پست های مشابه

madaran_sharif

. #پست_مهمان . چندسال پیش یه کارگاه مشاوره داشتیم برای #خانم_های_خانه_دار⁦🧕🏻⁩ . توی کارگاه اکثر خانم‌ها خصوصا مسن‌ترها⁦👵🏻⁩ از زندگیشون احساس نارضایتی داشتن😣 به قول خودشون عمر و جوونیشونو فدای بچه‌ها⁦👶🏻⁩ و کار خونه🏠 و شوهر⁦👴🏻⁩ کردند! . بعد چهل سالگی معمولا فرد برمی‌گرده به گذشته‌ش و پیش خودش حساب می‌کنه🤔 که تا الان زندگیش چجوری پیش رفته؟! پربار بوده و بارضایت⁦👍🏻⁩ یا کم‌بار و بدون رضایت👎🏻⁩ . خیلی از ما مادرها⁦🧕🏻⁩ فکر می‌کنیم اگر همه‌ی وقتمون رو به کارای شوهر و بچه‌ها و خونه اختصاص بدیم، خونمون برق بزنه،🏠 دائم توخونه باشیم، یا شش دونگ حواسمون به بچه باشه و... مادر خوب و نمونه ای هستیم. (منظورم زیاده‌روی و غفلت از بقیه چیزاست وگرنه قطعا همه‌ی این کارها با ارزشن) . . از همون موقع (۲۸ سالگی) تصمیم گرفتم جوری برم جلو که وقتی به چهل سالگی می‌رسم از همه نظر رضایت نسبی داشته باشم⁦👌🏻⁩ هم بچه‌ها و خونه زندگی،⁦👦🏻⁩⁦👧🏻⁩ هم خودم⁦🧕 . یک سری #اهداف_کوتاه_مدت و #بلند_مدت نوشتم و با اعتقاد قوی و یقین به این که خدا با ظن بنده‌ش پیش می‌ره، به خودم گفتم هر جور شده به این اهداف می‌رسم؛ شده با هر چهار تا بچه برم، شده از خوابم بزنم، شده از خریدهام و خرج‌هام کم کنم... انصافا خداوند هم لطف زیادی به من داشته تو این مسیر⁦❤️⁩😍 . تا حالا حدود سی چهل دوره گذروندم از مهدویت تا مشاوره، تربیت کودک،⁦⁦👶🏻⁩ تربیت جنسی و... ⁦👈🏻⁩بعضی‌ها رو با بچه‌ها رفتم. ⁦👈🏻⁩یه سری‌هاش که بعدازظهر بوده بچه‌ها رو گذاشتم پیش پدرشون. ⁦👈🏻⁩خیلی هاش مجازی بوده. خلاصه منظورم اینه که باید موانع رو کنار بزنیم و مسیر مخصوص خودمون رو بسازیم. . باید طوری جلو بریم که وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شن و می‌رن سی خودشون، ما خودمونو فدا شده و فنا شده نبینیم.😣 . واین دست کسی نیست جز خود ما...⁦👉🏻⁩ اگر حضوری نمیشه: مجازی آنلاین غیرحضوری مادر کودکی مسجد محل پایگاه خلاصه هر مدلی که می‌شه😉 بچه‌ها رو بهونه‌ی منفعل بودن نکنیم. . پ.ن مادران شریف: البته هرکس توی زندگی شرایط مخصوص به خودش رو داره (میزان همراهی همسر و خانواده ها، مدل بچه‌ها، شرایط مالی، شرایط جسمی، بیماری و ...) نباید خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم ولی می‌تونیم خود فعلیمون را با خود پرتلاش‌تر و بااراده‌ترمون مقایسه کنیم و سعی کنیم تو هر شرایطی که داریم ولو شده یک قدم، رو به جلو برداریم؛ برای رشد و کمال خودمون در کنار همسرداری⁦، بچه‌داری⁦ و خانه‌داری (که قطعا اولویت اول زندگی همه ماست) . @asheri110 . #مادر_چهار_فرزند #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

30 فروردین 1399 15:56:28

0 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی (مامان #محمد سه سال و هشت ماهه و #علی یک سال و هفت ماهه) . یادش بخیر... سال‌های پیش دهه اول محرم برای بچه‌ها یه دهه خاطره‌انگیز بود. هر شب بساط ددر رفتن جور بود. تو هیئت هم کلی بچه می‌اومد و حسابی تو سر و کله هم می‌زدن. آخرشم محمد نذری رو قبل از رسیدن به خونه مي‌خورد و می‌خوابيد. . وسط بازی گاهی مي‌اومد و تو تاریکی منو پیدا می‌کرد. مي‌نشست تو بغلم، با تعجب نگاهم مي‌کرد و با دستاش اشکامو پاک می‌کرد. -مامان چرا گریه می‌کنی?😥😢 . . روزاي اولی که کرونا اومد هیچ کس فکر نمي‌کرد آنقدر موندگار باشه. کم‌کم زمزمه‌هاشو شنیدیم که رفتنی نیست و باید باهاش بسازیم.😔 از همون موقع اولین اضطرابی که تو دلمون اومد این بود: نکنه تا محرم باشه😳 نکنه اربعین رو بگیره ازمون😳😰 . این روزها درحالی داریم به ماه محرم نزدیک می‌شیم که کرونا حسابی جا خوش کرده و انگار نمي‌دونه ما کل سال با انرژی همون هیئت رفتنا و اشک ريختنا روزگار مي‌گذرونديم😐😥 . این وسط ما مادرها شرایط متفاوت‌تری هم داریم، چون علاوه بر خودمون، حفظ سلامت بچه ها هم دغدغه‌مونه. . . قبلا خیلی لازم نبود فکر کنيم. اما این کرونا باعث شده مجبور بشیم سلول‌های خاکستری رو بیشتر به کار بگیریم و برای هر کاری چاره جدید بیاندیشیم. . . بیاید زیر همین پست یه بارش فکری مادرانه راه بندازيم. . امسال محرم چیکار کنیم? چه جوري حال و هوای بچه‌ها رو امام حسینی کنیم?! چجوری به بچه‌ها نشون بدیم که ما تو هیچ قالبی نمي‌گنجيم و هیئت باشه یا نباشه، بريم یا نريم، بازم وظیفه‌مونو پیدا می‌کنیم و انجام میدیم? . مامان‌های خوش فکر رو هم صدا کنید تا بیان پیشنهاداشونو بگن بهمون.😉 چند روز بیشتر تا محرم نمونده ها😓 . . #روزنوشت_های_مادری #محرم #کرونا #کودکان_حسینی #مادران_شریف_ایران_زمین

26 مرداد 1399 15:43:19

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_پایانی #ن_علیپور (مامان #محمدطاها ۸/۵ساله، #آزاده ۴سال‌ و ۱۰ماهه، #علیرضا ۹ماهه) با تولد هر بچه، خدا یه چیز جدید بهمون داد. اول ازدواجمون مستأجر بودیم و خدا قبل از به دنیا اومدن پسرم یه خونه‌ی خوب قسمتمون کرد؛ البته قسطی.☺️ موقع تولد دخترم، به لطف خدا یه باغ کوچولو خریدیم. اونم قسطی و با تلاش‌های زیاد همسرم. موقع تولد بچه‌ی سوم، بازم لطف خدا شامل حالمون شد و تونستیم خونه‌مون رو عوض کنیم و یه خونه‌ی حیاط‌دار بگیریم.☺️ ما هنوزم قسط و قرض داریم ولی خدای مهربون بازم کمکمون می‌کنه چیزی کم نداشته باشیم و البته که اهل خرج اضافه نیستیم. از وسایل بچه‌ی اولم، برای دوتای بعدی هم استفاده کردم. این رسم خوب رو داریم که گاهی وسایل بچه‌ها رو به فامیل امانت بدیم یا ازشون بگیریم. حالا هم که کرونا هست و احتیاج به خریدن لباس‌های اضافه نداریم و بیشتر لباساشونو خودم می‌دوزم.😃 از اونجایی که توی خونه اوقات فراغتم رو کتاب می‌خونم، بچه‌ها هم به کتاب خوندن علاقه‌مند شدن. پسرم خودش کتاباش رو می‌خونه، ولی دخترم که هنوز سواد خوندن نداره، از خودش داستان می‌سازه.😃 منتظره زود بره مدرسه تا بتونه کتاب‌هاش رو بخونه.🤗 وقت‌هایی که از نظر روحی از فشار زندگی و بچه‌ها خسته می‌شم، نقاشی روی پارچه یا نقاشی با مدادرنگی انجام می‌دم و باعث می‌شه چند دقیقه از فکرکارهای خونه و بچه‌ها دور بشم و خیلی آرومم می‌کنه.😌 موقع خوابوندن بچه‌ها هم آموزش‌های جدید خیاطی رو از اینترنت دنبال می‌کنم.🤩 همسرم تمام روزهای هفته تا دیر وقت سر کار هستن، برای همین سعی می‌کنیم جمعه‌ها از کنار هم بودنمون خوب استفاده کنیم، مثلا همه‌مون دوست داریم توی حیاط چای یا سیب‌زمینی کبابی درست کنیم‌.😋 با اینکه معمولا تا ساعت ۱۱ شب مغازه‌اند و با بچه‌ها تنها و خسته‌ام، وقتی میان خونه به استقبالشون می‌رم، ابراز خوشحالی می‌کنم و وقتایی که حتی کمی زودتر از معمول میان می‌گم چه خوب که امشب زودتر اومدی... از حضورت کلی انرژی گرفتم.😍 معمولاً شب‌ها چند دقیقه باهم صحبت می‌کنیم درباره‌ی اتفاق‌های طول روز یا کارهایی که دوست داریم طی روزها و سال‌های آینده انجام بدیم و امیدواریم خدا مثل همیشه کمکمون کنه. من و همسرم، حدود ۱۱ سال زندگی مشترک داشتیم. تو این مدت سعی کردم احترامشونو نگه دارم؛ خصوصا که سیدن و آدم بسیار صبورین. به لطف خدا و جدشون حضرت زهرا، زندگی آرومی داریم، که با همین احترام متقابل و توجه به نیازهای روحی هم به دست اومده. امیدوارم سالیان سال همینطور بمونه.🤲🏻 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمی

18 خرداد 1400 18:16:21

0 بازدید

madaran_sharif

. #ز_منظمی (مامان علی آقای ۳ سال و نیمه و فاطمه خانم ۲سال و ۴ ماهه) . آذر ماه ۳ سال پیش بود که راهی هلند شدیم... از روز اول منتظر بودم ۶ ماه بعد برگردیم که مدام ۶ ماه به ۶ ماه اول اضافه می‌شد😉🙄 تا اینکه یک روز خیلی ناگهانی قرار شد دو هفته بعد اون ۶ ماه به پایان برسه😅 ۲ هفته سخت و پرمشغله گذشت ... . بستن ساک 🤯 دل کندن از وسایلی که جا برای بردنشون نداشتیم😪 بدو بدو و تمیز کردن خونه برای تحویل به شرکت... سخت ترین مرحله، سفر یک شبانه روزی بود...😰 ۱۳ ساعت در فرودگاه و هواپیما با دوتا کوچولو و ۹ تا ساک و کوله پشتی🤒 بقیه‌اش هم سوار ماشین تا شهرستان... . از چند روز قبل از سفر خواب‌هام نا آرام بود و کابوس می‌دیدم... دم رفتن هم حالم خوب نبود... دوست عزیزی بهم گفت؛ ذکر بگو... بگو؛ اللهم قَرِّبْ عَلَيْنَا الْبَعِيدَ وَسَهِّلْ عَلَيْنَا الْعَسِيرَ الشَّدِيدَ خدایا دور را بر ما نزدیک کن، و دشوار و سخت را بر ما آسان گردان (مناجات المریدین) . همونطور که مشغول آخرین جمع و جور کردن‌ها بودم زمزمه می‌کردم و ذکر می‌گفتم. حالم بهتر شد... ۲۴ ساعت گذشت... با چالش‌های مخصوص خودش... گریه و بهانه بچه برای ماسک بچه‌گونه که دست یه بچه دیگه دیدن...🤯 بهانه‌گیری علی آقا به خاطر مانیتور نداشتن هواپیما 😒 هواپیمایی که به جای ناهار بهمون نون و پنیر داد😐 گرسنگی وسط دو پرواز وقتی خوراکی هامون تموم شده بود...😋 سر شدن دست مامان و بابا به خاطر حمل ۴۰ کیلو بار (نفری ۲۰ کیلو) از اینور فرودگاه به اونور از این هواپیما به اون هواپیما 🤪 خستگی و فرسودگی این راه طولانی... . وسط همه‌ی این سختی‌ها که برای بیشترشون هم کاری از دستم برنمی‌اومد 🤷‍♀️ فقط همون ذکر رو تکرار می‌کردم و از خدا کمک می‌خواستم... در نهایت بیشتر چیزهایی که نگرانشون بودم پیش نیومد...🤗 و خیلی آسون تر از چیزی که فکر می‌کردم گذشت...🤩 . و فکر کردم که چرا همیشه قبل از هرچیز، از خدا کمک نمی‌خوام و بیشتر دعا نمیکنم؟ و باز هم فرازی از مناجات مریدین شرمنده تر و امیدوارترم کرد. فَيا مَنْ هُوَ عَلَى الْمُقْبِلِينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، ای کسی که به رو آورندگان به خویش، رو آورد وَبِالْغافِلِينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحِيمٌ رَؤُوفٌ و به غفلت ورزان از یادش، دلسوز و مهربان است . رسیدیم وطن خدایا شکرت . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

09 خرداد 1400 17:42:59

1 بازدید

madaran_sharif

. #ز_م (مامان #علی ۲ سال و ۹ ماهه و #فاطمه ۱ سال و ۷ ماهه) . از وقتی گل‌ پسرم کم‌کم هویتش شکل گرفت، حس می‌کردم ذاتا ترسو تشریف داره. به حیوونا نزدیک نمیشه، به حشرات دست نمی‌زنه و... . هر چی هم بیشتر می‌گذره جنبه‌های جدیدی برامون رو می‌کنه.😒 چند وقت پیش می‌گفت از کلاغ می‌ترسم.🙄 . البته در گوشی🤫 بهتون بگم که خودم هم شخصا با هیچ نوع گونه جانوری جز انسان میونه خوبی ندارم.🤭 اما همیشه می‌گفتم این ویژگی علی‌آقا ذاتیه نه الگوگیری از من. چون من جلوش تمام سعیم رو کرده‌ام که چیزی از ترس و اضطرابم😰 نشون ندم. آماااا… . چندروز پیش با جمعی از دوستان رفته بودیم یه پارکی که حیوانات محترم هم در پشت حصارها حضور داشتند. دوستم هویج و پوست خیار و… آورده بود تا بچه‌ها به حیوونا غذا بدن. این وسط بچه‌های من جرئت نزدیک شدن به حصار و غذا دادن به حیوونا رو نداشتن(خودمم نداشتم😬). . کمی که گذشت با دیدن شور و شوق بقیه بچه‌ها، کم‌کم دختری پا پیش گذاشت(دختری نترس‌تر از من و داداششه🤪) و به تبعیت ازش داداشش هم جلو رفت.😁 . خلاصه که کار به جایی رسید که بعد تموم شدن غذا‌ها پسری خودش می‌رفت برگ درخت پیدا می‌کرد و به آهوها می‌داد.😍 آهوهای عزیز هم دست رد به سینش نمی‌زدن و هرنوع گیاهی که پسری پیشکش کرد رو خوردند.😆 بعد از اون روز حس کردم که انگاری ترس من خیلی هم بی‌تاثیر نیستا.🤔 اینجا بود که تصمیم گرفتم یه فکری برای این ترسم بکنم و طی یک اقدام کاملا فداکارانه😅 با دست به کبوترا غذا دادم. تازه طوری که نوکشون🐦 به دستم نخوره.😂 . امیدوارم طی زمان به موفقیت‌های بیشتری از قبیل توانایی نوازش کردن حیوانات و... دست پيدا کنم. فعلا که دختری جلوتر از منه.😅 . هیچ‌ وقت فکر نمی‌کردم بچه‌ها انقدر باعث رشد کردن من بشن. به نظرم بچه‌داری شبیه دانشگاهیه که واحد‌های مختلف رو توش پاس می‌کنی.👩🏻‍🎓 مثلا من تا حالا واحدهای صبر، نظم، کنترل عصبانیت، سرعت در کارها، ارتباط با طبیعت و... رو گذروندم.😂 البته بیشترشون چند واحدیه و هنوز خیلی جای کار داره.🤪 . پ.ن: وقتی کرونا تو هلند شیوع پیدا کرد، دولت قوانین سخت‌گیرانه‌ای وضع کرد و تقریبا تمام دورهمی‌ها و فعالیت‌های بیرون از خانه متوقف شد. از وقتی آمار ابتلا پایین اومد، کشور کم‌کم داره به حالت عادی برمی‌گرده. . . #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

25 مرداد 1399 16:55:05

1 بازدید

madaran_sharif

. #ر_ن . متولد سال ۶۹ ام، از شهرستان‌های شمال کشور و اولین فرزند خانواده دو سال بعد هم تنها داداشم به دنیا اومد. . خیلی بچه‌ی شلوغ و پر تحرک و به گفته اطرافیان باهوشی بودم😅 بچگی من و برادرم هم همون بچگی‌ها و بازی‌ها و دعواهای همیشگی بود! . ابتدایی رو تو یه مدرسه‌ی دولتی تموم کردم و با لطف خدا تو مدرسه‌ی فرزانگان قبول شدم. . از همون اول مادرم ما رو به درس خوندن تشویق می کرد و حامی ما بود. البته من درس‌خون نبودم🙈 همیشه تو کلاس‌های بسکتبال و شنا و زبان و انواع مسابقات قرآن حضور داشتم و به جز دو سال منتهی به کنکور، همه‌شونو پررنگتر از درس، دنبال می‌کردم. . با داداشم خیلی صمیمی بودیم. خصوصا بعد نوجوانی که دعواهای کودکی‌مون تموم شده بود، خیلی پشتیبان و یار هم بودیم. هر وقت جایی می‌رفتم که لازم بود یه آقا پیشم باشه همراهم می‌اومد. منم بعدها تو کنکور و ازدواجش، مشاور خوبی بودم😉 . خانواده‌م مذهبی بودن، در این حد که مثلا مادرم دوست داشتن من مانتویی و موقر و با پوشش کامل باشم... اما من خیلی به احکام اسلام تقید نداشتم. نماز رو گه‌گداری می‌خوندم و به دنبال لاک زدن و ست کردن و تیپ زدن بودم. اما مامانم همیشه خیلی جدی، درمورد حجاب بهم تذکر می‌داد. منم همیشه یه عذاب وجدانی داشتم و تردیدی که ایشون درست می‌گه یا خودم🤔 . . فضای هیئت‌ها و مراسم‌های مذهبی شهرمون سنتی بود و برای جوونا جذابیت نداشت. اما مدرسه‌ی برادرم با یه مسجدی مرتبط بودن که با اجازه‌ی هیئت امناش، خودشون گرداننده هیئتش شده بودن⁦⁦👌🏻⁩ خودشون مداحی می‌کردن و سخنران می‌آوردن و... سبکش برای نوجوونا ملموس بود و نظم خوبی هم داشت، آدم می‌فهمید چرا اومده اینجا و عبادت می‌کنه! . هیئت هفتگی برگزار می‌کردن. هیچ پولی هم نداشتن و خودشون نوبتی بانی می‌شدن و هیئت رو می‌گردوندن. به خاطر همین چیزا هم جو خالصانه‌ای داشت و مردمم خیلی ازش استفاده می‌بردن. . داداشم تو این فضا مذهبی شده بود و ما رو هم به اون هیئتا می‌برد. این شد نقطه‌ی عطفی توی زندگیم؛ اونجا با مضامین یه سری از دعاها آشنا شدم. . همون موقع‌ها بود که تصمیم گرفتم نمازمو کامل بخونم و ۴۰ صبح، نذارم نماز صبحم قضا شه و دعای عهد رو ۴۰ تا صبح بخونم. دیگه نماز رو دوست داشتم و کم‌کم یک سری عذاب وجدان‌هایی داشتم نسبت به مانتو‌های خیلی تنگم و در کل کمی با حجاب تر شده بودم⁦⁦👌🏻⁩ . ۲ سالی شد که، بعد نماز صبح دعای عهد می‌خوندم و چون سال کنکورمم بود، از خدا می‌خواستم کنکورو خوب بدم.(با توجه به اینکه قبلش درس‌خون نبودم🙈) . . #قسمت_اول #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

06 مهر 1399 17:49:59

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۴ سال و ۹ ماهه و علی ۲ سال و ۸ ماهه) طفلک دو سالش بیشتر نبود که خانواده‌ش دچار یه مشکل مالی شدن و حسابی کار و بارشون قاطی شده بود. این طفل معصوم‌ هم کاملاً در جریان قرار گرفته بود و خیلی عصبی بود. از پدر و مادرش شاکی بود و فکر می‌کرد اگه پول داشتن همه چی حل می‌شد! من‌ هنوز ازدواج نکرده بودم ولی از همون موقع تو ذهنم بود که نباید طوری رفتار کنیم که بچه‌ها فک کنن بی‌پولی عامل همه‌ی مشکلاته و پول تنها حلال گرفتاری‌ها! گذشت تا خودم مادر شدم. یه روز محمد ازم خواست چیزی براش بخرم که گرون بود. منم خواستم به بابای بچه‌ها لطف کرده باشم، گفتم مامان این که خیلی پولش زیاده، ما اونقدر پول نداریم. به بابا هم نگو که می‌خوای. بعدا پولمون بیشتر شد شاید بخریم. اون‌ تجربه رو فراموش کرده بودم و می‌خواستم که محمد از پدرش چنین چیزی رو درخواست نکنه! محمدآقا هم به محض ورود پدر گفتند که بابا من به شما نمی‌گم که فلان چیز رو برام بخری، چون گرونه و ما اونقدر پول نداریم‌.😐 پدر حواسش جمع‌تر از من بود. گفتن بابا کی گفته ما پول نداریم؟ پول همیشه هست ولی این وسیله به این دلیل و اون دلیل مناسب نیست. بهتر نیست به جاش یه چیز بهتر بگیریم؟! خلاصه با گل‌پسر توافق کردن که وسیله‌ی دیگه‌ای بخرن. من که سریع متوجه شدم چه سوتی‌ای دادم به خودم اومدم و دیگه در موارد مشابه رویکرد همسر رو پیش گرفتم. چند روز پیش پسر همسایه اومده بود خونه‌مون. می‌خواست یکی از ماشین‌های محمد رو ببره برای خودش. یه کم با هم چک و چونه زدن. محمد: خب به بابات بگو برات بخره از اینا. پسر همسایه: آخه ما پول نداریم. محمد: امممم خب باشه ماشینم مال تو. ما خیلییییی پول داریم دوباره یکی می‌خریم. من و آقای همسر:😐😂😎 پ ن: نگران نشید! بعدش محمد رو توجیه کردیم که این خبرا نیست.😁 هرچند خوبه که اسباب بازی هاشو به بچه های دیگه بده ولی لزوما دوباره همون وسیله رو براش نمیخریم. #روزنوشت_های_مادری #ما_خیلی_پولداریم😅 #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی (مامان محمد ۴ سال و ۹ ماهه و علی ۲ سال و ۸ ماهه) طفلک دو سالش بیشتر نبود که خانواده‌ش دچار یه مشکل مالی شدن و حسابی کار و بارشون قاطی شده بود. این طفل معصوم‌ هم کاملاً در جریان قرار گرفته بود و خیلی عصبی بود. از پدر و مادرش شاکی بود و فکر می‌کرد اگه پول داشتن همه چی حل می‌شد! من‌ هنوز ازدواج نکرده بودم ولی از همون موقع تو ذهنم بود که نباید طوری رفتار کنیم که بچه‌ها فک کنن بی‌پولی عامل همه‌ی مشکلاته و پول تنها حلال گرفتاری‌ها! گذشت تا خودم مادر شدم. یه روز محمد ازم خواست چیزی براش بخرم که گرون بود. منم خواستم به بابای بچه‌ها لطف کرده باشم، گفتم مامان این که خیلی پولش زیاده، ما اونقدر پول نداریم. به بابا هم نگو که می‌خوای. بعدا پولمون بیشتر شد شاید بخریم. اون‌ تجربه رو فراموش کرده بودم و می‌خواستم که محمد از پدرش چنین چیزی رو درخواست نکنه! محمدآقا هم به محض ورود پدر گفتند که بابا من به شما نمی‌گم که فلان چیز رو برام بخری، چون گرونه و ما اونقدر پول نداریم‌.😐 پدر حواسش جمع‌تر از من بود. گفتن بابا کی گفته ما پول نداریم؟ پول همیشه هست ولی این وسیله به این دلیل و اون دلیل مناسب نیست. بهتر نیست به جاش یه چیز بهتر بگیریم؟! خلاصه با گل‌پسر توافق کردن که وسیله‌ی دیگه‌ای بخرن. من که سریع متوجه شدم چه سوتی‌ای دادم به خودم اومدم و دیگه در موارد مشابه رویکرد همسر رو پیش گرفتم. چند روز پیش پسر همسایه اومده بود خونه‌مون. می‌خواست یکی از ماشین‌های محمد رو ببره برای خودش. یه کم با هم چک و چونه زدن. محمد: خب به بابات بگو برات بخره از اینا. پسر همسایه: آخه ما پول نداریم. محمد: امممم خب باشه ماشینم مال تو. ما خیلییییی پول داریم دوباره یکی می‌خریم. من و آقای همسر:😐😂😎 پ ن: نگران نشید! بعدش محمد رو توجیه کردیم که این خبرا نیست.😁 هرچند خوبه که اسباب بازی هاشو به بچه های دیگه بده ولی لزوما دوباره همون وسیله رو براش نمیخریم. #روزنوشت_های_مادری #ما_خیلی_پولداریم😅 #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن