پست های مشابه
madaran_sharif
#ز_منظمی (مامان علی آقا ۳سال و ۴ماهه و فاطمه خانم ۲سال و ۲ماهه) . چند وقته اوضاع خونه نا آرومه. گل پسری بداخلاق شده... سر مسائل کوچولو شروع به پرخاش میکنه و اوضاع خونه رو به هم میریزه. دم به دقیقه به دست و پای خواهرش میپیچه و گلاویز میشن. روزی چندبار با داد و فریاد و بهانه گیریهاش کلافهام میکنه.😫 . چند روز پیش بعد یه جروبحث الکی با پسری، حس کردم تحملم تموم شده و حالم خوب نیست... رفتم تو اتاق و گفتم چند دقیقه کسی پیش من نیاد. (چقدر گوش کردن😬) . فردا صبحش هنوز حالم خوب نشده بود. برای پیشگیری از درگیری بیشتر و بهتر شدن حال خودم، تصمیم گرفتم اون روز تا آخرین حد ممکن، تو خواستههای علی آقا #نه نیارم… . درقدم بعدی برای بهبود حالم ۹ تا نون پختم.😉 (ورز دادن خمیر معمولا حالم رو بهتر میکنه) . اون روز کمی آرامتر گذشت. . بعد آرامش نسبی اون روز، با بالا و پایین کردن شرایط این چند وقتمون، حس کردم شاید مقصر اصلی خودم باشم. . انگار مدتیه برخلاف همهی شعارهایی که در باب آزادی بچهها و امیر بودن کودک زیر ۷ سال میدادم، خیلی امر و نهی میکنم و حواسم به بچگیشون نیست. یه عالمه هم اما و اگر براشون ردیف میکنم: با غذا بازی نکن! نون رو تکهتکه نکن! لباستو اینجا نذار! اسباب بازیهاتو جمع کن! . . اگر دیر آماده بشی بیرون نمیریم. اگر اسباب بازیهاتو جمع نکنی منم نمیتونم باهات بازی کنم. اگر با خواهرت دعوا کنی منم... اگر... . انگار این ایراد گرفتنها و گیر دادنهای مداوم، پسری رو عصبی کرده و تحملش تموم شده.🤪 شاید به این شیوه داره مراتب اعتراضش به نحوهی مدیریت خونه رو به گوش مسئولین میرسونه.😜 . خلاصه که در راستای احترام به حقوق شهروندان، تصمیم گرفتم تلاش کنم تا شرایط بهتر بشه. اگر ها و تهدیدها رو حذف کنم. #نه ها و گیر دادنها رو محدود کنم. . واقعا کار سختیه...😬 مخصوصا قسمت اما و اگر😑 به خودم میگم چرا این نکات تربیتی یادم رفت؟!🤔 . انگار که بیشتر از خوندن کتابهای تربیتی مختلف، به تذکر و مرور همون دانستههای اولیه نیاز دارم. انقدر که برام ملکه بشه. . شاید برای همینه که میگن اگر به اونی که میدونی عمل کنی خدا چیزی که نمیدونی رو بهت یاد میده. . . از روزی که تصمیم گرفتم کمتر به پسری گیر بدم و تا حد ممکن #نه بهش نگم، خونه آرومتر شده. مثل اینکه پسری هم داره عقب نشینی میکنه. . هرچند هنوز ترکشهاش هست.😬 اما مهم اینه که اوضاع رو به بهبوده💪🏻 . هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چقدر مادری پر پیچ و خمه و چقدر من رو رشد میده.. . . #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف_ایران_زمین
12 اسفند 1399 17:46:03
1 بازدید
madaran_sharif
. #طهورا (مامان سه دختر ۶ساله، ۴ساله و ۵ماهه) . بعد از #ارشد، هیچوقت به ادامهی تحصیل تو رشتهی خودم فکر نکردم! انگیزهی ارزشمندی براش نداشتم. از طرفی استرسی بودم و درس خوندن به خودم و زندگیم لطمه میزد. . تنها همبازی دخترم، من بودم. با دوستان و اقوام ارتباط نمیگرفت. پدرش دیر میاومد و گاهی جمعهها هم مشغول کار بود. بهترین گزینه براش، داشتن خواهر برادر بود. از طرفی نمیخواستم بیش از این فاصلهی سنی داشته باشم با بچههام😚 دو ساله بود که خدا توفیق داشتن یه فرشتهی دیگه بهمون داد😍 . خبر خوب #بارداری دومم همزمان شد با خبر بد و ناگهانی فوت مادربزرگ نازنینم. اون روزا همسرم هم مأموریت بودند و بهشون خبر ندادم. من و دخترم و توراهیمون تنها با این غم روزها رو پشت سر گذاشتیم. . یک روز در هفته تماموقت، سرکار میرفتم و دخترکم پیش مادرم میموند. بقیه روزها، #دورکاری میکردم.😊 هرچه ساعت خواب دخترم کمتر میشد، ساعات کاری منم کمتر میشد. براش انواع بازیها رو امتحان کرده بودم و همیشه شرایط بازی فراهم بود ولی به سختی توی خونه سرگرم میشد😞 از اعتراضاتش کلافه بودم😤 . تا اینکه با #کلاس_مادر_کودک آشنا شدم. با انواع بازی! من که خیلی هیجان داشتم😃 اما دخترم فقط نیم ساعت کلاس رو استفاده میکرد. بقیهش رو غر میزد. گاهی هم با جیغ و گریه کلاس رو بهم میریخت❗️ تا جایی که مربی، خیلی محترمانه ما رو از کلاس بیرون میکرد🙃 اون روزا خیلی گریه میکردم که چرا بچهی من مثل بقیه سرگرم نمیشه. سعی کرده بودم مطالب کتابها خصوصا #من_دیگر_ما و کلاسهای #کودک_پروری رو به کار بگیرم اما...😭 . با این حال خوشحال بودم که دخترم خیلی زود حرف زدن رو شروع کرد. در دو سالگی شعر حفظ میکرد! حداقل، نتیجهی کتاب خوندن از شش ماهگیش رو گرفتم😂 . یه سری کلاس تربیت فرزند هم برای بچه دومم رفتم، اما چون با دخترم شرکت میکردم، خیلی نتونستم استفاده کنم🤪 سعی کردم تو بارداری دخترم رو از پوشک بگیرم اما همکاری نکرد! تا آخرای بارداری هم سرکار رفتم😊 و بالأخره دختر دومم به دنیا اومد😍 . . #قسمت_هشتم #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
22 آبان 1399 15:55:09
0 بازدید
madaran_sharif
. ترم جدید وضعیت درسیم رو به دلایلی از #غیر_حضوری به #نیمه_حضوری تغییر دادم👩🏻💻⬅️👩🏻🏫 پس فعالیتهام نیاز به بازنگری و #برنامه_ریزی مجدد داشت . ذهنم آشفته بود، هی کارهام رو میشمردم و میدیدم توانایی #جمع کردن همه رو به نحو مطلوب ندارم: همسر🧔🏻 فرزند👧🏻 خونه🏡 کار💼 درس📖 دوره مطالعاتی📚 و سایر فعالیتها😅 . همهی زمانهای موجود در هفته رو آوردم روی کاغذ، همهی کارها، اولویتها، و زمانهای مورد نیازشون رو هم همینطور، دوره مطالعاتی آخرین اولویت بود که با تلفیقی از ایدهآلگرایی و واقعنگری و البته با یه نگاه کاملا مادی، ۲ ساعت در هفته وقت براش خالی موند😐🙄 . جمله ای که اون روزا توی ذهنم چرخ میخورد این بود "آدم باید بعضی وقتا جرئت حذف و تغییر داشته باشه"🤔 تصمیمم رو گرفتم؛ از لیست کارام حذفش کنم! اما چندتا چیز به شدت آزارم میداد: ✅ الان وضعیت زندگیم ثبات نسبی داره👌🏻 هرچی بگذره تا چند سال آینده وضعیت از نظر تعداد بچهها و... بهتر نمیشه، پس این دوره مطالعاتی که تا چندین سال آینده جزء اولویتهای آخره هیچوقت به سرانجام نمیرسه . ✅ این دوره رو خیلی دوست دارم😍 یه عصارهی خوشمزه و مقوی از دین، برای آدمی در قد و قواره من (یعنی یه آدم معمولی از نظر سواد دینی) . ✅همیشه از خودم خجالت میکشم،😥 برای نه حتی به زبون آوردن، بلکه فکر کردن به جملهی "وقت ندارم"، یعنی من هیچی وقت تلف نمیکنم و همهش پره؟🙄 . پس اگه بخوام دوره مطالعاتی رو حفظش کنم یه راه بیشتر ندارم؛ به برنامه ریزیم پایبند باشم و بعضی وقتا از خوابم کم کنم💤 . این وسطا یه نگاهی انداختم به نرمافزار کوالیتی تایم⌛که میزان استفاده از گوشی رو به تفکیک برنامهها نشون میده برای اینکه بفهمی چند ساعت در روز تو فضای مجازی پرسه زدی عالیه😁 روزی میانگین ۵ ساعت تو فجازیام؟!😱 کی گفته؟؟😦 اینا همهش توطئهست!!😡 . القصه . جاتون خالی الان که مینویسم جلوی آشپزخونه، دورترین نقطه از اتاق خواب، ساعت ۱۲ شب، در حال مطالعهی مبحث جذاب و کاربردی #تقوا از کتاب ده گفتارم🥰: "تقوا نه لازمه دینداری بلکه لازمه انسانیت است [...] تقوا یعنی انسان برای رسیدن به هدفی در زندگی، از اصول معین و مشخصی پیروی کند که لازمه آن محدود کردن هوا و هوس است (شما بخوانید پرسه در فجازی، تنبلی و...😏)" . یه نکته انحرافی که الان متوجهش شدم؛ همه فعالیتهام تو سالهای اخیر بدون کم کردن غیرعادی خواب و فجازی بوده! برکت وقت مادری بوده؟ یا برنامهریزی و تو دل کار رفتن؟ شایدم #از_من_حرکت_از_او_برکت❣ . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
11 اسفند 1398 16:13:47
0 بازدید
madaran_sharif
. چشمامو که باز کردم دیدم وقت نماز صبحه📿 . نمازمو خوندم و با دلِ قرص دوباره خوابیدم.💤 . #مامانم از دیشبش اومده بودن خونهی ما و یکی دو روز میموندن تا بابام از سفر برگردن. . خوابیدم که خستگی در کنم و در طول روز که زهرا رو به مامانم میسپرم، به کارام برسم.💪 . ۳۰ آذر بود و باید تا آخر شب #پروژهای رو تحویل میدادم 💻 که هنوز یه بخشیش مونده بود. . نزدیک ظهر از #خواب بیدار شدم.🙈 . تا سفرهی صبحونه رو بچینم، برای مامانم ردیف کردم؛ ✅من بعد از صبحونه میرم تو اتاق یه کار فوری دارم. ✅بعدشم... . سر سفره مامانم گفتن من میرم، عصری یه #کلاس دارم و شب برمیگردم.😊 . انگار آبِ یخ ریختن رو سرم☹ . هیچی نگفتم چون حس کردم براشون کلاس مهمیه که این تصمیم رو گرفتن😪 . چند دقیقه بعد از این مکالمه، من موندم یخ زده وسط اتاق، با زهرا و کلی برنامهی هوا شده.🎈 . به هم ریختم...😫 با زهرا #چالشناک شدم! بیحوصلگیم داشت میریخت روی زبونم و غر و #نهی میشد سر دخترکم.😞 . میرفت سراغ کابینت خطرناک ادویهها که تازه کشف کرده بود و من #اعصاب هیچ تعامل سازندهای رو باهاش نداشتم.😡 . تو یه لحظه تصمیم گرفتم #موقعیتم رو #عوض کنم.🤔 . آب بازی دو نفره!💦 . رفتیم تو حموم و تا حال داشتیم جیغ و آب بازی👩👧 . ماشین لباسشویی رو روشن کردیم و با هر صدا و چرخش یه قاشق غذا خوردیم🍝 . حالا دیگه عصر شده بود و وقت خوابِ زهرا😴 بلکه منم یه کم به پروژهم برسم 😪 . بعد از نیم ساعت تلاش...⏰ مامان لالا نه؟😥 نَ😬 لالا؟😭 نَ🤗 . و چراغا روشن💡 . ظرفای شیشهای رو از کابینت درآوردم و زهرا رفت سراغ #کابینت_بازیش. . یادم افتاد شب یلداست🍉، دو تا دونه اناری که داشتیم رو مادر دختری دون کردیم، یه کَمِش رو با کثیف کاری خوردیم و شعر خوندیم. 😊 . زهرا رو نِشوندم روی کابینت که #آشپزی یاد بگیره😎، من پوست میکندم و زهرا اَه اَههاشو میریخت یه کم توی سطل و یه کم از اون بالا کفِ زمین و هر دو راضی بودیم😍 . ماشین لباسشویی دینگ دینگ کرد و خاموش شد. . زهرا لباسارو با ذوق میانداخت روی بندِرخت👖👚 و دست میزدیم👏 و هورا میکشیدیم 😊و #شب_یلدا شد. . من و زهرا یه "روز یلدایی" داشتیم، که توش چند ساعت بیشتر کنار هم بودیم.💕 . پ ن ۱: یه دقیقه بیشترِ دیشب رو اختصاص دادم به پروژهم و تا پاسی از شب انجامش دادم💻⌛ . پ ن ۲: 🙏 به امید روزی که زهرا با خواهر برادراش مشغول بازی باشه 👧👶🧒👧و تنها #همبازیش که همهی اوقاتشو باید پر کنه، مامانش نباشه. . #ف_جباری #فیزیک۹۲ #کمکِ_خانواده #یلدا #اولویت #روزنوشت_های_مادری #مادران_شریف
01 دی 1398 15:42:27
0 بازدید
madaran_sharif
. مادرشوهرم ۷ تا بچه دارن و فعلا ۱۱ تا نوه😁 گاهی وقتا همهمون خونشون جمع میشیم. مثل شب #چله😍 که البته امسال به دلایلی هلال #شب_یلدا رو یه روز زودتر رؤیت کردیم!🌙 اون شب به همه از کوچیکترین تا بزرگترین عضو خانواده خیلی خوش گذشت😄 #پدرشوهر و #مادرشوهرم از دیدن همه #بچهها و #نوهها کنار هم خوشحال بودن😍😄 شبی که نشسته بودیم و انار دون میکردیم و #محمد و #حسنا (دختر عمهی دقیقا همسن محمد) که بعد مدتها همدیگه رو دیده بودن، از وجود یه نینی هماندازهی خودشون ذوق زده بودن👼 یهو متوجه شدیم هر کدوم تو یه طاقچهی اپن آشپزخونه نشستن و این صحنه رو خلق کردن. شبی که همه داشتن صحبت میکردن و فیلم میگرفتن و محمد یه گوشه آروم نشسته بود و ذرت بو داده میخورد.😊 کاریم به شلوغی جمعیت و بحثهای همیشه داغ بزرگترا نداشت😌 داشت غیرمستقیم به من میگفت مامان من خیلی از اینا دوست دارم. برام تو خونه درست کن.💖 شبی که همه داشتن کیک میخوردن🍰 و محمد داشت یواشکی پستههایی که باباش براش باز میکرد، میخورد. پسرم از بچگی آدم زرنگی بود.😏 شبی که محمد داشت کیک میخورد🍰 و همه داشتن عکس یادگاری میگرفتن📷 به زور از کیکا جداش میکردیم که اونم تو عکسا بیفته. شبی که بچههای بزرگتر داشتن تو اتاق، #مافیا بازی میکردن و از اینکه جمع ۵-۶ نفرهای بودن که بتونن این بازیو بکنن، حسابی خوشحال😄 و محمد و حسنا، با مهرههای بر جای مونده از بازی #شطرنج بچهها، مشغول بازی بودن. داشتن به ابعاد وجودی مهرهها پی میبردن🤨 اون شب به همه خوش گذشت😙 و آخر شبش، محمدِ از صبح نخوابیده، حسابی #خسته شد و زودتر و راحتتر از همیشه خوابش برد.😴 اونقدر عمیق که حتی با تکونای شدید هنگام حمل و نقلش به ماشین🚙، هم بیدار نشد. پ.ن۱: مادرشوهر و پدرشوهرم که به لطف خدا ۷ تا بچه دارن، معمولا تنها نیستن و حداقل یکیشون، خونشون هست. خود ما معمولا یه شب در میون بعد از شام میریم و دیداری تازه میکنیم. پ.ن۲: اصلا یکی از دلایلی که من دوست دارم بچه زیاد داشته باشم، همینه. اینکه خودمم این جور شادیها رو بتونم تجربه کنم.💖 هم بچهها و نوههام از دیدن هم خوشحال بشن، هم من و همسرم از دیدن اونا😃 واقعا که هیچ چیزی مثل دیدن #حاصل_عمر_آدم، که حالا خودش خانواده تشکیل داده و بچه داره، آدم رو خوشحال نمیکنه.😍😍😍 #ه_محمدی #برق۹۱ #خانواده_پرجمعیت #مهمانی_های_شاد_و_شلوغ #تنهایی_سخت_است #روزنوشتهای_مادری #مادران_شریف
03 دی 1398 16:02:07
1 بازدید
madaran_sharif
. یه مدت روزهایی از هفته رو بیکار بودم و حس میکردم بیکاری برام سمه.😥 به همین خاطر کلاسهای هنری بیشتری رفتم.👩🏻🎨 . بیشتر کارهای هنری رو توی این مدت یاد گرفتم. قبل از تولد پسرم گل🌺 کریستال یاد گرفته بودم. بعد از دنیا اومدنش دورهی کارهای نمدی رو پیش یکی از دوستام دیدم. گل🌸 های دکوراتیو رو مجازی یاد گرفتم. الآن هم کلاس خیاطی✂ و فتوشاپ میرم.💪🏻 . این کلاسها یا مجازی و رایگانن😍 یا پیش خانومهای طلبهای میرم که با یه مبلغ کم، هنری رو که بلد باشن به هرکسی بخواد یاد میدن.👩🏻🏫 . از طرفی به معلم شدن علاقه پیدا کرده بودم و برای همین آزمون📑 استخدامی آموزش و پرورش رو شرکت کردم و قبول شدم ولی قبل از مرحلهی مصاحبه، فقط به خاطر بیماریم ردم کردن.😒 . کمکم که به پایان ارشدم نزدیک میشدم، وارد عرصهی تخصصی و علاقهی خودم هم شدم و چند ماه پیش تو مهدکودکی👼🏻 که روش تربیتیش طبق مطالعاتی که داشتم بود، قبولش داشتم و شرایط خوبی هم داشت به عنوان هیئت اندیشهورز و تولید محتوا جذب شدم.😍😇 . وقتی میرم سر کار محمدمهدی بخواد میتونه پیش من باشه یا بره قسمت مهد و بازی کنه. . از کار کردن توی این مهد خیلی لذت میبرم.🤗 چون هم در راستای اهدافمه، هم پسرم👦🏻 بازی میکنه و خوشحاله😄. وگرنه حقوقش زیاد نیست.💸 البته الان مجازی شده کارهامون.👩🏻💻 . . این روزها محبتم به همسرم بیشتر شده😍 و قدرشونو بیشتر میدونم.💑 الحمدلله بیماریم کنترل شده و خیلی دردهام کمتر شده.💪🏻 بعد از بیماری اینو عمیقا فهمیدم که عمر خیلی کوتاه و باارزشه و من چه روزهایی از عمرم گذشت و خوب ازشون استفاده نکردم. حالا همهی تلاشمو میکنم از لحظه به لحظهم استفاده کنم؛ از محبت کردن به اطرافیان و همسر🧔🏻 و فرزند👦🏻 تااااا انجام کارهای مورد علاقه و وظایف اجتماعیم و مهمترینش خوابیدن برای رضای خدا😴😅 . . به خاطر کرونا شرایط زندگیها عوض شده،🤷🏻♀️ و دانشگاه این ترم درس ارائه نداد. انشاءالله ترم پاییز آخرین ترم ارشدمه.☺️ و زندگی همچنان جریان داره.... . . #ز_م_پ #قسمت_پایانی #تجربیات_تخصصی #مادران_شریف_ایران_زمین
29 خرداد 1399 16:24:57
0 بازدید
مادران شريف
0
0
. روزها در گذر از هم سبقت میگیرند. باز خلوت و من و خاطراتم... عزیزکم محمد، از همون روزایی که به حول و قوه الهی میتونست نیم خیز بشه، وقت و بیوقت (مثلا موقع خواب) داداشهاش (رضا و طاهای ۳ و ۴ ساله) رو زیر نظر میگرفت و با دیدن حرکات و سکناتِ هیجان انگیزشون، از چشماش معلوم بود که داره قند توی دلش آب میشه و لحظه شماری میکنه به جمعشون بپیونده. . بذار ببینم...بله درسته! تمام #اولینهای محمدم به ذوق و شوق همین #آرمان بود! منم بشم یکی از این جمع بازیگوش و شاد! سینهخیز، چهاردست و پا، غذا خوردن، حرف زدن، راه رفتن... . الان محمدم به لطف خدا، سال دوم بندگیش رو به نیمه میرسونه. چندی پیش بردمشون پارک و محمد به تقلید از برادراش، مانعی رو که از قدش بلندتر بود درنوردید! . بذار ببینم طاها چطور بود؟! بله طاهای عزیزم هم، همیشه نظارهگر رضا بود؛ رسیدن به رشدِ رضا، انگیزهی اولینهاش، حتی تمرین و تقلید حرفهاش جزئی از زندگیش شده بود! . خب! حالا برمیگردم سر جام... من کجای این فعل و انفعالاتم؟! درست وسط! من، #عقیده من، #پسند و #ناپسند من، #الگوی_من #آرمان_من همه در برابرِ خودآگاه و ناخودآگاه فرزندانم... صبح تا شب! حتی وقت خواب، لابهلای قصه و لالایی و حتی نجوای شبانه... . و من امروز با تو ای سردار دلها، عهد بستم که آرمانم باشی تا به لطفِ خدا، بشوی آرمانِ رضا، طاها، محمد... برایت اشک ریختم و اشک ریختند😭 برایت شعر خواندم و شعر خواندند... به استقبالت قدمها برداشتم و قدمها برداشتند... برای دیدن پیکر مطهرت انتظار کشیدم و انتظار کشیدند... به احترامت ایستادم و ایستادند...✋🏻 برای دشمنت رجز خواندم و رجز خواندند... خسته بودم اما خم به ابرو نیاوردم تا خم به ابرو نیاورند...💪🏻 من مادرم... بارِ این مسئولیت روی دوشم سنگینی میکند! نه فقط من! و تو ای سردارا! خودت برای مادرانِ قاسم پرورِ این دیار دعا کن. دستانِ تُهیِمان همواره رو به آسمان! . (عکسها را ورق بزنید) . #ط_اکبری #هوافضا۹۰ #قاسم_ها_در_راهند #فرهنگ_مقاومت #مادران_قاسم_پرور #روزنوشتهای_مادری #مادران_شریف