه بده، درستو بخون، کاریم به این حرفا نداشته باش. این حرفاشون خیلی بهم انرژی می‌داد. و امیدوار بودم خدا خودش برکت بده. دو سال برای ارشد درس خوندم و تونستم رتبه‌ی ۱۳ رو به دست بیارم. باورم نمی‌شد.😃 من آدمی نبودم که بتونم این رتبه رو به دست بیارم.🤩 در نهایت رشته‌ی فیزیولوژی گیاهی دانشگاه تهران قبول شدم. اون موقع، محمدحسن، دو سالش تموم شده بود. وارد دانشگاه تهران شدم. دوباره یک مسیر جدید برای زندگیم باز شد.😃 فضای علمی اونجا، برام بسیار جذاب بود.🤩 چون حال و هوای درونی خودم، به خاطر مادر شدن، عوض شده بود، کاملا قدر حضور تو اون فضای علمی رو درک می‌کردم. با بچه دار شدن احساس می‌کردم باید از تک‌تک لحظه‌ها و آدم‌هایی که می‌شه ازشون استفاده کرد، استفاده کنم.😃✨ می‌گفتم من وقت اضافه ندارم که هدر بدم،⏱️ باید از هرچیزی که می‌بینم، استفاده کنم. به خاطر همین، اون فضا، خیلی برام دل‌چسب بود. الحمدلله دوستان بسیار خوبی هم تو این مقطع قسمتم شد که خیلی همراه بودن و کمکم می‌کردن. تو اون یه سالی که ۲ روز‌ در هفته می‌رفتم دانشگاه، یه روز پسرم رو پیش مامانم و یه روز پیش مادر همسرم می‌ذاشتم. سال ۹۳ وقتی می‌خواستم پروپوزال‌نویسی پایان‌نامه‌م رو شروع کنم، متوجه شدم آقا محمدعلی رو باردار هستم. هم خوشحال شدم، چون خیلی بچه دوست داشتم،😍 هم خیلی نگران. جدا شدن از فضای دانشگاه برام سخت بود ولی حضور تو دانشگاه، برای نوشتن پایان‌نامه، با یه کودک و یه نوزاد در توانم نبود. رفتم پیش یکی از اساتید گفتم معادل این درس‌هایی که خوندم به من مدرکی می‌دین؟ چون من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم و باردارم. بچه‌ی دومم هم هست و من آدمی نیستم که نوزادم رو بذارم مهد. ایشون خیلی اصرار داشتن که مهد هست و بچه‌ها رو نگه می‌داره و... ولی من گفتم دلم نمی‌خواد به خاطر درس بچه رو مهد بذارم. اولویت اولم بچه‌هان... #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

06 مهر 1400 16:33:02

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۲ ماهه) . مثل همیشه توی مهمونی کاری با غذا نخوردن زهرا نداشتم. - باید غذای بچه رو با ترفند و بازی بدی. خودش که نمی‌شینه بخوره!😏 - اووه من اصن حوصله این همه تلاشو ندارم.😀 - انقدر سرتو شلوغ کردی که وقت و #حوصله برای بچه‌ت نداری!!😒 . . اون شب باز تو چند صحنه دیگه همه‌ی اعضای خانواده سعی کردن بهم بفهمونن که به نظرشون من به خاطر فعالیت‌های فراتر از مادریم، تبدیل به یک مادر بی‌کفایت شدم و متاسفانه این ماجرا ادامه پیدا کرد.😑 . همین شد سرآغاز چند ساعت گریه و چند روز بی‌حوصلگی و #مشورت و گفت‌و‌گو با همسر و چندین هفته تفکر.🥺😞 حسم این بود که باید قید #خانواده و #حمایت‌هاشونو بزنم و زندگیم رو #تنهایی به دوش بکشم و به انزوای عمیق و طولانی فرو برم...😪 . که خداروشکر همسرم نذاشتن این ماجرا کش پیدا کنه و تنهایی رفتن برای خانواده در باب "برداشت‌های ناصوابشون از زندگی ما" منبری اجرا کردن!😅 . . سعی کردیم نگرانی‌هاشون در مورد خودمون رو درک کنیم و تصمیممون این شد که طوری پیششون رفتار کنیم که تا جای ممکن هیچ فکر منفی‌ای به ذهنشون خطور نکنه! مثلا وقتی پیششونیم گوشی دستم نگیرم! زهرا رو تنها نذارم برم تو اتاق! هیچ گونه خستگی‌ای توی چهره‌م نباشه! و هیچ شکلی از ناملایمت یا بی‌توجهی به زهرا رو جلوشون نداشته باشم و در بشاش‌ترین حالت‌هام باشم! . حالا که از #قضاوت‌ها در امان نیستیم، باید جوری زندگی کنیم که خودمون رو از مورد قضاوت غیرمنصفانه قرار گرفتن در امان نگه داریم.😊 . #اتقوا_من_مواضع_التهم (رسول الله صلی الله علیه) . . پ.ن: حالا بیاین یه کم در مورد این مشکل مامانا صحبت کنیم... ما انگار محکوم به جنگیم 🤺 بعضیامون بجنگیم تا بگیم مادری و خانه‌داری حقیر نیست، بعضیامون هم بجنگیم که نشون بدیم مادری که فعالیت‌های غیر از مادری داره بی‌کفایت نیست...🙄 با دوتا سوال شروع کنیم: . ❓اگه زن فعالیت‌های غیر از مادری رو کنار بذاره، پرانرژی‌تر و صبورتر می‌شه؟ ❓می‌شه تاثیر وضعیت جسمی و کم‌تر خوابیدن رو بر میزان صبر و حوصله‌ی مادر انکار کرد؟ . . #رونوشت_های_مادری #اشتغال_بانوان #مادر_شاغل #خانه_داری #کنشگری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #ف_جباری (مامان زهرا ۲ سال و ۲ ماهه) . مثل همیشه توی مهمونی کاری با غذا نخوردن زهرا نداشتم. - باید غذای بچه رو با ترفند و بازی بدی. خودش که نمی‌شینه بخوره!😏 - اووه من اصن حوصله این همه تلاشو ندارم.😀 - انقدر سرتو شلوغ کردی که وقت و #حوصله برای بچه‌ت نداری!!😒 . . اون شب باز تو چند صحنه دیگه همه‌ی اعضای خانواده سعی کردن بهم بفهمونن که به نظرشون من به خاطر فعالیت‌های فراتر از مادریم، تبدیل به یک مادر بی‌کفایت شدم و متاسفانه این ماجرا ادامه پیدا کرد.😑 . همین شد سرآغاز چند ساعت گریه و چند روز بی‌حوصلگی و #مشورت و گفت‌و‌گو با همسر و چندین هفته تفکر.🥺😞 حسم این بود که باید قید #خانواده و #حمایت‌هاشونو بزنم و زندگیم رو #تنهایی به دوش بکشم و به انزوای عمیق و طولانی فرو برم...😪 . که خداروشکر همسرم نذاشتن این ماجرا کش پیدا کنه و تنهایی رفتن برای خانواده در باب "برداشت‌های ناصوابشون از زندگی ما" منبری اجرا کردن!😅 . . سعی کردیم نگرانی‌هاشون در مورد خودمون رو درک کنیم و تصمیممون این شد که طوری پیششون رفتار کنیم که تا جای ممکن هیچ فکر منفی‌ای به ذهنشون خطور نکنه! مثلا وقتی پیششونیم گوشی دستم نگیرم! زهرا رو تنها نذارم برم تو اتاق! هیچ گونه خستگی‌ای توی چهره‌م نباشه! و هیچ شکلی از ناملایمت یا بی‌توجهی به زهرا رو جلوشون نداشته باشم و در بشاش‌ترین حالت‌هام باشم! . حالا که از #قضاوت‌ها در امان نیستیم، باید جوری زندگی کنیم که خودمون رو از مورد قضاوت غیرمنصفانه قرار گرفتن در امان نگه داریم.😊 . #اتقوا_من_مواضع_التهم (رسول الله صلی الله علیه) . . پ.ن: حالا بیاین یه کم در مورد این مشکل مامانا صحبت کنیم... ما انگار محکوم به جنگیم 🤺 بعضیامون بجنگیم تا بگیم مادری و خانه‌داری حقیر نیست، بعضیامون هم بجنگیم که نشون بدیم مادری که فعالیت‌های غیر از مادری داره بی‌کفایت نیست...🙄 با دوتا سوال شروع کنیم: . ❓اگه زن فعالیت‌های غیر از مادری رو کنار بذاره، پرانرژی‌تر و صبورتر می‌شه؟ ❓می‌شه تاثیر وضعیت جسمی و کم‌تر خوابیدن رو بر میزان صبر و حوصله‌ی مادر انکار کرد؟ . . #رونوشت_های_مادری #اشتغال_بانوان #مادر_شاغل #خانه_داری #کنشگری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن