پست های مشابه
madaran_sharif
. یکی از تفریحاتِ عباس اینه که لباسای تا شدهی توی کشوها رو خالی کنه رو زمین😱 و کشوها رو دربیاره باهاشون بازی کنه.😂 . . بیشتر هم وقتایی این کارو میکنه که روزِ قبلش مثلا من لباسا رو مرتب کرده باشم و چیده باشم تو کشوها😆😆 . . با همین چهار تا دونه کشو، خودش انواع بازیا رو هم ابداع میکنه! . ایدهی اخیرش ساختِ #استخر بود😂 و به منم گفت مامان برام آب بریز توش.😅 . باز خداروشکر جدیدا قوهی تخیلش فعال شده و یه سری اشیاء و بازیها رو به صورت #تخیلی هم قبول میکنه😉 . مثلا وقتی براش با دستم به صورت تخیلی آب میریزم توی استخرش و صدای آب در میارم، راضی میشه و دیگه گیر نمیده برو پارچ آبو بیار.😂 . . البته دوام بازیهای تخیلیش خیلی کمه و فقط در لحظه قانعش میکنه و خوشحال میشه از اینکه به خواستهش رسیده.😛 . این بار هم بعدِ چند دقیقه، آب تخیلی استخرش تبخیر شد و سراغ توپهای توی انباری رو گرفت.😂 . و وقتی حاصل ایدههاش و زحمتهای خودش و من کامل شد، رفت نشست توش.😀 . بعدِ دو سه دقیقه انگار به یک خلاء و کمبودِ جدید پی برد.😐😮😯 . - مامان خواخرو بیذار پیشم تو توپا😇😇 . . و من 😍😍 فاطمه رو گذاشتم تو همون استخرِ کوچیک ۳۰ در ۳۰ سانتی متری و مدتی با هم توپ بازی کردن.😘😘👦👧 عمدهش به صورت #مسالمت_آمیز با کمی تا قسمتی چالشِ سطحی و نوازشِ محکم.😂😂 . . این وقایع تقریبا دو ساعت سرگرممون کرد.😍 و برای من همراه شدن با بازیها و خندههاشون و ورود به دنیای قشنگ #کودکانهشون مایهی آرامش بود بین همه دلمشغولیها و دغدغهها و نگرانیهای درسی و کاری.😘 . . پ.ن۱: از جذابیتهای جدید زندگیمون همبازی شدن بچههاست. و #نظارت و #تسهیلِ بازی شون توسط من😍😍 فاطمه از دو سه ماهگی با دیدن بازیهای #عباس سرگرم بود و عمده شادیها و خندههاش هم واسه وقتایی بود که عباس باهاش بازی میکرد.😋 عباس هم از وقتی #فاطمه تونسته سینهخیز بره و اسباب بازیها رو بگیره دستش و بشینه، انگیزهی بیشتری برای بازی کردن با فاطمه پیدا کرده.😀 . . پ.ن۲: چالشهای خواهر و برادری که سرجاشه همیشه و همه تجربهش میکنن کم و بیش، منتها چیزی که مهمه رفتارِ والدینه، باید خیلی عادی و منطقی بدونِ پرخاش و عصبانیت، چالشها و تنشهاشون رو مدیریت کنیم.✋ این روزها دارم به صورت عملی چند واحد #مدیریت_بحران با #طعم_عسل پاس میکنم 😇😇 . . #پ_شکوری #شیمی91 #آزادی_کودک #خواهربرادری #همبازی #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
08 دی 1398 16:16:35
1 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی (مامان محمد ۴ سال و ۹ ماهه و علی ۲ سال و ۸ ماهه) طفلک دو سالش بیشتر نبود که خانوادهش دچار یه مشکل مالی شدن و حسابی کار و بارشون قاطی شده بود. این طفل معصوم هم کاملاً در جریان قرار گرفته بود و خیلی عصبی بود. از پدر و مادرش شاکی بود و فکر میکرد اگه پول داشتن همه چی حل میشد! من هنوز ازدواج نکرده بودم ولی از همون موقع تو ذهنم بود که نباید طوری رفتار کنیم که بچهها فک کنن بیپولی عامل همهی مشکلاته و پول تنها حلال گرفتاریها! گذشت تا خودم مادر شدم. یه روز محمد ازم خواست چیزی براش بخرم که گرون بود. منم خواستم به بابای بچهها لطف کرده باشم، گفتم مامان این که خیلی پولش زیاده، ما اونقدر پول نداریم. به بابا هم نگو که میخوای. بعدا پولمون بیشتر شد شاید بخریم. اون تجربه رو فراموش کرده بودم و میخواستم که محمد از پدرش چنین چیزی رو درخواست نکنه! محمدآقا هم به محض ورود پدر گفتند که بابا من به شما نمیگم که فلان چیز رو برام بخری، چون گرونه و ما اونقدر پول نداریم.😐 پدر حواسش جمعتر از من بود. گفتن بابا کی گفته ما پول نداریم؟ پول همیشه هست ولی این وسیله به این دلیل و اون دلیل مناسب نیست. بهتر نیست به جاش یه چیز بهتر بگیریم؟! خلاصه با گلپسر توافق کردن که وسیلهی دیگهای بخرن. من که سریع متوجه شدم چه سوتیای دادم به خودم اومدم و دیگه در موارد مشابه رویکرد همسر رو پیش گرفتم. چند روز پیش پسر همسایه اومده بود خونهمون. میخواست یکی از ماشینهای محمد رو ببره برای خودش. یه کم با هم چک و چونه زدن. محمد: خب به بابات بگو برات بخره از اینا. پسر همسایه: آخه ما پول نداریم. محمد: امممم خب باشه ماشینم مال تو. ما خیلییییی پول داریم دوباره یکی میخریم. من و آقای همسر:😐😂😎 پ ن: نگران نشید! بعدش محمد رو توجیه کردیم که این خبرا نیست.😁 هرچند خوبه که اسباب بازی هاشو به بچه های دیگه بده ولی لزوما دوباره همون وسیله رو براش نمیخریم. #روزنوشت_های_مادری #ما_خیلی_پولداریم😅 #مادران_شریف_ایران_زمین
16 شهریور 1400 16:00:26
0 بازدید
madaran_sharif
. #ط_اکبری (مامان #رضا ۶سال و ۳ماهه، #طاها ۵سال و ۱ماهه، #محمد ۲سال و ۴ماهه) . واای چرا خردهتراشات رو میزه؟😠 آآآآآخ بازم `نی` و `بی` رو اشتباه گرفتی! مامان بیشتر دقت کن🙁 داره وقت ارسال تکالیف میشه! حواست به بچهها نباشه😣 سرعتت رو کمی باید بیشتر کنی... چقدر اوایل رابطه و عاطفهم سر #مشق و درس بهتر بود😞 این مدت که گذشته روز به روز توقعم بالا رفته... البته دیدن نمونه کارهای همکلاسیهاش در ایجاد این توقع بیتأثیر نبوده🤭 . چند روزی به این صورت گذشت و هر روز موقع حساب کتابای شخصی، به خودم گفتم فردا #اغماض کن! مهربانانه اصلاحش کن... ولی تا ریشهش رو نخشکونم تلاشم بیفایدهس! . _خب بیا زیربنایی کار کن! همت کن برای یه اصل مهمتر تا بتونی از این مسائل، #مدبرانه و #مهربانانه عبور کنی. برای این چیزای پیشپاافتاده بهم نریز. همیشه شاد باش و شادی بخش! تا وقتی #دانشمند_هستهای و دفاعی کشورت رو #ترور کردند و بهم ریختی، بچههات بفهمن واقعا فاجعه رخ داده! همیشه شاد و مهربون باش و از کنار مسائل پیشپاافتاده، ساده بگذر. تا وقتی گیر دادی به مسئولین که «پس چی شد؟ میخواید چه کنید؟» بچهها بفهمن حتما اتفاق سنگینی رخ داده! تا وقتی از غیبت بچهت پشت سر معلم اخم کردی، همه بفهمن فاجعه رخ داده! . نه اینکه بعدها بگن: «انگاری این مامانه کلا معترضه!»😥 . _بله انگار درست میگی... آشغال تراش و چروکی گوشه دفتر و خیلی چیزهای دیگه رو واقعا میشه با صبر و حوصله و مهربونی اصلاح کرد. مگه من قراره فقط نظم و تمیزی یادش بدم؟ اون داره از من خیلی چیزا یاد میگیره... کجا باید صبر داشت و کجا باید بغض و فریاد داشت! کجا باید محبت داشت و کجا نباید داشت! کجا میشه گذشت و اغماض داشت و کجا نمیشه! . حواسم باشه! این امانت، با فطرت پاک الهی، دست من سپرده شده. تنها کاری که باید کنم اینه که فطرتش رو دستکاری نکنم! . پس بسم الله... . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
15 آذر 1399 17:21:02
0 بازدید
madaran_sharif
. #پ_بهروزی . ّتا دو سالگی محمد، ایشون تک پسر خونه بودن و منم یه مامان اولی باحوصله و جوگير😁😃 هفت صبح: - 😴 -- ماما👶🏻 - سلام گل پسرم😍 بیدار شدی؟😘 و هر روزمون بعد از مشتی بوس و بغل، با "غذابازی" آغاز میشد! . بعدش نوبت "کابینت بازی"بود! تا من کارهای آشپزخونه رو ميکردم، محمد تو کابینتا قل میخورد! هی میریخت، هی جمع میکردم! البته همیشه هم انقدر ایدهآل نبود🤷🏻♀️ چون محمد اولین درخواستش "ددر" بود! هفت و نیم صبح به همراه بچه مدرسهایهای مجتمع از خونه میزدیم بیرون! گاهی تا ظهر تو محوطه بودیم و نگاههای ترحمآميز پيرمرد نگهبان رو با یه لبخند که نشون میداد "من راضيم و شاد" پاسخ میدادم😄 . تو خونه هم هر بازی که فکرشو بکنید داشتیم! خط قرمز🚫، بازیهای #زشت و #خطرناک بود! باقی همه آزاد!👌🏻 آیا نقاشی رو دیوار و کندن گچ دیوار با چکش زشته یا خطرناک؟! به نظر ما هیچ کدوم😂😝 . به جز بازی، سه گانهی "قصه، نمايش و کتاب" برای ما مهمترین جایگزین تلویزیون📺 بوده و هست. . علی آقا هم قرار بود بیاد و تو پازل تربیتی خانواده نقش ایفا کنه!😁 پس نباید خیلی دیر میشد! . محمد دو سال و یک ماهش بود. دیگه من نه یه مامان اولی باحوصله و جوگير😅 بودم، و نه میتونستم تمام وقت در خدمت محمد باشم! پس تا علی بزرگتر بشه و رسما همبازی بشن، باید محمد بازههای کوتاهی در روز جوری سرگرم بشه که سراغ ما نیاد! مثلا تا پایان خوابوندن علی در سکوت بمونه! چیکار کنیم؟! تو شهر غریب نیرو کمکی هم که نداریم💥 ما لپتاپ رو انتخاب کردیم. خب فرقش چی شد؟! مثل تلویزیونه که؟!😕 نه،خیلی فرق داره!😌 . 👈 دیگه دوسالش رد شده، و آسیبی که برای چشم و مغز ميگفتن خیلی کم شده. 👈مثل تلویزیون دم دست نیست و بچه خودش نمیتونه راهش بندازه! ضمن اینکه گاهی لپتاپ رو هرچی میگردیم پیدا نمیکنيم😅😈 👈هرچی "ما" بخوایم تو لپتاپ هست، نه هرچی تهیه کننده و نویسنده و کارگردان تلويزيون ميخوان. اوایل فيلمای خانوادگی بود فقط، فيلم بچگیهاش رو خيلی دوست داشت، براش جالب بود که میدید کارهایی که ما الان برای داداش علی میکنیم، قبلا برای اون هم کردیم😍 کمکم بعضی کليپای کودکانه مناسب رو هم اضافه کردیم. . البته لپتاپ هم بايد مدیریت میشد. زحمتی نداشت!چون صفحهش کوچيکه، و بچه باید تو یه وضعیت ثابت تماشا کنه، پس خودش خسته میشه و میره سراغ بازی😜 اینم از روزگار آپارتمان نشینی! . الان هم که تو روستا، خونه حیاطدار و مرغ و جوجه و آب بازی و گل بازی و گچ کاری.. نوبت به تلویزیون ميرسه آیا؟!😊 . #مادران_شریف_ایران_زمین #تلویزیونی_شدن
04 مرداد 1399 18:09:45
0 بازدید
madaran_sharif
. #م_نیکبخت (مامان #ابوالفضل ۱۳/۵ ساله، #زهرا ۵/۵ ساله، #محمدجواد ۱ سال و ۹ماهه، #حلما ۱۰ماهه) . از یک خانوادهی هفت نفرهی گلپایگانی و متولد ۶۴ ام.😌 . خواهر بزرگم ۱۵ سالگی ازدواج کردن و من هم بعد از ایشون، سال ۸۳ تو ۱۸ سالگی ازدواج کردم. (قبل از کنکور) . همسرم متولد ۵۸ و دامپزشک بودن. با اینکه از اقوام نسبتا دورمونن ولی هیچکدوم همو ندیده بودیم😅 . همون سال کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم، ولی به دلایل مختلف مثل نداشتن انگیزهی کافی برای رفتن به شهر دور و عدم تحمل دوری از خانواده نرفتم. . یک سال عقد بودیم و تو این مدت، نزدیک خونهی پدر مادرامون، یه خونه ساختیم و بعد از اون با یه مراسم معمولی عروسی کردیم. . اول زندگی از سر بیکار نبودن پیش یه استاد نقاشی رفتم و ثبت نام کردم. یه جلسه بیشتر کلاس نرفته بودم، که امام رضا (علیهالسلام) ما رو طلبیدن🤩 و به عنوان ماه عسل، رفتیم مشهد و این اولین سفر متاهلیمون بود که خیلی خاطرهانگیز و عالی بود.🥰 . بعد از برگشتمون از زیارت خواستم دوباره برم کلاس، ولی استاد محل کلاس رو عوض کرده بودن و من هم که شمارهای از ایشون نداشتم، دیگه دنبالش نرفتم. خلاصه برای نقاش شدن، فقط استعدادش رو داشتم ولی انگیزه نه😁 . بعد اون، اوقات بیکاریم رو به بافت فرش (به کمک خواهرشوهرم) و کارهای دیگه گذروندم. میشه گفت اون روزا رو یه جورایی فقط گذروندم.😕 واقعا اگه تجربهی حالا رو داشتم با اون اوقات چه کارا که نمیکردم... . خدا خواست خیلی عمرم رو به باد ندم و ۹ ماه بعد از ازدواج باردار شدم. . از وقتی متوجه بارداری شدیم، برکت از زمین و آسمون به طرفمون سرازیر شد. تموم قرضهای خونه رو دادیم😊 ماشین خریدیم و کلی پس انداز کردیم💶 . تو بارداری، فرشبافی میکردم، تو باغچهمون سبزی و صیفی می کاشتم، و به خانواده ی همسرم و پدر ومادرم تو برداشت بعضی محصولات مثل انگور کمک میکردم. . فروردین ۸۶ ابوالفضل کوچولو به دنیا اومد. . بعد از اون به دلایلی تصمیم گرفتیم فقط یه بچه داشته باشیم، مثلا: راحت باشیم😎 تبلیغات علیه بچه و فرزندآوری روی ما موثر بود🧐 برای زایمان پسرم سزارین شده بودم😷 کمتجربگی و بلد نبودن خیلی چیزا تو فرزند پروری و البته توصیه ی بزرگترها🤨 (با وجود اینکه هر دو خانوادهی ما پر جمعیت بودن، ۸ فرزندی و ۵ فرزندی، ولی تحت تأثیر تبلیغات وسیع مراکز بهداشت و تلویزیون قرار گرفته بودن) . . بعد از مدتی، از طریق یکی از دوستان با استادی آشنا شدم که دید ما رو کاملا در مورد فرزندآوری و کلا سبک زندگی عوض کردن. . . #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 شهریور 1399 16:49:16
0 بازدید
madaran_sharif
. #قسمت_چهارم . #م_کلاته (مامان #مرتضی ۵ سال و ۸ ماهه، #فاطمه ۳ سال و ۹ ماهه و #مجتبی ۱۱ ماهه) . هیچکدوم از دوستام باورشون نمیشد که دو تا کوچولو دارم و سومی رو باردارم🤰🏻. این وسط دو واحد هم حضوری داشتم که بچهها رو یک ساعتی مهد حوزه میذاشتم. یکبار کلاس جابهجا شدهبود و شرایط جوری نبود که بچهها رو مهد بزارم… مجبور شدم با خودم ببرمشون سر کلاسی که تو کتابخونه برگزار میشد. با شرایط سکوت مطلق😄 بچهها دلشون میخواست صحبت کنن اما ...خلاصه اون کلاس چالشی هم گذشت... . خیلی از اوقات قبل از اینکه استاد بیان سر کلاس بقیهی طلبهها من رو سوال پیچ میکردن که چطور میتونی با بچهها انقدر درس بخونی و به کارات برسی؟ . آخر ترمها هم که باید درس رو ارائه میدادم، مثل همیشه، شب بعد از خوابیدن بچهها، تدریسم رو آماده میکردم. . وقتی سر کلاس، تدریس رو بهعنوان اولین نفر ارائه دادم، مورد تشویق استاد و بقیه قرار گرفتم. خدا همیشه بخاطر حضور این فرشتهها به زندگیم برکت میداد😍… . نوشتن پایاننامه هم با وجود بچهها، لطف بخصوصی داشت… دلم میخواست چند ساعت با تمرکز بشینم پاش… اما فقط شب فرصت داشتم و ذهن اون موقع یاری نمیکرد… سعی میکردم بیشتر از نرم افزارها استفاده کنم تا نیازی به حضور در کتابخونه نداشته باشم… . من عاشق تحقیق و پژوهش بودم… درسته که بعد از یک روز سروکلهزدن با دو تا وروجک و بارداری، ذهنم پویایی لازم برای پایاننامه رو نداشت... اما من با کارهای علمی، انگیزه میگرفتم...❤️ انگار با این کارها زنده بودم و حیات میبخشیدم😍 تونستم پایاننامهام رو با نمرهی خوب دفاع کنم ... سطح دو به پایان رسید و نینی ما در اوایل دوران کرونا به دنیا اومد👼🏻 . تابستون همون سال برای سطح ۳ یا همون ارشد شرکت کردم...تنها رشتهای که میتونستم غیرحضوری بخونم، یه رشتهی خیلی سخت بود، فقه و اصول... . شرایطم ایجاب میکرد غیرحضوری رو انتخاب کنم چون من فکر میکنم کسی از پس سه تا بچهی قدونیمقد من برنمیاد، جز مامانشون😅 . به خاطر معدل بالا، دیگه امتحان ورودی نداشتم و فقط یه مصاحبه بود. اما وقت کمی داشتم و درسهای زیادی رو باید برای مصاحبه میخوندم. روز مصاحبه حسابی رفتم بالای منبر😆… برای مصاحبهگیرندهها که دو خانم و یک آقای روحانی بودند، از اولویت بچهداری و لزوم تحصیل کنار بچهداری گفتم… یکی از خانمهای مصاحبهگیرنده، ۸ تا بچه داشت و حسابی تشویقم کرد😍. سوالات علمی خیلی سخت بود و استرس مصاحبه زیاد... . فکر نمیکردم قبول بشم اما شدم...💪 . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
05 اسفند 1399 18:15:36
1 بازدید
مادران شريف
0
0
#قسمت_دوم . #ز_فرقانی (مامان چهار فرزند ۱۲ ساله، ۷.۵ سال، ۵ ساله و ۳ ساله) . سال ۸۰ کنکور دادم ولی دولتی قبول نشدم. داشتم برای سال آینده میخوندم که اتفاقی توی آزمون بهمن ماه دانشگاه علمی کاربردی شرکت کردم و عمران کرمانشاه قبول شدم و رفتم!😊 . تمایل زیادی به دانشگاه رفتن داشتم و به سرعت به رشتهم علاقهمند شدم. دانشگاه کرمانشاه کاردانی و دو ساله بود و این مدت رو با دوستم منزل یکی از اقوام خیلی دور بودیم و نذاشتن ما بریم خوابگاه. . خیلی به خانواده وابسته بودم و روحیهی حساسی داشتم که دوری از خانواده رو برام سخت میکرد و این من رو به شدت ترسو کرد.🥺 البته قبلا هم ترس داشتم ولی غربت ترسهام رو بیشتر و عمیقتر کرد. تقریبا تمام ترم اول رو گریه کردم و تا فرصت پیدا میشد میرفتم شهرستان پیش خانواده. . پدرم نگرانی نداشتن یا بروز نمیدادن و این خیلی قوت قلب بود برام. ۲ تا از برادرام مخالف راه دور رفتنم بودن، اما پدرم در جوابشون میگفتن آدم اگر آدم باشه آمریکا هم بره آدمه! ولی اگر نباشه خونهی پدر و مادرش هم هر کاری بخواد میکنه. این حرف بهم اعتماد به نفس داد و همیشه سعی میکردم بهتر از توی اونی که توی خونهم باشم.😉 . رشتهی عمران رو اتفاقی رفتم ولی بعدا که علاقه پیدا کردم خیلی توی درسها جدی بودم و همیشه شاگرد برتر. حتی به بقیه درس میدادم. اون زمان دوست داشتم سرکار برم و فکر میکردم چون استعداد دارم باید استفاده کنم یا وقتی میدیدم که اعضای فامیل سرکار میرن دوست داشتم منم برم و خلاصه حسابی با پروژههای عمرانی دوست شده بودم. . برای لیسانس هم همون دانشگاه به خاطر معدل بالا من رو بدون آزمون خواستن، ولی به خاطر دوری راه برای کارشناسی راهی دانشگاه غیر انتفاعی آمل شدم.👌🏻 . توی دانشگاه بیشتر تو زمینهی درسی فعالیت میکردم و عمدهی وقتم رو پروژههای عمرانی پر میکرد. برای همین هم تنها موردی که خارج از برنامهی درسی انجام میدادم کلاسهای شعر و شرکت توی جشنوارههای شعر برای علاقهی شخصیم بود. بیشتر شعرام هم تو فضاهای عاشقانه بود!😅 البته علاقهم به سیاست رو هم همچنان با دنبال کردن جدی اخبار سیاسی پیگیری میکردم. . . یادمه ۱۰ سالم بود که برادرم ازدواج کردن، زنداداشم یه برادر ۱۳ ساله داشتن. با اینکه اون موقع معنای ازدواج رو خیلی نمیفهمیدم ولی ایشون رو بین بقیه پسرها متفاوت میدیدم و علقهای بهشون داشتم.🙈 . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین