chamran_kids
دنبال کننده
11
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
🏴 🏴 در هیئت کودک چه کار هایی می توانیم انجام دهیم؟ #پیشنهادی_برای_هیئت_کودک 🖐 گِل بازی و سفالگری 📖 یکی از جذاب ترین و کم هزینه ترین فعالیتی که می توانید در هیئت کودک همراه بچه ها انجام دهید، بازی با گل است. 🗒 می توانید یک نایلون متری بزرگ یا سفره پهن کنید تا بچه ها روی آن کار کنند. 👧🏻برای کودکان زیر هفت سال بهتر است فقط بستر بازی را فراهم کنید. یعنی مقداری گل بدهید و بخواهید از او هرچه می خواهد بسازد و شما مشوق او باشید. 🥁برای کودکان بالای هفت سال می توانید وسایل ساده مثل کبوتر، کاسه، لیوان و ... را آموزش دهید. 🔵 می توانید ابزار هایی مثل وردنه، نی، در بطری در اختیار کودکان قرار دهید تا در فعالیت از آن استفاده کنند. #سرباز_حسینم #هیئت_کودک #محرم #کودک #گل_بازی #تربیت #چمرانی_ها
24 شهریور 1398 16:58:55
8 بازدید
chamran_kids
مدرسه آرزوها(قسمت سوم- معلم برام بیقرار) . "برام" یک پسر بچه کاملا بی قرار است. از آنهایی که هیچ جا بند نمیشوند. از همان هایی که رویاهای زیادی در سردارند و بسیار کنجکاوند. قبل از رسیدن به سن مدرسه، یک دفتر خیلی جالب دارد که هر چیزی را کشف کند اسمش و خود وسیله را داخل دفتر میچسباند، کشفهایش از خود دفتر هم جالبتر است چون هر چیزی را برای اولین بار با آن مواجه شود کشف خودش میداند. آن چیز ممکن است حشره ای باشد یا یک قیچی. به هر حال برام آن را برای بار اول دیده. حالا او روز شماری میکند به مدرسه برود تا چیزهای خیلی خیلی عجیب را یاد بگیرد مثلا زبان مصری. و بالاخره به مدرسه میرود.در تمام روزهای تحصیل برام خودش است باهمان بیقراری،با همان کشفها و با همان کارهای دور از انتظار معلمشان. و این معلم است که مجبور است کلی تلاش کند تا بتواند برام را درگیر فعالیت ها کند. . در یک سال بنا بر حادثه ای برام حضور دو معلم را تجربه میکند آقای فیش معلم اول و پسر جوان دیگری به عنوان معلم دوم. در واقع برام هر دو را به شیوه ی خودش تغییر میدهد اولی را با صدمه های بیشتر و دومی را با خاطرات خوش. برام بی قرار میماند ولی بی قراریش با معلمها و معلمها با کارهای عجیب و غریبش کنار می آیند.با تکان دادن های همیشگی پاهایش ، با بدو بدوهایش و با غرق شدن در خیالاتش... . پ.ن: دیدن فیلم سینمایی برام بیقرار برای همه مفید است. چون هر کسی یک بار در عمرش این فرصت را پیدا میکند، با بچه ای پرانرژی و متفاوت رو به روشود. فرصتی که ممکن است به اندازه چند دقیقه همسفری در مترو باشد یا به اندازه معلمی در یک سال تحصیلی یا حتی به اندازه یک عمر مادری کردن. . #فیلم_سینمایی#مدرسه_آرزوها#معلم_آرزوها #معلم_سخت_گیر#معلم_انعطاف_پذیر#بیش_فعالی #همراهی#آزادی#ارتباط_با_کودک
03 دی 1399 18:24:18
1 بازدید
chamran_kids
🇮🇷 سه سالی می شود که بهمن حال و هوای دیگری برایمان دارد...روز شمار عجیبی برای رسیدن به بیست و دو بهمن داریم...هم ما و هم بچه ها... ساعت هشت صبح، برخلاف روزهای تعطیل، حیاط ادبستان پر شد از صدای بچه ها... همراه هم شعر خواندیم و پرچم درست کردیم... بعد سوار اتوبوس ها شدیم...بخشی از تزیین اتوبوس ها هم کار دست بچه ها بود. با هم آنقدر ای ایران خواندیم تا رسیدیم... همه باهم حرکت کردیم، شعر خواندیم، شعار دادیم و هدیه پخش کردیم؛ همه و همه برای آنکه آینده ی ایران را بسازیم ... #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #چمرانی_ها
23 بهمن 1397 14:22:23
0 بازدید
chamran_kids
#ورق_بزنید #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت ششم . تابستان پنجم/کاوه آهنگر . پدربزرگم، خدا رحمتش کند، یک مغازه چراغسازی داشت. چند سال تابستان برای شاگردی به مغازهاش رفتیم. ساعت 6صبح میرفتیم شوش و 6 عصر برمیگشتیم. اوایل که بچه بودیم، کار کردن برایمان بیشتر بازی بود. ولی بزرگتر که شدیم، کارمان سنگین شد. یادم است اولین املت زندگیام را در مغازه بابا حاجی پختم. تا مدتها در خانه برای بقیه املت میپختم. اره کردن آهن، جوشکاری، تراشکاری و کار با دریل میزی را هم در نوجوانی تجربه کردم. بعد از کنکور، یک مدت رفتم مغازه پدربزرگم. همان روزهای اول مرا با شاگردش به یک بلورفروشی فرستاد و گفت کل این مغازه را ویترین بزنید. از بس اره کردم، تمام دستم تاولزده بود. بدتر از آن جوشکاری بدون ماسک بود که باعث شد تمام شب از چشمدرد نخوابم. چند سال بعد که در دانشگاه تهران دانشجو شده بودم، به بچههای رشته مکانیک تئاتر درس میدادم. یک مسابقه ماشینهای فنری در دانشگاه برگزار شد و بچههای مکانیک سخت مشغولش بودند. کارشان خوب پیش میرفت ولی برای کامل کردن ماشینها جوشکاری بلد نبودند. کل کارهای جوشکاریشان را برایشان انجام دادم. خیلی از من تشکر کردند. من هم خیلی خوشحال شدم کاری بلدم که بقیه شاگرداولها هم بلد نیستند. البته بازهم چون بدون ماسک جوش دادم، چشمانم را برق زد. این تجربهها بخشی از تابستانهای زندگی من بود. بخشی که با حمایت پدر و مادرم، خانواده، همسایهها و انسانهای مهربان برایم ایجاد شد و توانستم از آن استفاده کنم. دوست دارم رازهایی را به شما بگویم تا شما هم بتوانید تابستانهای درخشانی را تجربه کنید. قسمت بعدی تابستانهای مرد هزارچهره را بخوانید. . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها
31 تیر 1399 17:40:38
0 بازدید
chamran_kids
🎙 قسمت دوم مصاحبه با مامان های چمرانی درباره ادبستان دخترانه هماهنگ کردن با مامان هایی که هم بتونند تو مدرسه حضور پیدا کنند و هم دوست داشته باشن ازشون تصویر بگیریم خیلی سخته😊 دوست دارین بازم از این مصاحبهها داشته باشیم؟ چه سوال هایی از خانوادههای چمرانی دارید؟ #چمرانی_ها #دبستان_دخترانه #مدرسه_دخترانه #والدین #مصاحبه #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران
01 بهمن 1399 17:30:48
0 بازدید
chamran_kids
💡 چقدر به دست سازه های فرزندتون اهمیت میدین؟ دست سازه یعنی همون کاردستی کج و کوله و پر از چسب و خط خطی ... که خیلی وقتا شباهتی با واقعیتش نداره. نه اون کاردستی شیک و آماده مثل اون هایی که شبکه پویا آموزش میده یا تو خیلی از مهدکودک ها توسط خاله ها درست میشه یا تو خونه پدرها و مادر ها درست می کنند. دست سازه یعنی حاصل فکر و خلاقیت کودک... پس به بچه ها فرصت بدیم خودشون فکر کنند، خودشون بسازند، خودشون تجربه کنند! چهارساله های چمرانی چیزهایی که تو پارک کشف کردند رو کشیدند . دست سازه هاشون رو آویزون کردند تا همه بتونند ببینند. #چهار_ساله_ها #اردو #کاردستی #دست_سازه #مهد_کودک #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
15 اسفند 1397 09:27:32
2 بازدید
ادمین چمران
0
0
🏴 ✍🏼 شنیدید که خیلی از روضهخونها و مداحها میگن که مادرمون ما رو با اشک روضه شیر داده و ما با صدای گریههای مادرمون در روضه رشد کردیم و از اینجور شعرها؟ راستش منم همیشه تصورم از وجه مذهبی و آرمانی مادرانگیکردنهام این بود که با چنین شرایطی بچههام بزرگ میشن و یهجورهایی برام خوشایند بود. پسرم شش ماهه بود و روضه علیاصغر گوش میکردم. خب طبیعتا گریه امانم نمیداد و پسرم هم کنارم بود. یک لحظه ترس و وحشت رو از چشمهاش گرفتم. پسرک من با اون روحیه حساس و لطیفش هنوز هم که هنوزه طاقت گریه منو نداره و از هرچی که بخواد منو ناراحت کنه، یه نفرتی در دلش پیدا میکنه. از همون موقع بود که شروع کردم به تغییر آرمانهام. از سال بعد، مربی یکی از مهدکودکهای هیات شدم و تمام دهه محرم را میدویدیم و شعر میخوندیم و نقاشی میکردیم. نه بچهها تو فضای تاریک هیات و وسط روضههای قتلگاهی بودند و نه ترس و ناراحتی از محرم و امام حسین تو دلشون اومد. ما شرایط هیات رفتن و روضهخوانیهامونو براساس معیارها و الگوهای تربیتی خونهمون تنظیم کردیم و حالا خیلی راضیتریم. و مهمتر از ما، رضایت بچههاست که دیشب وقتی لباسهای مشکیشونو دیدند برقی به چشماشون اومد که آخجون بازم هیات! @hzeinabb شما هم از این خاطرات ناب حسینی دارید؟ #دلنوشته_مادرانه #سرباز_حسینم #محرم #کودک #هیئت