پست های مشابه

madaran_sharif

. یه روز وقتی زهرا خیلی کوچولوتر از الان بود تو یه جمع دوستانه یکی از مامانا گفت من بچه‌م رو تا ۲ سالگی دعوا نکردم.😇 اون موقع اون حرف خیلی برام عجیب نبود چون بچه‌م نوزاد بود و هنوز زمینه‌ای برای دعوا کردنش ایجاد نشده بود😅 ولی حرفش توی ذهنم موند🤔 . مطمئن بودم این حرف تو ذهن مامان‌های دیگه اون جمع هم نشست؛ احتمالا یکی از خودش پرسید من اولین بار تو چه سنی بچه‌م رو دعوا کردم؟🤔 اون یکی یاد آخرین باری که بچه‌ش رو دعوا کرده بود افتاد و حسابی وجدان درد گرفت.😔 یکی هم شاید تو دلش گفت الکی!😒 مگه میشه اصلا دعوا نکردی باشی؟🤨 (منِ خبیث😁) . منم پیش خودم می‌گفتم کدوم مادر پدری می‌تونن بچه‌شون رو دعوا کنن؟ فکر می‌کردم به خاطر شدت عشق و ترحم به بچه کنترل خشم کار سختی نباشه😏 . از اون روز ماه‌ها گذشت و من زودتر از دو سالگی زهرا با مسئله دعوا کردن یا نکردن بچه مواجه شدم... . به نظرم بچه‌ها خیلی خیلی زیاد می‌تونن موقعیت عصبانی شدن رو برای بزرگترها فراهم کنن😬😤😈 توی هر سنی با یه رفتارهایی... . از طرفی مثلا من وقتایی که حال جسمی یا روحیم خوب نباشه یا مشغول کاری باشم که حس کنم زهرا برام مزاحمت ایجاد کرده، در برابر رفتارهاش بی‌اعصاب میشم😑 ولی وقتایی که همه چی آرومه و خودم رو می‌برم تو قد و قامت زهرا از همون موقعیت‌های آزاردهنده خیلی کمتر عصبانی میشم و واکنش تند نشون میدم . شماها وقتی حالتون خوبه، خوبین با رفتارای آزاردهنده؟ وقتی حالتون بده چطورین؟😄 چطور میشه یه مامان وقتی حالش خوش نیست بتونه سرخوش باشه؟ شما کشف کردین چه وقتایی نمیتونین کظم غیظ کنید و به اینجاتون میرسه؟😁 . حتما بعدشم عذاب وجدانم میگیرن؟😔 پشیمون بشیم... ولی خودخوری آخه چرا؟ . بابا خب مادرم یه آدمه که تو مادریش داره رشد میکنه و سقف انسانیتشو بلند میکنه، اگه الان با یه خرابکاری ساده بچه نمی‌تونه جلوی خودشو بگیره خب تلاش می‌کنه و از خدا می‌خواد کمکش کنه که با چیزهای مهم‌تر و کمتری اون روش بالا بیاد😂 . پ ن: امروز که ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بود از یه هفته قبل داشتم فکر می‌کردم که برای زهرا چی کار کنم حالا که متوجه جشن و شادی و هدیه میشه؟😍🤔 تو ذهنم برنامه یه جشن کوچیک خونگی رو ریختم اما یهو تصمیمم جدید گرفتم امروز خودم رو هدیه دادم به دخترم😎🤣 سعی کردم همه حواسم معطوف به دنیای اون باشه... فک کنم از این تصمیمم هر دومون راضی بودیم.🤲 . #ف_جباری #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

03 تیر 1399 17:23:04

0 بازدید

madaran_sharif

. #ط_اکبری (مامان رضا ٧/۵ساله، طه ۶ساله، محمد ٣/۵ساله و زهرا ٩ماهه) اینو بزن بر بدن! این حرکتو یک دقیقه انجام بده. حالا یه حلقه به وزنه ت اضافه میکنم بزن ببینم قوی‌تر شدی یا نه😊 به این کار مربی‌های وزنه‌برداری دقت کردی چقدر شبیه کار خدا با ماست؟!😁 همین چند روز پیش بود در حالیکه از بدخوابی شب و بچه به بغل کار کردن روز بدنم رو کش و قوس میدادم، با خدا چت میکردم: خدایا! میبینی که! لباس‌شویی خراب شده شوهرم وقت نداره تعمیرکار بیاره چند روزه لباسها و رویه‌ی تشک و بالش‌ها رو نَشستم. این فندق هم انقدر تو بغلمه که تمیز کردن روی هود و اجاق گاز و داخل کابینت‌ها رو از کارهای روزانه فاکتور گرفتم! امتحانات رضا هم تازه فردا تموم میشه. یه کار جدید هم میخوام شروع کنم در حال تحقیق و بررسی‌ام خیلی ذهنم درگیره چند روزم هست کلللا دست تنهام و شوهرم ماموریته حال ناهار و شام پختن هم دیگه ندارم😔 سرتو درد نیارم! خداجوووون! میشه مادرشوهرم از شیراز نیاد؟! ...نه بذار پاک کنم تا ندیده😄 خدایا میشه اگه صلاحه بیاد؟ ...خب هر اتفاقی بیوفته که صلاحه! حالا یه چیز بهتری بنویس تا ندیده😂 خدایا میشه اگه بهترین مصلحته بیاد؟! خدا پیام داد تو اگه عبادتت رو خالصانه واسه من انجام بدی من برات بهترین مصلحت رو رقم میزنم یه ر.ک هم گذاشت رجوع کنم (بحار: ج 67، ص 249، ح 25) (حضرت زهرا (س) : هر كس عبادت خالص خود را به طرف خدا فرستد، خداى تعالى بهترين مصلحت خود را براى او پايين می‌فرستد.) خلاصه من نمیدونم عبادت و دعام قبول شد یا نه در هر صورت مهمونمون قرار شد بیاد! 😁 از اونجا که خدا از هر مربی ورزشی مربی‌تر و دلسوزتر و حرفه‌ای‌تره مطمئن شدم میخواد قوی ترم کنه👌 4ساعت بیشتر وقت نداشتم! بچه ها رو فرستادم اتاقشون رو تمیز کنن و فندق رو انداختم تو آغوشی و بسم الله! چند روز رو با مهمان، حبیب خدا گذروندم و با وجود خستگی و کم خوابی و بارهای روانی، احساس کردم خدا لطف کرده یه حلقه به وزنه‌ای که میزدم اضافه کنه😎 البته وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم معمولا خودم به استقبال اون حلقه‌های بیشتر رفتم. 😄 گهگاهی هم که میخوام از زیر تمرین در برم خداجونم خودش اقدام می‌کنه. ☺️ . شما هم حتما تا حالا تو اینجور موقعیت‌ها قرار گرفتید❗️ مثلا تصور کنید با شرایط فعلی‌تون دارید میرید تست بارداری بدید... مکالمه شما با خدا چه جوریه؟😁 . #فرهنگ_مقاومت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

16 بهمن 1400 15:30:24

2 بازدید

madaran_sharif

. #پ_بهروزی عید امسال یه بره برای بچه‌ها گرفتیم با پول عیدی‌هاشون. یکی از همسایه‌ها جایی برای نگه‌داشتنشون داشتند و بره‌ی ما هم مهمان اونها شد. (مستحضرید که ما تو روستا زندگی می‌کنیم؟!😉) هر روز بچه‌ها می‌رفتن پیش ببعی‌شون و مدتی اون‌جا بازی می‌کردن. از قضا همین چند روز پیش آقا دزده بره‌مون رو برد.😢 ولی اتفاق خوبی این مدت برامون افتاد که حتی اگه پیدا نشه بازم به هزینه‌ای که کردیم می‌ارزید. اون اتفاق، اصلاح سبک دورریز خونه‌‌ی خودمون و خانواده‌هامون بود.🥰 حجم زباله‌مون به شدت کم شد. چون بخش زیادی از دورریز خونه، پوست میوه‌ها و سبزیجات بود که خوراک ببعی‌ها می‌شد.😬 صبح به صبح همسر و بچه‌ها سبدی پر از پوست خیار و خربزه و آشغال سبزی و... رو می‌بردند برای بره‌ها‌.🤭 دیدن این فرآیند خیلی تکان‌دهنده بود! با چشم خودمون دیدیم که چقدر مواد غذایی مفید رو دور می‌ریزیم.🥺 همین غذایی که ببع‌ها با اشتها می‌خورند و گوشت تحویلمون می‌دن وقتی با بقیه‌ی زباله‌ها می‌رن به محل دفن، تولید شیرآبه می‌کنند و کلی آلودگی برای محیط زیست ایجاد می‌کنند.⁦🤷🏻‍♀️⁩ از طرفی تو شرایطی که دامدارهای خرد برای تهیه‌ی غذای دام دچار مشکل هستند و گاهی بره‌هاشون رو ذبح می‌کنند به خاطر کمبود غذا، همین دورریز خونه‌های ما می‌تونه حداقل یک بره رو سیر کنه!😊 خلاصه که نمی‌شد بیخیالش شد. خانواده‌هامون هم تشویق کردیم که تا جایی‌ که می‌شه زباله‌های تر رو تو خونه خشک کنند و برسونن به گوسفندها.⁦👏🏻⁩ هرکسی یک بار این‌ کار رو تجربه می‌کرد دیگه نمی‌تونست به راحتی پوست میوه و سبزی رو بریزه تو سطل زباله! سینی یا سبد مخصوص خشک کردن زباله پای ثابت آشپزخونه‌هامون شد و بچه‌ها هم کم‌کم یاد گرفتند که چه چیزی زباله نیست و باید بریزند تو سبد ببعی‌ها. راستی به این زباله‌های خشک شده که خوراک دام هستند می‌گن خشکاله.🙂 پ.ن۱: برای یادگیری روش خشک کردن و همین‌طور اطلاع از محل تحویل خشکاله در شهرهای مختلف، صفحه‌ی خانم حمداوی رو دنبال کنید .روی تصویر تگ شده. پ.ن۲: من قبلاً هم یک بار سعی کرده‌بودم که بدون زباله باشم ولی کم‌کم میون دغدغه‌های دیگه‌ام کم‌رنگ شد. پیشنهادم برای ادامه‌دار بودن ماجرا اینه که کار رو سبک کنید برای خودتون که خسته نشید. یک دفعه تصمیم نگیرید همه‌ی زباله‌هاتونو خشک کنید و دورریزتون رو صفر کنید. با یه سبد کوچیک شروع کنید و راحت‌ترین روش رو متناسب با شرایط زندگی خودتون انتخاب کنید. #خشکاله #بره #ببعی #گوسفند #مادران_شریف_ایران_زمین

15 شهریور 1400 17:27:45

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_پنجم #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹، ۶ و ۳ ساله) . خدا رو شکر کارم منعطف بود و نقش مادری من رو هم به رسمیت می‌شناختن.😊 یه کار پژوهشی در حوزه‌ی زن و خانواده بود که اکثرش رو توی خونه انجام می‌دادم و گاهی هم که جلسه داشتیم، می‌تونستم بچه‌ها رو با خودم ببرم توی جلسه یا مهد همون‌جا بذارمشون.👶🏻👦🏻 . پسر دومم رو از شیر و پوشک گرفتم و دیگه به بچه‌ی سوم فکر می‌کردم. دوست داشتم قبل از اینکه پسر اولم مدرسه‌ای بشه، بچه‌ی سوم هم به دنیا بیاد و از آب و گل در بیاد. چون فکر می‌کردم زایمان و نوزادداری در کنار بچه کلاس اولی، برام سخت باشه.😅 . اما همسرم می‌گفتن هنوز زوده. چون دانشجوی دکترا بودن و سرشون شلوغ بود و می‌گفتن شاید نتونم و وقت نشه خیلی کمکت کنم. اما بعد از یه مقدار گفتگو ، قانع شدن خدا رو شکر. پسر سومم فروردین ۹۷ به دنیا اومد، به فاصله‌ی ۳ سال از قبلی.😍 . برای زایمان رفتم شهرستانمون. زایمان سزارین سختی بود و بعدش هم تا مدتی به خاطر عفونت بخیه‌ها، تب و لرز داشتم.🤒 زود برگشتیم تهران و چون حالم خوب نبود، مامانم هم باهام اومدن و چند وقتی پیشم موندن و کمک کردن. . هنوز یه ماه از زایمانم نگذشته بود که صاحب‌خونه گفت باید تخلیه کنید. روزهای خیلی سختی داشتیم. ماه رمضان هم بود و همسرم خیلی اذیت شدن. شبا باید می‌رفتن دنبال خونه می‌گشتن. محدودیت انتخابمون هم بیشتر شده بود با ۳ تا بچه.😕 . خلاصه به هر سختی که بود اسباب‌کشی کردیم. ناراحت بودم و نگران از اینکه دوباره سال‌های بعد هم با همین مشکل مواجه بشیم. . چند وقت بعدش همسرم دکتراشون رو تموم کردن و کارشون رسمی شد و خدا رو شکر درآمدمون بیشتر شد. مدتی بعد هم به طرز باورنکردنی شرایط جور شد و تونستیم خونه بخریم.🤩 هیچ‌کدوم اصلا فکرشم نمی‌کردیم. ولی می‌دونستیم همه‌ش به برکت بچه‌ها و لطف خدا بوده. . همسرم وقتشون آزادتر شده بود و بیشتر با بچه‌ها بازی می‌کردن.☺️ بازی‌های هیجانی و پرتحرکی که فقط از عهده پدر و پسرا برمیاد و من هیچ‌وقت از این مدل بازیا باهاشون نمی‌کردم. گاهیم با هم می‌رفتن دوچرخه‌سواری و منم توی خونه یه استراحتی می‌کردم. . پسر سومم خیلی به همسرم وابسته بود و دوست داشت باباش بهش غذا بدن بخوره. تا الآنم همینطوره. قصه‌های شب، قبل خواب، رو هم همسرم براشون تعریف می‌کردن. خلاصه با اینکه ساعت حضورشون توی خونه، بازم کم بود و ۸ شب می‌اومدن، ولی از نظر کیفی جبران می‌کردن.👌🏻 بچه‌ها هم دیگه می‌دونستن که بابا صبح می‌رن سرکار و شب میان و اینو پذیرفته بودن. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

24 دی 1399 16:40:50

0 بازدید

madaran_sharif

#ف_جباری (مامان #زهرا ۲ساله) . نوبت دکتر داشتم و همسر پیش دختر موند. یهو یادش افتاد همون زمان کلاس مجازی داره😱 اما راه برگشتی نبود😬 من راهی شدم بدون اندکی راهنمایی به پدر در مورد شرکت هم‌زمان با کودک در کلاس!😌 خب قصدم این بود که زندگی پدر رو کمی هیجان‌انگیز کنم و به توانمندی‌هاش بیافزایم! . وقتی برگشتم پدر با لبخندی از رضایت و غرور گفت ۷۰٪ کلاسو فهمیده!😎 دیگه راست و دروغش با خودشه! . تا حالا از این زاویه به مسئله پدری نگاه کرده بودین؟ پر از رشد و شکوفاییه⁦👏🏻⁩😁 . پ.ن۱: از این زاویه به مادری هم می‌شه نگاه کرد!😄 چند سالی هست که از دوران دانشجوییم می‌گذره، دورانی که توش اهداف زندگیم روشن‌تر شد، و بعدش با ازدواج و بعدترش با بچه‌داری تغییر اساسی توی اهداف ایجاد نشد. بچه و همسر و بقیه فعالیت‌هام رو هدف‌های کوتاه مدت و بلند مدت و پارامترهایی در مسیر رسیدن به هدف اصلی می‌دیدم. . تو این مسیر بعضی از پارامترها تاثیر چندانی بر سرعت حرکت به سمت هدف ندارن ولی بعضیا شتاب دهنده‌ن و سرعت رو برای رسیدن به هدف کم و زیاد می‌کنن. . بر اساس تلفیقی از قوانین فیزیک و تجربیات یک زندگی ۲۵ ساله نظریه‌ی من اینه که بچه‌داری یکی از این شتاب‌دهنده هاست😎 البته مثبت یا منفی بودن و حتی قدر مطلق شتاب دهندگیش یه اصل ثابت نیست و وابسته به عواملیه، یعنی شتاب دهندگیش توی عرصه‌های مختلف زندگی یه مادر ثابت نیست و روی هرکدوم از اخلاقیات، عبادات، تحصیل و شغل و... به صورت مستقل عمل می‌کنه و باعث پیشرفت یا عقب‌رفت هر کدوم می‌تونه باشه. . زندگی رو شبیه یه معادله ریاضی می‌بینم و عاشق حل معادلات پیچیده‌ ام🤓 هر چی پارامترهای معادله بیشتر، زندگی هم هیجان‌انگیز تر🤪 اول تویی و هدف‌ها حالا تویی و یه مرد و هدف‌هاتون بعدش تویی و یه مرد و یه بچه و هدف‌هامون حالا دونه دونه به بچه‌ها اضافه می‌شه😆 . برای حل معادله‌ت باید؛ یاد بگیری تیز و بز باشی😅 تمرکز کنی برنامه ریزی کنی هدف‌گذاری و اولویت‌بندی کنی تلاش کنی حالت رو با چیزای ساده خوب نگه داری صبور باشی😁 و بلد باشی خوب به ضعیف بودنت اقرار کنی و زاری بزنی و دوباره محکم‌تر از قبل از سر سجاده بلند شی😉 . وگرنه اینجاست که بچه‌داری به جای شتاب مثبت بهت شتاب منفی می‌ده و تو رو روز به روز از جواب معادله دور می‌کنه. . وقتی مادر می‌شی هنوز انسانی! با معادلات پیچیده‌تر که برای حلش تلاش بیشتری لازمه، این یه تلاش دو سر برد و هیجان‌انگیزه، قبول دارین؟🤣 . پ.ن۲: عکس مربوط به یکی از معادلات پدره که به خوبی حلش کرده!😁 . #مادران_شریف_ایران_زمین #روزنوشت_های_مادری

03 مهر 1399 16:22:22

0 بازدید

madaran_sharif

#قسمت_سوم من هم داشتم #مادر می‌شدم😇 . روزای پر از خاطره و پر از تجربه‌ی دانشجوی فیزیک بودن🎓 داشت تموم می‌شد و من با کوله‌باری که توش یه چیزایی از تجربه 👓 و رفاقت 👥 ریخته بودم، وارد مراحل جدید زندگیم می‌شدم... . تصمیمم رو برای آینده تا حدی گرفته بودم و نقشه‌های کوتاه مدت و بلند مدتی رو توی ذهنم کشیده بودم👍✍ . اولین قدم مادری بود 👶❤️ . امتحانات پایان ترمِ ترم آخر رو در حالی دادم که حالا دیگه یه مادر بودم 💖 . از همون دوران دانشجویی، توی فعالیت‌های غیر درسیم به موضوعات خاصی از مسائل فرهنگی گرایش داشتم . حالا دیگه می‌دونستم باید از فیزیک دل بکنم و برم جایی که باید باشم 😌 . کم نبود... ۳ سال طول کشید تا بفهمم کجا باید باشم 🔍 . این تصمیمی بود که با شناخت از خودم و جامعه‌م و شرایط خانوادگیم بهش رسیده بودم💡 . مادر بودن برای بچه‌ای که تو راه بود، فقط از عهده من برمیومد؛ نه هیچکس دیگه😏 . فقط از عهده من برمیومد؛ پس اولین و اصلی‌ترین بود اما تنها کاری نبود که بر عهده من بود...☺ . از همون اواخر دانشجویی به خاطر #فعالیت‌های_فرهنگی‌ که داشتم کم و بیش #موقعیت‌های_شغلی بهم پیشنهاد می‌شد🏫🎓💼 . اما تا اواسط بارداری به خاطر استراحت مطلقی که دکتر تجویز کرده بود، بدون تردید دست رد به سینه‌شون زدم 😌 . بعد از تصمیمم برای تغییر رشته شاید این اولین باری بود که خیلی جدی خودم رو، زندگیم رو، آینده‌م رو تحت تاثیر نقش جدیدم، یعنی #مادری می‌دیدم 😌 . زهرا دختر یکدانه و دردانه فامیل 💝 قرار بود آخرای شهریور به دنیا بیاد 👼 که من از اردیبهشت شروع به کار کردم 💼 . دیگه کار کردن من مشکلی برای دخترم که وجودش به وجود من وابسته بود💗 ایجاد نمی‌کرد؛ از طرفی موقعیت شغلی‌ای برام پیش اومد که به ایده‌آل‌ها 🌟 و نقشه‌هایی که توی ذهنم کشیده بودم نزدیک بود...✨ کاری بود که من رو با همه ابعاد وجودیم به رسمیت می‌شناخت 👑 . ادامه دارد... . پ ن ۱: در مورد تصمیمم برای ادامه ندادن فیزیک اینو میتونم بگم؛ #مسیری که من باید توی زندگیم میرفتم تا به #هدفم برسم از دانشگاه شریف رد میشد! 🚶‍من، با همه روحیاتی که تا ۱۸ سالگی و بدو ورود به دانشگاه داشتم، باید دانشجوی فیزیک شریف میشدم تا بتونم الان اینجایی باشم که هستم!! 😎 یه کم پیچیده شد😁🙈 . پ ن ۲: وقتی کارم رو شروع کردم به خاطر شرایط #بارداریم اصطلاحا با #دورکاری پروژه‌هام رو انجام می‌دادم 💻 و این، اولین نمونه از #به_رسمیت_شناختن_من بود❣ . پ ن ۳: تصویر، کارت فارغ التحصیلیم در دست زهرا . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف

06 آذر 1398 15:44:42

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی . ّتا دو سالگی محمد، ایشون تک پسر خونه بودن و منم یه مامان اولی باحوصله و جوگير😁😃 هفت صبح: - 😴 -- ماما⁦👶🏻⁩ - سلام گل پسرم😍 بیدار شدی؟😘 و هر روزمون بعد از مشتی بوس و بغل، با "غذابازی" آغاز می‌شد! . بعدش نوبت "کابینت بازی"بود! تا من کارهای آشپزخونه رو مي‌کردم، محمد تو کابینتا قل می‌خورد! هی می‌ریخت، هی جمع می‌کردم! البته همیشه هم انقدر ایده‌آل نبود⁦🤷🏻‍♀️⁩ چون محمد اولین درخواستش "ددر" بود! هفت و نیم صبح به همراه بچه مدرسه‌ای‌های مجتمع از خونه می‌زدیم بیرون! گاهی تا ظهر تو محوطه بودیم و نگاه‌های ترحم‌آميز پيرمرد نگهبان رو با یه لبخند که نشون می‌داد "من راضيم و شاد" پاسخ می‌دادم😄 . تو خونه هم هر بازی که فکرشو بکنید داشتیم! خط قرمز🚫، بازی‌های #زشت و #خطرناک بود! باقی همه آزاد!⁦👌🏻⁩ آیا نقاشی رو دیوار و کندن گچ دیوار با چکش زشته یا خطرناک؟! به نظر ما هیچ کدوم😂😝 . به جز بازی، سه گانه‌ی "قصه، نمايش و کتاب" برای ما مهم‌ترین جایگزین تلویزیون📺 بوده و هست. . علی آقا هم قرار بود بیاد و تو پازل تربیتی خانواده نقش ایفا کنه!😁 پس نباید خیلی دیر می‌شد! . محمد دو سال و یک ماهش بود. دیگه من نه یه مامان اولی باحوصله و جوگير😅 بودم، و نه می‌تونستم تمام وقت در خدمت محمد باشم! پس تا علی بزرگتر بشه و رسما هم‌بازی بشن، باید محمد بازه‌های کوتاهی در روز جوری سرگرم بشه که سراغ ما نیاد! مثلا تا پایان خوابوندن علی در سکوت بمونه! چیکار کنیم؟! تو شهر غریب نیرو کمکی هم که نداریم💥 ما لپ‌تاپ رو انتخاب کردیم. خب فرقش چی شد؟! مثل تلویزیونه که؟!😕 نه،خیلی فرق داره!😌 . 👈 دیگه دوسالش رد شده، و آسیبی که برای چشم و مغز مي‌گفتن خیلی کم شده. 👈مثل تلویزیون دم دست نیست و بچه خودش نمی‌تونه راهش بندازه! ضمن اینکه گاهی لپ‌تاپ رو هرچی می‌گردیم پیدا نمی‌کنيم😅😈 👈هرچی "ما" بخوایم تو لپ‌تاپ هست، نه هرچی تهیه کننده و نویسنده و کارگردان تلويزيون ميخوان. اوایل فيلمای خانوادگی بود فقط، فيلم بچگی‌هاش رو خيلی دوست داشت، براش جالب بود که می‌دید کارهایی که ما الان برای داداش علی می‌کنیم، قبلا برای اون هم کردیم😍 کم‌کم بعضی کليپای کودکانه مناسب رو هم اضافه کردیم. . البته لپ‌تاپ هم بايد مدیریت می‌شد. زحمتی نداشت!چون صفحه‌ش کوچيکه، و بچه باید تو یه وضعیت ثابت تماشا کنه، پس خودش خسته می‌شه و می‌ره سراغ بازی😜 اینم از روزگار آپارتمان نشینی! . الان هم که تو روستا، خونه حیاط‌دار و مرغ و جوجه و آب بازی و گل بازی و گچ کاری.. نوبت به تلویزیون ميرسه آیا؟!😊 . #مادران_شریف_ایران_زمین #تلویزیونی_شدن

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. #پ_بهروزی . ّتا دو سالگی محمد، ایشون تک پسر خونه بودن و منم یه مامان اولی باحوصله و جوگير😁😃 هفت صبح: - 😴 -- ماما⁦👶🏻⁩ - سلام گل پسرم😍 بیدار شدی؟😘 و هر روزمون بعد از مشتی بوس و بغل، با "غذابازی" آغاز می‌شد! . بعدش نوبت "کابینت بازی"بود! تا من کارهای آشپزخونه رو مي‌کردم، محمد تو کابینتا قل می‌خورد! هی می‌ریخت، هی جمع می‌کردم! البته همیشه هم انقدر ایده‌آل نبود⁦🤷🏻‍♀️⁩ چون محمد اولین درخواستش "ددر" بود! هفت و نیم صبح به همراه بچه مدرسه‌ای‌های مجتمع از خونه می‌زدیم بیرون! گاهی تا ظهر تو محوطه بودیم و نگاه‌های ترحم‌آميز پيرمرد نگهبان رو با یه لبخند که نشون می‌داد "من راضيم و شاد" پاسخ می‌دادم😄 . تو خونه هم هر بازی که فکرشو بکنید داشتیم! خط قرمز🚫، بازی‌های #زشت و #خطرناک بود! باقی همه آزاد!⁦👌🏻⁩ آیا نقاشی رو دیوار و کندن گچ دیوار با چکش زشته یا خطرناک؟! به نظر ما هیچ کدوم😂😝 . به جز بازی، سه گانه‌ی "قصه، نمايش و کتاب" برای ما مهم‌ترین جایگزین تلویزیون📺 بوده و هست. . علی آقا هم قرار بود بیاد و تو پازل تربیتی خانواده نقش ایفا کنه!😁 پس نباید خیلی دیر می‌شد! . محمد دو سال و یک ماهش بود. دیگه من نه یه مامان اولی باحوصله و جوگير😅 بودم، و نه می‌تونستم تمام وقت در خدمت محمد باشم! پس تا علی بزرگتر بشه و رسما هم‌بازی بشن، باید محمد بازه‌های کوتاهی در روز جوری سرگرم بشه که سراغ ما نیاد! مثلا تا پایان خوابوندن علی در سکوت بمونه! چیکار کنیم؟! تو شهر غریب نیرو کمکی هم که نداریم💥 ما لپ‌تاپ رو انتخاب کردیم. خب فرقش چی شد؟! مثل تلویزیونه که؟!😕 نه،خیلی فرق داره!😌 . 👈 دیگه دوسالش رد شده، و آسیبی که برای چشم و مغز مي‌گفتن خیلی کم شده. 👈مثل تلویزیون دم دست نیست و بچه خودش نمی‌تونه راهش بندازه! ضمن اینکه گاهی لپ‌تاپ رو هرچی می‌گردیم پیدا نمی‌کنيم😅😈 👈هرچی "ما" بخوایم تو لپ‌تاپ هست، نه هرچی تهیه کننده و نویسنده و کارگردان تلويزيون ميخوان. اوایل فيلمای خانوادگی بود فقط، فيلم بچگی‌هاش رو خيلی دوست داشت، براش جالب بود که می‌دید کارهایی که ما الان برای داداش علی می‌کنیم، قبلا برای اون هم کردیم😍 کم‌کم بعضی کليپای کودکانه مناسب رو هم اضافه کردیم. . البته لپ‌تاپ هم بايد مدیریت می‌شد. زحمتی نداشت!چون صفحه‌ش کوچيکه، و بچه باید تو یه وضعیت ثابت تماشا کنه، پس خودش خسته می‌شه و می‌ره سراغ بازی😜 اینم از روزگار آپارتمان نشینی! . الان هم که تو روستا، خونه حیاط‌دار و مرغ و جوجه و آب بازی و گل بازی و گچ کاری.. نوبت به تلویزیون ميرسه آیا؟!😊 . #مادران_شریف_ایران_زمین #تلویزیونی_شدن

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن