پست های مشابه

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان رضا ٧/۵ساله، طه ۶ساله، محمد ٣/۵ساله و زهرا ٩ماهه) اینو بزن بر بدن! این حرکتو یک دقیقه انجام بده. حالا یه حلقه به وزنه ت اضافه میکنم بزن ببینم قوی‌تر شدی یا نه😊 به این کار مربی‌های وزنه‌برداری دقت کردی چقدر شبیه کار خدا با ماست؟!😁 همین چند روز پیش بود در حالیکه از بدخوابی شب و بچه به بغل کار کردن روز بدنم رو کش و قوس میدادم، با خدا چت میکردم: خدایا! میبینی که! لباس‌شویی خراب شده شوهرم وقت نداره تعمیرکار بیاره چند روزه لباسها و رویه‌ی تشک و بالش‌ها رو نَشستم. این فندق هم انقدر تو بغلمه که تمیز کردن روی هود و اجاق گاز و داخل کابینت‌ها رو از کارهای روزانه فاکتور گرفتم! امتحانات رضا هم تازه فردا تموم میشه. یه کار جدید هم میخوام شروع کنم در حال تحقیق و بررسی‌ام خیلی ذهنم درگیره چند روزم هست کلللا دست تنهام و شوهرم ماموریته حال ناهار و شام پختن هم دیگه ندارم😔 سرتو درد نیارم! خداجوووون! میشه مادرشوهرم از شیراز نیاد؟! ...نه بذار پاک کنم تا ندیده😄 خدایا میشه اگه صلاحه بیاد؟ ...خب هر اتفاقی بیوفته که صلاحه! حالا یه چیز بهتری بنویس تا ندیده😂 خدایا میشه اگه بهترین مصلحته بیاد؟! خدا پیام داد تو اگه عبادتت رو خالصانه واسه من انجام بدی من برات بهترین مصلحت رو رقم میزنم یه ر.ک هم گذاشت رجوع کنم (بحار: ج 67، ص 249، ح 25) (حضرت زهرا (س) : هر كس عبادت خالص خود را به طرف خدا فرستد، خداى تعالى بهترين مصلحت خود را براى او پايين می‌فرستد.) خلاصه من نمیدونم عبادت و دعام قبول شد یا نه در هر صورت مهمونمون قرار شد بیاد! 😁 از اونجا که خدا از هر مربی ورزشی مربی‌تر و دلسوزتر و حرفه‌ای‌تره مطمئن شدم میخواد قوی ترم کنه👌 4ساعت بیشتر وقت نداشتم! بچه ها رو فرستادم اتاقشون رو تمیز کنن و فندق رو انداختم تو آغوشی و بسم الله! چند روز رو با مهمان، حبیب خدا گذروندم و با وجود خستگی و کم خوابی و بارهای روانی، احساس کردم خدا لطف کرده یه حلقه به وزنه‌ای که میزدم اضافه کنه😎 البته وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم معمولا خودم به استقبال اون حلقه‌های بیشتر رفتم. 😄 گهگاهی هم که میخوام از زیر تمرین در برم خداجونم خودش اقدام می‌کنه. ☺️ . شما هم حتما تا حالا تو اینجور موقعیت‌ها قرار گرفتید❗️ مثلا تصور کنید با شرایط فعلی‌تون دارید میرید تست بارداری بدید... مکالمه شما با خدا چه جوریه؟😁 . #فرهنگ_مقاومت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 بهمن 1400 15:30:24

2 بازدید

madaran_sharif

. در ماه، ۶-۷ بار، کشیک شب داشتم. . مهد بیمارستان فقط تا بعد از ظهر باز بود و نمی‌تونستم دخترم رو شب‌ها، تو بیمارستان نگه دارم. تا عصر اونجا بود و غروب باباش میومد و می‌برد خونه💔 . خیلی سخت بود😫 حس نبودن یک بخش از وجود💔 . البته گاهی اونقدر شدید مشغول کار بیمارها می‌شدم، که کلا یادم می‌رفت. . تو بخش اطفال، خیلی سخت‌تر می‌گذشت؛🥺 دیدن بچه‌هایی اندازه بچه خودت، که باید بستری‌شون کنی و نگاه‌های دردناکشونو ببینی😟 . تو بخش زنان هم، وقتی که نوزادی متولد می‌شد، دلم غنج می‌رفت و حسابی تنگ می‌شد برای دخترم!💕 . تو کشیک‌ها بعضی شب‌ها، پدرش برای شیر خوردن، می‌آوردش بیمارستان، و بعد برمی‌گردوند🧔🏻👶🏻🚙 . اما بیشتر شب‌ها، خودم، در زمان مخصوص استراحت، (که آف بودیم و بقیه همکارام صاف میرفتن تو تختخواب، 🛌 تا خستگی چند ساعت کار رو بیرون کنن)، می‌اومدم خونه. یه ساعتی پیشش بودم💕 و شیر می‌دادم و بوس😚 و نوازش و دوباره برمی‌گشتم.🚙🌃 . خونمون به لحاظ جغرافیایی به بیمارستان‌ها اصلا نزدیک نبود، ولی خوش مسیر بود😃 . خودم باورم نمي‌شد که تا چه حد این خونه، به سه چهار تا بیمارستان، چه این سر شهر، و چه اون سر شهر نزدیکه!😍 حس معجزه داشتم😄 مخصوصا که با خلوتی نصف شب خیابونا، سریع می‌رسیدم خونه پیش دخترم،🤗 و برعکس بیمارستان، سرکارم.😊 . عوض این همه سختی، برخلاف درسای مهندسی، تکلیف و پروژه نداشتیم، و البته باید خودمون حسابی می‌خوندیم و درسامونو مرور می‌کردیم📚 . برا همین، مشغولیتم تو خونه، خوندن رفرنس و جزوه و هندبوک‌ها بود.📖 که البته اکثر مواقع، تو بیمارستان، تو ساعتهایی که وقتم خالی بود، یا زمان‌های استراحتم، می‌خوندم.😌 . گاهی هم تو خونه، با سختی زیاد، و در حالی‌که بچه داره پاره و مچاله‌اش می‌کنه😅 . دوره‌ی اینترنی، و درواقع پزشکی عمومی م که تموم شد، طرحم توی مناطق محروم شروع شد.⛺ . به مدت۹ ماه، با دختر دوساله‌م، و در حالی‌که طبق برنامه خودم، بعدی رو باردار بودم، در یکی از روستاهای جنوب کشور.👩‍⚕️ . بدون همسرم😣 تنهای تنها.... روستایی که گاز که نداشت، حتی آب لوله‌کشی هم نداشت.😲 و تا هکتارها اطراف پانسیونم، مزرعه بود و مزرعه... 🌱🌱😩 . داستان اون روزها مفصله. تصمیم دارم ان‌شاء‌الله در صفحه شخصی خودم، به مرور، داستان اون روزها رو بذارم...✍️ . گذشت و دختر دومم هم، به دنیا اومد.💖 . الحمدلله ۹ ماه مرخصی زایمان داشتم و رفتم خونه.🏡 بعدش چیز زیادی از طرحم نموند و به خوبی و سلامت (و البته سختی خاص خودش😅) تمام شد... . #هجرت #پزشکی۸۶ #تجربه_شما #تجربیات_تخصصی #قسمت_دوم #مادران_شریف

19 اسفند 1398 17:27:54

0 بازدید

madaran_sharif

. شروع سال نوی میلادی ۲۰۱۹🎄 هلند بودیم. . هوا شدیدا سرد🥶 بود و پسرم مریض🤧 شد، تجربه جالبی برامون نبود😒 . برای تعطیلات امسال، تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و سری به خانواده‌ها بزنیم.😍👨‍👩‍👧‍👦 . یک ماهی که ایران بودیم خيلی پرماجرا بود... ماجراهایی که برای ما خیلی چیزها رو یادآوری، و بعضی از میثاق‌ها رو در قلبمون محکم‌تر کرد.❣️ . از روزی که پامون رو توی هلند گذاشته بودیم، نیتی جز برگشتن نداشتیم. برگشتن و ساختن ایرانی آباد‌تر با علم و توانی بیشتر⁦💪🏻⁩ . و این هدف رو مدام برای خودمون تکرار می‌کردیم... . وقتی دوستان دیگه‌ای رو می‌بینیم که اینجا موندگار شدند، به خودمون یادآوری می‌کنیم چه چیزهای با ارزشی در کشورمون💖 داریم، و کشورمون هم چقدر به ما نیاز داره... . یادآوری‌ برای این‌که، رفاه دنیایی اینجا، ممکنه ته دل هرکسی رو قلقلک بده... خونه🏠، ماشین🚙 و همه‌ی حداقل‌های مادی فراهمه. . . بعد از حدود یک‌سال و نیم که از آخرین زیارتمون می‌گذشت، امام رضا جانمون، ما رو به حرم امن خودش دعوت کرد.💖😢 . روز ورود ما به مشهد، مصادف شد با تشییع با شکوه و میلیونی حاج قاسم❤😢 . شهادت #حاج_قاسم مثل یک تندباد، پرده‌ها رو، از روی حقایق عالم کنار زد. . و این‌جا بود که یک بار دیگه خیلی از چیزها برای من یادآوری شد.💗 . عظمت کشورم🇮🇷 عظمت کسانی که زندگیشون رو، فدای آرامش ما کردند🌷 و دِینی که تا آخر عمر به گردن تک‌تک ماها هست... . . بعضی احساسات بیان کردنی نیست و فقط حس کردنی است. . اثر خون #شهید🥀... تو رو فرا می‌خونه به رنج و سختی ظاهری، که در عمق آن #لذتی_وصف_نشدنی است💟 لذتی برتر از تمام لذات مادی... . و کسی که اون رو نچشیده یا درک نمی‌کنه، به تو برچسب دیوانه می‌زند... . کما اینکه زدند... هرکس تصمیم ما مبنی بر برگشتن رو می‌شنید، با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهمان می‌کرد.😕🙄 . و کاش مصداق کلام امیرالمؤمنین✨ باشیم؛ جایی که درباره متقین می‌فرمایند: . یَقولُ لَقَد خُولِطوا؛ وَ لَقَد خالَطَهُم اَمرٌ عَظيم مى‌گویند آنها دیوانه‌اند؛ در حالیکه امرى عظيم آنان را بدین حـال درآورده... 💟 . و همه‌ی این‌ها باعث شد محکم‌تر از قبل⁦💪🏻⁩، قدم برداریم⁦✊🏻⁩... برای هر وظیفه‌ای که به عهده‌ی ماست... برای هر نوع جهادی که در حال انجامش هستیم... . می‌خواد مادری🤱🏻⁩ کردن باشه، یا درس⁦👩🏻‍🎓⁩ خوندن، تحقیق💻 کردن، و یا هر نقش دیگه‌ای که بر عهده‌ی ماست... . . و این داستان ادامه دارد... زندگی همچنان جاریست....💦 . . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_پایانی #مادران_شریف_ایران_زمین

16 فروردین 1399 17:12:40

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶سال و ۳ماهه، #طاها ۵سال و ۱ماهه، #محمد ۲سال و ۴ماهه) . واای چرا خرده‌تراشات رو میزه؟😠 آآآآآخ بازم `نی` و `بی` رو اشتباه گرفتی! مامان بیشتر دقت کن🙁 داره وقت ارسال تکالیف میشه! حواست به بچه‌ها نباشه😣 سرعتت رو کمی باید بیشتر کنی... چقدر اوایل رابطه و عاطفه‌م سر #مشق و درس بهتر بود😞 این مدت که گذشته روز به روز توقعم بالا رفته... البته دیدن نمونه کارهای همکلاسی‌هاش در ایجاد این توقع بی‌تأثیر نبوده🤭 . چند روزی به این صورت گذشت و هر روز موقع حساب کتابای شخصی، به خودم گفتم فردا #اغماض کن! مهربانانه اصلاحش کن... ولی تا ریشه‌ش رو نخشکونم تلاشم بی‌فایده‌س! . _خب بیا زیربنایی کار کن! همت کن برای یه اصل مهم‌تر تا بتونی از این مسائل، #مدبرانه و #مهربانانه عبور کنی. برای این چیزای پیش‌پا‌افتاده بهم نریز. همیشه شاد باش و شادی بخش! تا وقتی #دانشمند_هسته‌ای و دفاعی کشورت رو #ترور کردند و بهم ریختی، بچه‌هات بفهمن واقعا فاجعه رخ داده! همیشه شاد و مهربون باش و از کنار مسائل پیش‌پاافتاده، ساده بگذر. تا وقتی گیر دادی به مسئولین که «پس چی شد؟ می‌خواید چه کنید؟» بچه‌ها بفهمن حتما اتفاق سنگینی رخ داده! تا وقتی از غیبت بچه‌ت پشت سر معلم اخم کردی، همه بفهمن فاجعه رخ داده! . نه اینکه بعدها بگن: «انگاری این مامانه کلا معترضه!»😥 . _بله انگار درست میگی... آشغال تراش و چروکی گوشه دفتر و خیلی چیزهای دیگه رو واقعا میشه با صبر و حوصله و مهربونی اصلاح کرد. مگه من قراره فقط نظم و تمیزی یادش بدم؟ اون داره از من خیلی چیزا یاد می‌گیره... کجا باید صبر داشت و کجا باید بغض و فریاد داشت! کجا باید محبت داشت و کجا نباید داشت! کجا میشه گذشت و اغماض داشت و کجا نمیشه! . حواسم باشه! این امانت، با فطرت پاک الهی، دست من سپرده شده. تنها کاری که باید کنم اینه که فطرتش رو دستکاری نکنم! . پس بسم الله... . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

15 آذر 1399 17:21:02

0 بازدید

madaran_sharif

. . #قسمت_هشتم . #ام‌البنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . گل‌پسر ما، مهارت‌های خودیاری‌ش خیلی خوبه. یعنی کارهای شخصی‌ش، مثل لباس پوشیدن و غذا خوردن رو خودش انجام می‌ده و همین هم باعث می.شد دکترها بگن معلول نیست؛ اما تو آموزش، متاسفانه خیلی ضعیف‌تر از کسانی هست که مهارت‌های خودیاریشون پایینه...😔 . تشخیص رنگ‌ها رو درست انجام نمی‌ده، مفهوم اعداد رو خیلی متوجه نمی‌شه، تکلمش البته خیلی بهتر شده، ولی هنوز دقیق و کامل صحبت نمی‌کنه. . خداروشکر، من الان خیلی عادی با این قضیه برخورد می‌کنم. اونو همه جا با خودم می‌برم و کاملاً مثل بچه‌های دیگه‌م باهاش برخورد می‌کنم.😌 به این خاطر، بقیه آدم‌ها هم که منو می‌بینن، به خودشون اجازه نمی‌دن حرفی بزنن، یا ترحم بکنن و بگن آخی... بچه‌ت مشکل داره.😏 . . یکی از کارهایی که ما کردیم، این بود که برای بزرگتر کردن خونه‌مون، و راحت شدن همسایه‌ی پایینی از سر و صدای ما😅، به طبقه‌ی زیر زمین یه خونه‌ی قدیمی ۱۵۰ متری حیاط‌دار🤩، نقل مکان کردیم. . تو قم کلی از این خونه‌ها هست که دو طبقه‌ن، با زیر زمین و حیاط. و معمولا قیمت مناسبی هم دارن. . ما هم دنبال همچین خونه‌ای بودیم و خداروشکر روزیمون شد.😄 الان تو این ایام کرونا که خیلی نمی‌شه بیرون رفت، بچه‌های ما، با بچه‌ی صاحبخونه‌مون (که طبقه‌ی بالای ما هستن)، همه‌ش دارن تو حیاط بازی می‌کنن😊 . واقعا نمی‌دونم اگه اون آپارتمان قبلی بودیم و کرونا می‌اومد، من چیکار می‌کردم.😥 اونجا، من کلی بچه‌ها رو بیرون می‌بردم. روزی دو سه ساعت!! می‌رفتیم پارک، دوچرخه سواری، آب بازی، تاب بازی. یا خونه‌ی دوستام می‌رفتیم. . و الان همه‌ش دارم خدا رو شکر می‌کنم که اومدیم اینجا.🤗 . . الان، من کماکان درس حوزه‌م رو ادامه می‌دم و دارم پایان‌نامه سطح سه رو می‌نویسم. . قبلاً موقع امتحانا، مادرم می‌اومدن پیشم، ولی الان دیگه یا می‌ذارم مهد، یا پیش باباشون. حتی یه بار هر سه تا شونو، بردم سر جلسه!😄 . . خداروشکر، مادرشوهرم هم دوساله که از تبریز اومدن قم و گاهی موقع امتحانا یا وقتای دیگه، پیش اونا هم می‌ذارم. البته‌ من کلا روحیه‌م جوری نیست که خیلی کمک بخوام؛ ولی گاهی لازم می‌شه. . به جز حوزه، توی یه مدرسه هم علوم تدریس می کنم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

05 اردیبهشت 1400 14:54:12

0 بازدید

madaran_sharif

. در مورد روند #بارداری🤰🏻اینجا؛ یه جایی شبیه مرکز بهداشت ایران دارن، که همه باید برای چکاپ ماهانه اونجا برن🏥 تمام کارها رو هم ماما⁦👩🏻‍🦱⁩ انجام می‌ده و خبری از متخصص زنان👩🏻‍⚕ نیست! . و اجازه نداری سراغ متخصص بری؛ مگر این‌که مشکل خاصی باشه و ماما یا پزشک عمومی نامه📃 بده. (که خیلی کم اتفاق می‌افته) . در زایمان هم، اولویت با زایمان در منزله! با ماما تماس☎️ می‌گیرن و میاد خونه و زایمان می‌کنن😅 . حتی بیمه، هزینه‌ی بیمارستان🏨 رو نمی‌ده و هزینه‌ش💵 هم خیلی بالاست😱 اگه کسی بخواد بیمارستان بره، باید درجه‌ بیمه رو ارتقا بده که یه جورایی می‌شه همون بیمه تکمیلی خودمون، و بعد برای زایمان بره بیمارستان. . . راستش من خودم بیمارستان رفتم؛ و هنوز کسی از ایرانیا رو نمی‌شناسم خونه زایمان کرده باشه.😅 یه کم ریسکش بالاست. . و جالبه که بیشتر ایرانی‌هایی که من دیدم از خدمات درمانی هلند راضی نیستن!! و سعی می‌کنن هر وقت می‌رن ایران کارای درمانیشونو🏨 انجام بدن و داروهاشونم 💊💉بگیرن! . . برای زایمان هم، از طرف بیمه یه بسته📦 در خونه فرستاده می‌شه، که توش بعضی از وسایل لازم هست؛ الکل، ژل ضدعفونی کننده، پنبه، گیره‌ی ناف، زیرانداز، گاز پانسمان و... به علاوه یه عروسک هدیه به نی‌نی⁦👶🏻⁩ کوچولو☺️ که توسط آقای برادر⁦👦🏻⁩ تصاحب شد😁 . اگه زایمان در منزل باشه، بقیه وسایل لازم رو ماما با خودش میاره. . جالبه که در زایمان بیمارستانی هم، فقط و فقط ماما دخالت داره، و اگه مشکلی پیش نیاد، پزشک متخصص👩‍⚕️، هیچ دخالتی نمی‌کنه، یک ساعت⏰ بعد از تولد بچه هم، اگه مشکل خاصی نباشه، مرخص می‌کنن😁 . تا حدود یک هفته بعد از زایمان، روزی چند ساعت یه پرستار⁦👩🏻‍🦱⁩ میاد خونه و از مادر و بچه مراقبت می‌کنه. . پرستار همه‌ی کارهای نوزاد رو انجام می‌ده؛ تعویض پوشک، حمام🛀، حتی خوابوندن، تا مادر بتونه بیشتر استراحت کنه؛ حتی در کارهای منزل هم مشارکت می‌کنه🧺🍳 الآن بعضیا می‌گن خوشششش به حالشون😜 . از این نظر که دولت به مادران اهمیت می‌ده و به دنبال تسهیل امور اون‌هاست، این امر ارزشمنده⁦👌🏻⁩ اما وقتی بدونیم که اینجا اکثر زنان، کسی رو ندارن که بتونه و بخواد از اون‌ها مراقبت کنه، خیلی ناامیدکننده‌ست😔 . بلایی که شاید در سال‌های آتی، سر ما هم بیاد😧 . در واقع اینجا، #ارتباطات_خانوادگی مثل ایران، نیست که مادر از دخترش مراقبت کنه؛ یا هر دختری بستگانی رو داشته باشه که تو روزای سخت به کمکش بیان😓 و دولت مجبوره این خلا‌ها رو با پرستار پر کنه . #ز_م #تجربیات_مخاطبین #تجربیات_تخصصی #قسمت_دهم #مادران_شریف_ایران_زمین

11 فروردین 1399 16:01:52

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ساله و علی ۳ساله) طبق معمول، بچه‌ها داشتن با هم بازی می‌کردن که دعواشون شد. علی قهر کرد و گفت دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😤 محمد هم رفت تو اتاق و گفت منم دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😒 علی: مامان بیا بازی کنیم. داداشو دیگه دوست ندارم. مشغول بازی شدم. کمتر از یک دقیقه بعد علی بلند شد رفت تو اتاق. داداش ببخشید🙄 دیگه به حرفت گوش می‌دم. دوست دارم با تو بازی کنم.🥰 از وقتی علی تونست بشینه و ارتباط برقرار کنه با داداشش، خیلی تدریجی و نامحسوس من از بازی‌ها کنار گذاشته شدم. از روزایی که برای لحظه به لحظه‌ش باید فکر می‌کردم و سرگرمی برای گل پسرا تدارک می‌دیدم که بیکار نباشن و بهونه نگیرن،🤪 رسیدم به روزهایی که باید حواسم باشه که خودمو قاطی بازی هاشون بکنم! وگرنه می‌بینم هفته‌ها گذشته و من اصلااااا باهاشون بازی نکردم.🤦🏻‍♀️ اون روزها اگه بهم می‌گفتن روزی می‌رسه که باید تو برنامه‌ت بنویسی «بازی با بچه‌ها» که یادت نره، باور نمی‌کردم! شاید بپرسید خب چه کاریه؟! وقتی خودشون مشغول بازی هستند چه اصراریه که حتما باهاشون بازی کنی؟ دلیلش اینه که دنیای بچه‌ها بازیه! و من تنها با هم‌بازی شدن باهاشون می‌تونم وارد دنیاشون بشم و هرتاثیری که می‌خوام روشون بذارم. بازی واقعا بازوی تربیته! یه بار علی زودتر خوابش برد و من و محمد مشغول بازی شدیم. بعد از مدت‌ها یه بازی دونفره با گل پسر. تفاوت رفتار محمد بعد از بازی مادرپسری مشهود بود. منتظر بود من کاری ازش بخوام و بدووو بره انجام بده تا منو خوشحال کنه. اوج ماجرا همین پریشب اتفاق افتاد. ۴ تایی مشغول بازی شدیم. یک ساعت بازی خانوادگی بعد از مدت‌های خیلی زیاد! و اتفاق بعدش خیلی خنده دار بود.😆 محمد خودجوش بلند شد و گفت مامان می‌خوام خونه رو جمع و جور کنم. بعدم دستمال بده گردگیری کنم! ظرفا هم می‌شورم! جارو چی؟ خونه جارو نمی‌خواد؟😂🤣 من و پدر در حالیکه سعی می‌کردیم نخندیم و عادی برخورد کنیم نظاره‌گر رفتار محمد بودیم! کل خونه رو مرتب کرد! و اجازه نمی‌داد علی کوچکترین بی‌نظمی ایجاد کنه! جالبه که علی هم دست به کار شد. خلاصه سرتونو درد نیارم. کار به جایی رسید که گفتم بذار تا تنور داغه نونو بچسبونم و خونه تکونی عید رو از نامرتب‌ترین کابینت آشپزخونه شروع کردیم!😜 اگه اون شب تا صبح ادامه پیدا می‌کرد، خونه تکونی‌مون تموم می‌شد! ولی حیف...که خوابیدیم و صبح دوباره برگشته بودن به حالت کارخانه!🤦🏻😭 حالا منتظریم دوباره فرصت پیش بیاد چهارتایی بازی کنیم تا بقیه کابینت‌ها هم مرتب بشه.😂 #مادران_شریف_ایران_زمین #بازی_بازوی_تربیت

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۵ساله و علی ۳ساله) طبق معمول، بچه‌ها داشتن با هم بازی می‌کردن که دعواشون شد. علی قهر کرد و گفت دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😤 محمد هم رفت تو اتاق و گفت منم دیگه باهات بازی نمی‌کنم.😒 علی: مامان بیا بازی کنیم. داداشو دیگه دوست ندارم. مشغول بازی شدم. کمتر از یک دقیقه بعد علی بلند شد رفت تو اتاق. داداش ببخشید🙄 دیگه به حرفت گوش می‌دم. دوست دارم با تو بازی کنم.🥰 از وقتی علی تونست بشینه و ارتباط برقرار کنه با داداشش، خیلی تدریجی و نامحسوس من از بازی‌ها کنار گذاشته شدم. از روزایی که برای لحظه به لحظه‌ش باید فکر می‌کردم و سرگرمی برای گل پسرا تدارک می‌دیدم که بیکار نباشن و بهونه نگیرن،🤪 رسیدم به روزهایی که باید حواسم باشه که خودمو قاطی بازی هاشون بکنم! وگرنه می‌بینم هفته‌ها گذشته و من اصلااااا باهاشون بازی نکردم.🤦🏻‍♀️ اون روزها اگه بهم می‌گفتن روزی می‌رسه که باید تو برنامه‌ت بنویسی «بازی با بچه‌ها» که یادت نره، باور نمی‌کردم! شاید بپرسید خب چه کاریه؟! وقتی خودشون مشغول بازی هستند چه اصراریه که حتما باهاشون بازی کنی؟ دلیلش اینه که دنیای بچه‌ها بازیه! و من تنها با هم‌بازی شدن باهاشون می‌تونم وارد دنیاشون بشم و هرتاثیری که می‌خوام روشون بذارم. بازی واقعا بازوی تربیته! یه بار علی زودتر خوابش برد و من و محمد مشغول بازی شدیم. بعد از مدت‌ها یه بازی دونفره با گل پسر. تفاوت رفتار محمد بعد از بازی مادرپسری مشهود بود. منتظر بود من کاری ازش بخوام و بدووو بره انجام بده تا منو خوشحال کنه. اوج ماجرا همین پریشب اتفاق افتاد. ۴ تایی مشغول بازی شدیم. یک ساعت بازی خانوادگی بعد از مدت‌های خیلی زیاد! و اتفاق بعدش خیلی خنده دار بود.😆 محمد خودجوش بلند شد و گفت مامان می‌خوام خونه رو جمع و جور کنم. بعدم دستمال بده گردگیری کنم! ظرفا هم می‌شورم! جارو چی؟ خونه جارو نمی‌خواد؟😂🤣 من و پدر در حالیکه سعی می‌کردیم نخندیم و عادی برخورد کنیم نظاره‌گر رفتار محمد بودیم! کل خونه رو مرتب کرد! و اجازه نمی‌داد علی کوچکترین بی‌نظمی ایجاد کنه! جالبه که علی هم دست به کار شد. خلاصه سرتونو درد نیارم. کار به جایی رسید که گفتم بذار تا تنور داغه نونو بچسبونم و خونه تکونی عید رو از نامرتب‌ترین کابینت آشپزخونه شروع کردیم!😜 اگه اون شب تا صبح ادامه پیدا می‌کرد، خونه تکونی‌مون تموم می‌شد! ولی حیف...که خوابیدیم و صبح دوباره برگشته بودن به حالت کارخانه!🤦🏻😭 حالا منتظریم دوباره فرصت پیش بیاد چهارتایی بازی کنیم تا بقیه کابینت‌ها هم مرتب بشه.😂 #مادران_شریف_ایران_زمین #بازی_بازوی_تربیت

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن