پست های مشابه

madaran_sharif

. #ن_آقایی (مامان نگار ۱.۵ساله) دوست داشتیم بچه‌مون تو بهترین شرایط به دنیا بیاد.☺️ وقتی از نظر مالی همه‌ی جوره شرایط خوب باشه. البته زیاد می‌شنیدیم که روزیِ بچه رو خدا می‌ده و بچه برکت میاره، ولی ما انگار قلبا باور نداشتیم.😓 و فکر هم می‌کردیم بچه‌مون نباید هیچ سختی‌ای بکشه. ۵ سال گذشت و به لطف خدا یک آپارتمان ۲خوابه و ماشین بهتری خریدیم.😇 تو این زمان مسافرت‌هامونو رفتیم. من که فکر می‌کردم بچه بیاد دیگه هیچ کاری نمی‌تونم و نباید انجام بدم، کلاس‌های مختلف رفتم.😃 خرید می‌کردم. نمازامو مسجد می‌رفتم، و... خلاصه بلاخره زمان رو برای بچه‌دار شدن مناسب دیدیم.😊 اما تا اومدم طعم شیرین بارداری رو بچشم، با احتمال سقط و استراحت مطلق و نهایتا سقط رو به رو شدم.😭 بعد چند ماه دوباره باردار شدم. ظاهراً همه چیز خوب پیش می‌رفت که کرونا اومد! منم که به دلیل مشکلات ناشی از سقط قبل، هرماه باید چک می‌شدم، ترسیدم و ۲ماه دکتر نرفتم.😐 بعد ۲ماه رفتم مطب. دکتر گفت بچه کوچیکه و خون‌رسانی خوب نیست. و حداکثر ۱هفته می‌شه جنین رو نگه داشت.😭 در نهایت سزارین شدم و دخترم ۸ماهه با وزن ۲کیلو به دنیا اومد.💞 ۱هفته تو مراقبت‌های ویژه بود. بعد ۴۰ روز هم دچار کولیک، رفلاکس و حساسیت به لاکتوز و فرآورده‌هاش شد. مجبور به داشتن رژیم غذایی خاص شدم و با وجود ضعف شدید نمی‌شد خیلی چیزا رو بخورم. باورش سخته اما دخترم از ۱۲ظهر تا ۱۲شب یکسره گریه می‌کرد.😞 همیشه لپ‌هاش قرمز بود! تا ما کشف کنیم که حساسیت از چه ماده غذاییه، کلی اذیت میشدیم😔 حالا ۱سال از اون روزهای سخت گذشته و به لطف خدا مشکلات دخترم برطرف شده، ما به این نتیجه رسیدیم که تدبیر کردیم در زمان خاصی بچه‌مون در ناز و نعمت، آسودگی و فراغ بال به دنیا بیاد.😌 ولی طور دیگه‌ای شد... شاید اگه از اول قلبا به خدا اعتماد می‌کردیم و به خودش می‌سپردیم شرایط طور دیگه‌ای می‌شد، خدا بهمون یک درس بزرگ داد: «ِ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا ِ وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْرا» «ِ و هر کس تقوا پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند...» پ.ن: این درسی بود که من و همسرم با توجه به فضای فکری و نوع نگاه قبلیمون به زندگی گرفتیم و حکمت این سختی‌ها رو اینطور فهمیدیم. #سبک_مادری #توکل #مادران_شریف_ایران_زمین

18 مرداد 1400 15:24:40

0 بازدید

madaran_sharif

. نیمه‌ی ماه رمضون سال گذشته همسرم🧔🏻⁩ تصمیم گرفتن بچه‌ها⁦⁦ رو برای جشن میلاد 🎉، با خودشون ببرن هیئت😍. .چون هیئت اون شب ویژه ی آقایون👥 بود، من و پسر کوچیکه که سه ماهه👶 بود باید می موندیم خونه.🤷‍♀ ولی من از این تصمیم استقبال کردم😁😍 و فوری راهیشون کردم...🏃🏻‍♂️⁩ . رفت و برگشت حدود دو ساعتی طول کشید...🕑 دو ساعت پربرکت که ثمرات خوبی داشت. ⁦🙏🏻⁩ . پسرکم رو که خوابوندم😴 تونستم به کارهام برسم⁦👌🏻⁩ و حتی کمی استراحت کنم😃 بچه‌ها هم وقتی برگشتن بسیار راضی و خوشحال بودن😍 . ⁦👈🏻⁩دیدن جمعیت زیادی که هم‌زمان دست می‌زدن⁦،👏🏻⁩ ⁦👈🏻⁩شکلات‌هایی🍬 که از دور به سمتشون پرتاب می‌شده، ⁦👈🏻⁩هندونه‌ای🍉 که برای گرفتنش تو صف وایستاده بودن⁦🚶🏻‍♂️⁩⁦⁦🚶‍♂️⁩⁦🚶🏼‍♂️⁩ همه براشون خیلی جذاب بود⁦.👌🏻⁩ . اما شوق عجیبی تو چهره‌ی محمدحسن موج می زد.😍 با شور خاصی گفت: همه‌ش اسم منو صدا می‌زدن و شروع کرد به خوندن: حسن حسن حسن حسن . . اون شب به برکت میلاد امام حسن (علیه‌السلام)، شد یه نقطه‌ی عطف تو زندگی محمدحسن⁦👦🏻⁩ . در حد فهم کودک ۴ ساله در مورد امام حسن (علیه‌السلام) براش صحبت کردم. از مهربانی🧡 و بخشندگیشون💛 گفتم. . . این علاقه‌ی محمدحسن به اسمش و اینکه هم‌نام امام معصومه، انقدر براش مهم شده بود که از اون شب رضایت امام حسن (علیه‌السلام) شد یه معیار دیگه رفتاری و اخلاقیش...⁦👌🏻⁩⁦❤️⁩ . تا جایی که این هم‌ذات پنداری و شوقش به اسمش، تو ولادت و شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) هم براش جلوه داشت .🙂 . . تا اون زمان به عمق روایاتی که توصیه کرده بودن فرزندان⁦⁦👶🏻⁩ خود رو به نام معصومین نام‌گذاری کنیم‌ پی نبرده بودم🤔 . چند شب پیش محمدحسن کمی بهانه‌گیر شده بود😯 یادم افتاد که بگم تولد امام حسن (علیه‌السلام) نزدیکه و می‌تونیم همه باهم کیک درست کنیم😍 . و دوباره برق نگاهش👀 رو دیدم...😁⁦❤️ #ص_جمالی #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

20 اردیبهشت 1399 14:55:25

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_دوم . #ش_رهبر (مامان سه پسر ۹ و ۶ و ۳ ساله) . سال ۸۵ کنکور قبول شدم.😊 ریاضی و فیزیک رو دوست داشتم و می‌خواستم رشته‌ی آینده‌م هم شبیه همینا باشه. انتخاب‌هام به ترتیب برق و کامپیوتر و صنایع بود. که نهایتا صنایع امیرکبیر قبول شدم و بعدها بهش علاقه پیدا کردم. . ترم اول دوری از خانواده برام سخت بود و من و مامانم هردو خیلی گریه می‌کردیم، اما دیگه کم‌کم خودمو مشغول درس‌خوندن کردم تا کم‌تر غصه بخورم. زیاد درس می‌خوندم و اولویت اولم درس بود. در کنارش کارهای فرهنگی توی گروه‌های دانشگاه هم انجام می‌دادم. . چندتا از هم‌اتاقی‌هام خیلی مقید نبودن و نماز نمی‌خوندن. برام خیلی عجیب بود، چون توی شهرمون همه دوستام مذهبی بودن. می‌ترسیدم که یه وقت ازشون تاثیرات منفی بگیرم. برای همین وارد گروه‌ها و اردوهای مذهبی دانشگاه شدم و دوستای جدید پیدا کردم.🥰 . کارشناسی‌م رو با رتبه‌ی ۲ تو گرایش خودمون تموم کردم و حالا می‌تونستم بدون کنکور، وارد ارشد بشم. . تابستون قبل ارشدم، همسرم ازم خواستگاری کردن. هم‌شهری خودمون بودن و ارشد علم‌و‌صنعت می‌خوندن. شغل پاره‌وقت داشتن و سربازیم نرفته‌بودن. شرایط فرهنگی و مالی خانواده‌شون هم مثل خودمون بود. . بعد از چند جلسه و تحقیقات و مشورت‌ها، نامزد شدیم و سه ماه بعدش هم، طبق رسم شهرمون، عقد و عروسی رو هم‌زمان گرفتیم. خیلی ساده و تو خونه‌ی پدرهامون. مهریه‌م هم ۱۴ سکه بود.⁦👌🏻⁩ . بعدش باهم اومدیم تهران واسه شروع سال جدید تحصیلی. سه چهار ماهی هرکدوم خوابگاه بودیم و بعد، یه خونه نزدیک دانشگاه همسرم اجاره کردیم و با یه جهیزیه‌ی معمولی رفتیم خونه‌ی بخت. . حدود ۷ ماه بعدش خدا خواست و باردار شدم.⁦👶🏻⁩ اولش خیلی شوکه بودم چون داشتم درس می‌خوندم و نگران شدم که نتونم درسم رو ادامه بدم، اما خانواده‌هامون خیلی از این خبر خوش‌حال شدن و بهمون روحیه دادن.🤗 . درسم رو توی بارداری ادامه دادم و دیگه چند واحد درس و دفاع پایان‌نامه‌م، موند برای بعد زایمان. . واسه زایمان، تجربه و اطلاعاتی نداشتم و از قبل هم برای تسهیل زایمان طبیعی، کاری نکرده‌بودم. این شد که رفتم یه بیمارستان، توی شهر خودمون و هم درد زایمان طبیعی رو کشیدم هم نهایتا سزارین شدم.😑 . بعد دو هفته برگشتیم تهران، چون دوست داشتم زودتر مستقل بشم. دو سه ماه اول، پسرم مدام دل‌درد و گریه‌زاری داشت و شبا بیدار بود. برای همین یه ترم مرخصی گرفتم. به مرور که شرایط پسرم بهتر شد، دوباره کارای پایان‌نامه‌م رو از سر گرفتم. . . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

21 دی 1399 19:21:31

0 بازدید

madaran_sharif

. #قسمت_پنجم  . #م_کلاته (مامان #مرتضی ۵ سال و ۸ ماهه، #فاطمه ۳ سال و ۹ ماهه و #مجتبی ۱۱ ماهه) .   مهرماه، شروع دوره‌ی سطح ۳ من بود... تو طول روز اصلا درس نمی‌خونم و تمام وقتم برای بچه‌ها و بقیه‌ی کارهای خونه است. بچه‌ها شب‌ها حدود ۱۱ تا ۱۲ می‌خوابن و من تا ۳ و ۴ بیدارم و درس می‌خونم.  شب‌بیداری باوجود ۳ تا بچه، سخته ولی چاره‌ای نیست.  صبح همه باهم تا حدود ۱۰ می‌خوابیم😴 . و بعدش روز شروع می‌شه و دوباره بازی و کار خونه و…. . همسرم کارشون زیاده.  گاهی تا ۱۱ شب هم کلاس دارند… برای همین خیلی نمی‌تونن تو کارها کمکم کنند.  . درسته من وقت کمی برای درس‌‌خوندن دارم اما برکت اون وقت کم رو تو زندگی و درس‌خوندنم می‌بینم… قبل از بچه‌دار شدن، چند روز برای یک امتحان می‌خوندم ولی الآن، فقط چند ساعت تو شب درس می‌خونم، ولی برکت خاصی داره… . برای کارهای خونه سعی می‌کنم از خود بچه‌ها کمک بگیرم💪 از روزی که یه بچه داشتم سعی می‌کردم کارهای خونه رو با پسرم انجام بدم. مثلا یه دستمال می‌دادم دست پسرم و باهم دستمال می‌کشیدیم. موقع آشپزی چندتا کاسه و تشت آب می‌ذاشتم جلوی بچه‌ها تا مشغول باشن. . کمی بزرگ‌تر که شدن سعی می‌کردم کارها رو مشارکتی انجام بدیم. مثلا شب‌ها قبل از خواب با بچه‌ها خونه رو کمی جمع‌وجور کنیم. گاهی کارهایی رو که دوست‌داشتن انجام می‌دادند  مثل ظرف شستن و جارو زدن... هرچند زحمتم بیش‌تر می‌شد اما براشون لازم بود. . حس می‌کنم این‌که حالا خودشون ساعت‌ها مشغول بازی می‌شن و سراغ من نمیان نتیجه‌ی زحمتیه که اون موقع کشیدم. . گاهی دسته‌جمعی بازی می‌کنیم.  گرگم‌به‌هوا ، تفنگ‌بازی، قایم‌موشک، خاله‌بازی و… هرچی تعدادمون بیش‌تر بشه برای این بازیا بهتره😜 . روزها با بچه‌ها، کیک ، شیرینی و نون می‌پزیم،  مسجد می‌ریم و تو برنامه‌های فرهنگی شرکت می‌کنیم.(الآن با رعایت پروتکل‌ها😷) به صورت جزئی قرآن حفظ می‌کنم. کارهای هنری می‌کنم و به بقیه از این کارهام، هدیه می‌دم.🤩 اما هرجایی که برای فعالیت می‌رم، همه می‌دونن شرط من برای کار‌کردن، حضور بچه‌ها کنارمه❤️ فرقی نمی‌کنه کجا باشه و چه جلسه‌ای، مهم اینه که تمام تلاشم رو می‌کنم که بچه‌ها کنار خودم باشن. در تمام برنامه‌ها و موقع همه‌ی کلاس‌های رزمی مسجد و حتی آموزش کار با اسلحه😱، کنارم بودند ...😉 . همه‌ی این‌ها باعث شد که حضور بچه‌ها تو مسجد برای بقیه هم پذیرفتنی بشه.  . هرچند گاهی شرایط بسیار سخت می‌شه… یادمه یه بار همسرم خونه بودند و دختر ۱ ساله‌م از روی تخت افتاد... . ❗ادامه در اولین کامنت❗ . #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

06 اسفند 1399 17:16:23

1 بازدید

madaran_sharif

. #م_زادقاسمی (مامان #فاطمه_سادات ۱۷ساله، #سیده_ساره ۱۲ساله، #سید_علی ۸ساله و #سید_مهدی ۵ساله) #قسمت_سوم کمی بعد از فارغ‌التحصیلی، همراه همسرم وارد فضای تبلیغ و امور فرهنگی دانشجوها شدم. در واقع کار فرهنگی دانشجویی‌مون شکل دیگه‌ای به خودش گرفت. یک سال بعد ازدواجمون به لطف خدا باردار شدم و فاطمه سادات وارد زندگی‌مون شد. توی بارداری هم مشغول فعالیت‌هام همراه همسرم بودم تا اینکه فاطمه سادات سال ۸۳ به دنیا اومد. متأسفانه دخترم مشکلاتی از جمله کم‌بینایی مادرزادی داشت.😔 حتی به ما گفتند ممکنه نابینا باشه! ولی نبود الحمدلله. یا مثلاً فاطمه‌ سادات سه سالگی راه افتاد! چون هیچ نسبت فامیلی هم نداشتیم وجود این اختلال خیلی عجیب بود! در هر صورت می‌دونستیم کار خدا بی‌حکمت نیست و راضی بودیم. برای اینکه بچه از پس زندگی بربیاد باید براش وقت بیشتری می‌ذاشتم. تمام تلاشمو کردم که فاطمه سادات با وجود نقصی که داره بتونه یه زندگی عادی داشته باشه. بازم خدا بهم لطف کرده بود و بچه‌ی بسیار خوش اخلاقی بود و اذیت نمی‌کرد.😇 با فاطمه سادات سفرهای دانشجویی رو می‌رفتیم و تا ۳-۴ سالگیش فعالیت‌ها به همین شکل ادامه داشت. تا اینکه همسرم حوالی سال ۸۴ وارد فضای تبلیغ برای دانش‌آموزان شدن و من هم یه مدت کارورزی برای کار با دانش‌آموز رفتم و وارد اون فضا شدم. حوزه‌ی فعالیتمون قم نبود و گیلان مشغول تبلیغ بودیم و خیلی در سفر بین قم و گیلان بودیم. همه‌ی تعطیلات تابستان و عید و... رو گیلان مستقر می‌شدیم. یه موردش سه ماه زندگی در حوزه علمیه خواهران رودسر بود.😊 همون‌جا مستقر شدیم برای اینکه کار دانش‌آموزیمون در رودسر پا بگیره. حدود سال ۸۵ به لطف خدا مؤسسه‌ی یاران سبز موعود رو که یه مؤسسه‌ی فرهنگی ویژه‌ی دانش‌آموزان ممتاز بود تاسیس کردیم. من هم مسئول بخش دانش‌آموزان دختر موسسه بودم. این مؤسسه بعدها یک بنیاد فرهنگی شد و الحمدلله فعالیت‌هاش خیلی مفصل شد.👌🏻 از دوره‌های تربیت مربی تا برنامه‌های تربیتی فرهنگی برای دانش‌آموزان و اردوهای دانش‌آموزی و نمایشگاه و... چون خانواده‌م گیلان زندگی می‌کردن، در نگه‌داری از فاطمه سادات خیلی برای من کمک بزرگی بود. البته خیلی وقتا فاطمه سادات همراه من توی جلسات حاضر می‌شد و یه گوشه بازی می‌کرد. و با هم دیگه تو این مسیر رشد کردیم و کار من برای فاطمه سادات یه خوراک خوشمزه از تجربه و خاطره شد.☺️ فاطمه سادات، میون دانش‌آموزا بزرگ شد و از بچگی آرزو می‌کرد که زودی بتونه توی کلاسا شرکت کنه.👌🏻 #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین

27 بهمن 1400 18:59:10

2 بازدید

madaran_sharif

. #پ_شکوری (مامان #عباس ۳ساله و #فاطمه ۱.۵ساله) . ئه بچه‌هاتون دوقلو ان؟ نه انگار پسرتون بزرگتره. چقدر نزدیکن به هم. چندماه اختلاف سنی دارن؟ - ۱۸ ماه😊 ئه چه جالب. خیلی سخته لابد؟ خودتون خواستید؟ . . این مکالمه‌ی کوتاه رو تا حالا بارها با افراد مختلفی داشتم، پارک، مغازه، هیات، حتی توی اینستاگرام😆😅 . خیلیا براشون جالب و گاهی عجیبه وقتی دوتا بچه‌ی نزدیک به هم و با اختلاف سنی کم رو می‌بینن. شاید چون توی این سال‌ها خیلی کم شده😁 . حالا چی شد که تصمیم گرفتیم اختلاف سنی بچه‌ها کم باشه؟ مهم ترینش این بود که می‌خواستم عباس تنها نباشه و زودتر خواهر یا برادر دار بشه و تو خونه‌ی خودمون هم‌بازی دائمی داشته باشه😀 تو فامیلمون هم متاسفانه هیچ بچه‌ی کوچیکی وجود نداشت😯 . می‌دونستم این تصمیم سختی‌هایی هم داره، به خاطر همین با چند تا از مامانایی که بچه‌های شیر به شیر داشتن مشورت کردم و خودم رو برای سختی‌هاش آماده کردم😀 . جوانب این تصمیم رو از نظر تربیتی و اسلامی و پزشکی هم بررسی کردم و نهایتا مصمم‌تر شدم😀 . تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم تا بتونم برای رسیدن به هدفم (که اختلاف سنی کم بچه‌های اول و دوم بود) سختی‌های راهش رو هم تحمل کنم. . و خداروشکر توی این ۱.۵ سال، شیرینی‌های این تصمیم برام خیلیییی بیشتر از سختی‌هاش بوده. تو این مدت هرچی فاطمه بزرگتر شد، بیشتر با عباس هم‌بازی شدن و در طول روز زمان‌های بیشتری رو با هم می‌گذرونن. اکثر اوقات با بازی و مسالمت آمیز و گاهیم با چالش و دعوا😃 که البته خود این دعواها هم مفید و آموزنده ست براشون😊 . . منم خیلی خوشحالم از اینکه مجبور نیستم برای پرکردن وقتشون از صبح تا شب برنامه داشته باشم و کمتر بهم وصل می‌شن😆 بیشتر روز با همن و من هم براشون بستر بازی‌های دونفره رو فراهم می‌کنم. گاهیم خودم تک‌تک باهاشون بازی می‌کنم بر حسب نیاز. . . پ.ن۱: البته من این اختلاف سنی رو به کسی پیشنهاد نمی‌دم😁 اصلا به نظرم این مسئله چیزیه که خود فرد باید تصمیم بگیره و به تصمیمش هم ایمان داشته باشه. که بعدا بتونه سختی‌ها و چالش‌های مسیر رو با خونسردی و اعتماد به نفس پشت سر بذاره. . پ.ن۲: در آینده بیشتر و دقیق‌تر درباره‌ی جزئیات زندگی با دو تا بچه‌ی شیر به شیر می‌نویسم😊 شماهم درباره اختلاف سنی بچه‌هاتون و تجربیاتتون بگید برامون. مخصوصا اگر اختلاف سنی شون کمه، از نقاط مثبت و منفیش بگید. . . #اختلاف_سنی_یک_سال_و_نیم #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

28 مهر 1399 17:13:16

0 بازدید

مادران شريف

0

0

. ⁦*️⃣⁩ اگه چهار سال پیش که تا سه ماه بعد تولدت تا صبح کشیک می‌دادی🕴️ و منم استند بای شما بودم (البته با روحی آشفته و کلافه😫😴) یکی بود و می‌اومد بهم می‌گفت تو چهار سالگی، ساعت ده شب نهایتا می‌خوابی قطعا باورم نمی‌شد...😨 . ⁦*️⃣⁩ اگه توی یک‌سال و نیمه‌گی⁦👶🏻⁩ که راحت دستشویی 🚽 هم نمی‌تونستم برم، ازبس بهم چسبیده بودی، ازآینده برام خبر می‌آوردند... که تو چهارسالگیت، من می‌تونم تو زمان بیداری تو چند دقیقه‌ای بخوابم، ابدا تو کتم نمی‌رفت😄 . ⁦*️⃣⁩ اگه تو دو و سه سالگی و لج‌بازی‌هات و دراز کشیدن کف مسیر🛏️ نجف-کربلا و وادی‌السلام و بانک قم و...⁦🤦🏻‍♀️⁩ بهم می‌گفتند تو چهار سالگی این‌قدر راحت بابت رفتارهای اشتباهت و حتی کارای سهویت عذرخواهی می‌کنی، همون موقع تو اوج لجبازی‌هات با هم راحت‌تر کنار می‌اومدیم😍 . ⁦*️⃣⁩ یا وقت آموزش دستشوییت، باور می‌کردم هیچ بچه‌ای تا آخر عمر پوشک نمی‌بنده و آخرش دیر یا زود یاد می‌گیره به وقتش بره دستشویی،😅 اون همه خون نجس خودمو کثیف نمی‌کردم⁦🤷🏻‍♀️⁩⁦ (چیه؟! خون همه نجسه دیگه😜😀) . . اما باید باور کنم که چالش‌ها موندنی نیستن و اگر همون وقتا ایمان می‌آوردم به زودگذر بودنشون، 🚄 قطعا صبر و آرامشم بیشتر بود، چون چالش‌های ما با شما⁦🧒🏻⁩⁦👧🏻⁩ تموم شدنی نیستن... اما نکته‌ی طلاییش همین گذرا بودنشه😉 . کاش قبل اومدنت یاد می‌گرفتیم: چطور می‌شه دنیا رو از دید یه کودک دید👀 و از پس گریه😭 و لجبازیش نیازهاشو فهمید⁦👌🏻⁩ و اوضاع رو سامون داد⁦🤗 تا این‌قدر با آزمون و خطا، روزهای قشنگمون رو سخت و تلخ نمی‌کردیم. . . #ز_زینی_وند #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

madaran_sharif

مادران شريف

0

0

. ⁦*️⃣⁩ اگه چهار سال پیش که تا سه ماه بعد تولدت تا صبح کشیک می‌دادی🕴️ و منم استند بای شما بودم (البته با روحی آشفته و کلافه😫😴) یکی بود و می‌اومد بهم می‌گفت تو چهار سالگی، ساعت ده شب نهایتا می‌خوابی قطعا باورم نمی‌شد...😨 . ⁦*️⃣⁩ اگه توی یک‌سال و نیمه‌گی⁦👶🏻⁩ که راحت دستشویی 🚽 هم نمی‌تونستم برم، ازبس بهم چسبیده بودی، ازآینده برام خبر می‌آوردند... که تو چهارسالگیت، من می‌تونم تو زمان بیداری تو چند دقیقه‌ای بخوابم، ابدا تو کتم نمی‌رفت😄 . ⁦*️⃣⁩ اگه تو دو و سه سالگی و لج‌بازی‌هات و دراز کشیدن کف مسیر🛏️ نجف-کربلا و وادی‌السلام و بانک قم و...⁦🤦🏻‍♀️⁩ بهم می‌گفتند تو چهار سالگی این‌قدر راحت بابت رفتارهای اشتباهت و حتی کارای سهویت عذرخواهی می‌کنی، همون موقع تو اوج لجبازی‌هات با هم راحت‌تر کنار می‌اومدیم😍 . ⁦*️⃣⁩ یا وقت آموزش دستشوییت، باور می‌کردم هیچ بچه‌ای تا آخر عمر پوشک نمی‌بنده و آخرش دیر یا زود یاد می‌گیره به وقتش بره دستشویی،😅 اون همه خون نجس خودمو کثیف نمی‌کردم⁦🤷🏻‍♀️⁩⁦ (چیه؟! خون همه نجسه دیگه😜😀) . . اما باید باور کنم که چالش‌ها موندنی نیستن و اگر همون وقتا ایمان می‌آوردم به زودگذر بودنشون، 🚄 قطعا صبر و آرامشم بیشتر بود، چون چالش‌های ما با شما⁦🧒🏻⁩⁦👧🏻⁩ تموم شدنی نیستن... اما نکته‌ی طلاییش همین گذرا بودنشه😉 . کاش قبل اومدنت یاد می‌گرفتیم: چطور می‌شه دنیا رو از دید یه کودک دید👀 و از پس گریه😭 و لجبازیش نیازهاشو فهمید⁦👌🏻⁩ و اوضاع رو سامون داد⁦🤗 تا این‌قدر با آزمون و خطا، روزهای قشنگمون رو سخت و تلخ نمی‌کردیم. . . #ز_زینی_وند #سبک_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن