پست های مشابه

madaran_sharif

. ازون روزایی بود که مغزم فرمان نمی‌داد. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.😑😥 . یادم نیست چی شده بود ولی احتمالا مثل همیشه‌‌ی این جور وقت‌ها چند تا اتفاق با هم باعث این حالم شده بود. . یکیش این بود که باید تا غروب 🌄 متنی که می‌خواستم بذارم تو صفحه مادران شریف رو آماده می‌کردم، که همون #قسمت_آخر #تجربیات_تخصصی من بود. یه پیش‌نویس داشتم ولی به دلم نمی‌چسبید و حرف دلم نبود!😪 نمی‌تونستم روش فکر و تمرکز کنم و ساعت خواب زهرا هم‌ نبود! ‌. از اینکه فقط چند ساعت وقت مونده بود تا موعد انتشار مطلب، گروه منتظر بودن و روی متن من برای اون‌ روز حساب کرده بودن، #استرس 😱 گرفتم و #مستاصل شدم.😟 . تو یه لحظه تصمیمم این شد که #تلوزیون روشن کنم📺 و طفلکم رو میخ‌کوب کنم جلوش که زمان بخرم برای خودم ⏳ و بتونم روی متنم فکر کنم. اما یهو شیطون درون 😈 با فرشته‌ی درونم 😇 دعواشون شد: - میخوای بچه‌ی یک ساله‌ت رو رها کنی جلوی تلویزیون که بتونی برای #مادران_شریف مطلب مادرانه بنویسی؟!😔😒 -- به حرفش گوش نکن! تو قول دادی به دوستات، می‌خوای آبروی مادران شریف بره و امروز مطلب نداشته باشه؟!👿 - منم میدونم قول داده!😒 ولی خب الان کار و بچه‌ت برای هم #مزاحمت ایجاد کردن! کدوم اولویته؟! اصلا با نیم ساعتِ بدون تمرکز می‌شه کار درست و درمونی کرد؟ خیر سرت می‌خوای بگی کار با بچه و اولویت با #خانواده! #زنبور_بی_عمل!🐝 (شیطون در حالی که داشت محو می‌شد و صداش کم و کم‌تر میشد: ) -- نه نه تلوزیون روشن کن به کارت برس.😜😈 . توکل به خدا، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به یکی از مامان‌ها، گفتم اوضاع رو... و خدا از زبونِ اون دوست راهگشایی کرد برام.💡 گفت حالا که تصمیم خوبی گرفتی خودم برات مسیرو باز می‌کنم.😊 . تلفن رو که قطع کردم تصمیم جدیدم این شد که لباس بپوشیم بریم پیاده روی.🚶‍♀️ زهرا تازه راه افتاده بود و عاشق راه رفتن با کفشاش.👟❤ . از تصمیمم و لطف خدا و اینکه طفلکم هم به عشقش رسید حال خودمم خوب شد و ساعتی بعد یه مادر پر انرژی و یک دختر خسته به خونه برگشتن.💪👼💤 . پ ن: پیش میاد با هدف پخش صدای اذان توی خونه و یا پیگیری اخبار تلویزیون روشن بشه ولی بی‌هدف یا با هدفِ آسایش خودم، روشن بودنش رو خالی از اشکال نمی‌دونم. از نظر #پزشکی و #تربیتی دیدن این تصاویر نورانی متحرک برای همه به خصوص بچه‌های زیر دو سال مضر و حتی ممنوعه. ان شاءالله در مطالب آینده مادران شریف در این باره گفت‌و‌گو میشه و چون موضوع این پست تلویزیون نبود توضیح بیشتری نمیدم. . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #اولویت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف

08 بهمن 1398 16:12:21

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد ۴سال و ۱۰ماهه، #علی ۲سال و ۸ماهه) اولین باری که رفتیم به مناطق راهیان نور محمد ۲ ساله بود. زود به حرف اومده بود و همون موقع کلی درباره‌ی رزمنده‌ها و کاری که می‌کردن صحبت کردیم. البته در سطح فهم خودش و به اندازه‌ی نیازش. به رزمنده‌ها و شهدا علاقه‌مند شده بود چون می‌دونست اونا امام علی رو خیلی دوست داشتند. محمد ملاک خوب و‌ بد رو دوست داشتن و نداشتن امیرالمومنین‌ می‌دونه.😍 هرجا تو خیابون عکس شهید می‌بینه بلند صلوات می‌فرسته. البته این وسط گاهی برای بازیگرهای روی بیلبوردها هم صلوات فرستاده که ما صلوات‌ها رو به نیت عاقبت به خیر شدن اون بازیگر حواله کردیم.😅 اهل نمایش انیمیشن برای بچه‌ها نبودیم، ولی وقتی به سنی رسیدن که می‌خواستن مثل بقیه‌ی بچه‌ها کارتون ببینن، گشتیم و چند تا انیمیشن مناسب پیدا کردیم. این انیمیشن‌ها به همراه ماجراهایی که خودمون از شخصیت‌های برجسته‌ی دفاع مقدس براشون تعریف می‌کردیم، بسته‌ی الگوسازی رو برامون پربار می‌کرد. شجاعت و مقاومت دو تا مفهومی اند که توضیحشون برای بچه‌ها سخته ولی با دیدن و شنیدن ماجراهای دفاع مقدس عملاً متوجه شدن که شجاعت یعنی چی و مقاومت چه‌طوریه؟! محمد دلش می‌خواست رزمنده‌های دفاع مقدس رو از نزدیک ببینه.😍 براش جالب بود که تو زمونه‌ی ما هم‌،‌چنین آدمایی پیدا می‌شن. چند تا فیلم واقعی از پرواز خلبان‌های نیرو هوایی بهش نشون دادیم. کلی هیجان زده شده بود. همین هفته‌ی دفاع مقدس اخیر بود که به فکرمون رسید ببریمشون باغ موزه‌ی دفاع مقدس! بچه ها انگار که اومدن شهربازی! با دیدن ادواتی که تو انیمیشن‌ها دیده بودند، عنان از کف دادن و ساعت ها بازی کردند. اون روز یاد یکی از بچه‌های فامیل افتادم که آرزو داشت مرد عنکبوتی بشه.😔 دائم انگشتاش رو مثل مرد عنکبوتی می‌کرد و از مبل و صندلی بالا و پایین می‌پرید. پ.ن۱: هرآنچه دیده بیند دل کند یاد! بچه‌ها حق دارن مرد عنکبوتی و اسب تک‌شاخ و دختر کفش‌دوزکی بشن. ولی ما پدر و مادرها باید بدونیم ذهن بچه‌هامون رو با چی درگیر می‌کنیم. چقدر واقعی و قابل دسترسن؟! پ.ن۲:طبیعتاً صد در صد محتوای انیمیشن‌هایی که بچه‌ها دیدن، بدون نقص نیست. باید کنارشون بود و با صحبت کردن از آسیب‌های احتمالی جلوگیری کرد و البته مثل همیشه خودمون و بچه‌هارو به خدا بسپریم. پ.ن۳: قبلاً هم مباحث #شخصیت_محوری آقای عباسی ولدی رو معرفی کرده بودیم. الگوسازی برای بچه‌ها یه تکنیک خیلی راحت و پرکاربرده که گاهی به سادگی فرصتش رو از دست می‌دیم. #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

03 آبان 1400 18:02:25

5 بازدید

madaran_sharif

. بعد از چند روز آپارتمان‌نشینی تو تهران،🏢 به صورت مشهودی محمد و علی نیاز به فضای باز داشتن.🌳🌳🌲 . آماده شدیم که بریم پارک، تا یه کم انرژی‌هاشون تخلیه بشه.😄 . ناهارشون رو هم برداشتم که تو پارک بخورند.😎😋 . علی آقای نوپا لحظه‌ای ساکن نمی‌موند، و من باید دنبالش می‌رفتم.👶🏻🏃‍♂ برا همین، یه مامان‌بزرگ، که با نوه‌ش اومده بود پارک، مسئولیت تاب دادن محمد رو به عهده گرفت.👵🏻⁩⁦🧒🏻⁩ . محمد به درخواست مامان‌بزرگ شروع کرد به اظهار فضل نمودن، و دو سه تا از شعرهای فخیمش رو خوند.😎🗣😅 . می‌دونستم که الان مامان‌بزرگ می‌خواد ازم یه سوال بپرسه. این اتفاق بارها افتاده برامون...😂 «مهد کودک میره، نه؟» 😃 من گفتم نه.😏 و مامان‌بزرگ با تعجب به تاب دادن بچه‌ها ادامه داد.😯 . . آیا خانواده، و به طور خاص مادر، فقط وظیفه‌ی سیر کردن شکم بچه رو به عهده داره؟!😐🍎🍌🍖🍳 شعری که مربی مهد انتخاب می‌کنه رو باید حفظ کنه، قصه‌ای که با مدل تربیتی فلان کارگردان هماهنگه رو صبح ببینه، بعدش مجری برنامه کودک تراوشات ذهن نویسنده‌ی برنامه رو به خورد بچه بده، تو بازی با گوشی مامانش تصاویری که برنامه‌نویس انتخاب کرده ببینه، و... خب این آش شله قلمکاری که به خورد بچه‌هامون می‌دیم، نهایتا گودزیلا و زامبی تحویل می‌گیریم دیگه.😅😂 (البته که خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است!) . پ.ن: عکس تزئینی است.😅 عکس از خاطره‌ی مذکور ندارم خب😕 ایشون هم محمدآقا هستن، وقتی نوپا بودن.😁 . #پ_بهروزی #ریاضی۹۱ #تربیت_فرزند #نصیرالدین_محمد #فرزند_صالح #بوی_بهشت #گودزیلا #زامبی

10 اسفند 1398 16:58:13

0 بازدید

madaran_sharif

. تولد گل دختر نزدیک بود که فهمیدیم اصطلاحا بچه #بریچ هست، یعنی نچرخیده. در ایران در این شرایط، معمولا لازمه #سزارین انجام بشه، و من از سزارین و عوارضش وحشت داشتم.😱 . ولی این‌جا بهمون گفتن شما ۳ تا راه دارین: ۱. زایمان طبیعی در همین حالت، که ریسکش زیاده، ۲. سزارین، که به خاطر عوارضش توصیه نمی‌کنیم، ۳. چرخوندن بچه😬 . ما راه سوم رو انتخاب کردیم که توصیه خودشون هم همین بود. . یه روز رفتیم بیمارستان و در عرض نیم ساعت بچه رو توی شکم و به وسیله ماساژ چرخوندن.😄 . خودمون هم باورمون نمی‌شد چرخوندن بچه انقدر ساده باشه.😙 . یک هفته مانده به زمان موعود تولد دختری بود، که پسرم سخت سرما خورد. همه خیلی نگران به دنیا اومدن خانم گل بودیم.😰 اونم توی یه کشور غریب، دست تنها، با یه بچه یک سال و دو ماهه و حالا مریض. . گل پسر توی شب چند بار از شدت سرفه از خواب می‌پرید و گلاب به روتون...🤮 . خواستیم ببریمش اورژانس🚑 که آقای همسر گفتن اینجا با ایران فرق داره🤔 باید برای سرماخوردگی، زنگ بزنیم و از اورژانس وقت بگیریم.😳 . به سختی تونستیم اپراتور اورژانس رو راضی کنیم، تا بهمون وقت بده (قبول نمی‌کردن و می‌گفتن با شرح حالی که شما میدین بچه مشکل خاصی نداره⁦🤷🏻‍♀️⁩) . در نهایت برای یک ساعت و نیم بعد يعنی ساعت یازده🕚 شب بهمون وقت دادن. . حالا چجوری باید می‌رفتیم بیمارستان؟🤨 . هلند، خبری از تاکسی خطی و آژانس، به شکلی که توی ایران وجود داره، نیست.😮 . اتوبوس🚌 و ترم (قطار شهری)🚉 هست ولی اون ساعت نبود.😩 و تاکسی اینترنتی (اوبر) و تلفنی که ما اون زمان نمی‌شناختیم.⁦🤷🏻‍♀️⁩ . پیاده راه افتادیم و یک مسیر نیم ساعته رو، با بچه و کالسکه تا به بیمارستان رفتیم.😖 . برای برگشت هم ساعت یازده و نیم شب، زیر بارون💦، پیاده روی کردیم تا به خونه رسیدیم🚶🏻‍♀️⁩⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦🧒🏻⁩ . . شنیده بودم هر بچه‌ای که بیاد، رزقشم با خودش میاره.😃💕 به خاطر تجربه‌ی اون شب (و سختی بیرون رفتن تو هوای بارونی هلند، اونم با دو تا بچه)، به لطف خدا، همسرم تونست چند روز قبل از تولد گل دختر، یه ماشین دست دوم بخره.🚗😄 . گل دختر منتظر مونده بود، که حال برادرش کمی بهتر بشه بعد تشریف بیاره😉 که استقبال خوبی ازش صورت بگیره🥳 . به لطف خدا تولد دختر جون، انقدر راحت و بی‌دردسر بود که حتی پزشکا و پرستارا هم فقط می‌گفتن wonderful😎 . #ز_م #فقه_حقوق_امام_صادق #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_نهم #مادران_شریف

10 فروردین 1399 15:57:29

0 بازدید

madaran_sharif

. روسری را بر سر می‌اندازم کودکم می پرسد: در در؟؟ می گویم: نه مادر، الله اکبر📿 . خوراکی🍡 و مهر اضافه می‌گذارم کنار سجاده، اسباب‌بازی‌های مورد علاقه😁 ساق دست می‌پوشم و روسری را با گیره سفت می‌کنم. . الله اکبر⁦🤲🏻⁩ هنوز سوره‌ی حمد را تمام نکرده‌ام که به سمتم می‌آید و گوشه‌ی چادرم را می‌گیرد و به دور خود می‌پیچد.🤗 وقتی به رکوع می‌روم، موهایش به صورتم برخورد می‌کند، می‌فهمم که قد کشیده است.⁦ . وقتی به سجده می‌روم، بر پشت من سوار می‌شود. آرام پایین می‌آورمش، سجده‌ی دوم و باز می‌نشیند.🙂 . نماز می‌خوانم و دعایم این است که با برادرش⁦👦🏻⁩ به سراغم نیایند🏃🏻‍♂️⁩ سواری دو نفره را خیلی دوست دارند. . رکعت چند بودم!؟ . بعد از نماز روی زانویم می‌نشیند. با کمک انگشتانش تسبیح می‌گویم. یک کتاب📖 دعا برای خودم و یکی برای او. کتاب دیگری را قبول نمی‌کند! . وسط دعا چند بار از جایم بلند می‌شوم. برای آوردن اسباب‌بازی جدید🧸 از داخل کمد، رساندن کودکم به دست شویی🚽 و... . دعا می‌خوانم اما بغض گلویم را گرفته! خدایا آن از نمازم این از دعا!⁦⁦🤦🏻‍♀️⁩ . یاد امام خمینی (ره) می‌افتم که در اتاق مخصوص با فراغت به عبادت می‌پرداخت! اشک‌هایم جاری است. امام به عروس خود گفته بود من حاضرم ثواب تمام عبادت‌هایم را به تو بدهم تا ثواب یک روز نگه‌داری بچه‌ها⁦👶🏻⁩ را به من بدهی! . لبخند می‌زنم🙂 بچه‌ها را در آغوش گرفته و به سراغ بازی می‌رویم! . بهشت من مادری بر کودکانم است! . #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

13 اردیبهشت 1399 17:39:06

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان علی آقا ۳ ساله و فاطمه خانم ۱سال و ۱۰ ماهه) . قبل از بچه‌دار شدن کلی شعار می‌دادم که نباید سخت گرفت. بچه باید آزاد باشه، کثیف‌کاری کنه، با غذا بازی کنه، خاک بازی کنه و... اما وقتی بچه‌ها کم‌کم به مرحله بازیگوشی و ریخت و پاش رسیدن تازه فهمیدم چه خبره.🤪 . تازه فهمیدم انقدر که تو شعار دادن راحت و دلچسب بود راحت نیست.😅 اینکه بچه میخواد تو مهمونی حتماااا خودش غذا بخوره...(درد کشیده‌هاش میدونن چی میگم😁) گاهی دوست داره با پا ماست بخوره...🤦🏻‍♀ یا حس میکنه اگر غذا رو از روی زمین بخوره خوشمزه‌تره...😋 پس بشقابشو خالی میکنه رو زمین...🙄 یا لازم میبینه تو خاکا غلط بزنه😶 و... . با همه‌ی سختی‌هاش سعی می‌کردم به بچه‌ها آزادی بدم تا اینکه یه جمله‌ای شنیدم که برام خيلی جالب بود. یکی بهم گفت: هر وقت خواستی به بچه‌ها نه بگی یا هر کار تربیتی انجام بدی یه لحظه تصور کن ببین آینده بچه‌ات رو چطور می‌بینی؟! دوست داری ۲۰ سال دیگه چطوری باشه؟ مستقل‌؟ خلاق؟ با اعتماد به نفس؟ شجاع؟ و.... یا عکس همه ی این صفات؟🤔 بعد از این حرف یه طور دیگه به رابطه‌ام با بچه‌ها نگاه کردم. بیشتر به اینکه هر حرف و کار من چه پیامی داره دقت می‌کنم. . پ.ن ۱: فکر نکنید من عصبانی یا خسته نمیشما🥴 گاهی خیلی منطقی به بچه‌ها میگم: من امروز اصلا ظرفیت بازی کردن با غذا رو ندارم.🤨 اونها هم خیلی جدی میگن چشم و ۱۰ دقیقه بعد میام می‌بینم نقطه‌ای تو بدنشون نیست که ماستی یا غذایی نشده باشه🤐 . پ.ن ۲: این عکس هم مال وقتیه که فاطمه خانوم احساس کرد حتما لازمه با جوراب شلواری سفید تو شن‌ها بشینه و راه بره.🤦🏻‍♀ . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

07 آبان 1399 16:30:23

0 بازدید

مادران شريف

0

0

#ه_محمدی (مامان #محمد ۳سال و ۳ ماهه، و #حسین ۶ماهه) اُخوووداااا !! (بخوووون دیگههه!!!) این، صدای اعتراض محمده؛ وقتی که تو خوندن کتاب سر سفره، چند ثانیه‌ای وقفه ایجاد شده 😆 محمد مثل هر بچه‌ی معمولی دیگه، امکان نداره بعد از خوردن چند قاشق که ته‌بندی شد، سر سفره بمونه و .... القیاااام... ما هم برای نگه‌داشتنش سر سفره، از روش‌های مختلفی استفاده می‌کنیم؛ بهترینش کتاب خوندنه😊 چند بار خود داستان رو می‌خوریم!! و بعد شکل‌هاش و سوالات متفرقه!! این‌جا چندتا کفشدوزک هست؟ این کفشش آبیه! این چرا اسمش فندقیه؟😂 و... وقتی محمد کوچیک بود، من براش کتاب نمی‌خوندم!! تازه از دو سال و خرده‌ای! وقتی دیدم درست و حسابی حرف نمی‌زنه، شروع کردم؛ و اثرش خیلی خوب بود☺️ اولش فقط از مغازه‌ی سر خیابون، کتاب می‌خریدم؛ تا این‌که دیدم دیگه اون‌جا چیزی برای عرضه نداره😅 این شد که همین اواخر، رفتیم فروشگاه به‌نشر، و کللللی کتاب باحال و خوب از اون‌جا خریدیم🤩 شکر خدا، محمد کتاب خوندن رو خیلی دوست داره و اگه چند ثانیه وسطش معطل کنیم، صدای اُخوداش بلند می‌شه😆 حتی گاهی اونقد گرم کتاب می‌شه که نمی‌ذاره پاشم به کار و زندگی برسم. یه بارشو هنر به خرج دادم و وقتی نمی‌ذاشت پاشم به داد ظرف‌های تلنبار شده‌ی آشپزخونه برسم، کتابو گذاشتم جلوش، و در حال شستن ظرفا، داستان رو براش تعریف کردم😊 خودشم داشت غذاشو می‌خورد🙂 *** از روش‌های دیگه‌ی نشوندنش سر سفره، آوردن ماشین‌ها و اسباب بازی‌ها و غذا دادن به اوناست. گاهی خودش میاد همشونو می‌چینه که «اینام آجن با!!!» (تلفیقی از ترکی و فارسی😂 به معنی اینا هم گشنه شونه😂😂) گاهی هم که حوصله‌ی زیادی نداریم، تلویزیونو روشن می‌کنیم و بی سر و صدا می‌شنیم غذامونو می‌خوریم.😏🙃 البته ترجیحم اینه تلویزیونو وقتی روشن کنم که داره از دیوار راست بالا می‌ره🙄 و با داداشش کشتی کج می‌گیره😳😰؛ بلکه دو دقه آروم بگیره🤦🏻‍♀️ پ.ن۱: فروشگاه به‌نشر تهران، نزدیک میدون انقلابه. ولی کتاب‌هاشو از فروشگاه‌های اینترنتی هم می‌تونید بخرید🤗 پ.ن۲: از کتاب‌های خوبی که خریدیم، کتاب‌های خانم کلر ژوبرت بود. هم داستان‌های خیلی خوبی دارن، و هم با مفهوم و آموزنده‌ن. پ.ن۳: کتاب پسر کوچولویی به نام غوره هم، کتاب خوب دیگه‌ای بود، که در مورد ورود نینی جدید به خونه‌ و آماده کردن بچه‌های بزرگتره😃 پ.ن۴: شما چه روش‌هایی برای نشوندن بچه‌ها سر سفره دارید؟ #غذا_خوردن #غذا_نخوردن 🙄 #سفره_میخ_دارد #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

#ه_محمدی (مامان #محمد ۳سال و ۳ ماهه، و #حسین ۶ماهه) اُخوووداااا !! (بخوووون دیگههه!!!) این، صدای اعتراض محمده؛ وقتی که تو خوندن کتاب سر سفره، چند ثانیه‌ای وقفه ایجاد شده 😆 محمد مثل هر بچه‌ی معمولی دیگه، امکان نداره بعد از خوردن چند قاشق که ته‌بندی شد، سر سفره بمونه و .... القیاااام... ما هم برای نگه‌داشتنش سر سفره، از روش‌های مختلفی استفاده می‌کنیم؛ بهترینش کتاب خوندنه😊 چند بار خود داستان رو می‌خوریم!! و بعد شکل‌هاش و سوالات متفرقه!! این‌جا چندتا کفشدوزک هست؟ این کفشش آبیه! این چرا اسمش فندقیه؟😂 و... وقتی محمد کوچیک بود، من براش کتاب نمی‌خوندم!! تازه از دو سال و خرده‌ای! وقتی دیدم درست و حسابی حرف نمی‌زنه، شروع کردم؛ و اثرش خیلی خوب بود☺️ اولش فقط از مغازه‌ی سر خیابون، کتاب می‌خریدم؛ تا این‌که دیدم دیگه اون‌جا چیزی برای عرضه نداره😅 این شد که همین اواخر، رفتیم فروشگاه به‌نشر، و کللللی کتاب باحال و خوب از اون‌جا خریدیم🤩 شکر خدا، محمد کتاب خوندن رو خیلی دوست داره و اگه چند ثانیه وسطش معطل کنیم، صدای اُخوداش بلند می‌شه😆 حتی گاهی اونقد گرم کتاب می‌شه که نمی‌ذاره پاشم به کار و زندگی برسم. یه بارشو هنر به خرج دادم و وقتی نمی‌ذاشت پاشم به داد ظرف‌های تلنبار شده‌ی آشپزخونه برسم، کتابو گذاشتم جلوش، و در حال شستن ظرفا، داستان رو براش تعریف کردم😊 خودشم داشت غذاشو می‌خورد🙂 *** از روش‌های دیگه‌ی نشوندنش سر سفره، آوردن ماشین‌ها و اسباب بازی‌ها و غذا دادن به اوناست. گاهی خودش میاد همشونو می‌چینه که «اینام آجن با!!!» (تلفیقی از ترکی و فارسی😂 به معنی اینا هم گشنه شونه😂😂) گاهی هم که حوصله‌ی زیادی نداریم، تلویزیونو روشن می‌کنیم و بی سر و صدا می‌شنیم غذامونو می‌خوریم.😏🙃 البته ترجیحم اینه تلویزیونو وقتی روشن کنم که داره از دیوار راست بالا می‌ره🙄 و با داداشش کشتی کج می‌گیره😳😰؛ بلکه دو دقه آروم بگیره🤦🏻‍♀️ پ.ن۱: فروشگاه به‌نشر تهران، نزدیک میدون انقلابه. ولی کتاب‌هاشو از فروشگاه‌های اینترنتی هم می‌تونید بخرید🤗 پ.ن۲: از کتاب‌های خوبی که خریدیم، کتاب‌های خانم کلر ژوبرت بود. هم داستان‌های خیلی خوبی دارن، و هم با مفهوم و آموزنده‌ن. پ.ن۳: کتاب پسر کوچولویی به نام غوره هم، کتاب خوب دیگه‌ای بود، که در مورد ورود نینی جدید به خونه‌ و آماده کردن بچه‌های بزرگتره😃 پ.ن۴: شما چه روش‌هایی برای نشوندن بچه‌ها سر سفره دارید؟ #غذا_خوردن #غذا_نخوردن 🙄 #سفره_میخ_دارد #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن