پست های مشابه
madaran_sharif
. #م_روح_نواز (مامان #محمدحسن ۱۰ ساله، #محمدعلی ۷ ساله، #محمدحسین ۵ ساله، #محمدرضا ۳ ساله) #قسمت_چهارم درس خوندنم، خیلی کم و منقطع بود و گاهی ناامید میشدم. یه بار با یکی از دوستام تماس گرفتم که فلان درس رو چطور و چقدر خوندی؟ گفت من دو دور خوندم و الان دور سوممه؛ در حالیکه من اون درس رو هنوز یه دور هم نخونده بودم.🤭 پیش خودم میگفتم من با این وضع قبول نمیشم دیگه.😞 ولی مادرم همش میگفتن نگران نباش. تو بچه داری. درس خوندن تو، با بقیه فرق داره. کار تو برکت داره.👌🏻 تو هر چقدر که بچهت اجازه بده، درستو بخون، کاریم به این حرفا نداشته باش. این حرفاشون خیلی بهم انرژی میداد. و امیدوار بودم خدا خودش برکت بده. دو سال برای ارشد درس خوندم و تونستم رتبهی ۱۳ رو به دست بیارم. باورم نمیشد.😃 من آدمی نبودم که بتونم این رتبه رو به دست بیارم.🤩 در نهایت رشتهی فیزیولوژی گیاهی دانشگاه تهران قبول شدم. اون موقع، محمدحسن، دو سالش تموم شده بود. وارد دانشگاه تهران شدم. دوباره یک مسیر جدید برای زندگیم باز شد.😃 فضای علمی اونجا، برام بسیار جذاب بود.🤩 چون حال و هوای درونی خودم، به خاطر مادر شدن، عوض شده بود، کاملا قدر حضور تو اون فضای علمی رو درک میکردم. با بچه دار شدن احساس میکردم باید از تکتک لحظهها و آدمهایی که میشه ازشون استفاده کرد، استفاده کنم.😃✨ میگفتم من وقت اضافه ندارم که هدر بدم،⏱️ باید از هرچیزی که میبینم، استفاده کنم. به خاطر همین، اون فضا، خیلی برام دلچسب بود. الحمدلله دوستان بسیار خوبی هم تو این مقطع قسمتم شد که خیلی همراه بودن و کمکم میکردن. تو اون یه سالی که ۲ روز در هفته میرفتم دانشگاه، یه روز پسرم رو پیش مامانم و یه روز پیش مادر همسرم میذاشتم. سال ۹۳ وقتی میخواستم پروپوزالنویسی پایاننامهم رو شروع کنم، متوجه شدم آقا محمدعلی رو باردار هستم. هم خوشحال شدم، چون خیلی بچه دوست داشتم،😍 هم خیلی نگران. جدا شدن از فضای دانشگاه برام سخت بود ولی حضور تو دانشگاه، برای نوشتن پایاننامه، با یه کودک و یه نوزاد در توانم نبود. رفتم پیش یکی از اساتید گفتم معادل این درسهایی که خوندم به من مدرکی میدین؟ چون من دیگه نمیتونم ادامه بدم و باردارم. بچهی دومم هم هست و من آدمی نیستم که نوزادم رو بذارم مهد. ایشون خیلی اصرار داشتن که مهد هست و بچهها رو نگه میداره و... ولی من گفتم دلم نمیخواد به خاطر درس بچه رو مهد بذارم. اولویت اولم بچههان... #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
06 مهر 1400 16:33:02
0 بازدید
madaran_sharif
. . #قسمت_هشتم . #امالبنین (مامان سه پسر ۹ساله، ۷ساله و ۵ساله) . گلپسر ما، مهارتهای خودیاریش خیلی خوبه. یعنی کارهای شخصیش، مثل لباس پوشیدن و غذا خوردن رو خودش انجام میده و همین هم باعث می.شد دکترها بگن معلول نیست؛ اما تو آموزش، متاسفانه خیلی ضعیفتر از کسانی هست که مهارتهای خودیاریشون پایینه...😔 . تشخیص رنگها رو درست انجام نمیده، مفهوم اعداد رو خیلی متوجه نمیشه، تکلمش البته خیلی بهتر شده، ولی هنوز دقیق و کامل صحبت نمیکنه. . خداروشکر، من الان خیلی عادی با این قضیه برخورد میکنم. اونو همه جا با خودم میبرم و کاملاً مثل بچههای دیگهم باهاش برخورد میکنم.😌 به این خاطر، بقیه آدمها هم که منو میبینن، به خودشون اجازه نمیدن حرفی بزنن، یا ترحم بکنن و بگن آخی... بچهت مشکل داره.😏 . . یکی از کارهایی که ما کردیم، این بود که برای بزرگتر کردن خونهمون، و راحت شدن همسایهی پایینی از سر و صدای ما😅، به طبقهی زیر زمین یه خونهی قدیمی ۱۵۰ متری حیاطدار🤩، نقل مکان کردیم. . تو قم کلی از این خونهها هست که دو طبقهن، با زیر زمین و حیاط. و معمولا قیمت مناسبی هم دارن. . ما هم دنبال همچین خونهای بودیم و خداروشکر روزیمون شد.😄 الان تو این ایام کرونا که خیلی نمیشه بیرون رفت، بچههای ما، با بچهی صاحبخونهمون (که طبقهی بالای ما هستن)، همهش دارن تو حیاط بازی میکنن😊 . واقعا نمیدونم اگه اون آپارتمان قبلی بودیم و کرونا میاومد، من چیکار میکردم.😥 اونجا، من کلی بچهها رو بیرون میبردم. روزی دو سه ساعت!! میرفتیم پارک، دوچرخه سواری، آب بازی، تاب بازی. یا خونهی دوستام میرفتیم. . و الان همهش دارم خدا رو شکر میکنم که اومدیم اینجا.🤗 . . الان، من کماکان درس حوزهم رو ادامه میدم و دارم پایاننامه سطح سه رو مینویسم. . قبلاً موقع امتحانا، مادرم میاومدن پیشم، ولی الان دیگه یا میذارم مهد، یا پیش باباشون. حتی یه بار هر سه تا شونو، بردم سر جلسه!😄 . . خداروشکر، مادرشوهرم هم دوساله که از تبریز اومدن قم و گاهی موقع امتحانا یا وقتای دیگه، پیش اونا هم میذارم. البته من کلا روحیهم جوری نیست که خیلی کمک بخوام؛ ولی گاهی لازم میشه. . به جز حوزه، توی یه مدرسه هم علوم تدریس می کنم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
05 اردیبهشت 1400 14:54:12
0 بازدید
madaran_sharif
. #س_دینی (مامان #علی ۱۲.۵، #ریحانه ۹، #علیرضا ۷.۵، #معصومه ۴.۵) #قسمت_هفتم باید بگم من از اون مامانایی نیستم که مدام دستمال به دستم باشه یا از بالا تا پایین بشورم و بسابم. چون اینطوری باید هرروز کلی وقت بذارم. همین که آشپزخونه تمیز باشه کافیه! بقیهش خدا بزرگه.😅 فقط هفتهای یه بار. اصلاً یه مقدار نامرتب بودن جزئی از زندگی بچهداریه! 😂 تلاش میکنم تا جایی که ممکنه خود بچهها کارهاشون رو انجام بدن. لباسهاشون رو اتو کنن، اتاقشون رو جمع کنن و توی کارهای اشتراکی خونه همکاری کنن. اینطوری هر وقت اراده کنیم و خبردار بزنیم، خونه سریع مرتب میشه.👌🏻 قبلاً خیلی روی تمیزی حساس بودم! ولی به مرور خدا بهم سعه صدر داد تا به جاش برای درس و کار وقت بذارم. غذاها رو معمولاً ساده و تازه درست میکنم. معتقدم غذا تخممرغ باشه، ولی تازه باشه! غذای تازه یه عطر دیگهای داره.😋 روزهایی هم که بیرون میرم، از صبح غذا رو بار میذارم و هر جا باشم رأس ساعت ناهار میام خونه.😉 تا الان هیچ وقت از نیروی کمکی، برای کار خونه یا نگهداری بچهها استفاده نکردم. با اینکه خیلیها بهم پیشنهاد دادن. آخه یه نفر الان بیاد کمکم و خونه رو جمع کنه، دوساعت بعد دوباره همون شکلیه! خب چه کاریه؟!😅 هر وقت هم سرکار رفتم بچهی کوچیکم رو با خودم بردم. چه مدرسه و چه مهد. خداروشکر به مشکلی نخوردم.😊 خصوصاً من که کارم تربیتیه، دوست ندارم اولویت رو به بچههای دیگه بدم وقتی میتونم با هم جمع کنم. اینطوری بچهها حس میکنن همیشه برام مهم بودن.💛 در کنارش یاد میگیرن همیشه نباید فقط به فکر کارهای مورد علاقه شخص خودمون باشیم. گاهی باید برای اولویت بالاتر و برای کمک به رشد دیگران، از دلخواه خودمون دست بکشیم.😊 زندگی ما با چهار فرزند زندگی شیرینیه.😍 ولی خب دربارهی تعداد بچهها گوشه و کنایه کم نشنیدیم. البته آدم معتمد به نفسی هستم و زیاد گوشم بدهکار حرف بقیه نیست.😅 نهایتاً با شوخی سروته ماجرا رو هم میارم.☺️ گاهی هم پیش اومده که دلم بشکنه.😔 ولی وقتی چیزی که برای آدم مهمه، نظر خدا باشه و در کنارش حس کنه از پسش بر میاد، اینا چه اهمیتی داره؟ یه بار یکی از اقوام ما که اتفاقاً از طبقهی متمول جامعه اند به من گفت چرا تو این شرایط اقتصادی اینقدر بچه میاری؟! با خنده گفتم چه اشکالی داره؟ روزی دست خداست! ایشون گفتن کدوم روزی؟! برای من عجیب بود که با این شرایط مالی احساس نمیکنن خدا روزی رسونه!😐 زد و هفتهی بعدش از منزلشون سرقت شد! بعدش به من گفت: من حس میکنم ناشکری کردم...😔 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
17 اردیبهشت 1401 19:24:10
4 بازدید
madaran_sharif
#ز_منظمی #قسمت_دوم بعد از تشری که از ندای درونیم خوردم😝 نشستم فکر کردم ببینم چکار میشه کرد؟🤔 شروع کردم به سبک کردن برنامههام تا بتونم روی بهبود شرایط تمرکز کنم. برداشته شدن فشار کارهای نکرده از روی ذهنم، مثل خونه تکونی ذهنی بود🥰 بعد سعی کردم شرایط جدید رو بپذیرم و زندگی جمعی و گسترده رو با همهی مزایا و معایبش ببینم و یادم نره تربیت دست خداست ما فقط وسیلهایم و مامور به انجام تکلیف...👌🏻 حالا که عمیقتر نگاه میکردم جلوههای جدیدی از زندگی جمعی برام روشن میشد.💗 جلوههایی که بعضا ملموس بود اما ندیدهبودمشون... به تدریج حس کردم شاید بشه بعضی از مشکلات زندگی جمعی رو ندیده بگیرم. شرایط داشت بهتر میشد...😊 حال خودم و بچهها اینرو نشون میداد…😍 بچهها داشتند به محیط جدید انس میگرفتند و وابستگیشون به من کم میشد.😁 انگار گوشها و چشمهای جدیدی پیدا کردهبودند. حالا چشم و گوش من میتونست کمی استراحت کنه.😌 کم شدن بعضی تنشهای روحی و رفتاریشون برام ملموس بود. خیلی وقتها میتونستم کارهایی رو به افراد دیگه بسپرم و کمی رها بشم...😉 حتی حس میکردم یه باری از روی دوشم برداشته شده.🤭 به مرور تونستم برکات خانواده گسترده رو بیشتر ببینم. من که همیشه از زندگی جمعی فراری بودم حالا بهش جدیتر فکر میکنم.🧐 قبلاً میگفتم؛ خیلی از اصول تربیتی توی این سبک از زندگی زیر پا گذاشته میشه، ولی الان میگم ؛ ممکنه اجرای بخشی از اصول تربیتی ما در خانوادهی گسترده ممکن نباشه یا سخت باشه، اما زندگی در خانواده گسترده برکاتی داره که خانوادهی هستهای ازش محرومه.🙂 چیزهایی مثل؛ آزادی و آرامش روحی و جسمی مادر✅ بچههایی که خیلی بهتر و سریعتر یاد میگیرن گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن و روابط اجتماعی قوی تری دارن. ✅ بچههایی که یک محیط امن، غنی و همبازیهای مطمئن برای بازی دارن.✅ بچههایی که آغوشهای پرمهر متفاوتی رو تجربه میکنن و خیلی بهتر از محبت لبریز میشن.✅ پدربزرگ و مادربزرگهای که از نظر روحی و جسمی سالمترن…✅ و البته بچههایی که تجربههای مهیجتر و خطرناکتر😉 از بچههای گلخانهای دارن... پ.ن۱ : انتخاب زندگی در خانوادهی گسترده گاهی عوارضي داره که به مدل تربیتی اطرافیان و اعتقاداتشون بستگی داره. مثل مقدار رعایت خط قرمز های شما! شاید بهتر باشه سبکی بین زندگی جمعی و هستهای رو انتخاب کرد که عوارضش کمتر بشه. 👌🏻 ❗ادامه متن رو توی کامنتها بخونید❗ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
29 تیر 1400 16:03:36
0 بازدید
madaran_sharif
. سلام دوستان عزیز✋🏻 چند روز پیش از شما پرسیدیم چه راهکارهایی برای تربیت دینی و مهدوی بچههاتون دارید. با توجه به پاسخهایی که شما عزیزان فرستادید، به نظر میرسه بشه تربیت دینی و مهدوی رو در ۴ بخش اجرا کرد: 1️⃣ *کارهایی که نمود ظاهری دارن.* مثل: 🌸مسجد رفتن 🌸زیارت ائمه 🌸مسجد جمکران و نماز امام زمان 🌸برگزاری جشنهای مذهبی و ایجاد خاطرهی شیرین از اونها 🌸رفتن به هیئتها و روضه خونگی 🌸انجام عبادات جلوی بچهها و... 2️⃣ *کارهایی که به معرفت بچهها عمق میبخشه* مثل: 🌼قصه گفتن برای بچهها از قهرمانان دینی 🌼به فکر واداشتن و ایجاد سوال برای اونها و با هم به دنبال پاسخ سوالات گشتن 🌼یادآوری سبک زندگی ائمه در شرایط خاص زندگی مثل زمان خستگی از کار و تلاش یا از دست دادن چیزی 🌼 صحبت از امام زمان و مهربانی ایشون و پاسخ به سوال بچهها 🌼صحبت از ویژگیهای دوران پس از ظهور 3️⃣ *کارهایی برای پرورش شخصیت بچهها* مثل: ☘️ انجام امور توصیه شدهی اهل بیت در بارداری و تولد و شیردهی ☘️نامگذاری بچهها به نام اهل بیت (ع) و القاب ایشان ☘️افزایش قدرت روحی بچهها و مناعت طبع با مسئولیت دادن، تحقیر و تهدید و سرزنش نکردن، تغافل، کمک به فقیر و ناتوان و... 4️⃣ *انجام دعا و توسل به همراه بچهها* مثل: ✨بسم الله گفتن اول کارها ✨دعاهای دسته جمعی توی خونه مثل دعای سفره ✨دعا و شکرگزاری وقت رسیدن شادی و نعمت ✨ یاری گرفتن از خدا و امام زمان در کارها خصوصا توی گرفتاری و مشکلات ✨دعا و قرآن خوندن قبل خواب ✨دعای فرج بعد از نماز ✨دعای سفر ✨دعای ۲۵ صحیفه سجادیه برای فرزندان ✨توسل به ائمه برای توفیق در تربیت نسل حسینی #مهارت_های_مادرانه #مادران_شریف_ایران_زمین
12 دی 1400 06:58:29
1 بازدید
madaran_sharif
. امروز میخواستیم به خاطر یه جلسهی کاری بریم تهران. . آخرین باری که تهران بودیم به خاطر آلودگیِ هوا خیلی اذیت شدیم، ولی اهمیتِ این جلسه انقدری بود که حاضر بودم بیخیالِ آلودگی بشم و مثل همهی اون ۱۹ سالی که تو تهران بزرگ شدم، دو روز آخر هفتهمون رو دودی کنم😁 از قضا بچهها دیروز مریض شدن، دیشب تا صبح مشغول مریضداری بودیم. برنامهی تهران که تعطیل شد، نوبتِ دکتر گرفتیم که این طفلانِ مریض رو ببریم، و چون همسرم هم باید به کلاسش میرسید، عجله داشتیم و بدون صبحانه راه افتادیم. همین که از در خونه اومدم بیرون، دیدم محمد آقای بیمار ما، بالا و پایین میپره، علی آقا هم دستشو به نشانه ی سلام تکون میده و میخنده.😶😯 . بعله، با گلهی گوسفندها و بزها روبرو شدیم.😆🐑🐏 محمد اصرار کرد که بمونیم و با بزها بریم چِرا😒😀 ولی ما عجله داشتیم و به سختی سوارِ ماشینش کردیم که بریم. . چرخِ ماشین پنچر بود...! . من😅 (کارم از گریه گذشته است، به آن میخندم) همسر😭😣 محمد😀😛😏 خلاصه تا چرخ ماشین جابه جا بشه (شاید باورتون نشه، آچارِ چرخ هم شکست و تا همسر بره یه آچار گیر بیاره)، من با بچهها رفتیم کلللی ببعیها و بزها رو دیدیم و درحالیکه خوشحال بودم که از هوای آلودهی تهران نجات پیدا کردم، «خوش به حالت ای روستایی» رو خطاب به خودم و بچههام میخوندم😅😅😂😆 . پ ن۱: علیکم بالفرار از تهران😏😷 پ ن۲: مامان بزیِ موجود در تصویر باردار میباشد😍 پ ن۳: هیچوقت فکر نمیکردم یه گله بز و گوسفند، بتونه منو از بحرانِ شب بیداری و بیماری و شکمِ گرسنه و از دست رفتن جلسهی خودم و کلاسِ همسرم، در بیاره و انقدر به خودمو بچهها خوش بگذره. باید با آقای چوپان هماهنگ کنیم گاهی مارو هم ببره چِرا 😆😂🐑🐏 . #پ_بهروزی #ریاضی_۹۱ #روزنوشت_های_مادری #نصیرالدین_محمد #عمادالدین_علی #هوای_پاک #خوش_به_حالت_ای_روستایی #مهاجرت_معکوس #مادران_شریف
05 دی 1398 17:25:06
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. #ز_زینیوند (مامان #معصومه چهار و نیم ساله) . سال ۶۹ در یکی از روستاهای استان لرستان در خانوادهای سنتی چشم به جهان گشودم.😁 . بعد از ۳ تا دختر در حالی که همه در آرزوی فرزند پسر بودن دنیا اومدم و تولدم باعث خوشحالی کسی نشد. این پسردوستی خانواده و وصفی که از اوضاع حزنآور خونه و فامیل🤧 بعد از تولدم شنیدم، باعث شده بود از همون بچهگی نسبت به جنسیتم حس خوبی نداشته باشم😬 و حس کنم باید حقم رو از پسرها بگیرم. با تولد برادرام خونواده ما هشت نفره شد و از روستا به شهر اومدیم. . به خاطر حرف مردم و دهن پرکن بودن رشتهی رياضی این رشته رو انتخاب کردم ولی حس میکردم روح خشکش آزارم میده.😖 . سال سوم دبیرستان بعد از کلی جنگ و دعوا🤬 بالاخره از رشته ریاضی به علوم انسانی تغییر رشته دادم. . کتابهای رشته انسانی رو دوست داشتم. توی المپیاد تاریخ در سطح استان رتبه آوردم و گاهی شعر میگفتم. حتی در بخش استانی ادبیات جشنواره خوارزمی نفر اول شدم. . عاشق شهرت و مجریگری بودم. سخت مشغول درس خوندن، به امید رشته روانشناسی در یکی از دانشگاههای تهران. چون فکر میکردم توی تهران رسیدن به رویاهام امکانپذیر تره. اما خواست خدا با خواست دلم یکی نبود.😔 . نتایج کنکور اعلام شد. رشتهی روانشناسی دانشگاه خرمآباد که پنجمین انتخابم بود قبول شدم. اولین شخص توی فامیل بودم که دانشگاه دولتی قبول شده بود و خانواده بسی ذوق زده😀 اما… خودم حس میکردم دیگه رسیدن به رویاهام محاله.😔 . فضای دانشگاه و مواجه شدن با تیپهای مختلف باعث شد عقایدم سست بشه. به شدت میل به دیدهشدن و خودنمایی داشتم. جزء شاگرد اولای کلاس بودم اما حس میکردم تلاشام فایدهای نداره و کسی من رو نمیبینه. حتی پام به صدا و سیمای لرستان کشیده شد. برای تست صدا رفتم اما قبول نشدم.😪 . این ناکامیهای پشت هم منو از خدا و معنویت دور کرده بود. حسابی ازخدا شاکی😒 بودم، از تمام نههایی که سر راهم میاومد. توی همون اوضاع به مرکز پاسخگویی به سوالات دینی زنگ زدم. حرف اون آقا هنوز توی ذهنمه که در جواب همهی گلهها و چراهای من گفتند: حکمت خدا با مرور زمان معلوم میشه...🤔 . کمی بعد اردوی راهیان نور غرب قسمتم شد. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. آشنایی با شهدا و مطالعه سبک زندگیشون بهم فهموند که چقدر اشتباه رفتم. من فقط پوستهی دین رو شناخته بودم. خدا برام فقط برای سر سجاده و اهل بیت فقط برای وقت تنگنا بودند. اما شهدا میل شدید به دنیا و اون همه تعارض و تنشها رو ازم گرفتند و منو وارد مسیر تازهای کردن. . . #قسمت_اول #تجربه_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین