پست های مشابه

madaran_sharif

. #ف_اردکانی (مامان #محمداحسان ۱۲.۵ ساله، #محمدحسین ۱۱ ساله، #زهرا ۹ ساله، #زینب ۷ ساله و #محمدسعید ۳ ساله) چسب، پیچ، مهره، تکه سیم، خرده کاغذ و مقوا، هویه، انبر دست، پیچ گوشتی و... محمد حسییییییییییییییییین... خسته شده بودم از بس ریخت و پاش‌هاشو جمع می‌کردم. نمی‌دونم چرا هر وسیله‌ای توی خونه خراب می‌شد ذهنمون ناخودآگاه می‌رفت سمت آقای خرابکار، محمد حسین.. آخه خیلی کنجکاو بود. مدام می‌خواست ببینه توی اسباب بازی‌ها و وسایل دیگه چه خبره. چه‌جوری می‌چرخه. چه‌جوری راه می‌ره. صداش از کجاست... یا ایده‌های ذهنیش رو می‌خواست بسازه و مدام دنبال پیچ و مهره و وسایل دیگه بود و گاهی مجبور می‌شد از وسایل دیگه قرض بگیره.🤦🏻‍♂️ گفتیم باید خلاقیتش رو در مسیر صحیح هدایت کنیم؛ گذاشتیمش کلاس رباتیک. خیلی خیلی علاقه داشت و با صبر و حوصله سازه‌ها رو می‌ساخت. اما بعدش کرونا اومد و همه چیز تعطیل شد.😔 از طرفی همیشه کلی ریخت و پاش داشت و باید براش یه فکری می‌کردیم... این جوری شد که قسمتی از زیر زمین رو فرش انداختیم و کلی ابزار و میخ و چوب و پیچ و چسب و غیر ذلک، براش تهیه کردیم و به جون مامان و باباش قسمش دادیم که خلاقیتش رو فقط همون‌جا شکوفا کنه تا تیر و ترکش‌هاش به خونه زندگیمون نرسه.😂😂 الحق و الانصاف کلی وقتشو اونجا می‌گذرونه و هر بار یک وسیله‌ی جدید می‌سازه و همه کلی ذوق می‌کنیم. الان دیگه هر چی خراب می‌شه باز هم ذهنمون می‌ره طرف محمد حسین. اما نه به‌عنوان آقای خرابکار، بلکه به‌عنوان آقای تعمیرکار.😉 پ.ن۱: پسرم تا حالا کلی سازه‌ی باحال داشته... حتی سازه‌های رباتیکی هم داشته. عکس دوم، آخرین ساخته‌ی پسرمه. ظرف چرخان واسه خامه‌کشی کیک😋 اون واشرها هم برای هم‌سطح کردن ظرف کیک با پیچ وسطه.😎 پ.ن۲: می‌دونم حتما سوال می‌پرسید پس این ابزار واسه بچه‌های کوچیک‌تر خطر نداره؟ باید بگم که در مورد استفاده‌ی ایمن از این ابزارها به بچه‌ها آموزش دادیم و الحمدلله تا حالا مشکلی پیش نیومده. و البته دخترها خودشون علاقه‌ای به این ابزار و وسایل ندارن و سراغش نمی‌رن و برای محمد سعید هم که کوچولوئه درب زیر زمین رو از طرف داخل منزل قفل کردیم و پسرها از سمت حیاط رفت و آمد می‌کنن که داداش کوچولوشون متوجه نشه.😉 #خلاقیت_خرابکاری #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

01 آبان 1400 16:17:04

0 بازدید

madaran_sharif

. تازه از خواب بیدار شده بودیم که یکی از دوستام تلفن زد. بعد از احوالپرسی‌های معمول گفت: صبح برفیت بخیر😊 و من از همه‌جا بی‌خبر گفتم اع مگه داره برف میاد؟😅 . عباس با شنیدن کلمه #برف گوشاش تیز شد❄️ بهش گفتم مامان بدو بیا از پشت پرده نگاه کنیم برف داره میاد😇 چشمامون از تعجب و خوشحالی گرد شد😆 . ته دلم می‌ترسیدم الان عباس بگه بریم بیرون تو برفا😂 ولی بعد کمی فکر به این نتیجه رسیدم بهتره قبل از اینکه بخواد بگه، خودم پیشنهاد این کار جذاب رو بهش بدم. . قرار شد بعد صبحونه بریم تو حیاط برفا رو ببینیم. اما تا لباسای بچه ها رو تنشون کردم، برف قطع شد😂 و وقتی پامون به حیاط رسید؛ عباس گفت : برف چرا نیست؟😢 . یه خورده تو حیاط چرخیدیم بدون برف😆 و تصمیم گرفتم حالا که برف نیست، ببرمش تو کوچه #کالسکه_سواری 😀 . دوباره برگشتیم خونه تا مفصل‌تر لباس بپوشیم. بعد از چند دقیقه #کوچه_گردی ، برف دوباره شروع شد، حتی شدیدتر از قبل😄 و عباس دیگه فکر کنم در پوست خودش نمی گنجید🤩 هم به خاطر کالسکه‌سواری تو کوچه و هم دیدن برف‌ها😇 فاطمه هم با وجود اینکه موقع لباس پوشیدن، تا میذاشتمش زمین، کلی غرغر و گریه می‌کرد، به محض ورود به کالسکه، آروم شد😃 و فکر کنم همون دقایق اول و قبل دیدن برفا به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت😴 و حتی یه ساعت بعد برگشت هم خوابید😂 . پ.ن 1: . جالبه همه توی مسیر چپ چپ منو نگاه میکردن😂 حتی وقتی داشتم انار و سیب زمینی (مواد لازم برای میان وعده های مورد علاقه عباس😂) میخریدم، آقای میوه فروش گفت گناه دارن این بچه ها آخه. چرا آوردی‌شون بیرون تو هوا؟! بنده خدا نمی‌دونست اتفاقا دقیقا به خاطر خوشحال کردن همین بچه ها، با این سختی تو این هوا اومدم بیرون😂 حکایتم هم شده بود حکایت حسنی و مکتب و جمعه😆 روزای عادی بیرون نمیرفتیم؛ حالا دقیقا روز برفی سرد پاشدیم اومدیم گردش😂😂 . . پ.ن 2: . دیروزش داشتیم با همسرم صحبت میکردیم چیکار کنیم بچه هامون خونه خودمون و ما رو به بقیه مکان ها و افراد ترجیح بدن. و هی نخوان برن پیش دیگران برای اینکه بهشون خوش بگذره😉 (به اصطلاج #خانواده_محور بشن) . نتیجه کارشناسی حرفامون😎 این بود که براشون غذاهای خوشمزه درست کنیم(سیب زمینی آتیشی و سرخ شده! ذرت بوداده! کیک و ...) باهاشون بیشتر بازی کنیم. بازی های جذاب و هیجان انگیز و جدید😊 و بیشتر از قبل ببریمشون بیرون و به اصطلاح #ددر . و این تصمیم متهورانه من برای گردش در برف ، حاصل همون صحبتامون بود😂 . . #پ_شکوری #شیمی91 #روز_نوشت #کودک_خانواده_محور #مادران_شریف

10 آذر 1398 15:33:44

0 بازدید

madaran_sharif

. بعد مدت‌ها فرصتی شد دوباره توی #دفتر_خاطراتم گشتی بزنم. . 📽 امروز دومین انجیر درخت کوچولوی حیاط هم رسید! تقسیم کردم هر چهار تامون خوردیم😂 پرتقال‌ها🍊 هم کم‌کم دارن درشت می‌شن☺️ درخت انگور🍇 هم خیلی پر برگ و قشنگ شده🍀 میشه دقایقی زیرسایه‌ش با بچه‌ها بازی کرد😍 تازه چندباری کرم ابریشم هم پیدا کردیم😃 گلدون‌های اقاقیا، شمعدونی، بنجامین و...خیلی حیاطمونو قشنگ و خواستنی‌تر کردن🤩 چقدر بچه‌ها آبیاری گلدون‌ها و درخت‌ها رو دوست دارن🥰 . ❇️ یادم میاد... که چقدر تو پاییز جمع کردن هر روزه برگ‌های پاییزی🍁🍂 از حیاط سخت و اذیت کننده بود😫 هرس کردن‌ها رو که دیگه نگو!✂️🌿 شست و شوی حیاط💦 و باز کثیفی زود به زود روفرشی‌ها و فرش‌ها😕 گاه و بیگاه تشریف فرمایی مهمانان ناخوانده از موجودات درختی🐞🐝🦋 . می‌شد تو یه #خونه_آپارتمانی کوچولو بی‌دردسر یه زندگی معمولی داشته باشیم🤨🤔 ولی نه! خدایی ارزششو داشت⁦👌🏻⁩😉 . . 📽 جدیدا یکی از #سرگرمی‌های رضا و طاها اینه که تو حیاط دنبال مرغ و خروس‌ها بکنن🏃🏻‍♂️🐓 (گاهی هم برعکس می‌شه البته!😁) زرده‌ی تخم مرغ‌هامون مثل توپ پینگ‌پنگه! اونم نارنجی!⁦👌🏻⁩ راستی بزرگ شدن جوجه‌ها🐣 درکنار قد کشیدن بچه‌ها چقدر جذابه☺️ کشف مرغ یا خروس بودنشون،🐔🐓 غذا دادن😋 کشف و جمع آوری تخم🥚 جدید در قفس! و کلی تجربه شیرین و به یادماندنی دیگه، برای بچه‌ها خیلی جالبه😍 روزی که با صدای عجیب نخراشیده‌ای از خواب بیدار شدیم و فهمیدیم یکیشون خروسه😂 برای همه‌مون خیلی #به_یاد_موندنی شد!😉 . ❇️ یادم میاد... لونه ساختن، تمیز کردن حیاط و لونه! گرفتن هرروزه‌ی برگ‌های کاهو و...🥦☘ از میوه فروشی سرچهارراه، غذا دادن‌های سروقت، درمان بیماریشون، حل مشکلاتی مثل تغییر رنگ تخم‌ها و... می‌شد حالا بدون مرغ و خروس یه زندگی بی‌دردسر هم داشت🤔🧐 ولی نه! خدایی ارزششو داشت⁦👌🏻⁩😌 . . 📽طاها⁦🧒🏻⁩ پاهای کوچولوشو کنار پاهای نی‌نی محمد⁦👶🏻⁩ دراز می‌کنه و با تعجب به رضا⁦⁦⁦👦🏻⁩ می‌گه: «نیگا! چجد پاهاش چوچولوئه«! . چقدر هیجان‌انگیزه که وقتی از خواب پا می‌شن، سریع میان سراغ #هم‌بازی جدیدشون و براش عروسک تکون می‌دن😁 چقدر خوبه که موقع دلخوری‌ها و ناراحتی‌های بی‌ارزش دنیایی، با دیدن بچگی‌های پاک این سه تا فرشته آسمونی به خودم میام!😄 . ❗ادامه را در بخش نظرات بخوانید.❗ . . #ط_اکبری #روزنوشت_های_مادری #سختی_های_خوب #مادران_شریف_ایران_زمین

18 خرداد 1399 16:56:46

0 بازدید

madaran_sharif

. . #قسمت_دوم . #ام‌البنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . خانواده‌ی همسرم هم معتقد به ازدواج آسون بودن؛ ولی بازم من کلی سر خرید‌های عروسی باهاشون بحث می‌کردم و هی می‌گفتم نه نمی‌خوام، گرونه، لازم نداریم...😆😅 . مثلاً سر آینه شمعدون! واقعا برام سوال بود که فلسفه‌ی وجودیش چیه؟ ملت می‌خرن ولی نمی‌دونن کجا بذارن. پس به دردمون نمی‌خوره...☺️ . یا سر حلقه💍 اونا معتقد بودن باید حلقه‌ی عروسی یه کم سنگین باشه؛ ولی منم کوتاه نمی‌اومدم و هرچی که اونا برمی‌داشتن، من می‌گفتم نه بزرگه! هرچی هم که من برمی‌داشتم، اونا می‌گفتن نه دیگه اینم خیلی ساده‌ست😆 . . مراسم عقدمون رو خیلی ساده تو منزل پدری برگزار کردیم. . سال ۸۸ ما برای عمره دانشجویی ثبت‌نام کرده بودیم و دقیقا سالی که قرار ازدواجمون بود اسممون در اومد.😇 خانواده ما رو از فرودگاه تبریز بدرقه کردن و رفتیم عمره و از همون‌جا رفتیم تهران سر خونه و زندگیمون... خوابگاه متاهلی شریف!😍 . سال اول تا تو مسئولیت جدیدم جا بیفتم😁، از فعالیت‌های فرهنگیم تو دانشگاه کم کردم. ولی از سال بعدش کنار درس دانشگاه، جامعه‌الزهرا رو هم به صورت غیرحضوری، شروع کردم. علاوه بر اون، با تعدادی از دوستان، یک پروژه‌ی فرهنگی هم شروع کردیم؛ اوایل تنها از روی دغدغه بود، بعدا حقوق ناچیزیم می‌گرفتیم. . . ترم آخر دانشگاهم بود که باردار شدم. . درس دانشگاهی من و همسرم با هم تموم شد و ما باید خوابگاه رو تحویل می‌دادیم. دوست داشتیم برای ادامه‌ی زندگی بریم قم ساکن بشیم. اما قبل از اینکه بریم شهر جدید، به اصرار مامانم ۲ ماه آخر بارداری رو رفتیم تبریز و طبقه‌ی پایین خونه‌ی مادرشوهرم ساکن شدیم. . روزهای خوبی بود.😊 منی که همیشه توی غربت و دست تنها بودم یهو برگشته بودم بین خانواده‌ها.😍 . گل‌پسرم تیرماه ۹۱ تو یه بیمارستان دولتی به دنیا اومد. لازم بود یه هفته‌ای تو بیمارستان بستری بشه. اون مدت، شرایط خیلی سختی بود. هم اینکه خودم تازه زایمان کرده بودم؛ هم اتاق بچه جدا بود و من خودم کاراشو می کردم. هر نیم ساعت، باید می‌رفتم بهش سر می‌زدم؛ چون تو دستگاه بود و اگه گریه می‌کرد، متوجه نمی‌شدم. برای همین هم، خواب درستی نداشتم. . ولی خداروشکر، گذشت...🤲🏻 . گل‌پسرم بچه‌ی آرومی بود. اون مدتی که تبریز بودیم، تقریبا خودم غذا درست نمی‌کردم؛ مادرشوهرم و مادرم می‌آوردن. ولی تو بچه‌داری خیلی نیاز نبود کمک کنن. . شهریور ماه بود که اومدیم خونه‌ی جدیدمون تو قم. . و روزهای جدیدی برامون شروع شد... . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

29 فروردین 1400 14:32:24

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶.۵ساله، #طاها ۵.۵ساله، #محمد ۲سال و ۹ماهه) . با بچه‌ها، خواسته و ناخواسته پیاده‌روی زیاد داشتیم. گاهی در تشییع پیکر شهدا گاهی در دسته‌های عزاداری تجربه‌ی #راهیان_نور هم داشتیم.😍 به راهپیمایی اربعین هم فکر می‌کردم... مسیر خانه تا مترو هم که حدود یه ربع می‌شد و جاهای دیگه برای خریدهای خیلی ضروری غالباً پیاده بودیم باهم. . البته خیلیییی جاها هم نمی‌تونستیم بریم! یا مثل لشکر شکست خورده با هم نبودیم. یا با اعمال شاقه و به زووور، با هم بودیم😁 . تک و توک از اطرافیان حرف‌هایی به گوشم می‌رسید که دلمو خالی می‌کرد: -داری ظلم می‌کنی به بچه‌ها! . بعدها که ماشین‌دار شدیم خیلی جاها که نمی‌شد بریم رفتیم👌🏻 حتی وقتایی که خسته بودیم، تو بارون و سوز و سرما وسط روز و آفتاب سوزان تو شرایط قرنطینه کرونا و... و تو همه‌ی این شرایط با بچه‌ها خدا رو شکر می‌کردیم که ماشین داریم.😊 . . اما از خودم می‌پرسم که آیا این نگاه #شکرگزار بودن بچه‌ها و لذت بردنشون از نعمات خدا، اگه از ابتدا و همیشه در #رفاه_کامل بودن هم به این اندازه وجود داشت؟! . اگه همیشه خونه‌مون بزرگ بود، اینقدر بچه‌ها از داشتن اتاق و پذیراییِ فراخ لذت می‌بردند؟ اصلا به چشم می‌اومد؟! . آیا با وجود محدودیت‌های کرونا و پارک و مسجد و مهمونی و سفر نرفتن، این حد از نشاط و رضایت رو داشتند؟ به نظر می‌رسه نه!! . یادمه یه بار، دوتا پنجشنبه پشت هم پیتزا درست کردم، رضا گفت مامان چقدر داریم پیتزا می‌خوریم!! تو دلم گفتم دلتم بخواد! حالا یه ماه نمی‌پزم تا قششششنگ لذتشو ببری بگی ممنوووونم مامان آخ جوووون! . اینا رو که با خودم مرور می‌کنم سعی می‌کنم حالا هم که ماشین داریم، یه جاهایی رو پیاده باشیم و هر از گاهی برای خودمون لذت نعماتی که داریم رو بیشتر کنیم.❤️ سرد و گرم روزگار رو بچشیم، و آستانه‌ی تحمل سختی‌مون رو بالا نگه داریم.☺️ . . پ.ن: خوشحالم که رضا برای پذیرش سختی روزه‌داری اعلام آمادگی کرده.😍 . . #روزنوشت_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

24 فروردین 1400 15:15:53

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دوم #ن_علیپور (مامان #محمدطاها ۸/۵ساله، #آزاده ۴سال‌ و ۱۰ماهه، #علیرضا ۹ماهه) همیشه عاشق خیاطی و نقاشی روی پارچه و لباس بودم و دوست داشتم خودم لباس‌های رنگارنگ برای بچه‌هام بدوزم. از اونجایی که رشته‌م هم طراحی لباس بود، فوت‌و‌فن کار رو یاد گرفته بودم. تو زمان عقد، برام خودم لباس‌های مجلسی می‌دوختم و الان بیشتر لباس‌های کمد کار خودمه.👌🏻😉 دخترم که یک ساله شد، وقتم آزادتر شد و دوباره تونستم رو کاری که دوست داشتم وقت بذارم. الان تعدادی از لباس‌های خودم و همسرم و بچه‌ها رو می‌دوزم و این از لحاظ اقتصادی، برامون، خیلی به صرفه می‌شه. گاهی هم روی لباس‌هایی که دوختم، طراحی می‌کنم.😇 مثلاً جلیقه‌ای که عکسش رو می‌بینید، با رنگ اکریلیک مخصوص پارچه، نقاشی کردم.😊 پالتو رو هم با یک پنجم قیمت خودم دوخت‌.😉 دخترم که ۳ ساله شد، وقتم خیلی بیشتر شد؛ چون خواهر و برادر با هم بازی می‌کردن و کار زیادی با من نداشتن. دخترم هر روز می‌گفت باید ده تا خواهر و ده تا برادر براش بیارم.😐😳 این بار خدا جواب دعاهای دخترم رو داد و من خیلی زود بچه‌ی سوم رو باردارشدم.😄 البته با مشکلاتی از قبیل قند بارداری و تیرویید. از ماه چهارم بارداری کرونا اومد و من غربالگری وسونوها رو نرفتم؛ فقط برای آزمایش‌های قند و تیرویید می‌رفتم که به لطف خدا و با تلاش‌های دکترم، یک ماه مونده به زایمان هر دو تاش برطرف شدن.🤲🏻 با چله‌ی زیارت عاشورا و سوره انشقاق خداروشکر پسرم شهریور ۹۹ خیلی راحت دنیا اومد.😍 دخترم با اینکه خودش دوست داشت بچه‌ی کوچیک داشته باشیم، چون پسر بود‌ و خواهر دار نشده بود، خیلی ناراحت شد. این مسئله هم با هدیه‌ای از طرف نوزاد تا حدودی حل شد.😊 پسر بزرگم که تو زمان بارداری کلاس اول بود، از ۱۵ شهریور دوباره راهی مدرسه شد، برای کلاس دوم.🥳 مدرسه‌ها که باز شد، دوباره بهانه‌های دخترم شروع شد که چرا من مدرسه نمی‌رم و چرا من کتاب ندارم... منم هر دوشون رو کنار خودم می‌نشوندم و می‌گفتم بیا می‌خوام دیکته بگم، بنویسید.😊 الانم که فصل امتحاناته و باید برای درس‌هاشون، فیلم بگیریم که اونم یه پروسه‌ایه.😂 باید یه وقتی باشه که کوچولومون خواب باشه یا دخترم ببرتش تو اتاق باهاش بازی کنه که بتونیم فیلممون رو بگیریم.😁 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

16 خرداد 1400 16:59:25

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_ششم خانواده به خاطر مشکلی که تو زایمان سوم برام پیش اومد، خیلی نگران شدن. اما خدا به من آرامش خاصی داده بود و در دلم رضایت و شادی خاصی داشتم. می‌گفتم آخ جوون... بازم بچه.😍😄 حتی مشکلی هم نمی‌دیدم درسم رو ادامه بدم. پدر و مادرم برام پرستار گرفتن تا بیاد خونه و به من تو کارها کمک کنه. (خودمون شرایطش رو نداشتیم.) اتفاق خوبی که با بارداری چهارم افتاد، این بود که آلرژی شدید آقا محمدحسین، به لطف خدا خوب شد.🤩❤️🤲🏻 (نمی‌دونم به خاطر از شیر گرفتن بود، یا حضور نوگل چهارمم یا...) بعد به دنیا اومدن محمدرضا، حال جسمی خودمم خیلی بهتر شد و با زایمان چهارم، ضعف‌های جسمی قبلیم خیلی کمتر شد.😃🤲🏻 توانایی‌م خیلی بیشتر شده بودم و به تنهایی می‌تونستم به بچه‌ها رسیدگی کنم.😍🤩 پرستار هم درواقع پنچرگیر من بودن و هرکاری که نمی‌تونستم یا نمی‌رسیدم، ایشون انجام می‌دادن. محمدرضا چند ماهه شده بود که من شروع کردم برای کنکور دکترا بخونم.😁👌🏻 سال اول قبول نشدم. اما ناامید نشدم و دوباره شروع کردم و الحمدلله، سال بعدش تونستم رتبه‌ی ۶ کنکور دکترا رو به دست بیارم و مهر سال ۹۸ وارد مقطع دکترا بشم. حدود ۹ ماه بود که پرستار قبلی دیگه نمی‌اومد. از آبان ماه مادرم یه پرستار خوب برامون گرفتن.👌🏻 رشته‌ام طوریه که باید از ترم ۳ وارد آزمایشگاه بشم. بنابراین دنبال پرستار مطمئنی بودیم که یه مدت بیاد و بره و بچه‌ها بهش عادت کنن تا بتونم موقعی که می‌خوام برم آزمایشگاه، با دل راحت بچه‌ها رو بهش بسپرم. البته بعدش کرونا اومد و قرار شد اول آزمون جامع دکترا رو بدیم و پروپوزال‌هامونو آماده کنیم، بعد وارد دانشگاه بشیم. به خاطر کرونا، من تونستم یه ترم هم مرخصی بدون سنوات بگیرم و الان ترم ۴ هستم و دارم برای آزمون جامع آماده می‌شم. پروپوزالم ر‌و هم دادم دست اساتید، تا ایراداتش گرفته بشه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_ششم خانواده به خاطر مشکلی که تو زایمان سوم برام پیش اومد، خیلی نگران شدن. اما خدا به من آرامش خاصی داده بود و در دلم رضایت و شادی خاصی داشتم. می‌گفتم آخ جوون... بازم بچه.😍😄 حتی مشکلی هم نمی‌دیدم درسم رو ادامه بدم. پدر و مادرم برام پرستار گرفتن تا بیاد خونه و به من تو کارها کمک کنه. (خودمون شرایطش رو نداشتیم.) اتفاق خوبی که با بارداری چهارم افتاد، این بود که آلرژی شدید آقا محمدحسین، به لطف خدا خوب شد.🤩❤️🤲🏻 (نمی‌دونم به خاطر از شیر گرفتن بود، یا حضور نوگل چهارمم یا...) بعد به دنیا اومدن محمدرضا، حال جسمی خودمم خیلی بهتر شد و با زایمان چهارم، ضعف‌های جسمی قبلیم خیلی کمتر شد.😃🤲🏻 توانایی‌م خیلی بیشتر شده بودم و به تنهایی می‌تونستم به بچه‌ها رسیدگی کنم.😍🤩 پرستار هم درواقع پنچرگیر من بودن و هرکاری که نمی‌تونستم یا نمی‌رسیدم، ایشون انجام می‌دادن. محمدرضا چند ماهه شده بود که من شروع کردم برای کنکور دکترا بخونم.😁👌🏻 سال اول قبول نشدم. اما ناامید نشدم و دوباره شروع کردم و الحمدلله، سال بعدش تونستم رتبه‌ی ۶ کنکور دکترا رو به دست بیارم و مهر سال ۹۸ وارد مقطع دکترا بشم. حدود ۹ ماه بود که پرستار قبلی دیگه نمی‌اومد. از آبان ماه مادرم یه پرستار خوب برامون گرفتن.👌🏻 رشته‌ام طوریه که باید از ترم ۳ وارد آزمایشگاه بشم. بنابراین دنبال پرستار مطمئنی بودیم که یه مدت بیاد و بره و بچه‌ها بهش عادت کنن تا بتونم موقعی که می‌خوام برم آزمایشگاه، با دل راحت بچه‌ها رو بهش بسپرم. البته بعدش کرونا اومد و قرار شد اول آزمون جامع دکترا رو بدیم و پروپوزال‌هامونو آماده کنیم، بعد وارد دانشگاه بشیم. به خاطر کرونا، من تونستم یه ترم هم مرخصی بدون سنوات بگیرم و الان ترم ۴ هستم و دارم برای آزمون جامع آماده می‌شم. پروپوزالم ر‌و هم دادم دست اساتید، تا ایراداتش گرفته بشه. #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن